- Jul
- 2,996
- 10,894
- مدالها
- 4
8
همیشه این ساعت از روز رو دوست داشتم.
روی پلههای ایوان نشسته بودم و یه لیوان آبمیوه دستم بود.
دلوین هم روی تاب فلزی گوشه حیاط لم داده بود و با گوشی ور میرفت و چند ثانیه یه بار هم میخندید.
آخر سر کلافه شدم: «یا به ما هم بگو چی خنده داره یا آروم بخند.»
دلوین بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: «نه.»
یه ابرومو بالا بردم: «چرا؟»
همونطور که سرش تو گوشی بود: «چون تو ظرفیت نداری.»
دلربا: «من ظرفیت ندارم؟»
دلوین: «نه.»
دلربا: «ببین کی داره حرف میزنه.»
دلوین بالاخره سرش رو بلند کرد.
دلوین: «اون روز سر اینکه آخرین بستنی رو خوردم سه ساعت باهام حرف نزدی.»
حق به جانب گفتم: «اون بستنی مال من بود.»
دلوین اخم ریزی کرد و گفت: «تو مالکیت خصوصی رو خیلی جدی میگیری.»
چشامو کمی ریز کردم: «چون با یه دزد زیر یه سقف زندگی میکنم.» با این حرفم، دلوین خندید و همون موقع مامان از داخل خونه با یه سبد لباس توی دستش بیرون اومد.
مامان: «کمتر اذیتش کن دلربا.»
خودمو مظلوم کردم: «مامان! من قربانیام.»
مامان هم میدونس تا تعجب کرد و گفت: «تو؟»
دلوین خندید و گفت: «دیدی؟ حتی مامانم باور نکرد.»
تا زبانم رو براش درآوردم مامان دید و سرش رو تکون داد و سمت بند رخت رفت.
ناخودآگاه نگاهم دنبالش رفت. موهاش زیر نور غروب یه رنگ قشنگی گرفته بود. آروم لباسها رو پهن میکرد و زیر لب چیزی زمزمه میکرد. برای یه لحظه بیدلیل لبخند زدم. خونه وقتی مامان توش بود، یه حس امنیت عجیب داشت. انگار هیچ اتفاق بدی نمیتونست بهش نزدیک بشه. همون لحظه صدای زنگ تلفن خونه بلند شد.
دلوین از روی تاب بلند نشد و منم از جام تکون نخوردم.
مامان از ته حیاط گفت: «یکی جواب بده.»
دلوین سریع گفت: «دلربا نزدیکتره.»
حس و حال نداشتم از جام بلند. بشم: «چرا من؟»
دلوین برای اینکه کار خودشو راحت کنه گفت: «تو مسئولیتپذیرتری.»
چشامو ریز کردم: «وقتی کارت گیر میافته مسئولیتپذیر میشم؟»
دوباره تلفن زنگ خورد و با غرغر بلند شدم و داخل رفتم.
گوشی روی میز تلفن بود رو برداشتم.
«بفرمایید؟»
همیشه این ساعت از روز رو دوست داشتم.
روی پلههای ایوان نشسته بودم و یه لیوان آبمیوه دستم بود.
دلوین هم روی تاب فلزی گوشه حیاط لم داده بود و با گوشی ور میرفت و چند ثانیه یه بار هم میخندید.
آخر سر کلافه شدم: «یا به ما هم بگو چی خنده داره یا آروم بخند.»
دلوین بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: «نه.»
یه ابرومو بالا بردم: «چرا؟»
همونطور که سرش تو گوشی بود: «چون تو ظرفیت نداری.»
دلربا: «من ظرفیت ندارم؟»
دلوین: «نه.»
دلربا: «ببین کی داره حرف میزنه.»
دلوین بالاخره سرش رو بلند کرد.
دلوین: «اون روز سر اینکه آخرین بستنی رو خوردم سه ساعت باهام حرف نزدی.»
حق به جانب گفتم: «اون بستنی مال من بود.»
دلوین اخم ریزی کرد و گفت: «تو مالکیت خصوصی رو خیلی جدی میگیری.»
چشامو کمی ریز کردم: «چون با یه دزد زیر یه سقف زندگی میکنم.» با این حرفم، دلوین خندید و همون موقع مامان از داخل خونه با یه سبد لباس توی دستش بیرون اومد.
مامان: «کمتر اذیتش کن دلربا.»
خودمو مظلوم کردم: «مامان! من قربانیام.»
مامان هم میدونس تا تعجب کرد و گفت: «تو؟»
دلوین خندید و گفت: «دیدی؟ حتی مامانم باور نکرد.»
تا زبانم رو براش درآوردم مامان دید و سرش رو تکون داد و سمت بند رخت رفت.
ناخودآگاه نگاهم دنبالش رفت. موهاش زیر نور غروب یه رنگ قشنگی گرفته بود. آروم لباسها رو پهن میکرد و زیر لب چیزی زمزمه میکرد. برای یه لحظه بیدلیل لبخند زدم. خونه وقتی مامان توش بود، یه حس امنیت عجیب داشت. انگار هیچ اتفاق بدی نمیتونست بهش نزدیک بشه. همون لحظه صدای زنگ تلفن خونه بلند شد.
دلوین از روی تاب بلند نشد و منم از جام تکون نخوردم.
مامان از ته حیاط گفت: «یکی جواب بده.»
دلوین سریع گفت: «دلربا نزدیکتره.»
حس و حال نداشتم از جام بلند. بشم: «چرا من؟»
دلوین برای اینکه کار خودشو راحت کنه گفت: «تو مسئولیتپذیرتری.»
چشامو ریز کردم: «وقتی کارت گیر میافته مسئولیتپذیر میشم؟»
دوباره تلفن زنگ خورد و با غرغر بلند شدم و داخل رفتم.
گوشی روی میز تلفن بود رو برداشتم.
«بفرمایید؟»
آخرین ویرایش: