- Aug
- 2
- 2
- مدالها
- 2
سلام و وقت بخیر خانم هموطن عزیز، ناظر محترم رمانم.
اطلاعات اولیه و ۳ پارت اول رمان «سرنوشت در عمارت» رو طبق استانداردهای انجمن آماده کردم و خدمت شما میفرستم:
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍁🥀🍁🥀🍁🍂🥀🍂🍁🥀🍂
عنوان: سرنوشت در عمارت
نویسنده: سهیلا فیروز
ژانرها: عاشقانه، اجتماعی، درام
مقدمه:
حق انتخاب، لوکسترین دارایی آدمهاست؛ دارایی ارزشمندی که صنم هیچوقت نداشت. پشت درهای بستهی این عمارت باشکوه، رازهای زیادی دفن شده است. صنم ناخواسته وارد بازی خطرناکی میشود که قرار است زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد. اما هیچک.س نمیدانست این دختر ساده، روزی از دل همین جهنم سربرمیآورد؛ روزی که برای گرفتن انتقام تمام اشکها و زخمهایش بازمیگردد...
خلاصه:
صنم دختر کارگری است که با تصمیمی اجباری، وارد عمارت پر از راز سیاوشخانِ مغرور میشود. ورود او آغازگر زنجیرهای از اتفاقات غیرمنتظره، حسادتها و خ*یانتهاست. صنم آرامآرام با حقایقی روبهرو میشود که زندگیاش را دگرگون میکنند. اما او قرار نیست تا ابد قربانی بماند؛ وقتی زخمهای صنم به خشم تبدیل شوند، او برای پس گرفتن حقش و انتقام بازمیگردد.
ایده و پیرنگ:
داستان دربارهی دختری به نام صنم است که به دلیل بدهی و دین پدرش به یک خانوادهی ثروتمند (خاندان امیریان)، مجبور میشود با پسر آن خانواده یعنی سیاوشخان که متأهل است و همسرش بچهدار نمیشود، ازدواج کند. صنم به عنوان همسر دوم و برای آوردن وارث وارد این عمارت بزرگ میشود. پیرنگ داستان بر اساس تقابل صنم با محیط جدید، حسادتها، کارشکنیهای همسر اول و در نهایت تحول شخصیت صنم از یک دختر ساده به زنی قدرتمند و انتقامجو شکل میگیرد.
اتفاقات تأثیرگذار:
۱. فاش شدن راز ناباروری همسر سیاوشخان و درخواست اجباری خانواده برای ورود صنم به عمارت.
۲. ورود صنم به عمارت و شروع زنجیرهای از حسادتها، خ*یانتها و گرههای خانوادگی.
۳. تبدیل شدن زخمها و سختیهای صنم به خشم، و بازگشت کوبندهی او برای پس گرفتن حق و انتقام.
🥀 پارت اول 🍂
با بیحوصلگی تمام به تختهی سیاه روبرویم خیره شده بودم. از همان بچگی هم از ریاضی و فرمولهای پیچیدهاش متنفر بودم؛ اگر پافشاریهای مداوم و آرزوهای بابام نبود، هیچوقت پا به این رشته نمیگذاشتم و مسیر دیگری را انتخاب میکردم.
غرق در همین افکار بودم که با سلقمهی محکمی که به پهلویم خورد، تکانی خوردم و چهرهام از درد درهم رفت. با اخم به صورت شاکی سایه خیره شدم که دست به سی*ن*ه بالای سرم ایستاده بود.
سایه پوفی کرد و گفت:
ـ وااای صنم، کجایی تو؟ یه ساعته دارم صدات میزنم! بلند شو که کلاس تموم شد و همه رفتن.
با دیدن صندلیهای خالی کلاس، پوفی از سر کلافگی کشیدم. آنقدر عمیق توی دنیای افکارم غرق شده بودم که حتی متوجه زنگ پایان و خالی شدن کلاس هم نشده بودم.
سایه که دید دوباره سکوت کردهام، دستش را جلوی چشمم تکان داد و گفت:
ـ هوی صنم! باز که رفتی تو هپروت!
با لبخند محوی به چهرهی بامزه و نگران سایه خیره شدم. سایه تنها دوست صمیمی و صندوقچهی رازهای من بود؛ من خواهر نداشتم و او همیشه در تمام سختیها و شادیها، جای خالی یک خواهر مهربان را برایم پر میکرد.
سایه وقتی نگاه خیره و مهربانم را دید، با شیطنت همیشگیاش ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت:
ـ ای کلک! نکنه خبریه و عاشق شدی که اینطوری مدام میری تو فکر؟
با شنیدن این حرف، انگار که به من برق وصل کرده باشند از جام پریدم. سایه که زرنگتر از این حرفها بود و فهمید قصد دارم به حسابش برسم، سریع پا به فرار گذاشت و در حالی که به سمت خروجی میدوید، داد زد:
ـ صنم غلط کردم!
صنم:
ـ وایستا ببینم دخترهی خیرهسر!
با تأسف سری برای شیطنتهایش تکان دادم، لبخندی زدم و کیفم را برداشتم تا به دنبالش بروم.
🥀 پارت دوم 🍂
با صدای جر و بحثی که از سالن خانه میآمد، لای پلکهای سنگینم را به سختی باز کردم. خوابآلود روی تختم نشستم و بیاختیار نگاهم به عقربههای ساعت دیواری افتاد؛ ساعت از یک شب گذشته بود!
با تعجب از خودم پرسیدم یعنی چه اتفاقی افتاده است؟ این وقت شب چرا مامان و بابا باید اینطور با هم جر و بحث کنند؟
به خودم آمدم، پتو را کنار زدم و با قدمهای تند به سمت در اتاق رفتم. وقتی از اتاق بیرون آمدم، مامان و بابا را دیدم که وسط سالن ایستاده بودند و با لحنی تند با هم بحث میکردند.
مامان با شنیدن صدای پای من برگشت و با دیدن قامتم که به چارچوب در تکیه داده بودم، با لحنی که سعی میکرد آرام باشد گفت:
ـ دخترم، چرا بیدار شدی؟ چیزی میخواستی مامان جان؟
از لحن و نگاه نگران مامان کاملاً فهمیدم که اصلاً دلش نمیخواهد من از دلیل این جر و بحث نیمهشب باخبر شوم.
با گفتن «نه» کوتاهی، برگشتم تا مسیر اتاقم را در پیش بگیرم، اما شنیدن اسمم از زبان بابا، پاهایم را روی زمین میخکوب کرد.
بهادر با تحکم گفت:
ـ صبر کن صنم...
مامان سریع پرید وسط حرفش و با التماس گفت:
ـ بهادر، الان اصلاً وقتش نیست. ما قبلاً در این مورد با هم حرف زدیم، خواهش میکنم!
بهادر کوتاه نیامد و گفت:
ـ صبر کن خانم! الان که صنم بیدار شده و اینجاست، میخوام این موضوع رو همین حالا مطرح کنم.
با گیجی و دلهره به بابا خیره شدم. این چه موضوع حیاتی و مهمی بود که بابا میخواست من هم در جریانش باشم؟
با صدای دوبارهی بابا از دنیای فکرهای ترسناکم بیرون آمدم.
بهادر:
ـ صنم، بیا اتاق کارم.
بابا این را گفت و با قدمهای بلند به طرف اتاقش رفت.
با صدای لرزان مامان به طرفش برگشتم که با چشمانی سرخشده نگاهم میکرد.
مامان:
ـ هر چه پدرت میگوید، به حرفهایش گوش کن صنم...
صنم:
ـ اما مامان، شما و بابا میخواین در مورد چه موضوعی با من حرف بزنین؟ تو چیزی میدونی؟
مامان سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
ـ برو، خودت میفهمی.
با سردرگمی و قلبی که به شدت میتپید به طرف اتاق کار بابا روانه شدم. پشت در ایستادم، نفس عمیقی کشیدم و تقهای به در زدم.
صدای خسته و جدی بابا از پشت در آمد:
ـ بیا تو.
🥀 پارت سوم 🍂
بهادر با دست به مبل چرمی روبروی میز کارش اشاره کرد و با لحنی جدی گفت:
ـ بشین صنم.
صنم:
ـ چشم.
با گفتن یک چشم آرامی، یک گوشه از مبل را اشغال کردم و با دلهره خیره شدم به چشمهای خستهی بابام.
بهادر نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
ـ خب، همونطور که میدونی، ما پدر و مادرها همیشه خیر و صلاح فرزندمون رو میخوایم و منم به عنوان یه پدر، شب و روز به فکر خوشبختی و آینده تو هستم.
در آن لحظه غرق در لحن عجیب بابا بودم که یاد هستی افتادم؛ خواهر کوچکترم که دو سال با هم تفاوت سنی داشتیم. برعکس من، او همیشه اهل مهمانی رفتن و خوشگذرانی بود، ولی من به قول بابا، همیشه سر به زیر و بچهدرسخونِ خانه بودم.
صدای دوبارهی بابام افکار پراکندهام را به گوشهای از ذهنم فرستاد و دوباره با تمام وجود گوش سپردم به حرفهایش.
بهادر:
ـ خب، تا حدودی شاهد جر و بحث من و مادرت بودی. خودت خوب میدونی اگه حمایتهای آقابزرگ نبود، من هیچوقت از یه رانندهی ساده به مدیر یه شرکت بزرگ ارتقا پیدا نمیکردم؛ حتی این سقفی که بالای سرمونه و این خانهای که توش نشستیم هم به لطف و بخشش آقابزرگه.
بعد از اون هم آقابزرگ و خانمبزرگ همیشه زیر بال و پرمون رو گرفتن و نذاشتن کمبودی داشته باشیم.
من دیروز خانهی بزرگ بودم؛ خودت که میدونی، سیاوشخان تنها وارث و جانشین خانوادهی بزرگ امیریانه...
با گیجی و سردرگمی مطلق به حرفهای بابا گوش میسپردم. واقعاً متوجه نمیشدم این گذشتهها و مسائل خانوادگی چه ربطی به من دارد؟
تا جایی که یادم میآمد، مامان همیشه میگفت سیاوشخان و همسرش، پریسا، مشکل بچهدار شدن دارند. این موضوع حساس را یک بار پنهانی، وقتی مامانم با زنعمو در آشپزخانه صحبت میکرد شنیده بودم؛ مامان میگفت با وجود این مشکل، سیاوشخان همسرش را خیلی دوست دارد و عاشقش است.
ناگهان مثل یک صاعقه، صدای زنگ هشدار عجیبی توی مغزم به صدا درآمد.
یعنی بابا میخواست من با سیاوشخانِ متأهل ازدواج کنم؟
نه... این امکان نداشت!
محال بود بابای مهربانم چنین تقاضای بیرحمانهای از دخترش داشته باشد.
صنم:
ـ بابا... داری منو میترسونی؛ میشه واضحتر بگی منظورت چیه؟
با صدایی که از شدت اضطراب و شوک به شدت میلرزید، این جمله را گفتم و آب دهانم را قورت دادم تا مانع گریهام شوم.
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍁🥀🍁🥀🍁🍂🥀🍂🍁🥀🍂
اطلاعات اولیه و ۳ پارت اول رمان «سرنوشت در عمارت» رو طبق استانداردهای انجمن آماده کردم و خدمت شما میفرستم:
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍁🥀🍁🥀🍁🍂🥀🍂🍁🥀🍂
عنوان: سرنوشت در عمارت
نویسنده: سهیلا فیروز
ژانرها: عاشقانه، اجتماعی، درام
مقدمه:
حق انتخاب، لوکسترین دارایی آدمهاست؛ دارایی ارزشمندی که صنم هیچوقت نداشت. پشت درهای بستهی این عمارت باشکوه، رازهای زیادی دفن شده است. صنم ناخواسته وارد بازی خطرناکی میشود که قرار است زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد. اما هیچک.س نمیدانست این دختر ساده، روزی از دل همین جهنم سربرمیآورد؛ روزی که برای گرفتن انتقام تمام اشکها و زخمهایش بازمیگردد...
خلاصه:
صنم دختر کارگری است که با تصمیمی اجباری، وارد عمارت پر از راز سیاوشخانِ مغرور میشود. ورود او آغازگر زنجیرهای از اتفاقات غیرمنتظره، حسادتها و خ*یانتهاست. صنم آرامآرام با حقایقی روبهرو میشود که زندگیاش را دگرگون میکنند. اما او قرار نیست تا ابد قربانی بماند؛ وقتی زخمهای صنم به خشم تبدیل شوند، او برای پس گرفتن حقش و انتقام بازمیگردد.
ایده و پیرنگ:
داستان دربارهی دختری به نام صنم است که به دلیل بدهی و دین پدرش به یک خانوادهی ثروتمند (خاندان امیریان)، مجبور میشود با پسر آن خانواده یعنی سیاوشخان که متأهل است و همسرش بچهدار نمیشود، ازدواج کند. صنم به عنوان همسر دوم و برای آوردن وارث وارد این عمارت بزرگ میشود. پیرنگ داستان بر اساس تقابل صنم با محیط جدید، حسادتها، کارشکنیهای همسر اول و در نهایت تحول شخصیت صنم از یک دختر ساده به زنی قدرتمند و انتقامجو شکل میگیرد.
اتفاقات تأثیرگذار:
۱. فاش شدن راز ناباروری همسر سیاوشخان و درخواست اجباری خانواده برای ورود صنم به عمارت.
۲. ورود صنم به عمارت و شروع زنجیرهای از حسادتها، خ*یانتها و گرههای خانوادگی.
۳. تبدیل شدن زخمها و سختیهای صنم به خشم، و بازگشت کوبندهی او برای پس گرفتن حق و انتقام.
🥀 پارت اول 🍂
با بیحوصلگی تمام به تختهی سیاه روبرویم خیره شده بودم. از همان بچگی هم از ریاضی و فرمولهای پیچیدهاش متنفر بودم؛ اگر پافشاریهای مداوم و آرزوهای بابام نبود، هیچوقت پا به این رشته نمیگذاشتم و مسیر دیگری را انتخاب میکردم.
غرق در همین افکار بودم که با سلقمهی محکمی که به پهلویم خورد، تکانی خوردم و چهرهام از درد درهم رفت. با اخم به صورت شاکی سایه خیره شدم که دست به سی*ن*ه بالای سرم ایستاده بود.
سایه پوفی کرد و گفت:
ـ وااای صنم، کجایی تو؟ یه ساعته دارم صدات میزنم! بلند شو که کلاس تموم شد و همه رفتن.
با دیدن صندلیهای خالی کلاس، پوفی از سر کلافگی کشیدم. آنقدر عمیق توی دنیای افکارم غرق شده بودم که حتی متوجه زنگ پایان و خالی شدن کلاس هم نشده بودم.
سایه که دید دوباره سکوت کردهام، دستش را جلوی چشمم تکان داد و گفت:
ـ هوی صنم! باز که رفتی تو هپروت!
با لبخند محوی به چهرهی بامزه و نگران سایه خیره شدم. سایه تنها دوست صمیمی و صندوقچهی رازهای من بود؛ من خواهر نداشتم و او همیشه در تمام سختیها و شادیها، جای خالی یک خواهر مهربان را برایم پر میکرد.
سایه وقتی نگاه خیره و مهربانم را دید، با شیطنت همیشگیاش ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت:
ـ ای کلک! نکنه خبریه و عاشق شدی که اینطوری مدام میری تو فکر؟
با شنیدن این حرف، انگار که به من برق وصل کرده باشند از جام پریدم. سایه که زرنگتر از این حرفها بود و فهمید قصد دارم به حسابش برسم، سریع پا به فرار گذاشت و در حالی که به سمت خروجی میدوید، داد زد:
ـ صنم غلط کردم!
صنم:
ـ وایستا ببینم دخترهی خیرهسر!
با تأسف سری برای شیطنتهایش تکان دادم، لبخندی زدم و کیفم را برداشتم تا به دنبالش بروم.
🥀 پارت دوم 🍂
با صدای جر و بحثی که از سالن خانه میآمد، لای پلکهای سنگینم را به سختی باز کردم. خوابآلود روی تختم نشستم و بیاختیار نگاهم به عقربههای ساعت دیواری افتاد؛ ساعت از یک شب گذشته بود!
با تعجب از خودم پرسیدم یعنی چه اتفاقی افتاده است؟ این وقت شب چرا مامان و بابا باید اینطور با هم جر و بحث کنند؟
به خودم آمدم، پتو را کنار زدم و با قدمهای تند به سمت در اتاق رفتم. وقتی از اتاق بیرون آمدم، مامان و بابا را دیدم که وسط سالن ایستاده بودند و با لحنی تند با هم بحث میکردند.
مامان با شنیدن صدای پای من برگشت و با دیدن قامتم که به چارچوب در تکیه داده بودم، با لحنی که سعی میکرد آرام باشد گفت:
ـ دخترم، چرا بیدار شدی؟ چیزی میخواستی مامان جان؟
از لحن و نگاه نگران مامان کاملاً فهمیدم که اصلاً دلش نمیخواهد من از دلیل این جر و بحث نیمهشب باخبر شوم.
با گفتن «نه» کوتاهی، برگشتم تا مسیر اتاقم را در پیش بگیرم، اما شنیدن اسمم از زبان بابا، پاهایم را روی زمین میخکوب کرد.
بهادر با تحکم گفت:
ـ صبر کن صنم...
مامان سریع پرید وسط حرفش و با التماس گفت:
ـ بهادر، الان اصلاً وقتش نیست. ما قبلاً در این مورد با هم حرف زدیم، خواهش میکنم!
بهادر کوتاه نیامد و گفت:
ـ صبر کن خانم! الان که صنم بیدار شده و اینجاست، میخوام این موضوع رو همین حالا مطرح کنم.
با گیجی و دلهره به بابا خیره شدم. این چه موضوع حیاتی و مهمی بود که بابا میخواست من هم در جریانش باشم؟
با صدای دوبارهی بابا از دنیای فکرهای ترسناکم بیرون آمدم.
بهادر:
ـ صنم، بیا اتاق کارم.
بابا این را گفت و با قدمهای بلند به طرف اتاقش رفت.
با صدای لرزان مامان به طرفش برگشتم که با چشمانی سرخشده نگاهم میکرد.
مامان:
ـ هر چه پدرت میگوید، به حرفهایش گوش کن صنم...
صنم:
ـ اما مامان، شما و بابا میخواین در مورد چه موضوعی با من حرف بزنین؟ تو چیزی میدونی؟
مامان سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
ـ برو، خودت میفهمی.
با سردرگمی و قلبی که به شدت میتپید به طرف اتاق کار بابا روانه شدم. پشت در ایستادم، نفس عمیقی کشیدم و تقهای به در زدم.
صدای خسته و جدی بابا از پشت در آمد:
ـ بیا تو.
🥀 پارت سوم 🍂
بهادر با دست به مبل چرمی روبروی میز کارش اشاره کرد و با لحنی جدی گفت:
ـ بشین صنم.
صنم:
ـ چشم.
با گفتن یک چشم آرامی، یک گوشه از مبل را اشغال کردم و با دلهره خیره شدم به چشمهای خستهی بابام.
بهادر نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
ـ خب، همونطور که میدونی، ما پدر و مادرها همیشه خیر و صلاح فرزندمون رو میخوایم و منم به عنوان یه پدر، شب و روز به فکر خوشبختی و آینده تو هستم.
در آن لحظه غرق در لحن عجیب بابا بودم که یاد هستی افتادم؛ خواهر کوچکترم که دو سال با هم تفاوت سنی داشتیم. برعکس من، او همیشه اهل مهمانی رفتن و خوشگذرانی بود، ولی من به قول بابا، همیشه سر به زیر و بچهدرسخونِ خانه بودم.
صدای دوبارهی بابام افکار پراکندهام را به گوشهای از ذهنم فرستاد و دوباره با تمام وجود گوش سپردم به حرفهایش.
بهادر:
ـ خب، تا حدودی شاهد جر و بحث من و مادرت بودی. خودت خوب میدونی اگه حمایتهای آقابزرگ نبود، من هیچوقت از یه رانندهی ساده به مدیر یه شرکت بزرگ ارتقا پیدا نمیکردم؛ حتی این سقفی که بالای سرمونه و این خانهای که توش نشستیم هم به لطف و بخشش آقابزرگه.
بعد از اون هم آقابزرگ و خانمبزرگ همیشه زیر بال و پرمون رو گرفتن و نذاشتن کمبودی داشته باشیم.
من دیروز خانهی بزرگ بودم؛ خودت که میدونی، سیاوشخان تنها وارث و جانشین خانوادهی بزرگ امیریانه...
با گیجی و سردرگمی مطلق به حرفهای بابا گوش میسپردم. واقعاً متوجه نمیشدم این گذشتهها و مسائل خانوادگی چه ربطی به من دارد؟
تا جایی که یادم میآمد، مامان همیشه میگفت سیاوشخان و همسرش، پریسا، مشکل بچهدار شدن دارند. این موضوع حساس را یک بار پنهانی، وقتی مامانم با زنعمو در آشپزخانه صحبت میکرد شنیده بودم؛ مامان میگفت با وجود این مشکل، سیاوشخان همسرش را خیلی دوست دارد و عاشقش است.
ناگهان مثل یک صاعقه، صدای زنگ هشدار عجیبی توی مغزم به صدا درآمد.
یعنی بابا میخواست من با سیاوشخانِ متأهل ازدواج کنم؟
نه... این امکان نداشت!
محال بود بابای مهربانم چنین تقاضای بیرحمانهای از دخترش داشته باشد.
صنم:
ـ بابا... داری منو میترسونی؛ میشه واضحتر بگی منظورت چیه؟
با صدایی که از شدت اضطراب و شوک به شدت میلرزید، این جمله را گفتم و آب دهانم را قورت دادم تا مانع گریهام شوم.
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍁🥀🍁🥀🍁🍂🥀🍂🍁🥀🍂