- Sep
- 26
- 116
- مدالها
- 2
«آرزوهای پژمرده»
آرزوهایم را یکی یکی در طاقچهی نادیدهها گذاشتم... هر یک،گلی بود که نشکفت.
یکی در سایهی بیتوجهی پژمرد، دیگری در سرماى تمسخر یخ بست. به من گفتند: «خیالِ خام!»و من،خیالهایم را قایم کردمدر پس ذهن.حالا حتی جرئت ندارمبه آن پس سر بزنم،مبادا ببینم که چه گلهای ناشکفتهایآنجا خشکیدهاند.آرزوهای من همیشه یک قدم به پرواز نزدیک بودند،اما هیچگاهاز زمین بلند نشدند.
آرزوهایم را یکی یکی در طاقچهی نادیدهها گذاشتم... هر یک،گلی بود که نشکفت.
یکی در سایهی بیتوجهی پژمرد، دیگری در سرماى تمسخر یخ بست. به من گفتند: «خیالِ خام!»و من،خیالهایم را قایم کردمدر پس ذهن.حالا حتی جرئت ندارمبه آن پس سر بزنم،مبادا ببینم که چه گلهای ناشکفتهایآنجا خشکیدهاند.آرزوهای من همیشه یک قدم به پرواز نزدیک بودند،اما هیچگاهاز زمین بلند نشدند.
آخرین ویرایش: