رقیمه آغازین: به ساحت یار
مرقوم در دهمین یوم از ماه سپند، در ظلّ عهد نهم از دوران شهریاری کوروش کبیر، در دارالسلطنهی شوش
به پیشگاه سرافرازِ دل، مهترِ خاطر، آنکه طلعتش فروغ خورشید را به خجلت میکشاند، ای ابراداتس، مایهی رونق جان و کعبهگاه نیایش دل!
رقیمهای که پیش رو داری، نغمهی مکنونِ سی*ن*هایست که به سان آتشدانی پنهان، از شوق دیدار شعلهور است.
این مکتوب، صرفِ خطنوشتهای نیست، بل نقشبندیست از رگ و جان، که به مداد اشتیاق، بر کاغذ مقدّرِ تقدیر نگاشته آمده است.
از همان لحظه که آینهی دیدار، چهرهی تو را در من منعکس ساخت، قافلهی هوش از خاکریز هشیاریام گذشت.
شکوهت را از حافظهی خیال نتوان زدود، چنانکه گویی تو را نه دیدهام، بل در من نهادهاند؛ همانند سُطور مقدّس بر الواح کهن.
ای سرسلسلهی فرزانگی و وقار، هر سطر این مرقومه، ترجمان رموزیست که دل در لفاف سکوتش نهفته داشته؛ و این سُطور، نسخهی مکتومِ دلیست که هر تپشش، مناجاتیست بر محراب وجودت.
خوشا اگر این رقعه، به رغم فاصله و زمان، چون کبوتری سبکبال بر شانهی حضورت نشیند و از جانب من، زمزمهای باشد در خلوت خاطرت.
این مرقومه، همچون جام جادو، حقیقت دلدادگیام را در خود بازتابانده است، بیآنکه نیاز به ترجمانی باشد.
در فرجام، تو را به خدای دلها میسپارم، که حافظ خُفایای مهر است، و در انتظار فرارسیدن موسم رقعهی دیگر، با شوقی بیمهار، در خلوتگاه ماهتاب، ذکر نام تو را ورد زبان خویش ساختهام.
به فدای نگاهت
قلم از دل پانتهآ، نگاشته در سحرگاهِ بابل، به هنگام شبچراغی که مه از پشت ارگ بر بستر دجله میتابید.