جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

داستانک [او آنجا بود] اثر «GHAZALEH کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته داستانک توسط ..Shadow.. با نام [او آنجا بود] اثر «GHAZALEH کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,516 بازدید, 16 پاسخ و 5 بار واکنش داشته است
نام دسته داستانک
نام موضوع [او آنجا بود] اثر «GHAZALEH کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع ..Shadow..
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NIRI

نظرتون راجب داستانک «او آنجا بود»

  • ۱- خیلی عالیه.

    رای: 2 66.7%
  • ۲- خوب

    رای: 1 33.3%
  • ۳- متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ۴- بد بود

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    3
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

..Shadow..

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
May
518
3,358
مدال‌ها
2
با پاهای زخمی به سمت در قدم برداشتم. لبخندی از روی خوشحالی به روی لب‌هایم بود. یعنی همه‌ی بدبختی‌هایمان تمام شده بود؟
با صدای بلندی فریاد زدم:
- سارا، هیرا؟
صدای آن‌ها یکباره محو شد‌. با تعجب به سمت در رفتم و نگاهی به بیرون انداختم. شب شده بود و خبری هم از سارا و هیرا نبود.
با ناراحتی و بغض فریاد کشیدم:
- هیرا، مگه نگفتی میای و من رو با خودت می‌بری؟
با غمگینی و ناتوانی به روی دوتا زانوم افتادم. صدای آرومی از پشت سرم اومد:
- آره عزیزم.
با خوشحالی به سمت عقب برگشتم اما ناگهان، با اون چیزی که دیدم از ترس جیغ بلندی کشیدم.


با نفس‌های پی در پی و با احساس خفگی از خواب پریدم. روی تخت بودم. کی من اینجا آمدم؟
روی پیشانوم عرق سردی نشسته بود. شب بود، همه‌جا تاریک بود. با نفس، نفس، از روی تخت پایین آمدم که ناگهان از زیر تخت سر وحشتناکی بیرون آمد، قلبم به تپش افتاد و با ترس جیغی کشیدم.
آن شیطان بود، آن کسری نبود در واقع همان شیطان بود. او همانی بود که از فرمان خدا سرپیچی کرد، برای همان هم به فکر رنج دادن و گول زدن انسان‌ها افتاد. با بدن زخمی و خراشیده، فریاد ترسناکی کشید:
- فکر می‌کنی دست از سرت برمی‌دارم؟
با ناخن‌های تیزش به سمتم حمله‌ور شد و گلویم را فشرد. احساس خفگی می‌کردم. اما با تک لبخند جوابش را پس دادم:
- تو... هی... هیچ، ک... کاری... نمی... تونی، بکنی.
نفسم داشت بند میومد، توی سیاهی و تاریکی شب با چشم‌های قرمزش توی وجودم رخنه کرده بود. با تمام وجود نالیدم:
- اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
ناگهان جیغش توی فضا پیچید و با عصبانیت زیر لب غرید:
- لعنتی‌.
و مرا به سمت دیوار پرتاب کرد. با برخوردم به دیوار، کمرم به شدت تیر کشید و زیر لب نالیدم. صدای خشدارش توی اتاق اکو شد:
- بالاخره برمی‌گردم.
 
موضوع نویسنده

..Shadow..

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
May
518
3,358
مدال‌ها
2
زمان حال:
« اون آنجا بود»
با ترس نگاهم رو از سقف گرفتم. چرا دست از سرم برنمی‌داشت؟ زیر لب با نفس عمیقی زمزمه کردم:
- خدایا، خودت من رو از این مخمصه نجات بده.
ناگهان همه جا به حالت عادی خودش برگشت. تلوزیون خاموش شد، در و پنجره به طرز عجیبی که شکسته بودند، به حالت قبلش برگشتند و دیگه اثری خبری از خون بر روی در و دیوار نبود. با تک لبخند لب زدم:
- می‌دونستم خدا هر موقع توکلم بهت باشه، مراقبمی.
با یک بسم‌الله از روی زمین بلند شدم، دیگه اثری از زخم و درد در بدنم نبود. ناگهان صدای گریه‌ی سارا از اتاق بالا آمد:
- مامان، کجایی؟
با ترس به سمت پله‌های خانه رفتم، اتاق سارا بالا بود. با عجله و خدا خدا از پله‌ها بالا رفتم، اصلا نفهمیدم کی به در اتاق سارا رسیدم، با عجله در را باز کردم. سارا با بی‌قراری گوشه‌ی تختش کز کرده بود و گریه می‌کرد. با لبخند، نفس عمیقی کشیدم و به سمتش گام برداشتم:
- جان مامانی! خواب بد دیدی؟
سارا با ترس، سرش رو به نشانه تایید تکون داد. به سمتش رفتم و روی تخت صوتی رنگش که طرح خرس داشت، به آرامی نشستم. دستی به سرش کشیدم و او را عاشقانه بغل گرفتم. با‌ بی‌قراری دست‌های کوچکش را حصار کمرم کرد و سرش را آرام روی سی*ن*ه‌ام گذاشت. با لبخند لب زدم:
- نترس عزیزم، من کنارتم.
با صدای لرزانی لب زد:
- مامان، کی بابا از سفر میاد؟
بغض جلوی گلوم رو گرفت. چه می‌گفتم آیا به او؟ قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم فرود آمد:
- بابا به یک سفر طولانی رفته عزیزم، هیچ وقت هم برنمی‌گرده.
با همون صدای لرزان لب زد:
- می‌دونستم. کسری بهم گفته بود که بابات مُرده.
از حرفش حسابی عصبانی شدم، زیر لب غریدم:
- دخترم، کسری رفت. اونم برای همیشه، اگر هم خواسته باشه بیاد خودم قلم پاش رو خورد می‌کنم.
 
موضوع نویسنده

..Shadow..

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
May
518
3,358
مدال‌ها
2
سرش را آروم از روی سی*ن*ه‌ام بلند کرد و به چشمانم زل زد، چشمانش قرمز شده بود. نه... او شیطان بود. با صدای خش دار و دهان پاره پاره جیغ کشید:
- حتی اگه الان توی بغلت باشه؟
ترس وجودم رو فرا گرفت، موهایش یکباره همه سفید و بلند شد و ناخن‌هایش سیاه و بلند، پوستش به رنگ سیاه درآمد و.
با نگرانی دستانش را می‌خواستم پس بزنم که با صدای بسیار وحشت‌آوری دم گوشم فریاد کشید:
- راه فراری نمونده... غزاله.
دستانش حصار کمرم شده بود و جدا نمی‌شد. با ترس فریاد کشیدم:
- ولم کن عوضی.
ولی او فقط می‌خندید و می‌خندید.
ناخن‌های تیزم را توی دستانش فرو کردم که جیغ بنفشی سر داد. با ترس از روی تخت بلند شدم و می‌خواستم فرار کنم که در با شتاب زیادی بسته شد. به سمتش رفتم که ناگهان زیر پایم خالی شد.
جیغم کل فضا را پر کرد.
با دستانی که هر لحظه دراز و درازتر می‌شد پای راستم را کشید، محکم به زمین برخورد کردم. صدای آهنگ مورد علاقم از پایین با ریتم خیلی تندی درحال پخش بود. همون‌طور پاهایم را می‌کشید و جیغ و گریه‌ی من هیچ اثری نداشت.
با همون صدای خش دارش فریاد کشید:
- تو قربانیه بعدی هستی، مثل شوهرت!
ناگهان دیوار اتاق کنار رفت و جنگل سیاهی نمایان شد. با عصبانیت فریاد کشیدم:
- نه من قربانی نیستم. قربانی بعدی تو هستی.
از لحنم تعجب کرد، تا به خودش بی‌آید، آیت الکرسی رو شروع کردم به خواندن. همیشه مادرم می‌گفت این آیه از تو مراقبت می‌کند. با آرامش، چشم‌هایم را بستم:
- بسم‌الله الرحمن الرحیم.
خوب صدای ناله و جیغش را می‌توانستم بشنوم.
- الله لا اله الله هو الحی القیوم لا تأخذه سنة و لانوم له ما فی السموات و ما فی الارض من ذاالذی یشفع... .
با کشیده شدن پایم، جیغم در فضا پیچید. او دست بردار نبود. با صدای خش داری فریاد کشید:
- این‌ها دیگه فایده‌ای نداره بدبخت!
ولی ناگهان تا به خودش بی‌آید، نور سفیدی فضا را پر کرد، نور آرامش بخش. درحالی که نفسم بند آمده بود، تک لبخندی روی لبم آمد. با صدای آرومی لب زدم:
- من، بدبخت نیستم. تو یک بدبخت ترسویی.
صدای جیغ وحشتناکش فضا را پر کرد.
 
موضوع نویسنده

..Shadow..

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
May
518
3,358
مدال‌ها
2
با همان صدای خش‌دار همیشگی‌اش ناله کنان، خطاب به من گفت:
- تو و امثال تو، بی‌چاره و احمق‌ترین انسان‌هایی هستین که تا حالا دیدم. تو هم مثل شوهرتی! یک احمق. دقیقا موقعی به خدا پناه می‌برین که توی دردسر افتاده باشین.
صدای خنده‌های خراشنده‌اش فضا را پر کرد:
- همون موقعس که من وارد عمل می‌شم. با دروغ و گول زدنتون، شما رو از خدا دور می‌کنم. من بی‌خود پام رو جایی نمی‌زارم که سست باشه. خودتون خونه‌ی من رو فراهم می‌کنین.
مات و متحیر بهش زل زدم. از دستم خون زیادی رفته بود. با چشم‌های قرمزش به سمتم برگشت:
- دیگه التماس و زجه برای اینکه خدا تو رو ببخشه و از این هلاکت نجاتت بده فایده‌ای نداره. من و تو دیگه یکی شدیم. تو هم مثل من پستی. دو را بیشتر نداری. یا اینکه سرنوشت شومت رو قبول می‌کنی و به من می‌پیوندی، یا هم اینکه... .
با تک خنده‌ای ادامه داد:
- شوهرت رو جلوی چشمات پر پر می‌کنم، بعدشم نوبت خودت و بچه‌ی کوچولوته!
آیا هیرا زنده بود؟ اما... اما، من خودم لحظه‌ی خودکشی‌اش را دیدم. دلم به شور و هیجان افتاد. او زنده بود. او زنده بود. همه‌ی جانم، هنوز زنده بود.
با عصبانیت و استرس غریدم:
- خودم دیدم جلوی چشم‌هام مُرد. تو با اون چی کار کردی عوضی؟
دوباره همان خنده‌هایش را سر داد. و نگاهش را از من گرفت:
- واقعا ان‌قدر ساده و خنگی. اون روز اونی که جلوی چشم‌هات خودکشی کرد، هیرا نبود‌. اون من بودم.
و دوباره خندید. با همان خنده ادامه داد:
- گفته بودم چقدر از زجر کشیدنت لذت می‌برم؟
 
موضوع نویسنده

..Shadow..

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
May
518
3,358
مدال‌ها
2
از خنده‌هایش نفرت داشتم. با نفرت و عصبانیت از روی زمین بلند شدم. دیوار رو به روی اتاق به سوی جنگل سیاه و ترسناکی، باز شده بود. شیطان با صدای وحشتناکی دست‌هایش را حصار کمرم کرد و با تک خنده گفت:
- شوهر بدبختت توی اون جنگله. اگه دوست داری دوباره ببینیش، با من همراه شو. اگه مال من شی، کاری به شوهرت ندارم.
دستش رو با خشم پس زدم. با عصبانیت غریدم:
- نه، اگه اونی که اون بالاست، خداست پس نمیزاره جسم و روح ما به دست توی عوضی بیوفته. تو باید از ما انسان‌ها بترسی. تو بالاخره یک روزی، تقاص کار‌هات رو پس می‌دی.
با عصبانیت و صورت خونی‌اش با نفرت نگاهی بهم انداخت و با صدای بلندی غرید:
- پس راه دوم رو انتخاب کردی. واقعا برات متاسفم!
با تک خنده به سمتش رفتم. رو به روش ایستادم و با پوزخندی به حالش گفتم:
- نه برعکس، من برات متاسفم، چون حکومتت دیگه به پایان رسیده.
چهره‌اش از عصبانیت به تعجب تبدیل شد. تا حرفم را تجزیه و تحلیل کند، شروع کردم به خواندن آیت الکرسی. می‌دانستم که خدا من و خانواده‌ام را، از شر شیطان و ارواح شیطانی، نجات خواهد داد. او مرا می‌بخشید و می‌بخشد چون او آمرزنده‌ی مهربان است. درست است که من مدتی از او دور بوده‌ام، ولی او مرا می‌بخشد. با صدای آرامش بخشی، این آیه‌ی زیبا را تلاوت کردم:
- اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
صدای ناله‌اش در فضا پیچید. چشمانم را بستم. و نفس عمیقی کشیدم:
- الله لا اله الا الله هو الحی القیوم لا تأخذه سنة و لانوم له ما فی السموات و ما فی الارض من ذاالذی یشفع عنده الا باذنه یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و لا یحیطون بشی من علمه الا بماشاءَ وسع کرسیه السموات و الارض و لایوده حفظهما و هو العی العظیم لا اکراه فی الذین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یومن باالله فقد استمسک بالعروة الوثقی لا انفصام لها و الله سمیع علیم الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفروا اولیاىُٔهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولىِٔك اصحاب النار هم فیها خالدون.
صدای جیغ‌های ارواح شیطانی و ناله‌های وحشتناک شیطان در فضا پیچید، چشمانم را باز کردم. دیگر خبری از شیطان و خراش روی در و دیوار نبود. دگر اثری از خون بر روی دیوار و سقف نبود. همه چیز به حالت عادی برگشته بود. خانه غرق در نور و آرامش شده بود. احساس خوبی داشتم. احساس آرامشی که هیچ وقت تا به حال تجربه‌اش نکرده بودم. به دور و اطراف اتاق نگاهی انداختم. در اتاق باز بود و برق‌های خانه روشن. روز شده بود. آفتاب با پرتوهای نورش خانه را روشن کرده بود و ابرهای سیاه از آسمان کنار رفته بودند. آوای گنجشکان از بیرون به گوش می‌رسید. با صدای سارا که از پایین آمد، رشته‌ی افکارم پاره شد. صدایش شاد و خندان بود:
- مامان... مامان، بیا پایین بابا اومده، بیا ببین چه چیزی هم خریده. برات... .
صدای خندان هیرا وسط حرف سارا پرید، آخ که چقدر دلم برای خنده‌هایش تنگ شده بود:
- هیس، هیس! ساکت بابا جان! توی عمرم می‌خوام یک سوپرایز بکنم، ببینم شما من رو لو می‌دی یا نه؟
صدای خنده‌هایشان در خانه پیچید. با عجله و خوشحالی به سوی در قدم برداشتم و با صدای بلند گفتم:
- سلام، من اومدم کلک‌ها.
صدای جیغ سارا توی محوطه پیچید:
- نه بابا اومد.
با خنده به سمت پله‌ها رفتم، هیرا با آن دوتا تیله‌ی آبی نگاهی بهم انداخت و لبخند ملیحی بر روی لب‌های خود آورد، با خوشحالی فریاد زدم:
- وای هیرا، چقدر دلم برات تنگ شده بود.
هیرا با تک خنده و صدای آرامش بخشش لب زد:
- گفته بودم که برمی‌گردم قربونت برم.
با تک خنده دست راستم را روی سی*ن*ه‌ام گذاشتم:
- شما نشو. فقط کنارم بمون، من راضیم.
با تک خنده، سری تکون داد. با خنده از پله‌های سفید رنگ سنگی پایین آمدم و به سمت هیرا و سارا رفتم. صدای خنده‌هایمان در سالن پیچید. هیرا از پشتش، جعبه‌ی قرمز رنگی را درآورد و به طرفم گرفت. با خنده آن را از دستش گرفتم و بازش کردم، یک دستبند زیبای طلایی با طرح مروارید های سفید توی آن بود. روی دستبند نامم را با ظرافت خاصی حک کرده بود.
با لبخند و خوشحالی، به دریایش چشم دوختم، چقدر خوب است زندگی کنار شخصی که از ته دل آن را دوست داری. با صدای خنده‌های سارا به خودمان آمدیم، و لبخندی روی لب‌هایمان شکل گرفت.
***
 
موضوع نویسنده

..Shadow..

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
May
518
3,358
مدال‌ها
2
« الله اکبر... الله اکبر»
بانگ زیبای اذان از بیرون به گوشم می‌رسید. به سمت کمد قهوه‌ای رنگ لباس‌ها رفتم و دوتا جانماز را درآوردم. هیرا از آشپزخانه با خنده درآمد:
- جانماز رو درآوردی خانمم؟
با خنده سری تکان دادم و جانماز آبی رنگی را که روی آن عکس حرم امام رضا (ع) طرح شده بود را سمتش گرفتم:
- چقدر خوب میشه اگه بریم مشهد.
هیرا با خنده جانماز را از دستم بیرون کشید:
- چشم غزاله خانم، مشهدم میریم.
مدتی بعد چادر سفید رنگ نمازم را از توی کمدم برداشتم. بوی عطرش فضا را پر کرد.
دوتاییمان به نماز ایستادیم و ذکرمان خانه را پر کرد، بوی آرامش در خانه پیچیده بود. دگر خبری از اذیت و آزار‌های شیطان نبود. می‌دانستم با خدا بودن چه لذتی دارد.
خانه غرق در نور بود و صدای خنده‌های سارا در خانه می‌پیچید.

«رَبَّنا آمَنّا فَاغْفِرلَنا و رْحَمْنا و اَنْتَ خَیْرُ الرّاحِمین»
«بار الها! به تو ایمان آورده‌ایم تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهربانی فرما که تو بهترین مهربانان هستی»

او آنجا بود... ولی حالا برای همیشه رفته است و دگر آنجا نیست!

(پایان)
 

NIRI

سطح
7
 
خانمِ نیری.
ارشد بازنشسته
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
5,916
26,557
مدال‌ها
12

«نویسنده تایپ این اثر را موکول کرده»
تاپیک تا اطلاع ثانوی بسته خواهد بود.

[..کادر مدیریت بخش کتاب..]
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین