جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [درحصار ابلیس] اثر «ساناز هموطن کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط ساناز هموطن با نام [درحصار ابلیس] اثر «ساناز هموطن کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 25,062 بازدید, 322 پاسخ و 82 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [درحصار ابلیس] اثر «ساناز هموطن کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع ساناز هموطن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ساناز هموطن
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
770
17,584
مدال‌ها
3
پارت۳۱۸

وحشت باعث شد دید سوزان، بر محیط جهنمی اطرافش گسترده‌تر شود و سردی بدنش را داغی مذاب‌گونه‌ای در بر گرفت. خواست از هراس فریاد بکشد که شوری آبی زهرآگین با فشار از بینی و دهانش بیرون پاشید! با حس خفگی، دست بر گلویش گذاشت و هرچه تلاش می‌کرد نفسش بالا بیاید، دردمندتر جان ‌و توان از اندامش می‌رفت. چون کبوتری سرکنده، بر زمین صخره‌ای‌شکل از سنگ‌های آتش‌فشانی، سقوط نمود و بی‌قرار از جان‌کندنی پر عذاب، بر خود پیچید. هیچ‌چیزی جز هاله‌ی داغی اطرافش نبود. صدای زبانه‌های آتش، شلاق‌وار در فضا می‌پیچیدند و از دورتر، غرش مهیب فرو ریختن صخره‌های مذاب‌شده، ترس‌آفرین با بوهایی متعفن و فریادهای جان‌خراش و دردناک انسانی از شکنجه و عذاب‌های جهنمی، درهم می‌تنیدند که فشار عجیب و غیرقابل‌ تحملی، بر قلب او می‌دادند. چشمان معصومش از حدقه بیرون زد و سوزش و داغی مذاب‌گونه‌ای را از سنگ‌های زیر پیکرش که سرخ و شعله‌ور شده‌بودند، بر پوست نازکش حس کرد. با دستان بی‌توانش به‌سختی و کُندی بر پوست سوزان خود دست کشید و از سوزش و سوختنی که تا مغز استخوانش را ذوب می‌نمود، بی‌پناه و دردمند در هاله‌ی داغی، خود را در جهنمی رقصان اسیر دید که چون گندم‌زاری به هر سازی که آتش بزند، می‌رقصد و چون ساقه‌ی گندمی، زیر دندان‌های این آتش در حال ذوب شدن بود.
امید با نظاره‌ی نیم‌رخ صورت او که پوستش بر زمین آتشین، چون پوسته‌ی جداشده‌ی درختی کهن‌سال، ورقه‌ای‌شکل جدا شد و لزج و کش‌دار ذوب میشد؛ ترکیب‌ِرنگی از غروبِ غم‌انگیزی دید که قلب جهنمی‌اش را تپشی بلند و عجیب داد! دردمند و مستأصل، قلب پر تپش و بی‌قرار خود را که صدای تپش‌هایش، بر پیکرهای در حال ذوبِ درون آتش پشت سرش، درد آتشین بیشتری می‌داد در مشت فشرد. گویا با تمام تکرار دیدن‌های لذت‌بخش این عذاب‌ها در جهنم خود، چیزی دردآور که تمام قدرت جهنمی‌اش را تحلیل می‌داد، توان حرکت را از او گرفت. نگاهش در بی‌فروغ شدن چشمانی جنگلی بود که با کبریت خودخواهی تسخیر روحش، دانه‌دانه‌ی درخت‌های سبزش را به آتش کشانده، ناچار سوختنش را به تماشا نشسته‌بود. امید با حالی دگرگون، نظاره‌‌گر گیسوانی سرخ و آتشین‌ به دور پیکر نحیف او شده‌بود که چون شمعی او‌ را اَلو می‌زدند و ذوب می‌کردند. دیدنِ سوختن گیسوانی که زمانی چون مخملی سیاه و شب‌زده، صورت ماهش را قاب می‌گرفتند؛ اشکی خونین از کنج چشمان آتشینش، بر گونه‌ی داغش جاری ساخت.
سوزان که دردِ سوختنِ هر عضو از اندامش را در قلبش، جداجدا حس می‌کرد؛ دیدش در حال عذاب سوختن، وضوح و گستردگی عجیبی گرفته‌بود! در حالی‌که افتاده بر زمین، همه‌چیز را افقی می‌دید؛ سایه‌های رقصانِ پیکرهای سوزان بسیاری را در آتش مهیب پشت سر امید، نظاره می‌کرد که فریادهای وحشتناک عذابشان، چنان فشاری بر وجودش آورد که بی‌اراده، او نیز فریاد جان‌خراشی از گلوی مذاب‌شده‌اش کشید که پژواک‌وار در صخره‌های آتشین اطرافش پیچید. به‌ناگاه موجوداتی کریه‌منظر و جهنمی از اطراف او، چهاردست‌وپا از دل آتش زمین، بیرون جهیدند و در حالی‌که چون مارهایی، زبان‌های نیش‌مانند خود را بیرون می‌آوردند، سرعتی با صداهایی رعب‌آور و تیز که قلبِ در حال تپش سوزان را چاک‌چاک می‌کردند، بدون مجالی به‌سمت او روانه شدند.
امید هراسان با دیدن هجوم موجودات جهنمی‌اش به‌سمت سوزان که گویی در حال محو شدن و تجزیه در محیط آتشین بود؛ فریاد رعب‌آوری از ته قلبش کشید... انرژی آتشین فریادش، چون هُرم سنگین و داغی، مانند انرژی عظیم و فرکانس‌مانندی در محیط اطرافش، دایره‌ای‌شکل پخش شد. برخورد فرکانس جهنمی به موجوداتی که گوشت‌های تنشان آویزان بودند و به‌سمت سوزان هجوم می‌بردند، آن‌ها را ترکاند و گوشت‌ و خونشان بر صخره‌های مذاب پاشیده شد.
سوزان که چون چوب‌ِ خشکی تا پایان سوختن خود، چشمانش می‌دید و درد تجزیه شدن در ادراک و قلبش جاری بود، عذابِ گُر گرفتن بیشتری از برخورد فرکانس صدای جهنمی امید، بر صورتش حس کرد. بی‌رمق با نگریستنِ افقی به تکان‌های گیسوان طلایی‌ امید که چون آرامشی رویایی در هُرم داغ اطراف با قدم‌های آتشین او که به‌سمتش می‌دوید، تکان‌تکان می‌خوردند و در هر گام برداشتن او، موادمذاب از زمین جهنمی به اطراف پرتاب می‌شدند؛ آرام‌آرام چشمانش‌، چون شمع رو به زوالی خاموش شدند!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
770
17,584
مدال‌ها
3
پارت۲۱۹
***
دود خلسه‌آور بَنگ، چون رقاصه‌ی ماهری به کمر باریک خود پیچ‌و‌تابی داد؛ روی صورت بی‌رنگ‌‌وروی سوزان که چون مِیتی بود که قَدحِ* مرگ را نوشیده‌ باشد، گیسوان دودی‌رنگ خود را رها کرد. باز هم بویی عجیب از خاطره‌ای دور، پلک‌های بسته‌‌اش را لرزشی داد که مژگان او، تیرگی زیر‌ چشمان گودافتاده‌اش را نوازش دادند.
ذهن سوزان با بوی تلخ اطرافش به‌سرعت به چشمانی رسید، چشمانی آبی‌ِآبی... گاه کم‌رنگ‌تر به رنگ آسمان، گاه پُررنگ‌تر به رنگ دریا! هیبتی مردانه، آنقدر نزدیکش شد که از گرمای تنش، شاهرگ کم‌خونش تیری کشید و پرشی کرد. عطر تلخی با بوی تنباکوی کاپتان‌بلکی درهم‌آمیخته، چسبناک در بندبند جانش می‌نشست و حالا، صدای قلب کوچکش، محکم در شریان‌هایش نبض میزد.
دست گرم شهاب، نوازش‌وار بر روی گونه‌ی سردش نشست! سبزی‌ چشمانش در آبی‌ چشمان او پر از حس جوانه‌زدن، پر از تازگی بهار و کوچ دسته‌جمعی پرنده‌های مهاجرِ عاشق شد. دست دیگرش را که با قبضه‌ی شمشیر، آب‌دیده و ضخیم شده‌بود، بر شانه‌ی کوچک او گذاشت؛ اطمینان‌ِ خاطر لذت‌بخشی، چون حرکت خون درون رگ‌ها از گرمای دست شهاب، بر شانه‌ی نحیف سوزان پخش شد و در رگ‌رگ او نفوذ نمود و در برق چشمانی آبی‌رنگ و مصمم به بلوغ رسید. صدایی در سر سوزان پچ‌پچی کرد: «منو ببخش؛ فقط بدون، همه‌چی به‌خاطر خودت بود!»
سوزان، مبهوت به هاله‌ی غمی که چشمان شهاب را پوشاند، نگریست و ناگاه، درد عجیبی از قلبش آغاز و بر تمام مویرگ‌های تنش دوید! خواست فریاد بزند، صدایی از پشت سرش پژواک گرفت و فریاد او‌ را خاموش نمود:
- سوزان، سوزان!
هراسان و پُردرد دست بر قلب خونینش گذاشت و سر چرخاند. چشمان آتشین و جهنمی امید با نگرانی عمیقی در فاصله‌ی چند متری از او، خیره در چشمانش، مات مانده‌بودند. سوزان هراسان، تکانی از ترسناکی چشمان سرخ و آتشین‌ او خورد و به دنبال پناه‌بردن به شهاب، سر چرخاند... اما هیچ‌چیزی جز هاله‌ی داغی اطرافش نبود!
در آن بُهت ذهن سوزان در وحشت و عذابی جان‌گداز که بعد از غرق‌ شدنش در دریا، روحش که در تسخیر ابلیسی بود به آن جهنم کشیده شده‌بود، بعد از بُعد زمان پرعذابی، ناگهان زیر پایش خالی شد... سوزان هراسان و فریادکشان، گویی از ارتفاعی سقوط نمود و با کششی پُرسرعت، دست‌وپازنان، شیب داغ و دردناکی را طی نمود و با تکانی مهیب، محکم بر جسم خود فرود آمد!
سوزان که از مرگی دوباره با جادوی احیای نیما بازگشته‌بود، نفس‌زنان و وحشت‌زده با گلویی خشک و آتشین، سعی کرد چشمان سنگین‌شده‌اش را بگشاید که با تیزی اشعه‌های خورشید که چون سوزنی در عنبیه چشمانش فرو‌ رفتند، شتابان مجدد آن‌ها را بست.
با عضلاتی فلج‌شده، ذهنش کم‌کم چون حفره‌ی تاریکی نور را طلب می‌نمود و با امتناع از گشودن چشمانش، صداها، نور را بر آن سیاه‌چاله‌ی تاریک دمیدند... صدای گوش‌نواز هیشش‌هیشش امواج بر شن‌های ساحل و تِلپ‌تِلپ برخورد آرام آن‌ها بر صخره‌ها، آرامشی عجیب بر ذهنش حاکم نمود و تمام سیاهی وحشت او را با نوری محو کرد و دیگر چیزی از سقوطش در یادش نماند.
افتادن سایه‌‌ای که دست گرم خورشید را از صورتش پس زد، همراه با چکیدن قطره‌آبی بر گونه‌اش، کنجکاوانه چشمانش را نیمه‌باز کرد... تلألو دل‌نوازی از نور آفتاب از بین طره‌هایی خیس، چهره‌اش را نوازش دادند و سردی چکیدن قطره‌آب دیگری از موهای طلائی‌رنگ نیما بر لبانش، سبب شد مجدد چشمانش را ببندد.
آرامش خلسه‌آوری سرتاسر وجودش را فرا گرفته‌بود و داغی صخره‌‌ای که بر روی آن دراز کشیده‌بود، چون آغوشی امن و گرم از هر نگرانی و تشویشی دورش می‌کرد؛ آنقدر دور که بدون وحشت، تسلیم در تحرک اندام تنومند نیما که گاه شعله‌های خورشید را بر صورتش می‌تاباند و گاه در خنکای سایه‌اش، خیسی هیبتش را حس می‌کرد، تنها صدای امواج را می‌شنید. شاید هم صداهایی کمی دورتر... فریاد چند مرغ‌دریایی بود که با بوی خزه و رطوبت دریا، تجربه‌ای عجیب و رخوتناک از حسی به بلوغ‌رسیده را برایش نقش میزد... تجربه‌ای بدون ترس، بدون دغدغه، بدون معذورات!
صدای خروش موجی بلند‌تر و شدت برخورد تنش بر تن صخره و ریزش سنگین خیسی قطرات موج‌ها بر اندامش، صدای نفس‌های او را در خود بلعیدند و با فشار دست لرزانش در دست نیما که کنارش بر تخته‌سنگ آرام گرفت، لب‌‌ به‌ دندان گزید و با حس نگاه سنگین نیما بر خودش، چشمانش را با شرم دخترانه‌ای بست.
نیما لبخند پیروزمندانه‌ای بر لب نشاند و آرام طره‌ی خیس‌شده‌‌ای از گیسوان سیاه او را بر گردنش کنار زد؛ چانه‌ی لرزان سوزان را در دست گرفت، صورت او را سمت چشمان کهربائی‌رنگ خود چرخاند و با انرژی جادوی خود، درون چشمان خمار سوزان خیره ماند.
- دخترک، اولین‌ها هیچ‌وقت از ذهن نمیرن... با من همه‌ی این اولین‌های زندگیتو تا همیشه توی یادت نگه دار!



{پینوشت:
قدح* به معنی پیاله، پیمانه، تاس، جام، ساغر و کاسه می‌باشد.}
 
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
ناظر کتاب
کاربر ممتاز
Jul
770
17,584
مدال‌ها
3
پارت۳۲۰

ساعاتی بعد، رنگ سرخ آتش با ذَبح* خونین خورشیدِ در حالِ غروب بر خط افقی دریا، درون چشمان سبز سوزان منعکس شده‌بودند و صدای شَرق‌شَرق چوب‌های در حالِ سوختن با نوای هیشش‌هیشش موج‌ها بر شن‌ها، ذهن بی‌خیال او را قلقلک می‌دادند. در شرجی هوا، بوی خزه و نم دریا با بوی هیزم سوخته، حال رخوتناک عجیبی به دخترکی می‌دادند که تکیه بر آغوش جادوگری داشت که با لذتِ داشتن او، بازدم بَنگ جادویی خود را به نیم‌رخ صورتش دمید و محکم‌تر کاپشن خود را به دور پیکر نحیف او پیچاند و سیگارش را به لبان مسخ‌شده‌ی سوزان نزدیک کرد:
- می‌تونی آخرین کامو بگیری دخترک، اما این آخرین یه اولین می‌تونه بشه. اگه این کامو بخوای، دیگه نمی‌تونی نخوایش! حالا انتخاب با خودته، می‌کِشی یا نه؟
سوزان که با القای جادوی نیما، همه چی از ذهنش پاک شده‌بود، دیگر حتی نگران خانه و خانواده‌اش نیز نبود؛ چیزی از غرق‌کردنش توسط نیما و دیدن جهنم امید و بازگشتش از مرگی که به‌دست او صورت گرفت و سپس با جادوی احیا، بعد از معامله با طبیعت بازگرداندش را نیز نمی‌دانست و به‌یاد نداشت! بی‌پروا دست نیما را گرفت و بدون توجه به هشدار او، سیگار را بین لبانش قرار داد و با کام سنگینی از آن، چشمان خمارش، خط سرخ افق را گم کردند و با گیجی و سنگینی سرش، آن را بر شانه‌ی نیما تکیه داد و دود را بر صورت او دمید.
- می‌خوامش؛ مثل داروی قلبم، بازم بهم میدی؟
نیما محو معصومیت چهره‌ی سوزان که می‌دانست اختیاری بر تصمیماتش ندارد، آرام انگشتش را بر هشت ابروی او کشید.
- پس یه شرط داره دخترک!
چشمان خمار سوزان، تحت القای جادو، بدون تشویشی از هُرم داغی که از تن او بر وجودش مستولی میشد به عمق کهربائی‌های نیما نشست. با لحنی که از نشئگی بنگ شل شده‌بود، تک‌خنده‌ی بی‌اختیاری زد:
- می‌دونی من توان قبول شرطی رو‌ ندارم. اونقدری هم خرجی از آقاجونم نمی‌گیرم که بتونم ازت بخرم؛ نهایت بتونم اندازه‌ی یه‌ نخ یا دو نخ پولشو جور کنم.
نیما از ذهنیت کودکانه‌ی سوزان بلند به خنده افتاد و دهانش را بیشتر به گوش او نزدیک نمود:
- خرجی که هرچی خواستی از این به بعد به خودم بگو. شرط من اینه، خودتم بخوای باهم از این رازای قشنگ داشته باشیم؛ نگه‌داشتن راز خودش می‌تونه هیجان‌انگیز باشه، شایدم گاهی ترسناک!
هاله‌ی گنگی بر نگاه سرگردان سوزان نشست و نیما عنبیه چشمانش را در دشت سبز چشمان او درشت‌تر نمود‌... گویا تصویر کهربایی خورشیدی بر دشت سبز و‌ بی‌انتهایی منعکس شد و انرژی جادو را بر آن دو زمرد لرزان تاباند.
- رازای کوچیکی مثل یه نخ سیگاری، یه شربت تقویتی قلب، یا... رازای بزرگ‌تر و پرهیجانی که بینمون اتفاق افتاده؛ می‌خوای بازم تکرارش کنیم؟ می‌دونم از امید می‌ترسی‌ و‌ سایه‌ی اون‌ همیشه روی زندگیت افتاده، اما اگه خودت اجازه بدی، می‌تونم همه‌ی رازای دوتاییمونو توی ذهنت مثل یه صندوقچه‌ی رمزدار بایگانی کنم که قوی‌ترین جادوگرا هم نتونن بازش کنن. فقط باید خودت بهم اجازه‌ی ورود به اون گوشه‌ی ذهنتو بدی تا مال من بشه.
سوزان که از تمام حرف‌های جادوگرمَآبانه‌ی نیما، خواستن و کشیدن دوباره‌ی بنگ سیگاری او را می‌فهمید و ناخواسته و اعتیادوار به آن گرفتار شده‌بود، بدون معطلی سری تکان داد.
- آره من این رازو‌ می‌خوام؛ نمی‌خوام امید یا هیچ‌ک.س دیگه ازش باخبر بشه.
نیما لبخند مرموزی بر لب نشاند و با کسب اجازه‌ی ورود به ذهن سوزان که برای یک جادوگر جهنمی، فرصت طلایی محسوب میشد؛ نفس آسوده‌ای کشید.
- باشه دخترک... از اینجا به بعدشو به من بسپار. من با طبیعت برای حفظ و مراقبت از تو معامله کردم. اونا هم می‌دونن برای نگهداری از تو در مقابل یه جادوگر تاریک که دنبال نابودی کُشنده‌شه به یه جادوگر جهنمی نیاز دارن. نمی‌ذارم طعمه‌ی راحتی براشون باشی؛ خودم با تمام رازای قشنگمون بزرگت می‌کنم.
سوزان که با تسخیر انعکاس جادوی نیما چیزی از حرف‌هایش را درک نمی‌کرد، بدون مخالفت و مقاومتی از بلندکردنش از زمین در آغوش او، نشئه با گیجی عجیبی به آخرین نشانه‌های شعله‌ی خورشید در خط افق نگریست. شعله‌ی کم‌جان‌شده‌ی آتش نیز آخرین رقاصی خود را بر تن خیس ساحل به پایان می‌برد و صدای قدم‌های نرم نیما در ذهنش پژواک خِش‌خِش کش‌داری داشت که با گذر از روی شن‌های ساحل، صدای تَق‌تَق آن، ردِ محکم‌تری بر سنگ‌فرش حیاطِ ویلا گرفت و نمای سپید و‌یلای بزرگ و رویایی‌ای با لرزش و تاری دید سوزان، نزدیک‌ترونزدیک‌تر میشد.




{پینوشت:
ذَبح* به معنای سر بریدن و گلو بریدن می‌باشد که به سربریدن گاو و گوسفند نیز گفته می‌شود.}
 
بالا پایین