جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

آثار منتشر شده شما

عنوان: از گذشته عبور کن نویسنده: @nsrgess ژانر: اجتماعی، ترسناک خلاصه: النا بعد تصادف پدر و مادرش افسرده شده است، پدر و عمویش هر دو کاپیتان کشتی‌اند. قایقی اجاره کرده و به سفر می‌رود، در دریا دچار حادثه شده و حافظه خود را از دست می‌دهد، وارد جزیره‌ای دور افتاده می‌شود، در جنگل گم شده و با حوادثی که اتفاق می‌افتد حافظه خود را بدست می‌آورد، نامزدش با فرد دیگری ازدواج کرده او دچار پریشانی شده و تلاش می‌کند با کمک عمو و یک روانشناس به زندگی باز گردد که عاشق مرد روانشناس می‌شود و … تکه‌ای از اثر: نمی دانم چه قدر گذشته بود سرم را که بلند کردم، خود را در میان انبوه درختان بلند دیدم. اشعه ی خورشید به سختی به زمین می رسید ترس به دلم چنگ زد وسط جنگل گیر کرده بودم و حسابی گرسنه شده بودم. با خود فکر کردم تا خورشید هست باید برگردم. به نظرم...
عنوان: روح نویسنده: @کنجِ دلی :) ژانر: تخیلی، فانتزی، طنز خلاصه: دیگر آخر خط است؛ روحی که فکر می‌کردی افسانه است، از تو جدا خواهد شد و تو را با تصورات ماورایی‌ات تنها خواهد گذاشت. دیگر آخر خط است… تو در این اجتماع، بدجور گول خوردی و حالا، دیگر وقت جبران نیست. مردم، به فکر تو نبودند. حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ و نه! باید بگویم، انا الله و انا الیه راجعون … تکه‌ای از اثر: جناب عزرائیل را تا به حال ندیده بودم. گفته بود که امروز می آید. در را باز کردم مردی با ابهت و با پیراهنی سرمه ای و ریش هایی که کمی بلند بود پشت در ایستاده بود. گفتم: از دیدنت خوشبختم. مرد اخم کرد: من رانندشونم سریع سوار ماشین شید. با ترس چمدانم را در دست گرفتم. راننده داد زد: چمدون واسه چیته؟ سوار شو کار داریم. درحالی که با...
عنوان: تو فرشته من هستی نویسنده: @(:ᴀʟʟᴘʜᴀ ژانر: عاشقانه، درام، اجتماعی، تراژدی خلاصه: شاید فقط این بود! من تنها اولویت اولی بودم که هیچ‌ وقت تکرار نشدم؛ در میان ترک‌های قلب شکسته‌ام کور سوی امیدی سوسو می‌زد! هیچ‌ کبوتری قصد تجربه یک ریسک وهم‌آمیز، یعنی تکرار مرا نداشت. درست مانند کلاغ دم سیاه تنهایی که به همان کرک و پر زیبایش قانع است؛ اما… در این میان، فردی پیدا شد که … ریسک تکرار مرا پذیرا بود! به همین سادگی زندگی‌ام زیر و رو شد و من به قصد پرواز تجربه کردم واهه‌ی سقوط را ! تکه‌ای از اثر: با تمام توان دوید و پشت بوته های گل خاردار پناه گرفت. نفس های نامنظمش آنقدر دردناک و سرد بود که درد قفسه یخ بسته اش را تازه کند. یقه ی شنل پوسیده و فرسوده اش را از برف تکاند و با تمام قدرت درپوش دهان و بینی اش کرد. صدای ترسناک آقای آگوستوس...
عنوان: گورستان گرونوبل نویسنده: @MHP ژانر: پلیسی، اجتماعی، تخیلی خلاصه: مٌهر نفرت را بر خاطرات و انسانیت زد. کینه را به سَم آغشته کرد و بر جان پاشید. انتقامش نیشِ عقرب بود، سَمش را قبل از دشمن به خود خوراند! گورستانی ساخت، از جنس پشیمانی… پشیمانی و اجساد چه ساختند؟ نیش عقرب توانست این آشوب را به اعتراف بکشاند؟ تکه‌ای از اثر: از ماشین خارج شد و آرام در را بست احترام به این ماشین در هر زمانی حاکم بود. با نگاهی به چشمان خیره شده به او سست تر از قبل قدم برداشت، مقابل در بژ ایستاد، به دیوار تکیه داد و به اطرافش خیره شد، جوان ها با نیم خند کنج لبشان، نگاهش می کردند؛ باید با خودش کنار می آمد، حرف هایش را آماده می کرد بعد وارد میشد و فعلا با این وضعیت جانکاه خو می گرفت. گویا آسمان هم از سیلی خدا بی نصیب نمانده که چنین کبود است. کفشش را...
عنوان : رمان عاشقی به وقت نقاشی نویسنده : @ترنم مبینا ژانر: عاشقانه، درام خلاصه: یکی بود، یکی نبود. تو روزگاری که مردم هاش عادت به بد بودن و دل شکستن دارن؛ دختر ساده دل و با محبت ما، غرق تو دنیای نقاشی‌هاست. تو یکی از روزهای خوب خدا پسری سنگدل، قلب دخترک قصه رو خرد میکنه و با پا گذاشتن روی تیکه های قلبش به زندگی خودش ادامه میده اما نمیدونه دختر هنرمند ما چه‌طور قراره که با قلب پینه خورده‌ش زندگی کنه… تکه‌ای از اثر: دیروز نزدیک ساعت هشت به خونه رسیدم. اولین چیزی که به مامان گفتم دیدن سایه و سامیار بود که اون هم خوشحال شد و از من خواست شماره خاله نرگس مامان سایه رو بگیرم من می خواستم با این حرف، قضیه دیر اومدنم رو ماست مالی کنم که نشد و مامان مثل همیشه غرهاش رو شروع کرد. بعد یه شام مامان پز و خوشمزه خوردم و آخر سر با آرامش...
عنوان: بهر حزن‌اش نویسنده: @شاهدخت ژانر: اجتماعی، تراژدی خلاصه: غریبه بود! نه مانند غریبه‌هایی كه در خیابان، از کنار آن‌ها رد می‌شدم، غریبه بود! مانند شعری كه از برش بودم؛ اما شاعرش من نبودم… گلدانِ قشنگی كه جلوی چشمانم بود؛ اما صاحبش من نبودم. لبخندی كه خیلی زیبا بود، اما به روی من زده نمی‌شد! … غریبه بود برایم … تکه‌ای از اثر: پسرک جای دخترک را روی تاب می‌گیرد و با صدای بلندی می‌گوید: مامان میشه بیای هلم بدی؟ در فکر فرفری های طلایی موهای پسرک غرق شده بود که با دیدن صندل های لیمویی زنانه ای، نگاهش را بالاتر می‌آورد و ناباور به جنگلی‌های بارانی مقابلش خیره می‌شود … خودش بود عشق دیرینه ای که در جوانی به خاطر حرف های مردم رهایش کرده بود خیلی تغییر کرده بود دیگر خبری از آن تیله های درشتش نبود ریز شده بودند و گودالی سیاه را در زیر...
عنوان: بردین نویسنده: @•PANAH• ژانر: عاشقانه، تراژدی خلاصه: هنر تو رنگ‌ و رویش رفته‌ است، یک شاعری که کسی شعرهایش را نمی‌خواند. نامه‌های یک عاشق را نمی‌خواند، مانند نمایشی که هیچ بیننده‌ای ندارد. می‌دانی آن ره بی‌رهگذر از آن کیست؟ شاید آن‌ که در کوچه‌های خاکی عشق به سر می‌برد … امشب قرار است تو دیگر نباشی! تکه‌ای از اثر: آغاز من با تو شروع شد و پایان… دست من نیست وگرنه تو را بر میگرداندم حتی اگر پایان من آغاز تو باشد. چو ندانم کجایی دلیل نمی‌شود که رهایم کنی نشانت کجاست؟ کجا بگردم که یک نشانه از تو باشد؟ حتی یک نشان ندارم عود کنار تخت یاقوتی ام تمام شده و دیگر بویش همه جا را فرا نمی گیرد تو نیستی که او را روشن کنی … -برایت مینویسم جانانم؛ حتی اگر تو رفته باشی و یادی از دیار مانکنی حتی دریغ از یک نگاه مرا در اغما تنها بگذاری با...
عنوان: آزاده نویسنده: @ebi. ژانر: اجتماعی، تراژدی خلاصه: بزرگ‌ترین فریاد دنیا قطره اشکی بود که از چشم‌های باز دخترک بی‌جانی چکید که یک آزاده بود، آزاده‌ی تقدیری که آزادش کرد… گل‌‌های‌ پرپر شده‌ی سرخ هم برای آزادی‌اش رقصیدند و در آغوشش گرفتند؛ اما دیر بود، چرا که او آغوش را با چشم‌های بسته طلب می‌کرد … تکه‌ای از اثر: با دیدن آزاده لبخندی روی لب نشاند و از جای بلند شد. قوطی داروی خالی مادرش را از جیبش در آورد و نزدیک پیشخوان شد. -سلام. مرد جوان و لاغر اندام با شنیدن صدای آرام و نرم و لطیف دخترک لبخندش وسعت یافت عینکش را درست کرد و جواب سلامش را با روی خوش داد. آزاده قوطی سفید را نشان داد و موهای مزاحم را زیر روسری قرمز چروک شده هول داد و لب های خشکیده اش را گشود: میشه از این داروها بهم بدین؟ مرد چشم هایش را کمی ریز کرد و قوطی را...
عنوان: یُسری نویسنده: @delban ژانر: عاشقانه خلاصه: رمان یُسری رمانی است که از دل نوشته شده است برای دل. یُسری حنیفا دختری ۱۸ ساله که پدر بزرگش اصرار بر ازدواجش دارد و اما او بی‌عشق تن به هیچ وصلتی نمی‌دهد. تا این‌که همه چیز از یک جشن شروع می‌شود؛ جشنی که سر آغاز اتفاقاتی است که به او می‌آموزند پس از هر سختی، آسانی هست! تکه‌ای از اثر: دوباره خیره شدم به عکس یاسین، داداش فکر می‌کردن می‌خوام مثل همیشه مخالفت کنم. وقتی حاج مظاهر خودش رو برای هر نوع مخالفتی از جانب من آماده کرده بود و من با خجالت گفتم: -مشکلی ندارم. چشم هاش گرد شده بود؛ پیرمرد طفلی باورش نمیشد نمی‌دونست من با حرف‌هایی که اون شب زدی قانع شدم. راستی فهمیدم اون مورد آخری که اون شب قبولش داشتی کی بود. پسر حاج سید. امشب قراره بیان خواستگاری اعتراف کنم پیشت داداش؟ یادته...
عنوان: جزای دلدادگی نویسنده: @Sepid ژانر: عاشقانه، تراژدی خلاصه: عشق حسی مقدس است و در این حرف هیچ‌ شکی نیست. اکنون پای عشقی دوطرفه‌ در میان است، عشقی واقعی و مقدس! دو فرد عاشق تاکنون به ترتیب برای این‌که به یکدیگر برسند قدم برداشته‌اند. حال نوبت آخرین قدم از جانب فرزان است … تکه‌ای از اثر: آتوسا خودش را به دیوار تکیه داد و نفس راحتی کشید چند دقیقه ای به آب خیره شد که باز هم صدای باز شدن در به گوش آتوسا رسید آتوسا وحشت کرد و کمی خودش را جمع کرد اصلان با مردی قوی هیکل وارد اتاق شد. مرد دو دست آتوسا را گرفت و اصلان هم به دست آتوسا از پشت دستبند زد و بعد هم با یک حرکت سر آتوسا را زیر آب برد. حدود ده ثانیه ای زیر آب بود که اصلان سرش را بالای آب آورد. آتوسا نفس نفس میزد صدای ضربان قلب خود را می‌شنید و پس از چند ثانیه دوباره اصلان او...
نام اثر: عدل و ستیز نویسنده: @Negin jamali ژانر: اجتماعی خلاصه: “عدل و ستیز” روایت زندگی زنی ناعادل و کینه‌اندوز به نام زهره سپه‌وند است که برای انتقام از قاتل همسرش، نادر تاج‌آبادی، دست به کارهای غیرمنصفانه‌ای می‌زند. کمک گرفتن از وکیل رشوه و پاره‌گیر نادر، گرچه ابتدا به نفع اوست؛ اما در آستانه‌ی رسیدن به هدف همه چیز را به هم می‌ریزد. زهره در ادامه‌ی داستان چه تصمیمی می‌گیرد؟ سرنوشت اهالی عدل و ستیز، به دست او چگونه رقم خواهد خورد؟ تکه‌ای از اثر: تشییع جنازه‌ پروانه دیدنی بود نادر با شانه هایی افتاده، صورتی رنگ باخته و چشمانی کبود از گریه به مزار او می‌نگریست و زهره نمی‌توانست سرمای نگاهش را از خیره شدن به قاتل همسرش پنهان کند گرچه هنوز مرگ پروانه آزارش می‌داد اما او مُردن آن زن را نیز از چشم شوهر بی لیاقتش نادر میدید… پریا در...
نام: در سه شب نویسنده: @مریم فواضلی ژانر: ترسناک، اجتماعی خلاصه: شب‌های دعا خواندن رسید، در این ایام مردم سه شب مستدام دعا می‌خواندند! با شروع آن شب اتفاقاتی می‌افتدد که آن زن گذشته را زنده می‌کند، نعره‌اش گوش‌ها را خراش می‌دهد، ناله‌اش دل را گریان می کند تکه‌ای از اثر: چشم هایم را باز کردم سر جایم نشست بودم و باباجی کتاب در دستش کنارم نشست بود. کلبه سجادی بودم، چشم هایم را بستم و دستم را روی شقیقه ام گذاشتم و زیر لب گفتم: ولى من کنار چاه بودم، چطور به اینجا اومدم؟ چشم هایم را باز کردم که ژاله آمد داخل و کنارم نشست، گفت: -حالت خوبه پریا؟ – من چطور اینجا اومدم؟ ژاله دستم را گرفت و گفت: -دیدم داشتی به سمت چاه میرفتی نگرانت شدم دنبالت رفتم که تو راه بیهوش پیدات کردم و آوردمت اینجا. مادر بزرگ وارد کلبه شد و کنارمان نشست، گفت: برای...
داستان: غملی گلین نویسنده: عاطفه محمدی ژانر: اجتماعی، درام خلاصه: زنی به خاطر اختلاف با همسرش، مجبور به ترک خانه می‌شود و از فرزندانش و غرورش می‌گذرد، بعد از جر و بحث های زیاد به خانه برمی‌گردد ولی اتفاقی می‌افتد که باعث می‌شود او جلوی روان‌پزشک بنشیند و قصه‌اش را تعریف کند، تا شاید عبرتی برای بقیه بشود، به‌ خاطر فرزندانم از همه چیز گذشتم، فکر می‌کردم با این فداکاری خوشبخت می‌شوند، اما نمی‌دانستم بزرگترین ظلم را به آن‌ها کردم… تکه‌ای از اثر: عارف با صدای حرصی و بلند گفت: صدبار گفتم نرو خونه ی اون خواهر بی همه چیزت تا اونم نیاد. مهتاب هم با حرص گفت: هر وقت تو نرفتی مامان هم نمیره. عارف: برادر خواهرهای من روزهای سخت به دردم میخورن. مهتاب گفت: هه هه یک چیز بگو آدم خندش نگیره برادر خواهرهای تو روزهای سختی ما بودن والا ما که ندیدیم...
عنوان: دختر همسایه نویسنده: آیدا عزیز پور فرد @Nekbat ژانر: عاشقانه خلاصه: مرضیه، همسر داوود زنی است که سال هاست ازدواج کرده ولی بچه دار نمی‌شود، او بعد از تلف شدن آخرین نطفه وجودش تصمیمی عجیب می‌گیرد که بعد از مخالفت های داوود، اتفاقی می‌افتد که سال ها بعد نتیجه اش را می‌بینند … تکه‌ای از اثر: با لبخند نگاهش می کردم که فکر کنم سنگینی نگاهم را فهمید و سرش را بلند کرد و استکان چایی نصف و نیمه اش را روی نعلبکی گذاشت و متعجب گفت: چرا این جوری نگام می کنی؟! بدون اینکه حالت چهره ام تغییر کند گفتم: چه جوری؟ _خوب… یه نگاه خاص… چه جوری بگم… با لبخند احساسی… _اگه فهمیدی خوشگلم بگوها، خجالت نکش. نگاهش کردم و گفتم: چای تو بخور سرد شد. یک قلب دیگر از چایش خورد و یک دفعه گفت: اصلاً بگو ببینم؛ این بند و بساط برای چیه؟! لینک اثر...
عنوان: میان حصار نویسنده: یسنا باقری @گل یاس(YASNA) ژانر: اجتماعی، درام خلاصه اثر: حامد، برگزیده‌ای است که به دلیل هوش سرشارش در آزمایشگاه کار می‌کند، اما دقیقا روز آزمونی سرنوشت ساز، اتفاقی می‌افتد که زندگی‌اش را بهم می‌ ریزد و حتی به دختر شش ساله او هم رحم نمی‌کند، این دقیقا قصه حامد و حامد های گمنام است … تکه‌ای از اثر: آرام در هواپیما نشست و از پنجره بیرون را نگاه کرد مردمی را میدید که نمی دانست می روند یا می آیند و فقط این را میفهمید که یک یک با شور و شوق سوار هواپیما می شدند دلشوره در وجودش رخنه کرده بود. حس می کرد وقتی هواپیما در خاک ایران روی زمین بنشیند خبر بدی به گوشش می خورد. بالاخره درها بسته شد و صدای خلبان در فضا پیچید همان توصیه های همیشگی. به توصیه خدمه، موبایلش را خاموش کرد و سرش را به صندلی تکیه داد. دلش برای...
عنوان: ثمین نویسنده: MahsaMHP ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: نمی.دانستم و خبر نداشتم، غافل بودم که این آخرین بار است که لبخندت از آنِ این ثمین دل‌باخته می‌شود و دگربار طرح لبخندت قسمتِ خداست. مقدمه: همه در فلک کنار کشیدند، حتی تو! ما تک ماندیم... یک من، یک خدا. من می‌خواستم "ما" را با تو بسازم اما تو آسوده رفتی... . من الغیر می‌مانم حتی اگر خدا هم روی برگرداند. اوایل اثر: چشمانم را در حدقه می‌چرخانم و باز نگاهی به صفحه ساعت می‌اندازم، با ضرب پایم را بر زمین می‌کوبم و سیبی را که به‌خاطر سرگرمی پوستش گرفته بودم را در بشقاب رها می‌کنم. لینک‌ها: https://dl.romanbook.ir/400/day/samin.pdf https://romanbook.ir/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D9%85%DB%8C%D9%86/
عنوان: درختی که با من می‌خواند نویسنده: F_Pardis ژانر: تراژدی اوایل اثر: بی‌توجه به حرف‌های مادرم مانند همیشه از کلبه بیرون آمدم و به سمت تپه‌ی عزیزم راه افتادم. خورشید طلایی آرام آرام بالا می‌آمد و دشت را روشن و روشن‌تر می‌کرد. به بالای تپه رسیدم و زیر انداز کوچکی را از سبد در دستم خارج کردم. آن را کنار درخت روی چمن‌ها پهن کردم، بعد دفتر نقاشی و جعبه مدادهایم را روی آن پرتاب کردم و نشستم. بعد از مدتی از نقاشی کردن خسته شدم و به تنهی پهن درخت تکیه کردم. ‌ لینک‌ها: https://romanbook.ir/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF/ https://dl.romanbook.ir/400/day/derakhti.pdf
بالا پایین