جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

پاکت‌نامه ◇نامه‌هایی به شناخته نشده اثر aryana elhaei کاربر انجمن رمان بوک◇

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته پاکت‌نامه توسط ragazza della notte با نام ◇نامه‌هایی به شناخته نشده اثر aryana elhaei کاربر انجمن رمان بوک◇ ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 159 بازدید, 3 پاسخ و 5 بار واکنش داشته است
نام دسته پاکت‌نامه
نام موضوع ◇نامه‌هایی به شناخته نشده اثر aryana elhaei کاربر انجمن رمان بوک◇
نویسنده موضوع ragazza della notte
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ragazza della notte
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

ragazza della notte

سطح
2
 
مدیر موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
کاربر ممتاز
کاربر رمان‌بوک
Jan
2,960
7,348
مدال‌ها
3
عنوان: نامه‌هایی به شناخته نشده
نویسنده: aryana elhaei
ژانر: درام، تراژدی
مقدمه:
امروز دست بر قلم بردم و شروع به نوشتن برایت کردم. گاه احوالت را درک می‌کنم و تنهایی‌ات را می‌فهمم. این‌بار برای ربودن تنهایی و غمت دست به کار شدم تا بغض‌های تلنبار شده به روی قلبت و قلبم را دور بریزیم. سخن‌هایم برایت کوتاه و شاید نامفهوم باشد اما دلم و دلت خوب می‌فهمند چه می‌گویم چون بر دل می‌نشیند آنچه از دل بلند می‌شود.
شاید تاریخ تکرار شود و باز نامه‌هایم به دستت نرسد اما قلبم آسوده است زیرا این‌بار تلاشم را کرده‌ام.
 

STARLET

سطح
4
 
⁦⁦୧⁠(⁠ارشد بخش ادبیات)⁠୨⁩
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
طراح آزمایشی
شاعر آزمایشی
کپیست انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Feb
3,663
16,279
مدال‌ها
10
1000008684.png
بسمه تعالی
عرض ادب و احترام خدمت نویسندگان گرامی
رمان‌بوک.
با تشکر برای انتخاب "رمان‌بوک" برای انتشار
آثار ارزشمندتان.

لطفاً پیش‌از نگاشتن، تاپیک زیر را به خوبی مطالعه کنید:
[قوانین ساب پاکت‌نامه]

پس از گذاشتن ۱۵ پارت از اثرتان، می‌توانید برای آن درخواست جلد دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد دفترخاطرات و پاکت‌نامه]

همچنین پس از گذاشتن ۱۵ پارت از اثرتان، می‌توانید برای آن درخواست تگ دهید:
[تاپیک درخواست تگ پاکت‌نامه و دفترخاطرات]

بعد از قرار دادن حداقل ۲۰ پارت، می‌توانید در تاپیک زیر، اعلام پایان کنید:
[تاپیک اعلام پایان دفترخاطرات و پاکت‌نامه]

با آرزوی موفقیت روزافزون
[تیم مدیریت تالار ادبیات]
 
موضوع نویسنده

ragazza della notte

سطح
2
 
مدیر موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
کاربر ممتاز
کاربر رمان‌بوک
Jan
2,960
7,348
مدال‌ها
3
***
عزیزم.
باز گریه‌هایت را دیدم و شکستن قلبت را شنیدم. نتوانستم در آغوش بگیرمت یا حداقل دست به روی شانه‌هایت بگذارم. می‌دانم دنیا خوب با ما تا نمی‌کند اما خب می‌دانی دیگر؟ نمی‌شود از آنها راحت شد. این روزها دیده‌ام که دست‌هایت هر چند نامحسوس اما می‌لرزند و دیگر چشمانت ثبات قبل را ندارد. انگار برای آن قبری کنده شده و هر بار قسمتی از آن در قبر گذاشته و خاک به دست یکی از عزیزانمان به رویش ریخته می‌شود.
باورت را نمی‌توانم تغییر دهم اما من یا همین کِلون بر این اعتقاد است که برای خودمان است... البته نمی‌شود به حرف‌های ساخته شده بر اساس خواسته‌هایشان اعتماد کرد اما چه کنم. اماها در زندگی‌ام زیاد است و نمی‌توانم از خود جدایشان کنم. احتمالا خودت هم متوجه این موضوع شده‌ای که بعضی از یادگاری‌هایشان مانند زخمِ جراحی بر روی روحم مانده. اشک‌هایت را که از شدت ناتوانی‌ات است می‌بینم، قلبم ریزریز می‌شود. باز هم اما که هر دویمان می‌دانیم مقابل این قوم تنها کار ممکن سکوت است.
می‌دانی؟ به خاطر مشکلمان حتی به پیش مشاور هم رفتم و فقط حرف‌های تو را دوباره تکرار کرد و این موضوع برای من به تصدیق و تثبیت رسید که در مورد همه چیز حق با توست و باید به تو اعتماد می‌کردم. به ناگه یاد آن زمانی افتادم که تو کِلون را کنار زده بودی و خودت آمده بودی و آماده بودی برای جنگ، جنگ برای خواسته‌هایمان. آن زمان از دور تحسینت می‌کردم که ذره‌ذره شکستنت را، شاهد شدم. نوای ریختن ساختمان امیدت حتی قلب کِلون را هم به درد آورد و بعد از آن بود که تصمیم گرفتی گوشه‌ای بنشینی و منتظر فرصت شوی.
از زمانی که گوشه‌گیری‌ات را به تماشا نشسته‌ام می‌توانم لحظه به لحظه فرو ریختنت با زخم زبان‌هایشان را ببینم. گاهی کِلون هم می‌شکست و تو سکوتت را به هم می‌ریختی؛ اما چه فایده که به هم ریختن سکوت هم در برابر بوتولینوم فایده‌ای ندارد. حتی من هم نشسته‌ام و برایت از غصه‌ها و ناتوانی‌هایمان می‌نویسم؛ اما می‌خواستم بدانی و بدانند که تو قوی‌ترین فرد زندگی‌ام هستی و نمی‌توانند تو را در چشمان کِلونت خار و کوچک بشمارند. زمانی می‌رسد که نوش دارویمان هم برسد، نادانسته از این که ما در همان کودکی در خفا خفه شده و مرده‌ایم.
شاید ما که نه تو همان ققنوسی باشی که آوازت را می‌خوانی و دنیا را به سوگ فرا می‌خوانی. من باید منتظر باشم تا از درون خاکسترت جوجه متولد شود و رشد کند، قلب این کِلون را برای جوجه‌ات مامن امنی می‌سازم تا در آن به دور از پلیدی‌های نااهلان رشد کند و خودش را همان‌طور که دوست دارد بیابد. شاید کمی رنجور شود اما سالم می‌ماند و مارهایشان به او نمی‌رسد... این‌بار می‌خواهم من پشتت باشم بیا و اجازه را به من بده تا حس کنم در زندگی‌ام که آن را غصبی به دست آورده‌ام، جایی مفید بوده‌ام.
 
موضوع نویسنده

ragazza della notte

سطح
2
 
مدیر موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
کاربر ممتاز
کاربر رمان‌بوک
Jan
2,960
7,348
مدال‌ها
3
***
سلام نازنینم.
امروز بی‌دلیل دلم هوایت را نفس می‌کشید. چراغدان سوسو میزد و هوا را به دنبال اکسیژن نگاهت، کنکاش می‌‌کرد. پرنده‌های رنگارنگ قفسی هم منتظر آمدنت هستند تا دوباره بخوانند؛ اما هنوز نرسیده‌ای. بدنم تب کرده و در نبود گرمای آغوشت، یخ‌بندان را به جان خریده، بی‌وقفه می‌لرزد و به دنبالت می‌گردد. نمی‌دانم چرا هنوز نمی‌آیی، خواستم خبرت کنم که اگر بیشتر از این من را بی‌خبر بگذاری حتما خبرم به گوشت می‌رسد. دوستانت هم از تو خبری ندارند انگار.
با امروز می‌شود پنج ماه و دو هفته و دو روز که ندیدمت. گاه حست می‌کنم که تا دم در می‌آیی اما باز هم به خاطر نامهری اینان عقب گرد می‌کنی. گلدان‌هایت را هنوز نگاه داشته‌ام، حالشان از من و تو بهتر است. امیدوارم آنجا که پنهان شده‌ای برایت سخت نباشد. می‌دانم که باز هم می‌توانی احساسات مرا لمس کنی؛ گاه آنقدر این لموس دردآور است که نمی‌توانم اشک‌هایت را کنترل کنم... چشم‌هایمان آخر نابود می‌شود، من که مهم نیستم اما مراقب چشمان خودت باش و مرواریدهایت را هدر نده.
به چهره‌ات که فکر می‌کنم و آن چال‌های زیبایت که به یادم می‌آیند، آن چشمان خمارِ درشت که هنوز هم نمی‌دانم چگونه می‌شود وجود داشته‌باشد، آن لب‌های صورتی‌رنگت که اغلب اوقات با لبخند زینت داده شده‌بودند، همه و همه اشک‌هایم را سرازیر می‌سازند و مغزم را درگیر می‌کنند که چه شد که اینطور شد؟ چه شد که از دیدن چهره‌ات محروم شدم و مجبور به تحمل بتی که از تو ساختند شدم؟ بیا و تبر به دست بگیر و بتشان را بشکن. می‌دانم آنقدر باهوش هستی که به راحتی از زیر تهمت‌ها و شک‌هایشان فرار می‌کنی.
پدرت هنوز نمی‌خواهد از موضع خود پایین بیاید و هنوز در حال پافشاری بر روی خواسته‌هایش است. بهتر است که تا اطلاع ثانوی با پدرت روبه‌رو نشوی. برادرت هم هنوز سرحال است و تازه امتحاناتش را به پایان رسانده. درخواستی از پدرت داشت که او قبولش کرد... آره آره می‌دانم. پدرت به من هم می‌گفت:« در خانه ما، خانواده سالاری حکومت می‌کند.» ولی هردویمان می‌دانیم اگر من یا تو این درخواست را می‌کردیم، یا سفسطه درخواستمان را رد می‌کرد و می‌گفت:« برای خودتان می‌گویم.»
پدرت را فراموش کن، از مادرت خبر داری؟ چند وقتی است او را ندیده‌ام. تقریبا یک ماه. مادربزرگت چه؟ تو که حتما در مامن امن آنها پنهان شده‌ای اما من دلم برایشان بسیار کوچک شده. این چهار هفته‌ای که ندیدمشان باعث زودرنجی‌ام شده. مشاور می‌گفت بدخوابی‌هایم به همین خاطر است. آه! نباید این را براید می‌نوشتم. نگران نشو از بدنت خوب مراقبت می‌کنم؛ اما چند وقتی است که خواب‌های آشفته میبینم. گاه خواب تو را می‌بینم که دهانت بسته شده و در اتاق تاریکی زدانی شده‌ای.
دیگر زمانی برای باقی حرف‌هایم نمانده، مجبور به ترک قلمم هستم. مراقب خودت باش زیباترینم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین