- Apr
- 9,688
- 17,085
- مدالها
- 9
با تمامِ وجود دوستت دارم؛ زیرا زمانی که بر ریسمانِ لرزانِ آرزوهایم، تیغِ بیرحمِ تقدیر را در دست داشتم، تو آمدی و دستانم را از مرگ نجات دادی. تو نه تنها اجازه ندادی آن تیغ بر پیکرِ قلبم فرود آید، بلکه در میانهیِ امواجِ بیکرانِ عشقمان، آن بُرشگرِ شوم را در خود بلعیدی تا مرا از آن معرکه نجات دهی. تو به من آموختی که چگونه در برابرِ طوفانهایِ بیامان، با صلابت بایستم. اما اکنون… اکنون که شمعِ نیمسوزِ امیدهایم به خاکستری سرد و بیجان بدل گشته، به کجا پناه ببرم؟ در این سرزمینِ سنگها و سایهها، آیا هنوز پناهگاهی برای دلهایِ درهمشکسته باقی مانده است؟ یا ما تنها، در میانِ این ویرانهها، محکوم به تنهایی هستیم؟