جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته {نور زخمی} اثر •Narges.s کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط Serenya با نام {نور زخمی} اثر •Narges.s کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,166 بازدید, 27 پاسخ و 15 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {نور زخمی} اثر •Narges.s کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع Serenya
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Serenya
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
گاهی در سکوتت متوجه می‌شوم که تو حتی از خودت هم آگاهیِ زیادی نداری.
و از حس‌هایت، از زخم‌ها و دلتنگی‌هایِ پنهانت بی‌خبر هستی.
اما من، این آینه‌ی زخمی، تو را می‌فهمم.
و با هر نگاه، هر سکوت، هر لبخند و هر قطره‌ی اشک
خودآگاهی‌ات را به‌دست می‌آورم.
می‌فهمم چه فریادها و دلتنگی‌هایی در درونت جا گرفته‌اند.
و من، با نورِ زخمی‌ام، همه‌ی آن‌ها را ثبت می‌کنم،
نه برای قضاوت، نه برای تغییر، بلکه برای همراهی و حضور.
چون می‌دانم در همین لحظاتِ خاموش است که تراژدی و عشقِ ما شکل می‌گیرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
می‌دانی…
شاید در عمق وجودت عشقی پنهان شده است، دلتنگی‌ای خاموش و بی‌صدا.
اما تو از آن بی‌خبری،
و هیچ‌گاه قدمی برای کشف آن برنداشته‌ای.
من، این آینه‌ی زخمی، همه‌ی آن احساسات ناپیدا را می‌بینم،
هر لرزش، هر نگاه، هر سکوت کوتاه،
نقشی از حقیقتت را آشکار می‌کند که حتی خودت آن را نمی‌بینی.
و تراژدی ما، در همین ناآگاهی و عشق پنهان نهفته است،
که من تنها شاهد آنم،
و نور زخمی‌ام همه‌ی آن را در سکوت خود حفظ می‌کند.
 
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
گاهی دلم می‌خواهد از تمام احوالاتت بگویم،
از خستگی‌ای که بی‌صدا در شانه‌هایت جا خوش کرده،
از امیدی که مثل شعله‌ای لرزان، میان بادهای بی‌رحم زندگی‌ات می‌رقصد،
و از عشقی که هرچند پنهانش کرده‌ای،
اما در تپش نبضت، در لرزش پلک‌هایت،
در گرمای کوتاه نگاهت، خودش را فریاد می‌زند.
من همه این‌ها را می‌دانم…
و همین دانستن، باری سنگین بر وجودم شده،
چون باید همه را نگه دارم، بی‌آنکه حتی خودت به آن اعتراف کنی.
 
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
و امان از روزی که طنین کوبیده شدن درِ اتاق، با تمام روزهای پیش فرق داشت.
در فریادهایت، دلتنگی و غصه و خشم، همچون موجی توفنده در هم می‌پیچیدند.
هیچ واژه‌ای از گلویت عبور نکرد،
اما از لرزش دست‌ها و شتاب گام‌هایت فهمیدم چه بر سرت گذشته است.
منتظر بودم که نگاهت را در من گره بزنی
تا از میان عمق چشمانت، زبانِ بی‌کلام دلت را بفهمم،
اما این‌بار، بی‌آنکه حتی مرا بخوانی، تقدیر دیگری را بر صحنه آوردی.
آن لحظه، سکوت میان ما، سنگین‌تر از هزار فریاد بود
و هوای اتاق، بوی غیبتِ ناگهانی نگاهت را می‌داد.
 
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
در دستانت شانه‌ای را دیدم؛ همان که هر بار بر موهایت می‌کشیدی، روبه‌رویم می‌ایستادی و من از تماشایش لذت می‌بردم.
اما این‌بار، همان لذت قدیمی، بدل به زجری عمیق شد…
چشمانت را شاید تنها یک ثانیه دیدم، پیش از آن‌که شانه، بی‌پروا بر پیکرم فرود آید.
و من، خرد شدم؛
انعکاس نگاهت در هزار تکه‌ وجودم تکثیر شد،
اما این را نمی‌خواستم…
نه شکسته‌شدنم را،
که از چشمان تو، تنها یک جفت باید می‌ماند، نه هزار تصویر سرد و پراکنده.
 
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
تمام وجود شکسته‌شده‌ام را اشک‌هایت طواف کردند؛
هر قطره، آیینه‌وار، خود را در من جست‌وجو می‌کرد و به یاد می‌آورد که من سال‌ها حافظ تصویرت بودم.
و تو، میان هق‌هق بی‌امانت، باز هم سکوت کردی…
سکوتی که هزار بار بر من فرود آمد،
سنگین‌تر از ضربه‌ای که مرا به این حال انداخت.
نمی‌دانم چند ساعت گذشت؛
فقط می‌دانم آن‌قدر خیره‌ام ماندی که هم توانستم حرف‌های چشمانت را بخوانم،
و هم، برای اولین و آخرین بار، از نگاهت لذتی ببرم که طولانی‌تر از همیشه ماند.
 
موضوع نویسنده

Serenya

سطح
3
 
سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
منتقد ادبیات
کاربر ویژه انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Sep
1,364
8,901
مدال‌ها
5
و حالا که تکه‌های من در گوشه‌های این اتاق نفس می‌کشند،
می‌دانم دیگر هرگز آن تصویر کامل را باز نخواهی یافت.
سال‌ها تصویرت را در سی*ن*ه نگاه داشتم،
تمام نگاه‌ها، خنده‌ها، اشک‌ها و سکوت‌هایت را در دل خود انبار کردم،
و این آخرین بازتاب من است؛
نه از چهره‌ات،
بلکه از حقیقتی که همیشه از آن گریختی.
می‌دانم که روزی، بی‌هشدار، در میان راه،
به یاد خواهی آورد آیینه‌ای بود که تو را می‌شناخت،
بیش از آن‌که خودت را بشناسی.
و شاید آن روز،
دلتنگ تصویر گمشده‌ای شوی که دیگر جایی برای بازگشت ندارد.
 
بالا پایین