جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [جرمی که پیش از ما آغاز شد] اثر «yeganeh2025 کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط YEGANEH.B با نام [جرمی که پیش از ما آغاز شد] اثر «yeganeh2025 کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,201 بازدید, 11 پاسخ و 14 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [جرمی که پیش از ما آغاز شد] اثر «yeganeh2025 کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع YEGANEH.B
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط YEGANEH.B
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
8
همیشه این ساعت از روز رو دوست داشتم.
روی پله‌های ایوان نشسته بودم و یه لیوان آب‌میوه دستم بود.
دلوین هم روی تاب فلزی گوشه حیاط لم داده بود و با گوشی ور می‌رفت و چند ثانیه یه بار هم می‌خندید.
آخر سر کلافه شدم: «یا به ما هم بگو چی خنده داره یا آروم بخند.»
دلوین بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: «نه.»
یه ابرومو بالا بردم: «چرا؟»
همون‌طور که سرش تو گوشی بود: «چون تو ظرفیت نداری.»
دلربا: «من ظرفیت ندارم؟»
دلوین: «نه.»
دلربا: «ببین کی داره حرف می‌زنه.»
دلوین بالاخره سرش رو بلند کرد.
دلوین: «اون روز سر اینکه آخرین بستنی رو خوردم سه ساعت باهام حرف نزدی.»
حق به جانب گفتم: «اون بستنی مال من بود.»
دلوین اخم ریزی کرد و گفت: «تو مالکیت خصوصی رو خیلی جدی می‌گیری.»
چشامو کمی ریز کردم: «چون با یه دزد زیر یه سقف زندگی می‌کنم.» با این حرفم، دلوین خندید و همون موقع مامان از داخل خونه با یه سبد لباس توی دستش بیرون اومد.
مامان: «کمتر اذیتش کن دلربا.»
خودمو مظلوم کردم: «مامان! من قربانی‌ام.»
مامان هم میدونس تا تعجب کرد و گفت: «تو؟»
دلوین خندید و گفت: «دیدی؟ حتی مامانم باور نکرد.»
تا زبانم رو براش درآوردم مامان دید و سرش رو تکون داد و سمت بند رخت رفت.
ناخودآگاه نگاهم دنبالش رفت. موهاش زیر نور غروب یه رنگ قشنگی گرفته بود. آروم لباس‌ها رو پهن می‌کرد و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. برای یه لحظه بی‌دلیل لبخند زدم. خونه وقتی مامان توش بود، یه حس امنیت عجیب داشت. انگار هیچ اتفاق بدی نمی‌تونست بهش نزدیک بشه. همون لحظه صدای زنگ تلفن خونه بلند شد.
دلوین از روی تاب بلند نشد و منم از جام تکون نخوردم.
مامان از ته حیاط گفت: «یکی جواب بده.»
دلوین سریع گفت: «دلربا نزدیک‌تره.»
حس و حال نداشتم از جام بلند. بشم: «چرا من؟»
دلوین برای اینکه کار خودشو راحت کنه گفت: «تو مسئولیت‌پذیرتری.»
چشامو ریز کردم: «وقتی کارت گیر می‌افته مسئولیت‌پذیر میشم؟»
دوباره تلفن زنگ خورد و با غرغر بلند شدم و داخل رفتم.
گوشی روی میز تلفن بود رو برداشتم.
«بفرمایید؟»
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
9
چند ثانیه سکوت بود.
اخم کردم: «الو؟»
بازم سکوت و فقط یه صدای نامفهوم مثل نفس کشیدن می‌شنیدم. چند لحظه منتظر موندم بعد تماس قطع شد.
گوشی رو سر جاش گذاشتم.
دلوین از بیرون داد زد: «کی بود؟»
شونه ای بالا انداختم: «نمی‌دونم.»
دلوین هم مرموزانه گفت: «دوست پسرت بود؟»
چشم غره‌ای رفتم و گفتم: «برو گمشو.»
صدای خنده‌ش بلند شد و منم خندیدم.
اتفاق خاصی نبود و یه تماس اشتباهی بود و حداقل اون موقع این‌طوری فکر می‌کردم.
هوا تاریک‌تر شده بود و بابا هنوز نیومده بود. ساعت رو نگاه کردم. معمولاً تا این موقع می‌رسید.
دلوین هم متوجه شده بود: «بابا دیر کرده.»
برای اینکه نگران نشه گفتم: «شاید کار داشته.»
دلوین: «همیشه زنگ می‌زد.»
شونه بالا انداختم. ولی حقیقت این بود که منم یه کم تعجب کرده بودم. چند دقیقه بعد صدای باز شدن در حیاط اومد و هر دومون همزمان برگشتیم.
بابا بود اما نمی‌دونم چرا یه چیزی توی چهره‌ش فرق داشت.
خیلی جزئی و اون‌قدر جزئی که نمی‌شد توضیحش داد.
انگار خسته‌تر از همیشه بود یا شاید فقط ذهن من زیادی حساس شده بود.
دلوین دوید سمتش: «باباااا.»
بابا علی لبخند زد ولی لبخندش کوتاه بود. بعد سریع دستش رو روی سر دلوین کشید.
بابا علی: «خوبی دخترم؟»
دلوین با حالتی بغض ساختگی گفت: «نه.»
بابا علی: «چرا؟»
دلوین هم خودشو لوس کرد: «گرسنمه.»
بابا خندید و این بار خنده‌ش واقعی‌تر بود. همه وارد خونه شدیم و موضوع همون‌جا تموم شد.
اما شب، وقتی برای آوردن آب وارد آشپزخونه شدم، صدای آروم مامان و بابا رو شنیدم.
قصد گوش دادن نداشتم و فقط اتفاقی شنیدم.
مامان: «باز زنگ زده بود؟»
چند ثانیه سکوت شد و بعد صدای بابا اومد.
بابا: «ولش کن.»
مامان: «علی...»
بابا: «گفتم ولش کن.»
اولین بار بود که بابا رو خسته می‌دیدم.
اما قبل از اینکه چیزی بیشتر بشنوم، مامان متوجه حضورم شد.
مامان: «دلربا؟ چیزی می‌خواستی؟»
لبخند زدم: «آب.»
مامان: «روی کابینته.»
سر تکون دادم و لیوان رو برداشتم و برگشتم و موضوع رو از ذهنم بیرون کردم. حداقل تلاش کردم بیرونش کنم. اون شب خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم وسط حیاط وایسادم.همه‌جا تاریکه، حوض خالیه و هیچ آبی توش نیست. دلوین اون طرف حیاط وایساده و هرچی صداش می‌زنم، برنمی‌گرده. به سمتش می‌دوام اما انگار فاصله بینمون بیشتر میشه. بیشتر و بیشتر تا اینکه از خواب پریدم.
نفس‌نفس می‌زدم و اتاق تاریک بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم خواب بوده. نگاهم به ساعت افتاد که سه و ده دقیقه بامداد نشون می‌داد. آب خوردم و بعد به خودم خندیدم. فقط یه خواب بود.
دوباره روی تخت دراز کشیدم اما تا مدتی خوابم نبرد.
صبح روز بعد، وقتی از پنجره بیرون رو نگاه کردم، دلوین توی حیاط داشت به گربه‌ای که هر چند روز یه بار سر و کله‌اش پیدا می‌شد غذا می‌داد.
همون لحظه برگشت و منو پشت پنجره دید و دستش رو تکون داد.
منم براش دست تکون دادم بعد دوباره مشغول گربه شد.
لبخند زدم همه‌چی سر جاش بود و شاید عجیب‌ترین قسمت زندگی همین باشه. اینکه درست قبل از عوض شدن همه‌چیز، دنیا عادی‌تر از همیشه به نظر می‌رسه.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین