جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

پاکت‌نامه ◇شاه توت‌های وحشی اثر محمدپارسا حسن زاده کاربر انجمن رمان بوک◇

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته پاکت‌نامه توسط ن. عادل با نام ◇شاه توت‌های وحشی اثر محمدپارسا حسن زاده کاربر انجمن رمان بوک◇ ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,790 بازدید, 19 پاسخ و 13 بار واکنش داشته است
نام دسته پاکت‌نامه
نام موضوع ◇شاه توت‌های وحشی اثر محمدپارسا حسن زاده کاربر انجمن رمان بوک◇
نویسنده موضوع ن. عادل
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط DLNZ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

ن. عادل

سطح
1
 
م.نگار
فعال انجمن
Sep
176
1,395
مدال‌ها
4
به نام دوست / که هرچه می کشیم از اوست


InShot_۲۰۲۳۰۵۱۹_۱۳۰۴۳۲۵۰۸.jpg
نام اثر: شاه توت‌های وحشی
نویسنده: محمدپارسا حسن زاده
ژانر : کلاسیک

خلاصه: می دانید از وقتی شما رفته‌اید کینه‌ها به عشق و نفرت‌ها به محبت بدل شده‌اند. آقای طالبی قصد جسارت ندارم، اما جایمان بازتر شده. دیگر نیاز نیست شب ها همه زیر یک پتو بچپیم یا حتی از سر و کول هم بالا برویم تا بتوانیم دستمان را جلوی بخاری گرم نگه داریم.
 
آخرین ویرایش:

DLNZ

سطح
7
 
🝢ارشد بازنشسته🝢
نویسنده ادبی انجمن
ارشد بازنشسته
کاربر ویژه انجمن
May
3,420
13,065
مدال‌ها
17
Negar_۲۰۲۱۱۲۱۹_۱۲۴۱۳۹.png
عرض ادب و احترام خدمت نویسندگان گرامی
رمان‌بوک.
با تشکر برای انتخاب "رمان‌بوک" برای انتشار
آثار ارزشمندتان.

لطفاً پیش‌از نگاشتن، تاپیک زیر را به خوبی مطالعه کنید:
[قوانین ساب پاکت‌نامه]

پس از گذاشتن ۱۵ پارت از اثرتان، می‌توانید برای آن درخواست جلد دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد دفترخاطرات و پاکت‌نامه]

همچنین پس از گذاشتن ۱۵ پارت از اثرتان، می‌توانید برای آن درخواست تگ دهید:
[تاپیک درخواست تگ پاکت‌نامه و دفترخاطرات]

بعد از قرار دادن حداقل ۲۰ پارت، می‌توانید در تاپیک زیر، اعلام پایان کنید:
[تاپیک اعلام پایان دفترخاطرات و پاکت‌نامه]

با آرزوی موفقیت روزافزون
[تیم مدیریت تالار ادبیات]
 
موضوع نویسنده

ن. عادل

سطح
1
 
م.نگار
فعال انجمن
Sep
176
1,395
مدال‌ها
4
آقای طالبی چند روزی است در نبودتان به خیلی چیزها عادت کرده‌ایم. مثلا دیگر غرغر نمی‌کنیم، دیگر خشممان را سر دیگران خالی نمی‌کنیم. بیشتر می‌خندیم و بیشتر می‌خندانیم. می‌دانید از وقتی شما رفته‌اید کینه‌ها به عشق و نفرت‌ها به محبت بدل شده‌اند. آقای طالبی قصد جسارت ندارم، اما جایمان بازتر شده. دیگر نیاز نیست شب‌ها همه زیر یک پتو بچپیم یا حتی از سر و کول هم بالا برویم تا بتوانیم دستمان را جلوی بخاری گرم نگه داریم. خیلی چیزها تغییر کرده است، خیلی آدم‌ها عوض شده‌اند. یکی‌اش خانواده‌ی ما. ما داریم اسباب کشی می‌کنیم و تا چند روز دیگر از محله می‌رویم. آقا رضای ماست بند را یادتان هست؟ سوپری زده است. مغازه‌اش از این رو به آن رو شده است، همچین دکان را شیک و پیک کرده که آدم دلش نمی‌آید از سر کوچه‌مان بگذرد و چیزی از او نخرد. خودش که به زبان نمی‌آورد اما شاگردش، محمدرضا، یکبار برایم گفت: یک خانه بالا شهر خریده است و دارد شعبه ی دوم سوپر مارکتش را افتتاح می‌کند، می‌گفت: دیگر خرش خیلی می‌ارزد، پول است که پارو می‌کند. گهگاهی هم که من زیر چشمی او را می‌پایم داد می‌زند: (( فضول، کارت را بکن. ))
 
موضوع نویسنده

ن. عادل

سطح
1
 
م.نگار
فعال انجمن
Sep
176
1,395
مدال‌ها
4
آقای طالبی سقف خانه‌تان نم داده است. لابد بخاطر بارش‌های پی در پی‌ای است که در نبود شما همه جای شهر را سفید پوش کرده است. مدیریت بحران ساختمان دارد برای شما تصمیم می‌گیرد. اصلا نگران نباشید من همه‌ی جلسه‌ها را بجای شما شرکت می‌کنم. سهم کیوی و موزتان را می‌خورم. حقتان را پس می‌گیرم. البته اگر حق با شما باشد. شما در طبقه ی آخر ساختمان و واحد ۱۲ هستید. اگر بخواهم با آرامش بگویم : از دیروز صبح تا الآن همه جا خیس شده است. باید بگویم که (( آقای طالبی آب دارد خانه‌تان را می‌برد. )) مدیر ساختمان اصرار دارد هرچه بشود مسئولیتش با خودتان هست و بهتر است هرچه زودتر از مسافرت برگردید. گفته بودید گلدان‌هایتان را آب بدهم، می‌خواستم بگویم روی چشم. حالا که این اتفاق افتاده است گل‌هایتان هر روز آبیاری می شوند. راستی قالیچه‌های نفیسی که روی زمین پهن کرده بودید، کمی رنگشان پریده است که آن هم فکر نمی‌کنم مشکلی باشد. بیشترش بخاطر دوری شماست و آفتابی که هر روز از پنجره رویشان می‌تابد. سیم کامپیوتر را از برق کشیده‌ام، لباس‌های داخل کمد را مرتب کرده‌ام و کفش‌ها را مثل عادت همیشگی برق انداخته‌ام. بقیه‌ی چیزها خوبند و سلام می‌رسانند. آسوده خاطر باشید. کلکسیون پیپ‌هایتان سالم است. راستی چه پیپ‌های قشنگی دارید!
 
موضوع نویسنده

ن. عادل

سطح
1
 
م.نگار
فعال انجمن
Sep
176
1,395
مدال‌ها
4
آقای طالبی هیچ وقت نفهمیدم آن کلاه پشمی را برای چه خریده‌اید؟ هیچ وقت سرتان نکرده‌اید تا ما ببینیم به‌تان می آید، نمی آید. امروز صبح وقتی داشتم کشوهای کمدتان را می‌گشتم خاطراتتان را پیدا کردم. نمی‌دانستم خاطرات را در کشو مخفی می‌کنید. به باورم آنقدر برایتان ارزشمند است که نمی‌خواهید غریبه‌ای آنها را ببیند. بی ادبی نباشد، ما که غریبه نیستیم. آقای طالبی گفته بودید: (( به روسیه سفر کرده‌اید و در یک حراجی این کلاه را به قیمت ده روبل و سی کپک خریده‌اید. حالا اینکه خریده‌اید یا به‌تان الهام شده است به من ربطی ندارد. هنوز بارکد و برچسب قیمت دارد. دارم به این فکر می کنم که اندازه‌ی سرتان هست؟ گوشهایتان را گرم می کند؟ ناراحت نشوید من فقط کنجکاو بودم ببینم آدم بزرگ‌هایی مثل شما چگونه آن را سرشان می‌کنند؟ برای همین جلوی آینه ایستادم و کلاه را روی سرم گذاشتم. کلاه آرام روی پیشانی‌ام سر خورد و ابروهای نی قلیانی‌ام را پوشاند. یک آن حس کردم همه جا تاریک شده است. گرم بود. می‌توانستم لمسش کنم. انگار آسمان شب روی سرم آوار شده بود. حیف که ستاره نداشت، تاریک تاریک بود. به نظرم اگر داخلش لامپ می‌گذاشتند بهتر می شد. نظر شما چیست؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

ن. عادل

سطح
1
 
م.نگار
فعال انجمن
Sep
176
1,395
مدال‌ها
4
عکس، عکس، عکس. هرجا را را نگاه می‌کنی پر است از ژست‌های شما. آقای طالبی به نظرم دیگر وقتش رسیده است کمی شکمتان را جمع و جور کنید. کله تان را بتراشید و سبیل هایتان را کوتاه کنید. ما که پول تو جیبی مان نمی‌رسد پیراهنی به‌تان هدیه دهیم. اما شما را به خدا یک پیراهن برای خودتان بخرید. آن پیراهن چهارخانه‌ی آبی به تنتان زار می‌زند. عکس‌های شما روی دیوار نه تنها خسته کننده، کدر و مکرر شده است بلکه سردرد آور هم هست.
آقای طالبی می‌خواستم ازتان اجازه بگیرم و نگاهی به دیوار افتخاراتتان بیندازم. پس با اجازه. باید بگویم قهرمانی‌های شما واقعا قابل تحسین است. اینجور که معلوم است شما آدم معروفی هستید. به مدیر ساختمان هم می‌گویم تا بیشتر به‌تان احترام بگذارد، بیشتر هوایتان را داشته باشد. اگر وقت کردید و سرتان شلوغ نبود پشت این برگه را هم امضا بزنید، فقط برای یادگاری. کتاب‌های فلسفی زیاد می‌خوانید. تاریخ را نمی‌پسندید و رمان‌های عاشقانه خوراکتان هست. در میان کاغذ پاره‌ها چندتایی نمایشنامه هم پیدا کردم که برای پر کردن اوقات فراغت خوب هستند. می‌توانم بجای آنکه پول بدهم و به تئاتر بروم اینجا زیر چراغ مطالعه بنشینم و ساعت ها غرق عشق‌های نافرجام شوم. اینجور که معلوم است عاشق ادبیات هستید. تازه فهمیده‌ام نقد هم می‌کنید و به عنوان یک نظاره گر باید اعتراف کنم کارتان حرف ندارد، منتقدی در خون شماست. شما شعر هم می‌سرایید؟
 
موضوع نویسنده

ن. عادل

سطح
1
 
م.نگار
فعال انجمن
Sep
176
1,395
مدال‌ها
4
آقای طالبی شما چقدر بدبختید! امروز در جلسه هیئت مدیره اعلام شد شما ۸ ماه است شارژ واحدتان را نداده‌اید. خیلی ناراحت شدم. اگر لازم باشد می‌توانم از پدرم برایتان پول بگیرم. پدرم مرد خوبی است شما را هم دوست دارد. شما ثروتمندید اما خسیس هستید. خیلی ساده می‌گویم شما از همه‌ی اهالی ساختمان ثروتمندتر و در عین حال بدبخت‌تر هستید. در مقابل صفات خوب هم دارید مثلا به موقع حاضر می‌شوید، به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام می‌گذارید، به خودتان توجه می‌کنید، برای خودتان خرج می‌کنید. دوست ندارم این را بگویم: (( بسیار آدم جدی و مغروری هستید. ))
آقای طالبی نمی‌دانم کجایید و چه می‌کنید. دلمان برایتان تنگ شده است. برای لبخندهایتان، برای اخم هایتان. قایم که می‌شویم دیگر کسی نیست پیدایمان کند. سک سک هایمان بی‌معنا شده است. می‌خواهیم مسخره بازی دربیاوریم اما دلمان می‌گیرد، نمی‌توانیم به زبان بیاوریم. به اندازه‌ی تمام خوبی‌ها ظلم‌ها در حقمان کرده‌اید. بستنی بچه‌ها را خورده‌اید و پولش را نداده‌اید. گلدان مادر بزرگ را شکسته‌اید و معذرت خواهی نکرده‌اید. بچه‌ها شما را بخشیده‌اند اما نمی‌دانم مادربزرگ هنوز هم قلبش شکسته است یا نه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

ن. عادل

سطح
1
 
م.نگار
فعال انجمن
Sep
176
1,395
مدال‌ها
4
می‌روم کنار چمنزار، می‌نشینم روی نیمکت کنار خرابه‌ها و برایتان نامه می‌نویسم. هرچند نه خودم رنگ دارم نه نوشته‌هایم. فقط و فقط می‌نویسم. با مداد، با خودکار. گهگاهی با پاک کن به جان نوشته‌هایم می‌افتم. پاره می‌شوند. کلاغ‌ها روی شاخه‌ها نشسته‌اند و غارغار می‌کنند. لحظه‌ای غارغار سپس در چشم‌هایم خیره می‌شوند. تکرار می‌شوند مثل نوارهای قدیمی. و من دوباره می‌نویسم. آنقدر که ارزش داشته باشند برایتان پست کنم. بعد انگار شهاب سنگ خورد، درست کنار پایه‌های نیمکت. و مورچه ها تکه شیرینی‌های وامانده را بردند. گرسنه‌ام شده بود. چنان با ولع تارت عسلی را خوردم که زمین هم کثیف شد. بعد مورچه‌ها آمدند. بعد کلاغ‌ها. بعد حشره‌های موذی. بعد مردم رویشان پا گذاشتتد، له شدند. تکه های شیرینی به کف کفش‌هایشان چسبیدند و دور شدند. چیزی نگذشت که دوباره مثل روز اول شد. مثل چند دقیقه‌ی پیش. همان وقت که من کنار نیمکت نشسته بودم و برایتان نامه می‌نوشتم. شاید دوباره گرسنه‌ام شود. شاید مورچه‌ها بیایند و روی کفش‌های چرمی‌ام سالسا برقصند، کلاغ‌ها بی‌خیال درختان کاج شوند، آدم‌ها از کنارم رد شوند. شاید اینبار من قربانی شوم. بشوم شیرینی لحظه‌هایشان. بشوم تارت عسلی.
 
موضوع نویسنده

ن. عادل

سطح
1
 
م.نگار
فعال انجمن
Sep
176
1,395
مدال‌ها
4
" باران که می بارد، مرا فراموش نکن. من همان قطرات پشت پنجره‌ام. " هنوز تکه‌های شعرم را قورت نداده بودم که سر رسید. چمدانش را باز کرد و سوغاتی ‌ام را داد، هدیه‌ی من یک برگ بود. آقای طالبی هدیه‌ی شما را هم داد. آن هم یک برگ بود. منتها هم رنگش هم شکلش فرق داشت. بعدها فهمیدم فامیلش پاییز است. فامیلش رنگ دارد، مزه دارد و بوی سیب می‌دهد. اجازه گرفت که خودش را معرفی کند. اجازه ندادم چون وقتش را نداشتم. اگر اسم و فامیلش را با هم هجی می‌کرد شاید خسته می‌شدم، شاید خسته می‌شدید. امروز دهانم بوی خوب می‌دهد، بوی چوب. بوی نیمکت را به خود گرفته‌ام، درگیرش شده‌ام و به غارغار کلاغ‌ها دلبسته‌ام. باید بلند می‌شدم، چند قدمی راه می‌رفتم و وانمود می‌کردم که زنده‌ام و وجود دارم. این کار را هم کردم. آقای طالبی اینجا آرامشی دارد که نه در ساختمان بلکه در واحد شما هم به چشم نمی‌خورد. اینجا نه خبری از مدیر ساختمان است، نه همسایه‌ها. خودمم و خودم و شما. می‌توانم شما را ببینم که اگر اینجا بودید سنگریزه‌ها در امان نبودند. کلاغ‌ها شهر را ترک می‌کردند. می‌شدند پرندگان مهاجر، می‌شدند آواره.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

ن. عادل

سطح
1
 
م.نگار
فعال انجمن
Sep
176
1,395
مدال‌ها
4
بچه‌تر که بودم مادرم می گفت آدم‌ها با هم فرق دارند. می تونن خوب باشند می تونن بد باشند. من می‌گفتم: نچ. بزرگتر که شدم فهمیدم، آره. هم آدم خوب داریم هم آدم بد. آقای طالبی یه جاهایی باید پذیرفت که ما می‌توانیم بد باشیم یا حتی بد بشیم. با خودتون می‌گید خب هرکسی ظاهرش داد میزنه چیکارست. ولی نه اینطوری‌ام نیست. چطور مگه؟ بیایید از خودمان شروع کنیم از ساختمان اجاره نشینان. مثلا خود شما چرا همیشه عینک می زنید؟ می‌خواهید شخصیتتان لو نرود؟ می‌خواهید کسی نفهمد شما در کشوی دوم کمدتان شکلات‌های میوه‌ای قایم کرده‌اید؟ ( که خیلی هم خوشمزه‌اند.) برای شما متاسفم. کمی با من رو راست باشید. چرا همیشه آن کلاه نقابدار روی سرتان است؟ حتی روزهای ابری هم سرتان می‌کنید. یا خودم، به نظرتان چرا نوشته‌هایم آنطور وسواس گونه‌اند؟ چرا واو به واو و با جزئیات بیان می‌شوند؟ همه‌اش ناشی از شخصیتمان است. بتی که آن را ساخته‌ا‌یم و هر روز حملش می کنیم. بارها شده دیدید یا حتی شنیدید که می گن: این چه حرفیه می زنی؟ شخصیت بچه خورد می شه. یعنی‌ بت‌ها ترک بر می دارن؟ شاید. همه ی ما سعی می کنیم محافظه کار عمل کنیم. محافظه کار بنویسیم، محافظه کار بخوابیم، پیاده روی کنیم از خودمان حرف بزنیم. نمونه‌اش یکی از اعضای هیئت مدیره خودمان. آقای صمصام. هیچ می‌دانستید شخصیتی که هر روز صبح یک برش کره را روی یک بربری تازه می مالد و بعد در ظرف عسل غوطه ور می‌کند، صندلی شماره سه هیئت مدیره را اشغال کرده است؟ یا آقای بهمنی همیشه لبخند می زند. فکر می‌کنید چهره‌ی من یا شما خنده دار است؟ نه. او دارد به دردهایش پشت می کند. دارد دکمه‌ی" مزاحم نشوید " مغزش را فعال می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین