۴- من در بیمارستانی قدیمی ایستاده بودم و یک برانکارد قدیمی در آنجا رها شده بود. تا به حال در چنین مکانی نبودم؛ اما احساس کردم که آنجا را می شناسم. درحالی که از راهرویی عبور می کردم، این مرد را دیدم که با اشاره، مرا صدا می زند تا او را دنبال کنم.
به دلایلی به نظر ترسناک می رسید. به طور نامفهومی برسر من فریاد می کشید. بنابراین سعی می کردم که به دنبالش بروم. اما وقتی از راهرو گذشتیم، در حالی که لبخند می زد و یک چاقوی جراحی در دست داشت، در مقابلم ایستاد. آنگاه متوجه شدم او قصد جانم را دارد. سعی کردم فرار کنم اما نمی توانستم حرکت کنم. در حالیکه به طور عجیبی می خندید، سعی کرد تا گلویم را ببرد. در همان لحظه از خواب پریدم؛ اما گلویم به شدت درد می کرد به طوریکه قادر به صحبت نبودم.