جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته {بنلاد مهر} اثر • ;FOROUGH کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط ;FOROUGH با نام {بنلاد مهر} اثر • ;FOROUGH کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 3,065 بازدید, 22 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {بنلاد مهر} اثر • ;FOROUGH کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع ;FOROUGH
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ;FOROUGH
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,688
17,085
مدال‌ها
9
با تمامِ وجود دوستت دارم؛ زیرا زمانی که بر ریسمانِ لرزانِ آرزوهایم، تیغِ بی‌رحمِ تقدیر را در دست داشتم، تو آمدی و دستانم را از مرگ نجات دادی. تو نه تنها اجازه ندادی آن تیغ بر پیکرِ قلبم فرود آید، بلکه در میانه‌یِ امواجِ بی‌کرانِ عشقمان، آن بُرشگرِ شوم را در خود بلعیدی تا مرا از آن معرکه نجات دهی. تو به من آموختی که چگونه در برابرِ طوفان‌هایِ بی‌امان، با صلابت بایستم. اما اکنون… اکنون که شمعِ نیم‌سوزِ امیدهایم به خاکستری سرد و بی‌جان بدل گشته، به کجا پناه ببرم؟ در این سرزمینِ سنگ‌ها و سایه‌ها، آیا هنوز پناهگاهی برای دل‌هایِ درهم‌شکسته باقی مانده است؟ یا ما تنها، در میانِ این ویرانه‌ها، محکوم به تنهایی هستیم؟
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,688
17,085
مدال‌ها
9
در این ویرانه‌ی بی‌سرپناه، چه کسی را می‌یابم که چترِ بی‌کرانِ مهرش را بر سرم بگستراند تا از تندبادهایِ بی‌امانِ زمان و از رعدهایی که همچون شمشیرهایِ فلک از آسمان فرو می‌ریزند، مرا مصون بدارد؟ چه کسی باز خواهد گشت تا مرا از لرزه‌هایِ لجام‌گسیخته‌یِ زندگی برهاند؟ در این لحظاتِ تاریک، آن‌گاه که جز سایه‌هایِ پریشانِ گذشته، بر دیوارهایِ فرو ریخته‌یِ ذهنم چیزی باقی نمانده، تنها با صدایی لرزان و دردمند می‌پرسم: «آیا کسی را هست که در برابرِ قضاوتِ روزگار، چون تو، شجاعتِ ایستادگی داشته باشد؟» اکنون به درستی دریافته‌ام که این شهر و این مردمان، پس از رخت بربستنِ تو، همچون نقاب‌هایی از سنگ گشته‌اند؛ بی‌روح و سرد، که در برابرِ پرتوِ حقیقت، خود را در تاریکیِ بی‌تفاوتی پنهان می‌کنند.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,688
17,085
مدال‌ها
9
آن‌ها، رفتنِ تو را به گناهِ من نسبت دادند و با این بی‌عدالتی، بر قلبِ زخمی‌ام مِهرِ ظلم زدند. آیا تو از این سنگدلیِ جهان آگاهی؟ در نیمه‌هایِ شب‌هایِ یخبندان، در آن سکوتِ سنگینِ پر از پرسش‌هایِ بی‌پاسخ، آن‌گاه که در میانه‌یِ تاریکی، همچون شمعی که در حالِ ذوب شدن است، با صدایی که از بغض گره خورده بود، پرسیدی: «مگر عشق، تبی است که با دماسنج، شدتِ سوختگی‌اش را سنجید؟» و من، با تمامِ شک و تردیدهایی که در جانم ریشه دوانده بود، پاسخ دادم: «آری، عشق تبی است که آدمی را در خود غرق می‌کند؛ تبی که از روحِ هستی می‌کاهد و او را به موجودی دگرگون‌شده و غریبه با خویشتن، بدل می‌سازد.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,688
17,085
مدال‌ها
9
اکنون، در میانه‌یِ این سکوت، حقیقت را می‌دانم. این انسانِ تب‌زده، روزی از این افسون برخیزد و به خود آید؛ اما زمانی که آگاه شود، تنها در ورطه‌ای خواهد بود که هیچ ردی از آرامش در آن نیست. به راستی، نه از آن تب خبری خواهد بود و نه از شورِ آن؛ و چنان که می‌گویند، نه خانی می‌آید و نه خانی خواهد رفت؛ تنها خلأ باقی می‌ماند. اکنون می‌فهمم که تو همان تبِ سوزان بودی که مرا در آتشِ خود سپردی و در ژرفایِ وجودم، بذرِ آشوبی کاشتی تا تنها برای سنجشِ میزانِ سوختگی‌ام، از آن بهره جویی. و اما تلخ‌ترین حقیقت… آن‌گاه که این تب از جانم شفا یافت، تو مرا در همان آشوبِ رها کردی؛ بدونِ هیچ پناهی، بدونِ هیچ ردی، در میانه‌یِ ویرانه‌ای که خود از آن ساخته بودی.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,688
17,085
مدال‌ها
9
آیا هنوز آن لحظه‌یِ غریب را در یاد داری؟ اگر حافظه‌یِ تو هنوز از من نشانی دارد، پس پاسخ ده: در این جهانِ تاریک و کوری که چشم‌بند بر چشمِ رحمت زده، به کدام پناهگاه بگریم که در آن، نه زخمی بر پشتِ جانم بنشیند و نه رنجی بر قلبِ لرزانم فرود آید؟ ای تو که چشمانت خورشیدِ تمام‌عیار و کلامت همچون ستارگانِ تابان در دلِ شب است؛ آیا دیگر میلی نداری که به من بیاموزی چگونه این مغز و این قلبِ پرآشوب را، که از سیلابِ خاطراتِ تو لبریز گشته، پاک کنم؟ اکنون دیگر هیچ راهِ کهکشانی، هیچ پلِ نوری برای رسیدن به تو باقی نمانده است؛ حتی دلم نیز دیگر در جستجویِ بی‌پایانِ پرتوِ چشمانت نیست.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,688
17,085
مدال‌ها
9
در این بی‌راهه‌هایِ بی‌پایان، آیا می‌توانم بپرسم: آیا آن‌که دلش در چنچه‌یِ خاک و کوریِ بی‌رحم محصور گشته، گوشِ شنایی برای شنیدنِ ناله‌هایِ جان‌آشوبِ من خواهد یافت؟ اگر این بی‌اعتنایی و این سردیِ روزهایِ تو حقیقتِ ماجراست، پس شاید در نهایت، تو تنها یک تبِ شبانه بودی؛ تنها یک تبِ وحشی و بی‌ثبات که در اوجِ ناتوانی، گمان می‌بردم مرا به قلمروِ رویاهایم خواهد رساند. اما اکنون، در روشناییِ این حقیقتِ تلخ، به وضوح می‌بینم که تو چیزی نبودی جز یک کابوسِ زهرآلود و هولناک، که تمامِ جان و روحم را تسخیر کرد و مرا در میانِ خود ویران ساخت.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,688
17,085
مدال‌ها
9
تو که در ظاهر، برآمده بودی تا برای من رویایی بی‌کران بتوانی، در حقیقت آن را به کابوسی زهرآگین بدل کردی که گویی هیچ انتها و خاتمه‌ای ندارد؛ مسیری بی‌پایان که همچون حکاکیِ عمیق بر سنگِ قلبم، همواره به پیش می‌رود و هرگز باز نمی‌ایستد. آری، بیا از میانِ تاریک‌ترینِ لایه‌هایِ این محفظه‌یِ خاطراتِ بی‌پایان عبور کنیم… من تو را به خوبی می‌شناسم؛ زمانی را خوب به یاد دارم که روحِ بیمار و زخمی‌ام، با تمامِ توان و از سرِ بی‌خبری، در پی آن بود که زیباترین و پاک‌ترینِ خویش را به تو پیشکش کند، بی‌آنکه بداند در دستانِ کسی است که تنها با زهرِ خود، بر جانش می‌ریزد.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,688
17,085
مدال‌ها
9
در آن هنگام، تو همچون خورشیدی تابان بودی که به جانم نور محبت می‌افشاندی، و من در تلاش بودم تا در میان آفتاب‌گردان‌هایی که تا آسمان کشیده بودند، زیباترین گل شوم... اما در پایان، زحمت‌هایم همچون نفتی بود که بر هیزم‌های تر ریخته شد. در آن لحظه، نه تنها نتوانستم شعله‌ی عشق را در دل تو روشن کنم، بلکه در سایه‌ی گوشه‌ی دیوار محو شدم، و از دید چشمانت ناپدید گشتم. آن لحظات مهر و محبت‌های گرم و دل‌نواز که روزگاری آرامش‌بخش بود، دیگر به آتشی سرد و بی‌روح بدل شد.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,688
17,085
مدال‌ها
9
سردی دیوار، همچون دستانی بی‌رحم، بر سرم کوبید و به من درسِ نبودن با تو را آموخت. دیگر هیچ‌گاه درک نکردم، آیا در این سرزمین بی‌محبت، تنها من بودم که در جستجوی آغوشی گرم می‌گشتم؟ و آیا قلب‌هایمان همچون آسمانی ابری، دو گوی متفاوت هستند؟ آری، اکنون می‌دانم که قلب تو پر از پستی و بلندی است، همچون کوه‌های برفی و سرکش، در حالی که قلب من صاف و هموار بود، همچون دره‌ای پر از چشمه‌های زلال که هیچ‌گاه از عشق به تو خشک نشد.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,688
17,085
مدال‌ها
9
نگاهم پر از شعله‌های داغِ عشق بود، اما نگاه تو، همچون آینه‌ای سرد، هیچ نشانی از احساس نداشت. آن نگاه‌ها که گاه بر من می‌تابید، همچون خنجرهایی از جنس یخ، در قلبم فرو می‌رفت و در دل افسرده‌ام، زخمی عمیق از ناامیدی به جای می‌گذاشت. آری، اکنون این حقیقت را به خوبی درک کرده‌ام: تو نه تنها برای من خورشید نبودی، بلکه به طوفانی بی‌رحم بدل شدی که در پی تخریب زیبایی‌ها و روحیاتم بود. این سیلابِ بی‌پایانِ سردی و دوری، هر لحظه مرا از تو دورتر می‌کرد و به درک این رسیدم که نه من، بلکه خودِ تو، در پی پیوندی واقعی نبود.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین