- May
- 518
- 3,358
- مدالها
- 2
با پاهای زخمی به سمت در قدم برداشتم. لبخندی از روی خوشحالی به روی لبهایم بود. یعنی همهی بدبختیهایمان تمام شده بود؟
با صدای بلندی فریاد زدم:
- سارا، هیرا؟
صدای آنها یکباره محو شد. با تعجب به سمت در رفتم و نگاهی به بیرون انداختم. شب شده بود و خبری هم از سارا و هیرا نبود.
با ناراحتی و بغض فریاد کشیدم:
- هیرا، مگه نگفتی میای و من رو با خودت میبری؟
با غمگینی و ناتوانی به روی دوتا زانوم افتادم. صدای آرومی از پشت سرم اومد:
- آره عزیزم.
با خوشحالی به سمت عقب برگشتم اما ناگهان، با اون چیزی که دیدم از ترس جیغ بلندی کشیدم.
با نفسهای پی در پی و با احساس خفگی از خواب پریدم. روی تخت بودم. کی من اینجا آمدم؟
روی پیشانوم عرق سردی نشسته بود. شب بود، همهجا تاریک بود. با نفس، نفس، از روی تخت پایین آمدم که ناگهان از زیر تخت سر وحشتناکی بیرون آمد، قلبم به تپش افتاد و با ترس جیغی کشیدم.
آن شیطان بود، آن کسری نبود در واقع همان شیطان بود. او همانی بود که از فرمان خدا سرپیچی کرد، برای همان هم به فکر رنج دادن و گول زدن انسانها افتاد. با بدن زخمی و خراشیده، فریاد ترسناکی کشید:
- فکر میکنی دست از سرت برمیدارم؟
با ناخنهای تیزش به سمتم حملهور شد و گلویم را فشرد. احساس خفگی میکردم. اما با تک لبخند جوابش را پس دادم:
- تو... هی... هیچ، ک... کاری... نمی... تونی، بکنی.
نفسم داشت بند میومد، توی سیاهی و تاریکی شب با چشمهای قرمزش توی وجودم رخنه کرده بود. با تمام وجود نالیدم:
- اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
ناگهان جیغش توی فضا پیچید و با عصبانیت زیر لب غرید:
- لعنتی.
و مرا به سمت دیوار پرتاب کرد. با برخوردم به دیوار، کمرم به شدت تیر کشید و زیر لب نالیدم. صدای خشدارش توی اتاق اکو شد:
- بالاخره برمیگردم.
با صدای بلندی فریاد زدم:
- سارا، هیرا؟
صدای آنها یکباره محو شد. با تعجب به سمت در رفتم و نگاهی به بیرون انداختم. شب شده بود و خبری هم از سارا و هیرا نبود.
با ناراحتی و بغض فریاد کشیدم:
- هیرا، مگه نگفتی میای و من رو با خودت میبری؟
با غمگینی و ناتوانی به روی دوتا زانوم افتادم. صدای آرومی از پشت سرم اومد:
- آره عزیزم.
با خوشحالی به سمت عقب برگشتم اما ناگهان، با اون چیزی که دیدم از ترس جیغ بلندی کشیدم.
با نفسهای پی در پی و با احساس خفگی از خواب پریدم. روی تخت بودم. کی من اینجا آمدم؟
روی پیشانوم عرق سردی نشسته بود. شب بود، همهجا تاریک بود. با نفس، نفس، از روی تخت پایین آمدم که ناگهان از زیر تخت سر وحشتناکی بیرون آمد، قلبم به تپش افتاد و با ترس جیغی کشیدم.
آن شیطان بود، آن کسری نبود در واقع همان شیطان بود. او همانی بود که از فرمان خدا سرپیچی کرد، برای همان هم به فکر رنج دادن و گول زدن انسانها افتاد. با بدن زخمی و خراشیده، فریاد ترسناکی کشید:
- فکر میکنی دست از سرت برمیدارم؟
با ناخنهای تیزش به سمتم حملهور شد و گلویم را فشرد. احساس خفگی میکردم. اما با تک لبخند جوابش را پس دادم:
- تو... هی... هیچ، ک... کاری... نمی... تونی، بکنی.
نفسم داشت بند میومد، توی سیاهی و تاریکی شب با چشمهای قرمزش توی وجودم رخنه کرده بود. با تمام وجود نالیدم:
- اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
ناگهان جیغش توی فضا پیچید و با عصبانیت زیر لب غرید:
- لعنتی.
و مرا به سمت دیوار پرتاب کرد. با برخوردم به دیوار، کمرم به شدت تیر کشید و زیر لب نالیدم. صدای خشدارش توی اتاق اکو شد:
- بالاخره برمیگردم.