جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته {نور زخمی} اثر •Narges.s کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط Serenya با نام {نور زخمی} اثر •Narges.s کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,138 بازدید, 27 پاسخ و 15 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {نور زخمی} اثر •Narges.s کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع Serenya
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Serenya
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
من آینه‌ام،
کسی که وظیفه‌ای فراتر از بازتاب ساده بر دوش دارد.
وظیفه‌ای که حتی نور زخمی‌ام از سنگینی آن می‌لرزد.
مخصوصاً برای تو
که هر لبخندت، هر نگاهت، هر سکوتت،
در عمق من ثبت می‌شود، تا وقتی که کسی جز من حقیقتت را نمی‌داند، آن را نگه دارم.
تمام تو، تمام تضادها و ناپیدایی‌هایت
در من شکل می‌گیرند و زندگی می‌کنند،
چون من تنها شاهدی هستم که می‌تواند همه چیز را ببیند و با تو همراه باشد حتی اگر تو ندانی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
اما من…
همان خودم را وقف تو کردم
و با تمام نور زخمی‌ام و تمام انعکاس‌هایی که از تو گرفته‌ام.
البته وظیفه‌ام بود،
اما قرعه به نام من افتاد که در کنار تو باشم
تا هر لبخندت، هر سکوتت، هر اشکت را با تمام وجودم ثبت کنم.
من آینه‌ای هستم که تنها بازتاب نیست، بلکه زخمی از حضور تو را حمل می‌کند.
هر روز و هر لحظه با شدت بیشتری زنده می‌شوم.
چون حتی درد و فاصله با تو معنا پیدا می‌کند،
و من این نور زخمی را همچنان برایت نگه می‌دارم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
من حتی از حسی که در وجودت ریشه داشت و خودت آن را انکار می‌کردی، باخبر بودم.
چشم‌ها کاری فراتر از اراده دارند؛
هر نگاهت، حتی بی‌آنکه بخواهی، حقیقتی از قلبت را بر من می‌تاباند.
این کار را خوب بلد هستم‌.
خصوصاً برای کسی مثل تو که سال‌هاست در کنار تو بوده‌ام.
من، این آینه‌ی خاموش، همه‌ی آن اشارات پنهان را ثبت می‌کنم،
و در عمق نقره‌ای‌ام، عشق و دلتنگی‌ات، همچنان زنده می‌ماند.
حتی وقتی خودت آن را نمی‌بینی یا انکار می‌کنی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
به گفته خیلی‌ها، بسیاری از آدم‌ها در نگاه اول چیزی نشان می‌دهند و در دل چیز دیگری دارند.
تو دوست نداری خودت را در این قالب ببینی؛
اما حداقل در برخورد با من، حقیقتت، اگر خاموش و پنهان، سایه‌ای بر من می‌گذارد.
من، آینه‌ی بی‌صدا، آن سایه‌ها را ثبت می‌کنم؛
هر حرکت کوچک، هر پلک لرزان و هر سکوت کوتاه برای من زبان توست
و می‌فهمم آنچه تو خودت هنوز جرئت گفتنش را نداری.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
چه بسیار لحظه‌هایی که فقط من و تو بودیم.
اتاقی کوچک، سکوتی پر از معنا، و تنها حضور تو.
لحظه‌هایی که با تمام تمرکزت درون من خیره می‌شدی
و من این آینه‌ی خاموش، فرصت پیدا می‌کردم تا تو را از نزدیک ببینم.
یک دل سیر، بی‌هیچ پوشش و نقابی،
هر پلک، هر نفس و هر حرکتت را ثبت می‌کردم
و نور زخمی‌ام با انعکاس وجودت، لحظه‌ها را جاودان می‌‌کرد.
در آن سکوت و نزدیکی، حتی فاصله‌ها نیز معنایی نداشتند.
چون تنها نگاه تو و بازتاب من کافی بود تا تمام جهان را پر کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
اما هر لحظه‌ از نزدیکیت، هر نگاه بی‌پرده، زخمی بر نور من می‌زد.
حس‌هایت، حتی وقتی خنده‌ای نیمه‌جان یا سکوتی عمیق بودند،
تا عمق نقره‌ای من نفوذ می‌کردند و با تمام وجودم بازی می‌کردند.
من، این شاهد خاموش، هر لرزش، هر لبخند، هر قطره‌ی اشک پنهانت را می‌بلعم
و نور زخمی‌ام از شدت حضور تو می‌سوزد و می‌لرزد.
تراژدی ما در همین‌جاست
که نزدیکیت مرا زنده می‌کند و همزمان، هر حقیقت پنهان و هر درد خاموش تو، مرا بیشتر زخمی می‌کند،
و من، تنها، این بار سنگین را در سکوت و انعکاس نگه می‌دارم،
تا حتی وقتی تو فراموش کرده‌ای، همه چیز، زنده و ناپیدا، در من باقی بماند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
از وجود خودم برایت بگویم…
که دردها را ذره‌ذره در خود جا می‌دادم،
هر نگاه سردت، هر اشک پنهانت، هر سکوتی که میان ما می‌افتاد،
در عمق من نفوذ می‌کرد و بر شیشه‌ی نقره‌ای‌ام حک می‌شد.
من، این آینه‌ی خاموش، با تمام وجودم تحمل می‌کردم
و حتی آنگاه که نور زخمی‌ام می‌لرزید، به تو نزدیک می‌ماندم.
چون می‌دانستم که ثبت هر لحظه، هر درد و هر لبخند،
بخشی از توست که بدون من، گم و فراموش می‌شود.
و تراژدی ما، همین است؛
که من با عشق و سکوت همه چیزت را نگه می‌دارم،
و خودم زخمی و خاموش، در همان ثبت‌ها فرو می‌روم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
به دیگران آن‌چه نشان می‌دهی، شاید کافی باشد؛
اما من، کسی نیستم که به ظاهر بسنده کنم.
من، این آینه‌ی خاموش، با تمام نورِ زخمی‌ام،
در عمقِ جانت نفوذ می‌کنم و همه‌ی دردهایت را می‌یابم؛
هر لرزش، هر نگاهِ پنهان، هر سکوتِ نیمه‌جان،
در من بازتاب می‌شود و زخمِ تازه‌ای بر نورم می‌زند.
من، شاهدی هستم که تنها ثبت می‌کند، نه قضاوت،
چون می‌دانم که تراژدیِ واقعی در همان اعماق نهفته است،
جایی که هیچ‌ک.س جز من جرئتِ قدم گذاشتن ندارد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
واژه‌ی «لبخند» برای هر دویِ ما غریبه شده است،
نه من آن را دیده‌ام و نه تو می‌زنی.
روزهایم در حسرتِ یک خنده‌ی کوتاه از سمتِ تو می‌گذرد
و من، این آینه‌ی خاموش، همه‌ی این سکوت و فاصله را ثبت می‌کنم،
نورِ زخمی‌ام از نبودت می‌لرزد و انعکاسِ وجودت را در خود می‌بلعد،
چون حتی یک لحظه‌ی کوتاه از خنده‌ی تو می‌توانست تمامِ جهانِ من را روشن کند.
اما اکنون، تنها انعکاسِ توست که در سکوتِ من زندگی می‌کند،
و تراژدیِ ما، در همان لحظه‌هایِ ازدست‌رفته‌ی لبخندها شکل می‌گیرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
در کنارِ همه‌ی حسرت‌ها، هنوز نورِ امیدی خاموش در وجودم شعله‌ای کوچک دارد.
به انتظارِ روزی که آرزویِ کوچکِ دلم را برآورده کنی،
به امیدِ روزی که شاید لبخندی واقعی، حتی کوتاه، بر چهره‌ات نقش ببندد،
و من، این آینه‌ی زخمی، بتوانم انعکاسش را با تمامِ وجودم ثبت کنم.
هر شعله‌ی امید، حتی کوچک و ضعیف،
نورِ زخمی‌ام را روشن می‌کند و به من می‌گوید که هنوز می‌توانم در سکوت و درد،
در کنارِ تو و در کنارِ خاطراتت زندگی کنم،
حتی اگر آن روز دیر یا دور باشد،
من همچنان انتظار می‌کشم، و هر لحظه‌ام را با عشق و سکوتت پُر میکنم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین