جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نوشته‌های نمایه جدید

لطفا طبق این لینک در تایپیک تعیین ناظر درخواست دهید
غیر از کتاب خواندن دیگر هیچ پناهی نداشتم،
چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطراف برانگیزد و حتی اندکی توجهم را جلب کند.
اگر او توانسته مرا فراموش کند، من هم می‌توانم
می‌بینی، هنوز دوستش داری!
از کجا معلوم؟
هنوز می‌خواهی کار هایی را بکنی که او کرده…!
داستان درست عین؛ زندگیست...
و زندگی در بهترین‌شکل و با غنی‌ترین محتوای خود چیزی جزء یک داستان‌کوتاه یا بلند نیست و این تنها داستان‌نویسان هستند که میتوانند و باید از یک‌سو با نگاه کردن به حال و گذشته تصویری دقیق از مشقات مصائب، کم‌داشت‌ها و رویاهای انسان را در پیش رو نهند و از سوی دیگر با نگاه کردنی آرمان‌خواهانه و آرزومندانه به آینده، تصویرهایی از زندگی سعادتمندانه و آرمانی انسان فردا را؛ این کار به یقین نه از فلاسفه برمی‌آید نه از سیاست‌پیشگان و نه از نظامیان و طبیعتاً نه از پزشکان که جهان رؤیایی‌شان جهانی‌ست یکسره بیمار و محتاج طبیب و دارو نه جهانی سلامت و بی‌نیاز به سم.
این کار اگر مقدور باشد مقدر داستان‌نویسان است و بس!…

لوازم‌نویسندگی | نادر‌ابراهیمی
آن بوسه و آن آغوش، قتاله و مقتول بود
در سیرِ مرا کشتن این پرده‌ی اول بود
تنها سرِ من بین این ولوله پایین است
با من همه غمگینند تا طالع من این است
در پیچ و خمِ گله یک‌بار تو را دیدم
بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم
محضِ دو قدم با تو از مدرسه در رفتم
چشمت به عروسک بود،تا جیبِ پدر رفتم

#علیرضا_آذر
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
بالا پایین