جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [کوچه یارا] اثر «بل‌مونت کاربر انجمن رمان‌‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Belmont با نام [کوچه یارا] اثر «بل‌مونت کاربر انجمن رمان‌‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 103 بازدید, 3 پاسخ و 6 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [کوچه یارا] اثر «بل‌مونت کاربر انجمن رمان‌‌بوک»
نویسنده موضوع Belmont
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Belmont
موضوع نویسنده

Belmont

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
4
21
مدال‌ها
2
عنوان اثر: کوچه یارا
ژانر‌ها: عاشقانه، اجتماعی، درام
عضو گپ نظارت (2) S.O.W
مقدمه: اگه از من بپرسی کدوم لحظه‌ی زندگیم همه چیز رو تغییر داد، باید برگردم به اون کوچه‌ی تاریک و اون تابلوی بی‌مهر که هرروز بهم چشمک می‌زد.
من فکر می‌کردم همه چیز تموم شده.
اما همه چیز به تازگی شروع شده بود.
فکر می‌کردم بلدم…
ولی هیچ‌چیز بلد نبودم.
از اون سیلی شیرین… تا نوازش‌های تلخ زهراگین.
ماجرای من… و تمام گناهانم.

خلاصه: از اون ضرب دست محکم روی صورتم تا گربه سفید سرنوشت.
من توقع زندگی روزمره‌ی کلیشه‌ای یک انسان معمولی را داشتم.
همه چیز از اون پارک… از اون کوچه… از اون نگاه و اون دست‌ها شروع شد.
زندگی پر از آرامشم یک‌باره تبدیل به سیل‌هایی از اشک، افسردگی و ترس شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

;FOROUGH

سطح
5
 
𔓘مدیر ارشد فرهنگ و هنر 𔓘
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
شاعر انجمن
Apr
10,326
16,900
مدال‌ها
7
1000027646.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.

«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

Belmont

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
4
21
مدال‌ها
2
به نام خدا

فصل اول: پروانه و آتش

پارت اول:

نگاهم رو به ساعت دوختم.
نفس عمیقی کشیدم.
تابلوی سردرِ کوچه که نام شبنم روش حک شده بود، بهم چشمک می‌زد و رعشه به جونم می‌نداخت. لعنت بهش! هربار که نگاهش می‌کردم انگار بهم ریشخند می‌زد و منو به تمسخر می‌گرفت. اسمش «شبنم» بود؛ ولی برعکس اسمش منو خیس از عرق کرده بود. آب دهنم رو با شدت قورت دادم و سراسیمه نگاهی به اطراف انداختم. تک‌وتوک می‌شد بقیه افراد رو دید.
نفسم بند اومده بود. سرم رو پایین انداختم و نگاهی به لباس‌هایی که پوشیده بودم انداختم؛ یک شلوار بگ و یک پیراهن مشکی، همراه مقنعه‌ای که هیچ‌وقت سر جاش وای‌نمیستاد. مجدد سرم رو بلند کردم و به بقیه دانشجوها که به سمت دانشگاه حرکت می‌کردن و برای شروع ترم جدید انواع استایل‌های دانشجوییِ متمایز رو زده بودن نگاه کردم. من، در یک کلام ساده بودم.
محاسباتم اشتباه از آب دراومده بود. من ورودی‌های جدید رو حساب نکرده بودم! با تصور این‌که ورودی‌های جدید همین الان توی دانشگاه منتظر من هستن و من هیچ ظاهر جذاب و گیرایی ندارم، دلواپس‌تر از قبل قدم از قدم برداشتم و حرکت کردم.
در انتهای کوچه‌ی شبنم، دانشگاهم قرار داشت. دانشگاهی که من یک ترم درونش سپری کرده بودم.
با ازدحام جمعیت روبه‌رو شدم. حس یه دونه نخود توی قابلمه‌ی آبگوشت بهم دست داد و با یه کم استرس به دیوار تکیه زدم. با مکث، گوشیم رو که تا اون لحظه توی مشتم می‌فشردم بالا آوردم و به الهام پیام کوتاهی مبنی بر این‌که زودتر بیاد ارسال کردم. نگاهم به تقاطع خیابون و پارک کنار دانشگاه افتاد. همون پارکی که داخلش به پهنای صورت اشک ریخته بودم. همین چند ماه پیش بود که با ضرب دست سنگینی روی صورتم یکی از بزرگترین جنجال‌های دانشگاه رو ساخته بودم.
لعنت بهت محمدمهدی!
همین چند ماه پیش بود که...
- سلام، چطوری؟
با برخورد دست الهام به شونه‌م به سمتش برگشتم.
حقاً که دلتنگش بودم، پس قبل از احوال‌پرسی محکم بغلش کردم.
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
- من خوبم، تو خوبی؟
سر تکون داد و خواست حرفی بزنه که با استرس گفتم:
- وای الی، توروخدا چک کن ببین لباسم خاکی نیست؟
یه کم پیش به دیوار تکیه داده بودم.

الی یک نگاه کوتاه انداخت و سریع گفت:
- نه بابا! فقط انگار از زیر کامیون رد شدی. زود باش بیا بریم.

کلافه نگاهش کردم و همونطور که به سمت دانشگاه قدم برمی‌داشتیم آروم پرسیدم:
- الی، محمدمهدی رو ندیدی؟
اونم آروم سرش رو تکون داد:
- نه ندیدم. تو چی؟ بقیه بچه‌ها رو ندیدی؟
- نه... فقط چیزه... الی، گشنمه.
- خب هنوز وقت داریم. بریم یه چیزی بگیریم.
سریع مسیرم رو عوض کردم و به سمت سوپرمارکت کنار دانشگاه قدم برداشتم. جلوی درب مغازه مکث کوتاهی کردم. از لحظه‌ی اولی که ترم پیش پام رو داخل این مغازه گذاشتم، به این خانوم مغازه‌دار که حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم گفته بودم رفیقمه و طبق عادت معمولم بهش محبت کرده بودم. اونم دلسوزانه هربار که پیشش می‌رفتم با برخورد خوب و رفتار مناسب ازم پذیرایی می‌کرد. یاد حرف چند ماه پیشش افتادم، وقتی که داشتم خروارها خوراکی ازش می‌خریدم تا با یک جمع کفتار همنشین بشم؛ که سردسته‌ی اون جمع کسی جز محمدمهدی نبود.
بهم با غم نگاه کرد و گفت:
- واقعاً ارزشش رو داره؟

درست می‌گفتی خانوم مغازه‌دار... واقعاً ارزشش رو نداشت.
از فکر و خیال بیرون اومدم. قدم به داخل مغازه گذاشتم و با خوش‌اخلاقی سلام و احوال‌پرسی کردم و مجدد بازخورد خوبی هم دریافت کردم.
دوتا شیرکاکائو به همراه دوتا کیکم رو تحویل گرفتم و همراه الی روی سکوی جلوی مغازه نشستم. با صدای خفیفی که از دور اسممو صدا می‌زد، با استرس از گوشه چشم به اون‌ور خیابون نگاه کردم.
آقای دلیری بود... امیرعلی دلیری.
پسری که تمام تابستون کج‌دار و مریز باهاش چت می‌کردم و در ارتباط بودیم و به قول ریحانه سعی می‌کرد مخم رو بزنه!
به روی خودم نیاوردم و نگاهم رو دزدیدم.
تظاهر به ندانستن کردم و شیر و کیکم رو خوردم. با ضرب دست الی به خودم اومدم.
- خوردی؟ پاشو بریم، ریحانه منتظره.
- صبر کن، یه زنگ بهش بزنیم.
- نه بابا، پاشو بیا بریم، انتهای پارک منتظره.
مضطرب شدم، ولی ته دلم به رفتن راضی بودم.
پس به سمت پارک قدم برداشتم.
 
موضوع نویسنده

Belmont

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
4
21
مدال‌ها
2
فصل اول: پروانه و آتش

پارت دو

بوی سبزه‌های پارک مثل همیشه منو به خودش جذب می‌کرد.
رنگ سبز چمن‌ها و گربه‌های ولگرد داخل پارک هیچ‌وقت من رو دل‌زده نمی‌کردن.
کم و بیش می‌شد تعدادی از دانشجوها رو داخل پارک دید که به‌صورت انفرادی یا گروهی نیمکت‌های پارک رو اِشغال کرده بودن و به دلیل کمبود جا؛ حتی به چمن‌های سبز شهرداری هم رحم نکرده بودن.
آفتاب ملایم می‌تابید؛ هوا، هوای اواخر شهریور بود.
نه اون‌قدر داغ که ملتهبم کنه و نه اون‌قدر سرد که پژمرده بشم.
با تمام این تفاسیر من مثل یک گلبرگ پژمرده، ملتهب از خشک‌سالی بودم.
همه‌چیز برام بیش از پیش آشنا بود.
به فکر فرو رفتم؛ وقتی اواسط ترم پیش درست روی اون نیمکت کنار میدانِ پارک همراه با محمدمهدی نشسته بودم و حرف از تموم شدن رابطمون می‌زدم، علی روبه‌روم نشسته بود. با چشم‌های سبز و آبی و موهای بوری که به خاطر کدر بودن هوا تیره‌تر دیده می‌شد، همراه با دماغ گوشتی که به خاطر سرما قرمز شده بود. منو دلداری می‌داد، مدام می‌گفت که اگه رابطمون رو تموم کنیم، بعدها که پا به مکان‌هایی بذاریم که درونشون خاطره‌های دو نفره داریم، حالمون خراب می‌شه و طبق اصطلاحات خودش وارد کُما می‌شیم!
دلم می‌خواست علی رو ببینم؛ می‌خواستم بهش بگم: «دیدی پسر؟ دیدی من تو تمام اون مکان‌هایی که با محمدمهدی خاطره داشتم پا گذاشتم و ذره‌ای نشکستم؟!»
ولی... تماماً دروغ بود.
من از تمام اون پارک و درخت‌ها، از تک‌تک سنگ‌فرش‌ها، نیمکت‌ها، پرنده‌ها و گربه‌های درون اون پارک خجالت می‌کشیدم.
نگاهم رو به الی دوختم و همراهش قدم برداشتم. دختر استخونی، باریک و لاغری بود،
همراه با موهای کم‌پشت و بلند و دماغی عقابی که اکثراً مورد تمسخر دیگران قرار می‌گرفت.
هرچند که من عاشق دماغ الی بودم.
اون رو متمایز و کاریزماتیک می‌کرد.
با دیدن ریحانه قدم‌هام رو محکم‌تر و تندتر برداشتم و بعد در کسری از ثانیه توی بغل گرم و نرمش حل شدم.
با ذوق نگاهش کردم:
- سلام عزیزدلم.
و اونم متقابلاً با محبت نگاهم کرد و مجدد بغلم کرد:
- سلام قشنگم، چطوری؟
با ناراحتیِ ساختگی گفتم:
- دلم برات تنگ شده بود خره.
لپ همو بوسیدیم و بعد نوبت الی بود تا نسبت به ریحانه رفع دلتنگی کنه.
ریحانه رو به من آروم گفت:
- چه‌خبرا؟
با مکث گفتم:
- خبر خاصی نیست، تا الان که محمدمهدی رو ندیدم و خب دلیری رو دیدم که داشت صدام می‌زد؛ ولی به روی خودم نیاوردم.
ریزخنده‌ای زد و گفت:
- همون بهتر به روی خودت نیاوردی مرتیکه تخص.

ریحانه و الهام مشغول صحبت بودن که صلاح دیدم بگم:
- بیاید تا اول پارک بریم و بعدشم بریم سر کلاس.
که با تایید جفتشون مواجه شدم.
قدم از قدم برداشتیم که... ای داد بیداد! اون اون‌جا چیکار می‌کرد؟ مگه نرفته بود؟
دلیری بود که حالا روی سکو در ابتدای پارک نشسته بود، همراه با حسین که رفیق صمیمیش بود و ما از ترم پیش با هم آشنا شده بودیم. اشتباه بود اگه راهم رو کج می‌کردم و از سمت دیگه‌ای از پارک خارج می‌شدم؛ پس با صلابت به جلو حرکت کردم. تمام تابستون امیرعلی دلیری با فاز رفاقت با من هم‌کلام شده بود و پیام‌هاش اکثراً حاوی کُری‌خوندن و بزرگ‌نمایی و کمی امیال جنسی بود. نمی‌تونستم صد در صد بگم که تمایل به به‌دست‌آوردن من داره.
من چیزی ازش نمی‌دونستم،
و تجربه ثابت کرده بود تا چیزی بیان نشه قاعدتاً وجود نداره، و اون‌هم به‌طور رسمی پیشنهادی به من نداده بود و همه چیز در حد حدس و گمان بود.
از کنارش گذشتیم که به رسم ادب سلام دادم:
- سلام آقای دلیری.
نگاهی بهم انداخت و با خنده سلام داد که بی‌توجه به لبخندش به سمت حسین برگشتم:
- سلام حسین‌جان.
و حسین هم با پرستیژ خاص خودش جواب سلامم رو داد.
یکم خوش‌وبش کردیم؛ الی و ریحانه عمدتاً ساکت بودن و من هم بعد از رد و بدل شدن چند نگاه و حرف کوتاه، با جمله‌ی «ببخشید کلاسمون دیر می‌شه» تصمیم به رفتن گرفتم.
برخلاف اضطراب درونی، خیلی خوب ظاهر‌سازی می‌کردم
و این از نقاط عطف من بود
 
بالا پایین