جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [تورا می‌جویم] اثر «سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [تورا می‌جویم] اثر «سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 180 بازدید, 9 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تورا می‌جویم] اثر «سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
11
54
مدال‌ها
2
نام رمان: تورا می‌جویم
نام نویسنده: سمیه اعلایی
ژانر: تاریخی، معمایی، پلیسی
عضو کپ نظارت: (7)S.O.W

خلاصه:
واقعا چه حسی می‌تونه با رسیدن به آرزوهات رقابت کنه؟
عشق، شایدم انتقام؟
ما قربانی حرص و طمع بی‌پایان خودمون می‌شیم.
قربانی انتخاب‌های اشتباه و افراد اشتباهی که سر راهمون قرار می‌گیرن.
در واقع زندگی مجموعه‌‌ای از انتخاب‌‌‌های ماست.
گاهی هم‌‌ می‌دونی ترجیحت چیه ولی انتخاب همیشه آسون نیست، گاهی بین همین انتخاب‌ها خودت‌ و گم می‌کنی و باید بین راه‌های رفته، انتخاب و اتفاق‌های پیش اومده، خودت رو که جا مونده پیدا کنی.
بعد از اون من بین همه دو راهی‌های زندگی گیر کردم، رفتن یا نرفتن؟ درست یا غلط؟عشق یا هدف‌؟
ولی درنهایت منم انتخابم رو کردم.


مقدمه:
من کسی هستم که حتی اسمش تاریخ رو فریاد می‌زنه، دختری که با تمام تصمیمات درست یا اشتباه هنوز رو به جلو حرکت می‌کنه.
پشیمونم؟!
اصلا، خیلی خوشحالم از انتخابم، چون من خودم رو می‌شناسم.
اگه برگردم عقب با وجود تمام دردسرهاش، سرزنش‌هاش و زخم‌ها باز انتخاب من همینه، حتی اگه صدبار دیگه بگید اشتباه کردی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشدبخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
25,569
52,120
مدال‌ها
12
1743179691356.png

"بسمه تعالی"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
●پرسش و پاسخ تایپ رمان●

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
●درست نویسی_ اموزشات اجباری●

مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.
شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.

پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
●درخواست نقد توسط کاربران●

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
●درخواست جلد●

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
●درخواست تیزر●

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
●درخواست نقد شورا●

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
●درخواست تگ●

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
●اعلام پایان●

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
11
54
مدال‌ها
2
با اشاره کارگردان ضبط شروع شد. لبخندی زدم و سعی کردم تمام انرژیم رو به بقیه منتقل کنم.
- سلام بینندگان همیشگیه برنامه تاریخ به وقت لیلی، به آخرین قسمت از فصل دوم‌ خوش آمدید.
به جنگل اشاره کردم و گفتم.
- امروز قراره یکی دیگه از روش‌هایی که مردم در دوران باستان ازش برای مخفی کردن جواهرات استفاده می‌کردند، با شما به اشتراک بزارم.
به سمت جنگل قدم برداشتم.
- در امپراطوری‌های مختلف، مردم برای گول زدند راهزنان یا مخفی کردن جواهراتی که به عنوان پس‌انداز نگه می‌داشتند، این جواهراتو توی توده‌های گلی می‌زاشتند.
به سنگ‌های جلو اشاره کردم و دوربین روی سنگ رفت.
- این توده‌ها مثل سنگ بودند، یعنی چون به ذهن هیچ‌ک.س نمی‌رسید راه خوبی برای مخفی کردن بود. امروز می‌خواهیم توی شهر شوشتر نزدیک به قلعه سلاسل هخامنشیان دنبال این سنگ‌ها بگردیم، که صددرصد آسون نیست.
خم شدم و دست روی سنگ بزرگی گذاشتم.
- این‌جا چون نزدیک به قلعه است، می‌دونم که حتما این‌جا پیدا میشه.
سه چهار تا سنگ دیگه تست کردم اما نبود.
همین‌طور جلو جلوتر می‌رفتم و سنگ‌های بیشتری تست می‌کردم.
به سنگ بعدی ضربه زدم که صدا داخلش پیچید.
با خوشحالی به سمت دوربین چرخیدم.
- پیداش کردم.
از کیفی که همراهم بود پیچ گوشتی در آوردم و سنگ رو تراشیدم. روی سنگ سوراخ بزرگی ایجاد شد و یک عالمه سکه ازش بیرون ریخت. سکه‌ رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم، از سردار روی سکه مشخص بود مال دوران هخامنشیانه.
با شگفتی به سمت دوربین چرخیدم.
- سکه‌های دوران هخامنشیه، شگفت زده شدم انتظارم بیشتر جواهرات بود.
دست‌هام و به هم کوبیدم و گفتم.
- الان می‌خوام چندتا عکس ازش بگیرم.
دوربینم رو بلند کردم و دو سه تا عکس از سکه طلا و توده سنگ گرفتم.
سکه رو جلوی دوربین گرفتم و گفتم.
- به این سکه‌ها دَریک می گفتند. همانطور که می‌بینید نقش روی سکه سردار ایرانیه که در دستش کمان داره. این سکه مربوطه به داریوش بزرگه که برمی‌گرده به سال ۴۲۰ تا ۴۸۵ سال پیش از میلاد مسیح.
سکه رو چرخوندم و گفتم.
- پشت سکه هیچ طرحی نداره و سکه ناهموار و نامتقارنه چون از قالبی استفاده نمی‌شده و با چکش بهش ضربه می‌زدند. جالبیش این‌جاست که هیچ ک.س جز خوده داریوش بزرگ‌ حق نداشته سکه بزنه مگه این‌که از داریوش بزرگ اجازه کسب می‌کردند، در اون صورت فقط می‌تونستن سکه‌های نقره بزنن.
لبخندی زدم و گفتم.
- ممنونم که تا این‌جا همراهم بودید. چون نزدیک به قلعه هخامنشی هستیم برای آشنایی بیشتر با فرهنگ هخامنشی داخل قلعه رو هم بهتون نشون می‌دم.
ضبط قطع شد. علی با بطری آبی به سمتم اومد.
علی: خیلی خوب بود، حتی نیاز نیست دوباره ضبطش کنیم.
آب و سرکشیدم و گفتم.
- خیلی خوبه چون دیگه نفسی برام نمونده.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
11
54
مدال‌ها
2
اقای علوی کارگردان گروه داد زد.
آقای علوی: عالی بود، استراحت کنین ضبط بعدی توی ماشین به سمت قلعه‌ست.
دوباره به سمت کمپی که زده بودیم برگشتم.
خیلی خسته شده بودم، روی صندلی نشستم.
بچه‌ها وسایل و جمع کردند و وسایل ضبط توی ماشین و درست می‌کردند.
عده‌ایی موندند تا کمپ و جمع کنند و زودتر برگردند.
قرار شد علی و الیاس و مهرناز و فاطمه با ما بیان.
بلند شدم سمت ماشینم رفتم. علی پشت نشسته بود با فاطمه و دوربین و تنظیم می‌کردند.
علی: تمام شد دیگه می‌تونیم شروع کنیم. من این پشت هستم.
فاطمه رفت که استارت زدم و راه افتادم.
- شروع می‌کنم.
جاده خیلی پرپیج و خم بود، خیلی سخت بود هم حواسم به جاده باشه هم صحبت کنم.
- این قلعه در شمال غربی توسط رود شطیط و از شمال و غرب هم توسط زیر شاخه‌های این رود و از جنوب شرقی هم توسط خندق احاطه شده. دوتا دروازه داره، یکی تو جنوب شرقیه که برای رفت و آمد سران نظامی بوده و اون یکی جنوب که کنار مسجد شاه صفی که ما از همون در نظامی وارد می‌شیم.
ساکت شدم و حواسم و روی پیچ جاده گذاشتم. خیالم که راحت شد دوباره گفتم.
- متاسفانه الان خیلی از جاهای قلعه نابود شده.
بعد یک ربع رانندگی به قلعه رسیدیم. ماشین و گوشه‌ایی پارک کردم. علی دوربین‌ها رو جدا کرد.
پیاده شدم و لباس‌هام و صاف کردم، آب خوردم. دستم روی پیشونیم گذاشتم و ماساژش دادم.
به بچه‌ها خیره شدم. بعد ده دقیقه همه چی حاضر بود.
کارگردان: لیلی کنار در بایست، توضیحاتتو بده و بعد وارد شو.
کنار در بزرگ قلعه وایستادم.
- استایلم که بهم نریخته.
مهرناز: نه عالیه.
ضبط شروع شد.
- الان کنار دروازه جنوب شرقی هستم. راه این دروازه خیلی پرپیچ و خم بود.
از در وارد شدم و گفتم.
- این ضلع قلعه همانطور که می‌بینید تبدیل به مخروبه شده. ای کاش، ای کاش یاد می‌گرفتیم با تیکه‌هایی از فرهنگمون که نشون دهنده اصالت، فرهنگ و هویت ماست درست رفتار می‌کردیم.
من جلو می‌رفتم و دوربین پشت سرم بخش به بخش قلعه رو نشون می‌داد و یه دوربین دیگه از بالا فیلم می‌گرفت.
- تنها بخش‌های سالم قلعه اتاق‌های زیرزمین، شودان‌ها و تونل‌هاش بود.
از در قلعه بیرون اومدم و رو به دوربین‌ گفتم.
- امیدوارم از این قلعه زیبا و اطلاعاتی که داشت لذت برده باشید. امروز پایان فصل دو بود. خوشحالم‌که اینجا همراه ما بودید، خدانگهدار.
همین که ضبط قطع شد، آسمان رعد و برق زد و بارون تندی گرفت. به کمک بچه‌ها رفتم و وسایل و تندتند پشت ون گذاشتیم.
موقع رد شدن پام توی گل فرو رفت و متاسفانه هم کت و شلوارم هم کفش‌های سفیدم کثیف شد.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
11
54
مدال‌ها
2
با بدبختی سوار ماشین شدم، چون جاده اسفالت نشده بود بیشتر جاده گل شده بود.
علی پشت فرمون بود.
دستمال کاغذی گرفتم و روی لباس‌هام کشیدم اما بدتر شد.
مهرناز به شوخی گفت:
- مراقب باش ماشین و نندازی تو چاله، چون با سه تا دختر توی ماشینی.
همه خندیدن اما من همچنان با چندش به لباس‌هام و سروضعم خیره بودم.
فاطمه دستم رو گرفت.
فاطمه: ولش کن این‌طوری تمیز نمیشه.
راست می‌گفت حالا دستمال کاغذی هم به گل‌های روی لباسم چسپیده بود.
بیخیال شدم. خیلی خسته بودم و نیاز به استراحت داشتم.
سرم به بالشت ماشین تکیه دادم و خوابیدم.
***
با تکون‌های ماشین بیدار شدم.
رسیده بودیم به شهر و جلوی هتل بودیم.
پیاده شدم و قبل این‌که کسی ببینه بدوبدو توی اتاق خودم رفتم.
کفش‌هام رو در آوردم و دستم گرفتم، توی حمام رفتم و اول کفش‌هام و شستم.
با احساس تازگی و لذت از حمام بیرون اومدم.
گوشیم زنگ می‌خورد؛ فاطمه بود.
- جانم؟
فاطمه: لیلی جان نیم ساعت دیگه پایین باش برای شام.
- باشه عزیزم مرسی.
بعد این‌ که حاضر شدم به سمت رستوران هتل راه افتادم.
کارگردان و بچه‌ها میز وسط نشسته بودن و رستوران تقریبا خالی بود.
خانمی با دیدن من ذوق زده بلند شد و به سمتم اومد.
خانم: وای خانم نفیس چه‌قدر خوشحالم این‌جا دیدمت.
لبخندی زدم و باهاش دست دادم.
- عزیزم.
خانم: لطف می‌کنید باهام عکس بگیرید.
- البته البته.
وایستادم کنارش و دو سه تا عکس گرفت.
خانم: دستتون دردنکنه، همیشه برنامه‌هاتون دنبال می‌کنم. قسمت آخر کی میاد؟
خندیدم و گفتم.
- خیلی به من لطف دارید، به زودی میاد.
خندید و سری تکون داد.
خانم: مزاحمتون نمی‌شم بازم خوشحالم شدم دیدمتون.
- خواهش می‌کنم‌ منم خوشحال شدم از دیدن شما، خدانگهدار.
خانم: فعلا.
به سمت میز رفتم و کنار الیاس نشستم.
- سلام.
همه جواب دادن که اقای علوی گفت.
آقای علوی: ما سفارش ندادیم منتظر تو بودیم.
- ببخشید.
منو رو برداشتم و چندبار بالا پایین کردم و آخر ته چین و مرغ سفارش دادم.
گوشیم‌ رو چک‌ می‌کردم که با سوال علی جا خوردم.
علی: برای فصل سه نظری دارید؟
به سمت کارگردان‌ نگاه کردم، با تعجب و ابروهای بالا پریده گفتم.
- اقای علوی هنوز بهشون نگفتید؟
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
11
54
مدال‌ها
2
کارگردان سری تکون داد.
اقای علوی: خواستم خودت بگی.
سری تکون دادم که فاطمه پرسید.
فاطمه: چی‌شده؟ اتفاقی افتاده؟
همه منتظر به من چشم دوخته بودن که جواب دادم.
- نه اتفاقی نیوفتاده فقط راستش فصل سه قرار نیست به این زودی ساخته بشه.
همه با تعجب به من و کارگردان نگاه می‌کردن، ادامه دادم.
- راستش به من پیشنهاد شغلی خوبی شده و من تا همین‌جاش هم از بودجه خودم گذاشتم.
الیاس: چه پیشنهاد کاری؟
دست‌هام رو روی میز گذاشتم و قلاب کردم، جواب دادم.
- قراره توی دانشگاه سیستان و بلوچستان تدریس کنم یعنی به شهر خودم برمی‌گردم.
همه بق کرده به میز خیره شدن.
- ولی تو تعطیلی سال دیگه حتما میام تا فصل سه ضبط کنیم و امیدوارم اسپانسری پیدا کنم.
علی : مشکل الان فقط اسپانسره؟
کارگردان مداخله کرد.
کارگردان: بچه‌ها تصمیم لیلی همینه ما نمی‌تونیم مداخله کنیم.
برای این‌که بیشتر درک کنن و اوضاع رو بدونند گفتم.
- راستش فقط اون نیست منم نیاز به استراحت دارم دو ساله که بخاطر این برنامه به شهر خودم نرفتم و خانوادم رو ندیدم. شماهم همین‌طور به نظرم یه استراحت طولانی برای همه لازمه.
مهرناز: منم موافق عقب افتادن ضبط هستم.
الیاس و فاطمه هم موافقت کردن ولی علی همچنان با اخم به میز خیره بود.
غذاها اومد و ما بدون کلمه‌ایی حرف غذا خوردیم و هرکی به اتاق خودش برگشت.
چمدونم رو جمع کردم و پایین رفتم. همه جلوی در هتل منتظر من بودند.
فاطمه و مهرناز و بغل کردم و گفتم.
- دلم براتون تنگ میشه.
فاطمه گریه می‌کرد، مهرناز با چشمای اشکی به زمین خیره بود. بغض کرده با کارگردان و علی و الیاس هم خداحافظی کردم.
- خوشحالم که این دوسال کنار آدم‌های با تجربه و خوبی مثل شما بودم. خدانگهدار.
سوار تاکسی شدم و بعد دست تکون دادن برای بچه‌ها راه افتادم.
بعد شش ساعت پرواز بالاخره به سیستان و بلوچستان رسیدم.
کش و قوسی به تنم دادم و با چمدونم راه افتادم، به کسی نگفته بودم که دارم برمی‌گردم و می‌خواستم سوپرایزشون کنم.
سوار تاکسی شدم و آدرس خونه خودم رو دادم.
اول باید دوش می‌گرفتم‌ و حاضر می‌شدم.
بعد دوش گرفتن، روی تخت دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
***
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم، مامان بود.
برق اتاق و روشن کردم، شب شده بود. چقدر خوابیدم؟
پیشونیم رو ماساژ دادم و جلوی آینه ایستادم. باید زودتر حاضر می‌شدم، موهای کوتاهم که تا گردنم بود و شونه کردم، ریملی همراه رژ قرمز زدم. کت و شلوار مشکی پوشیدم و مینی اسکارف قرمزی هم سر کردم.
کفش‌های پاشنه بلندم رو در آوردم و پام کردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
11
54
مدال‌ها
2
دلم برای ماشینم تنگ شده بود، سوئیچش و برداشتم و پایین رفتم.
کاور و از روش برداشتم، رنگ مشکیش برق زد. پیکان اسپورت‌ شده‌ی مشکی که فقط خوراک خودم بودم.
با ذوق پشت فرمون نشستم، روی فرمونش و بوسیدم.
روشنش کردم و راه افتادم.
اقای حیدری که نگهبان ساختمان بود با دیدن من تعجب کرد، بوقی براش زدم که سری تکون داد.
دلم حتی برای خیابان‌های شهر تنگ شده بود.
خونه مامان از خونه من نیم ساعت فاصله داشت.
این‌قدر خیابان‌های مختلف و فرعی و رفتم که بعد از پنجاه دقیقه جلوی در خونه مامان رسیدم.
ماشین و توی کوچه پارک کردم، زنگ‌ در و زدم.
صدای مامان توی آیفون پیچید.
مامان: کیه؟
شالم‌ و جلوی دهنم نگه داشتم و گفتم.
- از پست اومدم بیاین بیرون.
مامان: الان میام.
مطمئنم همه الان خونه بودن، دلم برای مامان، بابا، آریا، آذر و رومینا و مخصوصا آترین تنگ شده بود.
صدای در اومد که سریع پشتم رو بهش کردم.
صدای آریا اومد که گفت:
- خانم شما کار داشتید؟
برگشتم که هنگ کرد، دو سه دقیقه به من با چشم‌های بیرون زده زل زده بود، بعد داد زد.
آریا: مامان لیلی اومده.
محکم منو بغل کرد و یک بند غرغر می‌کرد.
آریا: ای خدا بگم چی‌کارت نکنه بچه آدم میره یک ماه بعد برمی‌گرده، تو بعد دو سال برگشتی راست راست توی چشم‌هام نگاه می‌کنی! نمی‌گی از ذوق خفه میشم.
ان‌قدر که فشارم داده بود؟ نمی‌تونستم تکون بخورم و حرف بزنم. بعد چند دقیقه منو پایین گذاشت.
همه جلوی در جمع شده بودن.
مامان با اشک نگاهم‌ می‌کرد.
مامان: رسیدن بخیر مادر.
مامانم رو بغل کردم و کلی گریه کردیم، بعد بابام رو بغل کردم که سرم و بوسید‌، بعدش آذر بغل کردم که از فشار نزدیک بود همون‌جا خودم رو خراب کنم.
به صورت تک تکشون نگاه کردم، چه‌قدر دلم براشون تنگ شده بود و چه‌قدر من در برابر این دلتنگی مقاومت کرده بود.
بابا دستش رو پشتم گذاشت.
بابا: کی اومدی باباجان؟
لبخندی بهش زدم و گفتم.
- صبح اومدم، خونه خودم رفتم اما خوابم برد.
مامان‌ با مهربونی گفت.
- خوبکاری کردی خوابیدی مامان جان خستگیت در رفت.
آذر موهام رو بهم ریخت.
آذر: کار چه‌طور بود؟
سرم رو بالا گرفتم و با نفس عمیق و لبخند گفتم.
- خیلی خوب بود ولی دیگه کنسلش کردم‌ و اومدم. آترین و رومینا کجان داداش؟
آذر به داخل اشاره کرد.
آذر: آترین سرماخورده، رومینا هم بالای سرش خوابش برده.
با عجله به سمت خونه رفتم و گفتم.
- وای چه‌قدر دلم‌ براشون تنگ شده.
جلوتر از همه داخل رفتم؛ سرکی به اتاقا کشیدم، توی اتاق من بودن.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
11
54
مدال‌ها
2
موهام رو گرفتم و روی دماغ رومینا کشیدم، تکونی خورد و چشم‌هاش رو باز شد. اول متوجه نشده بود ولی بعد دو دقیقه که چشم‌هاش رو مالید، جیغ زد.
رومینا: ورپریده برگشتی.
از گردنش آویزون شدم و گفتم.
- چه‌قدر دلم برات تنگ شده بود.
بعد از کلی ماچ و بوسه از هم جدا شدیم. آترین توی جاش نشسته بود و به ما نگاه می‌کرد.
- چه‌قدر بزرگ شدی تو عمه جون.
رومینا دستی به سر آترین کشید.
رومینا: دخترم دیگه شش سالش شده.
دست‌هام رو باز کردم و گفتم.
- نمیای بغل عمه؟
انگار تازه منو شناخت که با خوشحالی خودش رو توی بغلم انداخت.
رومینا: بعد دو سال اومدی تازه یادت افتاده یه برادرزادم داری؟ بچم که به ماند ماهم داشتیم از دوریت می‌مردیم.
ضربه‌ایی به شونه رومینا زدم و گفتم.
- خدانکنه.
آترین داغِ داغ بود، با نگرانی‌ گفتم.
- این بچه رو بیمارستان بردین؟
آذر جواب داد.
- آره بردیمش، الان وقت قرص و داروهاش بود، برم‌ بیارم.
بوسی روی گونه آترین گذاشتم .
- لیلی فدات‌ بشه.
سرجاش خوابوندمش که دستم رو گرفت و گفت.
آترین: عمه دلم‌ برات تنگ شده کنار من بخواب.
با ذوق گفتم.
- فدای دلت بشم، باشه عمه جون.
کنارش روی تخت دراز کشیدم.
مامان توی چهارچوب در بایستاد و گفت.
مامان: غذا خوردی لیلی؟
- نه مامان، چی داریم؟
مامان: ماکارونی داریم برات گرم‌‌ می‌کنم.
سری تکون دادم که بیرون رفت.
رومینا پرسید:
- کارات چه‌طور بود؟ تمام شد؟
همونطور که سر آترین رو ناز می‌کردم، گفتم.
- آره تمام شد، فصل دو تموم شد و قرار شد فصل سه رو بعدا بسازیم. راستش این‌جا برام پیشنهاد شغلی خوبی شد.
ضربه‌ایی به پهلوم زد و گفت:
رومینا: یعنی دل تنگ ما نشدی؟ فقط بخاطر پیشنهاد شغلی برگشتی؟.
بعد صورتش رو با قهر برگردوند که از دستش کشیدم و گفتم.
- بابا من فقط به عشق شماها برگشتم، پیشنهاد شغلی هم نمی‌شد من بر می‌گشتم.
رومینا با قهر صورتش رو گرفت.
- چی‌کارت کنم که معتاد شغلتی!
خندیدم که آترین با بغض گفت.
- عمه دوباره میری؟
سرش رو ناز کردم و گفتم.
- ن عمه اومده که بمونه. وایسا الان میام.
از جام‌ بلند شدم و بیرون رفتم، به پذیرایی که رسیدم، بابا و آریا همزمان پرسیدن:
- کجا میری؟
ابروهام بالا پرید و گفتم.
- از ماشین وسایلم رو بیارم.
ایستادم و کلید ماشینم‌ رو سمت آریا پرت کردم که روی هوا گرفتش.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
11
54
مدال‌ها
2
- برو بیارش دو تا چمدون روی صندلی عقبه.
آریا با اخم بلند شد.
آریا: کوچیکی گفتن، بزرگی گفتن.
- برو ببینم کلا یه سال بزرگ‌تری دیگه.
بابا خندید و آریا بیرون رفت.
کنار بابا نشستم.
بابا: اوضاع بر وفق مرادت هست باباجان؟
خندیدم و جواب دادم:
_ نباشه‌ هم بر وفق مرادش می‌کنم، تو یه جنگ‌جو بزرگ کردی.
بابا خندید و با افتخار نگاهم کرد.
بابا: در این که شکی نیست. برنامه چی‌شد؟
مامان اومد و کنار ما نشست.
از اون‌جایی که دفعه قبل برای رومینا بد جا افتاد، این‌دفعه درست توضیح دادم.
- راستش این‌جا بهم پیشنهاد تدریس توی دانشگاه شده، گفتم چه بهتر هم کنار خانوادم هستم هم کار دارم. منم دیگه از دربه‌دری و این هتل اون هتل خسته شدم.
مامان: چرا خونه نمی‌گرفتی؟
دست‌هام رو توی هم قفل کردم و گفتم:
- جای ثابتی نمی‌شد داشت من ممکن بود برای قسمت بعدی برنامه هر کجای این کشور باشم.
مامان با ناراحتی گفت:
_ خوب کاری کردی برگشتی مامان جان پوست و استخون شدی، معلوم نیست اون‌جا اصلا غذا می‌خوردی یا نه.
بغلش کردم و لپ تپل و نرمش رو محکم‌ بوسیدم.
- می‌خوردم‌ مامان جون، می‌خوردم تو غصه منو نخور. الان خیلی گشنمه غذا گرم نشد؟
از جاش بلند شد و گفت:
- برم‌ ببینم.
آریا با دو تا چمدون داخل اومد و گفت‌:
- چی‌کار می‌کردی؟ توش آدم قاچاق می‌کنی؟ ان‌قدر سنگینه!
از جام بلند شدم و با خنده گفتم:
_ تو نون نخوردی زور نداری به من چه.
چمدون اولی و باز کردم و گفتم.
_ همه بیاید، آترین عمه بیا.
آذر که آترین توی بغلش بود همراه با رومینا اومدن.
دو دست لباس و شلوار و ادکلن به بابا دادم که تشکر کرد، لباس ورزشی بوکس و دستکش ستش با پیراهن و شلوار و ادکلن به آریا دادن که حسابی ذوق کرد.
یه پیراهن ماکسی بلند و کفش و کیف ستش با مانتو شلواربه رومینا دادم که تشکر کرد. یه مانتو و شلوار و قالیچه سنتی به مامان دادم که با خوشحالی پرسید:
- گلیم کجاست؟
ابروم‌ رو بالا انداختم و گفتم:
- کاشان.
مامان با خوشحالی تشکر کرد.
دو دست کت و شلوار و ادکلن به آذر دادم، تشکر کرد.
آترین بغض کرده گفت:
- عمه چمدون خالی شد پس من چی؟
بغلش کردم و گفتم:
- مال تو این‌جاست.
چمدون دومی که توش پر عروسک‌های مختلف دیزنی و شخصیت‌های کارتونی بود باز کردم؛ توش یه عالمه لباس‌های پرنسسی هم بود.
آترین ذوق کرده بود و همه رو می‌گشت و با دیدن هر کدوم‌ ذوق می‌کرد.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
11
54
مدال‌ها
2
رو به رومینا گفتم:
- می‌گفتی به یاد ما نیستی، ببین هر جا رفتم یک دونه عروسک از هر شهر برای عمه جونم گرفتم.
رومینا بغلم کرد.
- هیچ کجای جهان خواهر شوهر به خوبی تو نمیشه پیدا کرد.
بوسی روی گونش گذاشتم که آترین گفت:
- مامان، مامان می‌خوام‌ همه این لباس‌ها رو بپوشم.
رومینا دو دست لباس برداشت و گفت.
- الحق که به عمت رفتی، همین که لباس‌ها رو دید حالش خوب شد.
خندیدم و با خوشحالی گفتم:
- خداروشکر.
رومینا آترین بغل کرد و برد تو اتاق تا لباس تنش کنه.
آترین هردفعه با لباس جدید می‌اومد و برای ما می‌چرخید و ژست می‌گرفت.
مامان سینی غذا رو جلوم گذاشت. همین‌طور که می‌خوردم، قربون صدقه آترینم می‌رفتم.
ساعت یک شب شده بود و ما هنوز دور هم نشسته بودیم.
آذر با ماگ قهوه‌ای کنارم نشست و ماگ رو به دستم داد.
- کی برای پذیرش میری؟
صاف نشستم و با کمی فکر گفتم:
- فکر کنم سه روز دیگه. تو کی برای مسابقات میری؟
به آریا نگاه کردم که جواب داد:
- با گروه فردا میریم، دعا کنید با مدال طلا برگردم.
آذر دست روی شونه‌ش گذاشت و گفت:
- ما بهت باور داریم پسر.
مامان: مگه فردا پرواز نداری؟ برو بخواب دیگه.
به این ترتیب همه رو راهی اتاق خواب کرد.
دلم برای اتاقم تنگ شده بود، از وقتی ۲۰ سالم شد دیگه توی این اتاق نخوابیدم و مستقل زندگی کردم.
نه فقط من آریا هم همین‌طور هرکدوم ما یه زندگی مستقل داریم، ولی آذر برعکس ما دوتا تو سن ۲۰ سالگی ازدواج‌ کرد.
آریا هم از الان زنش و انتخاب کرده، ولی من جز کار چیزی چشمم رو نمی‌گیره.
روی تخت دراز‌ کشیدم و به در و دیوار نگاه کردم.
نقاشی و طرح‌های عجیب غریب تنیجری دوران جوانی از در و دیوار اتاقم چکه می‌کرد.
کشو‌ی اولی کمد و باز کردم و یکی گردنبند و دستبندهام بیرون آوردم، یکی یکی امتحان می‌کردم و به سلیقه اون‌ موقع خودم می‌خندیدم. یه گردنبند داشتم که اسکلت بود، یادمه این و با کلی غرور و افتخار گردنم می‌نداختم.
ای خدا! یکی توی سر خودم زدم و گفتم حالا که ۲۷ سالت شده حق نداری خود ۱۸ سالت رو مسخره کنی.
یکی در زد و سر رومینا از لای در داخل اومد.
رومینا: نخوابیدی؟
گردنبندها رو جمع کردم و گفتم:
- نه بیا تو.
داخل اومد و گفت:
- دلم حسابی برات تنگ شده.
هم‌دیگه رو محکم بغل کردیم.
- خواهر خوشگلم، منم دلم برات تنگ شده بود.
ازم جدا شد و با شیطونی ابروهاش رو بالا انداخت.
- بگو ببینم کسی تو زندگیت هست؟
خندیدم، روی تخت نشستم و گفتم:
- نه.
 
بالا پایین