جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [درحصار ابلیس] اثر «ساناز هموطن کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط ساناز هموطن با نام [درحصار ابلیس] اثر «ساناز هموطن کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 18,906 بازدید, 315 پاسخ و 76 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [درحصار ابلیس] اثر «ساناز هموطن کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع ساناز هموطن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ساناز هموطن
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
کاربر ممتاز
Jul
728
16,593
مدال‌ها
3
پارت۳۰۸

***
فِرانک به همراه چندین برده‌ی رَداپوش‌ و دست‌ بسته که آن‌ها را از گردن با قلاده‌هایی به یکدیگر زنجیر نموده‌بود و سر زنجیر را در مُشت محکمش می‌فشرد؛ وارد تالار بارگاه دِیمن شد. تاریکی عمیق و سنگین در همان ابتدای راهروی بلند بارگاه، او را متوقف نمود و با ریز کردن چشمانش، برای تشخیص پیرامونش، صدایش را بلند کرد:
- هِی دِیمن، یکم تاریکی این خراب‌شده رو سبک کن، بتونم جلومو ببینم.
فِرانک‌ با حس خاکستری شدن پیرامونش که دیگر می‌توانست موقعیت خود را تشخیص دهد با کشیدن زنجیر برده‌هایی که لب‌های بالا و پایینشان را با سیم‌مفتول‌هایی به‌هم دوخته‌‌بودند و خون خشک‌شده و لخته‌‌بسته‌شان بر صورتشان سیاهی میزد؛ وارد خلوتگاه تاریک دِیمن شد.
صدای خرد شدن استخوان اندام برده‌هایی بی‌جان، زیر پوتین‌های سنگین فِرانک بر زمین و بوی
مشمئزکننده‌ی خون در فضا، او را سرخوش نمود.
- دِیمن، ندیدنت توی این تاریکی لعنتی، نشئگی این ضیافتو‌ می‌پرونه. کجایی؟ خودتو نشون بده. ببین برات چه لقمه‌های چرب‌و‌چیلی آوُردم.
سنگینی سایه‌ای بر شانه‌های فِرانک با عکس‌العمل سریع چرخاندن سر او همراه شد. اما با ندیدن جسمی، چشمانش را تیزتر به اطرافش چرخاند. حس کرد، دستی از کنار پهلویش تا روی قلبش بالا خزید؛ هراسان با کشیدن دست بر اندامش، چند گام به دور خود چرخید.
- نکن دِیمن. باور کن تاریکیت ترسناک‌تر از خودته.
صدای نفس‌هایی با عطر عجیب و تلخی که همیشه از تن دِیمن استنشاق میشد، نزدیک گوش فِرانک، هم‌زمان با سبک‌تر شدن تاریکی پر غلظت، او را آرام‌تر کرد و با حس لذت چشمانش را بست.
- هر چقدرم برای بقیه ترسناک باشی، من عاشق عطر تلخ این نفساتم.
فِرانک با اطمینان دیدن دِیمن، این‌بار سریع سر و بدنش را به زاویه پشت سرش چرخاند و به‌جای دیدن دِیمن، چشمش به اولین برده‌ی زنجیرشده و نزدیک‌تر به خودش افتاد که ناگهان از چشمان برده، خون غلیظ سیاهی سرریز شد. تا بخواهد از حس خطری در فضای سنگین و خاکستری اتاق، دست بر قبضه‌ی‌شمشیرش ببرد در لحظه‌ای کوتاه‌تر از پلک‌زدنی، هیبت سایه‌‌واری از درون پیکر برده، بیرون جهید و تمام گوشت و خون او‌ با ترکیدنی به اطراف پاشید؛ استخوان‌هایش با صدایی چون ریزش سازه‌ی‌دومینویی*، بر زمین ریخت.
فِرانک متحیر، بدون فرصت تکان خوردنی در حالی‌که از سر و صورتش، خون غلیظ برده‌ی متلاشی‌شده، سرریز شده‌بود؛ غافلگیرانه، هیبت سایه‌وار را نزدیک صورت خود دید که در آنی از لحظه، تبدیل به هیبت دِیمن شد و دو چشم آبی‌ِ وحشی، درون چشمان او خیره ماند.
- چطور بود؟ هِه، فرصت پلک‌زدنم نداشتی، چه برسه شمشیر کشیدن.
فِرانک با سرخوشی، لبخند پهنی بر چهره‌ی بی‌‌ترحمش نشست. با دست کشیدن بر صورتش، تکه‌گوشت‌های جسم ترکیده‌ی برده را که با چسبندگی خونینی بر صورتش نشسته‌بودند، بر زمین ریخت.
- واو! چیکارش کردی، پسر؟ فقط حیف که با ترکیدنش، خونش حروم شد.
دِیمن در حالی‌که تکه‌ استخوانی را از لای موهای بالا بسته‌ی فِرانک جدا می‌کرد با لذت، چکه‌های خون‌غلیظ برده را بر صورت او بویید.
- به هیجانش می‌ارزید. به‌ نظرت چقدر دیگه با این برده‌های نگون‌بخت، می‌تونی توی این دخمه سرگرمم کنی و از اون گوی لعنتی دور نگهم داری؟
فِرانک به‌جای جواب با نگاهی شیطانی از ورای صورت نزدیک دِیمن به‌خودش به دیگر برده‌ها که با وحشت، نه توان فریادی از بین لب‌های دوخته‌شده‌شان داشتند و نه با قلاده‌هایی که به‌هم وصلشان کرده‌بودند، توان فراری، نگریست.
- خودت به‌‌ نظرت از چندتای اینا، می‌تونی هم‌زمان رد بشی و برام بترکونیشون؟
دِیمن، ابروان‌کشیده‌اش رو به بالا را که اندکی مانده از آخر آن، شکستی به پایین داشتند و هشت کوتاهی می‌خوردند، مغرورانه بالاتر داد و چشمانش را در چشمان مشتاق فِرانک خمار نمود.
- هِه، باشه. بازم برات اینجا می‌مونم؛ تموم سعیتو بکن، سرگرمم کنی. ببینم زور چشمای اون دختر بیشتره، یا قدرت سرگرمیای تو؟
دِیمن بی‌تفاوت به نگاه پر خواهش فِرانک، پشت به او، رو به هراس برده‌ها، نگاه وحشی و نشئه‌واری انداخت.
- به وقت هیجانه... .

{پینوشت:
سازه‌ی‌دومینو* به معنای ساخت یک مجموعه یا الگوی فیزیکی با استفاده از قطعات دومینو که یک بازی فکری با منشأ چینی است که با مهره‌های معمولاً با رنگ سفید که دو طرف آن اعدادی از صفر تا ۶ با تعداد نقاط با طرح نقاط تاس، بازی می‌شود؛ معمولاً به صورت یک زنجیره یا ردیف چیده می‌شوند و با ایجاد یک تأثیر زنجیره‌ای به حرکت در می‌آیند و به‌هم می‌ریزند. این سازه‌ها می‌توانند از نظر پیچیدگی متفاوت باشند و از طرح‌های ساده تا طرح‌های بسیار پیچیده و خلاقانه را شامل شوند.}
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
کاربر ممتاز
Jul
728
16,593
مدال‌ها
3
پارت۳۰۹

***
سوزان مضطرب همراه نیما، پشت میزِ چوبی گردی، بر ایوان بزرگِ قسمت پشتی رستوران رو به خروش رودخانه، بر روی صندلی که تنه گِرد و بریده‌شده‌ی درختی بود؛ نشسته‌بودند.
نیما به حرکات پر استرس کوبیدن پشت‌هم نوک کتانی سوزان بر پایه میز و لرزش یک زانوی او، لبخند کم‌رنگی زد که با خیره ماندنش به جوش‌وخروش پر هیاهوی رودخانه در مِه رقیق، زیر ریزش باران، نگاهش را از نیما گرفته‌بود.
- هِی دخترک، اگه سردته داخل رستوران بریم؟
سوزان، بدون نگاه و جوابی به نیما، سردی نم باران بر گونه‌اش که دست باد، گهگاهی چند قطره‌ای از آن‌ را همراه با مرطوبی مِه به زیر تاق ایوان می‌آورد؛ حس کرد. نیما بر بی‌تفاوتی سوزان با لج‌ کردنی کودکانه که سعی می‌کرد سرمای تنش را پنهان کند، لبخندش بیشتر بر چهره‌اش پهن شد. از جای برخاست، کاپشن چرمش را که همراه داشت‌ با محکم نگه داشتن از امتناع سوزان، دور شانه‌های او انداخت و بلندتر خندید.
- خِیل‌خُب، قهر باش. اما لطفاً سرما نخور. من میرم داخل یه‌ چیزی واسه خوردن بگیرم. تو راحت از دیدن این طبیعت انرژی‌ جمع کن.
با رفتن نیما به داخل رستوران، سوزان که با تمام غرورش سعی می‌کرد، سرمای رطوبت مِه و رودخانه بر اندامش را مقابل او نشان ندهد با آسایش درون کاپشن که هنوز گرمای دستان نیما را از آن حس می‌کرد، خود را فرو برد؛ غرغرکنان محکم‌تر به دور خود پیچاند.
- از طبیعت انرژی جمع کن؟! حرف زدنشم مثل آدم نیست؛ خب بگو از دیدن طبیعت لذت ببر. مگه میشه من با این همه استرس لذتی هم ببرم؟!
سوزان، همان‌طور که در صدای پُر خروش و بلند رودخانه با افکار پُر تَنِش خود درگیر بود از ورای بوی تند سوختن هیزم‌های منقل‌‌ بزرگِ بیرون رستوران که بوی دُمبه و جگر کبابی بر روی آن، معده‌ی خالی‌اش را قِنجی داد و با بوی نم باران و رطوبت ترکیب شده‌بودند؛ بوی عجیب دیگری را نیز حس کرد. عمیق‌تر اطرافش را بو کشید و خیلی زود با شامه تیزی که داشت، منشأ بو را از کاپشن دورش حس نمود. چیزی شبیه به بویی که سال‌ها پیش از کاپشن‌چرم شهاب، استنشاق نموده‌بود. غم دلتنگی چون پیچکی به دور قلبش پیچید و بی‌اراده با بوییدن عمیق‌تر یقه کاپشن، چشمانش را بست. لحظاتی بعد، اشک‌هایش از حصار بسته‌ی مژه‌های بلندش بر گونه‌های سردش سرریز شدند و با خود نجواگونه زمزمه کرد:
- شهاب، کجا رفتی؟ چرا یهو مثل برق شهابی پا به زندگیم گذاشتی و به همون سرعت محو شدی؟! شاید اگه بودی، اگه نرفته‌بودی؛ شاهین هیچوقت به‌خودش جسارت نزدیک شدن به منو نمی‌داد و وضع من الان این نبود.
با صدای نیما نزدیکش که سعی می‌کرد بلندتر از هیاهوی بلند رودخانه صدایش را به سوزان برساند، او هراسان چشمان اشک‌بارش را گشود.
- می‌دونی طبق علم نجوم، آدما توی روز تولدشون دل‌نازک‌تر میشن. چون ستاره‌شون توی این روز از هر ناپاکی و انرژی‌های اهریمنی خالی میشه. دلتنگی نه؟
سوزان با نگریستن به سینی بزرگی در دستان نیما که درپوش گود استیلی بر روی محتویات آن بود با دستپاچگی با پشت‌دستانش اشک‌های روی صورتش را پاک کرد و با چند پلک زدن، ادامه‌ی خیسی باقی‌مانده‌ی چشمانش را نیز تخلیه نمود. سعی کرد اعتماد به ‌نفس خود را به‌دست بیاورد.
- دلتنگ چی؟ بهت گفتم باید به خونه برگردم. نگرانم، می‌فهمی؟ نگران... .
نیما لبخند محوش را بر لبانش حفظ نمود؛ سینی را بر روی میز گذاشت و خودش هم مقابل سوزان بر صندلی تنه‌شکل نشست.
- پس رو قول من حساب نکردی؟ گفتم که قبل اومدن پدرت به خونه، برمی‌گردونمت. خواهشاً الان این حسای ترس و نگرانی و دلتنگی رو رها کن. از این لحظه‌ای که توش هستی لذت ببر.
نیما، درپوش گود را از روی سینی برداشت و کشیدگی چشمان نمناک سوزان از دیدن کیک‌خامه‌ای قلبی‌شکل و صورتی‌رنگ گرد شد‌.
نیما در سکوت‌ و بهت‌زدگی سوزان، فندک بِرند زیپوی خود را که تصویر کله‌‌ی‌ گرگی روی آن برجسته‌تر بود از جیبش بیرون آورد. با لبخند تلخی بر لبانش، دو شمع‌ رنگیِ عددی‌شکل بر روی کیک که کنار هم عدد چهارده را نشان می‌دادند؛ روشن نمود.
- دخترک، تولدت مبارک. با یه آرزو فوت کن. فقط قبلش، خوب به آرزوت فکر بکن. مطمئن باش هر آرزویی کنی، من مثل یه جادوگر خیلی‌خیلی قدرتمند به عنوان هدیه تولدت، هرچی که می‌خواد باشه، حتماً برآوُرده‌ش می‌کنم. دلم می‌خواد مِن‌بعد، توی همه‌ی چهارده‌های زندگیت، منو به‌ یادت بیاره.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
کاربر ممتاز
Jul
728
16,593
مدال‌ها
3
پارت۳۱۰

سوزان، لحظاتی مبهوت به سوختن شمع‌های روی کیک خیره ماند و از نگاه عجیب نیما که رنگ چشمانش هم‌رنگ با شعله‌ی شمع‌ها می‌درخشیدند؛ ترسان، انگشتان‌کشیده‌اش را بر روی میز، مشت‌کنان عقب کشید و خواست با عجله از پشت میز برخیزد و بگریزد که نیما با حرکتی سریع، مُچ دستان او را در دستان قوی‌اش، بر روی میز نگه داشت و از برخاستنش ممانعت کرد. چشمان کهربایی‌اش را با ساطع کردن انرژی برتر تسخیر جادویش، درون چشمان وحشت‌زده‌ی سوزان خیره نگه داشت‌ و فریاد ترس او را در گلو ساکت نمود.
- هیس... آروم باش کوچولو، چیزی برای ترسیدن نیست. فقط ازت می‌خوام بهم اعتماد کنی. بدون هیچ ترس و غرور و معذوریاتت، راحت‌راحت باشی. امروز روز توئه، پس هر چی که بخوای همون میشه. فقط خود واقعیت باش؛ همین.
حس داغ و سنگین جادو از انرژی چشمان نیما به درون چشمان سوزان فرو‌ رفت و کل مغز و شقیقه‌هایش را داغ نمود. نیما بعدِ اطمینانش از بی‌حرکت ماندن تحت‌تسخیر سوزان، دستان او را رها کرد. سوزان با حس دردی داغ، سرش را با احساس گیجی و فشاری در دستانش فشرد. نیما خونسرد با آرامش، سیگاریِ مخصوص خودش را از جعبه‌‌سیگارِ طلایی‌رنگش، خارج نمود و با روشن کردن آن، اولین دود کام عمیقش را بر مِه اطرافش دمید.
- حالت خوبه؟ معذرت می‌خوام باعث سردردت شدم. نمی‌خوای شمعاتو فوت کنی؟ یه آرزو کن تا تمومشون نسوختن، فوتشون کن.
سوزان به‌ ناگاه، بی‌اراده تحت‌ِجادو و اِلقای‌ذهنی، بدون ترس و نگرانی‌ها و استرس‌هایش از کنار پسری غریبه بودن، لبخند آرامی بر لبان سرخش نشست و با نگاه پر شوقی به شمع‌های‌ افروخته، آرزویش را بلند بر زبان جاری کرد:
- خداجونم، هیچوقت تنهام نذار و خونواده‌مو ازم نگیر. لطفاً منو قبل اونا پیش خودت ببر.
سوزان در مقابل بهت نیما از آرزوی عجیبش، شمع‌ها را با دمی بلند، فوت کرد و با شادی کودکانه‌ای، چندبار پشت‌هم، لبخندزنان کف دستانش را برهم‌ کوبید.
- هورا... تولدم مبارک، تولدم مبارک.
نیما هم‌ از ذوق‌ و‌ شوق معصومانه‌ی سوزان، سر شوق آمد و سیگار به‌دست شروع به کف زدن کرد.
- آره کوچولو، تولدت مبارک، تولدت خیلی مبارکه.
سوزان خندان، انگشتش را بدون خجالتی از نیما بر خامه‌های صورتی‌رنگ کیک کشید و با ولع آن را در دهانش فرو برد. بی‌توجه به نگاه عمیق و خیره نیما که حین کام گرفتن از سیگاری‌اش او را زیر نظر داشت، چندبار با لذت خوردن خامه کیک، این کار را تکرار کرد... اما ناگهان بوی عجیب دود سیگار نیما را با بیدار شدن خاطراتی دور با ولع درون ریه‌هایش فرستاد. بی‌اراده با کشیدن به یکباره‌ی خودش سمت نیما، سیگار را از بین لبان او قاپید و بدون مجالی برای منع او، کام عمیقی از آن گرفت.
نیما لبخند پر لذتی لبانش را برای لحظاتی، مبهوت حرکت سیگار کشیدن سوزان، کشیده نگه داشت.
- هِی! نه دخترک، این برای تو سنگینه. بسه بده من.
نیما خواست سیگار را از سوزان پس بگیرد که او با عقب کشیدن خودش از روی تنه صندلی برخاست و از پس دادن آن خودداری کرد. با چند سرفه که اشک در چشمانش جمع کرد، خنده‌ی بلندی زد.
- این بو رو دوست دارم؛ این بو منو دلتنگ‌ می‌کنه.
سوزان در حالی‌که سرش به شدت گیج رفت و پاهایش بی‌تعادل عقب_جلو شد، سرش را رو به سقف نم‌زده‌ی بالکن رستوران بالا گرفت و با لذت نمناک شدن صورتش با کام عمیق دیگری، دود آن را در فضای مه‌اندود اطرافش دمید. لذت عجیبی از چرخش پیرامونش در حالی‌که تنها صدای خروش رود را می‌شنید در سرش حس کرد و قبلِ این‌که با پشت‌سر، بر زمین سقوط کند؛ نیما با خیزی او را از پشت به اندام درشت خود تکیه داد.
سوزان با قهقهه زدن، سرش را بر شانه‌ی عضلانی نیما عقب برد و با لحن شُل و چِت‌مانندی، سبز چشمان جذابش را رو به بالا به چشمان مرموز نیما دوخت.
- منو‌ دریا می‌بَری؟ دلم دریا می‌خواد، بارونم باشه. دلم می‌خواد تو‌ی دریا، خیس‌خیس بشم.
نیما در حالی‌که از زاویه بالا در بکری جنگل چشمان سوزان گم شده‌بود با حس گرمای عجیب تن او که لذتش در قلبش می‌نشست؛ بیشتر او‌ را به سی*ن*ه‌ی خود فشرد و آرام سیگار را از بین انگشتان او گرفت، دهانش را به گوش سوزان نزدیک‌تر کرد.
- حالا که دختر خوبی شدی و دیگه ازم نمی‌ترسی، هرجا تو بگی، هرچی تو بخوای. هر چقدرم بخوای می‌تونی خیس‌خیس بشی، آتیشش با من، دخترک.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
کاربر ممتاز
Jul
728
16,593
مدال‌ها
3
پارت۳۱۱

سوزان‌ از مواد روان‌گردان سیگاری، لحنش شُل شده‌بود؛ ذهنش توان تفکر و تشخیص قبل را نداشت. همه‌ چیز در نظرش شفاف‌تر و آرام‌تر، پیش می‌رفت و صداها در سرش نزدیک‌تر می‌پیچید. چِت‌وار دستش را به‌سمت تارهای طلایی روی پیشانی نیما برد و با انگشتانش آن‌ها را لمس کرد.
- رنگ موهات قشنگه، انگار از طلا رنگشون زدن!
نیما با گرفتن انگشتان سوزان، بوسه‌ای بر آن‌ها زد.
- دخترک، سیاهی موهای تو یه چیز دیگه‌ست. دلم می‌خواد موهاتو لمس کنم؛ برام بازشون می‌کنی؟
سوزان بی‌پروا، مقنعه‌‌ی مدل پُفی خود را همراه با گیره‌ی سرش، پایین کشید و به دور گردنش انداخت. گیسوان سیاهش را بر شانه‌هایش از مقنعه بیرون آورد و تلوتلوخوران به‌سمت دیواره‌ی حفاظ کوتاه بالکن که پرچینی سنگی بود، رفت.
نیما با دیدن شولای گیسوان سیاه سوزان، نگران از عکس‌العمل او که می‌دانست مغزش تحت اختیار بنگی‌ که کشیده‌است، فرمان می‌دهد؛ خودش را به او رساند و بازویش را در دست گرفت.
- دخترک، چیکار می‌کنی؟ مراقب باش.
سوزان چشمانش که سپیدی آن را رگه‌هایی خونین در بر گرفته‌بودند به خروش رودخانه‌ی در حال گذر دوخت و با حس در آغوش کشیدن تن خیس و سرد آن، ملتمسانه به چشمان براق نیما خیره شد.
- میشه کمکم کنی، لبه‌ی این حفاظ وایسم؟ لطفاً... دلم می‌خواد رودخونه رو از بالا نگاه کنم.
نیما کمی از احوال بی‌تعادل و ذهن به‌هم‌ ریخته‌ی سوزان نگران شد. اما می‌دانست ستاره‌‌ی او انرژی از طبیعت می‌گیرد و اکنون با تمام وجود در حال انرژی گرفتن از پیرامونش است. با لبخند محوی، آرام سرش را به علامت تأیید تکان داد.
سوزان با شوق کاپشن نیما را کامل بر تن کرد. با دست گذاشتن بر شانه‌ی او، دستش را گرفت و از دیواره‌ی کوتاه پرچین حفاظ که پهنای آن بیست سانتی‌متر میشد؛ بالا رفت. با اطمینان از حلقه‌ی دست نیما به دور پیکرش، صاف‌تر ایستاد. نگاهی به رودخانه‌ی پر جنب‌وجوش درون دره در هاله‌ای از مه انداخت که با فریاد خروش کف‌آلودش، گویی او را به آغوش خود فرا می‌خواند. دستانش را به طرفین باز کرد و در حالی‌که دانه‌های ریز باران صورتش را نوازش می‌دادند، گیسوان بلند و سیاهش را به تن شهوت‌ناک باد سپرد. تارهای نمناک موهایش به‌دست بازیگر باد، صورت نیما را نوازش دادند و او، آن‌ها را در دست گرفت و بویید.
زمان در هیاهوی رودخانه و ترکیب عطر نمناک گیسوان سوزان با بوی نم‌ باران و آتش بر هیزم‌ها در تپش‌های قلب نیما ایست کرد! گویا عبور هیچ نسیمی دیگر توان دور کردن این عطر را از حافظه‌ی قوی او نداشت. رایحه‌ای عجیب از گیسوان سیاه دخترکی در تار و پودِ جانش بافته‌ شد که بلوغ اندامش چون شکوفه‌های نوبر فصل بهار، میل هم‌آغوشی را در او به عصیان می‌کشید.
صدای پژواک‌گونه‌ای از خروش رودخانه در سر سوزان، نگاه او را مبهوتِ مه‌ درون دره نموده‌بود. سوزان هر چه بیشتر سعی می‌کرد ذهن فلج‌شده‌اش را از حس توهمی که داشت، خالی کند اما مطمئن بود رودخانه‌ی زیر پایش او را به آغوش خود فرا می‌خواند. بی‌اراده پایش را بیشتر بر لبه‌ی حصار جلو برد؛ چیزی در درونش او را به پریدن ترغیب می‌کرد. با خیزی آماده‌ی پریدن به درون دره شد که نیما با چالاکی او را به عقب کشید و در آغوش خود از سقوطش جلوگیری نمود.
- هی دخترک، چیکار می‌کنی؟!
بار دیگر سبزینگی نگاه سوزان ‌در زردی چشمان کهربایی‌رنگ نیما د‍َرهَم پیوند خوردند. باز هم حس گرمایی عجیب و پر لذت از اتصال پیکر کوچک دخترکی در گستردگی آغوش مردانه‌ای... آغوشی که انرژی جادو، تمامی حس‌های او را بلعیده‌بود. اما در آن لحظه، لذت گرمایی عجیب را حس می‌کرد! بهت از نگاه نیما سرریز بود و تمامی صداهای اطراف به‌ یکباره در سر و گوشش خاموش شدند... نه صدای خروشی از رودخانه بلند بود، نه صدای نم‌نم ریز باران، بر برگ‌ درختان بلندقامت درون دره، تنها کوپ‌کوپ قلبی را می‌شنید که خود آن را تسلیم انرژی جادو کرده‌بود و اکنون با تپش بالایی، خودش را به دیواره‌ی قفسه‌ی سی*ن*ه‌‌اش می‌کوبید! خشکی گلویش تجربه‌ای تازه بود و‌ میزان بی‌نهایتی از میل خواستن دخترکی در آغوشش که دلش می‌خواست او‌ را مقابل قاب پنجره‌ی قلبش بنشاند تا منظره‌ی دلدادگی‌اش را نظاره کند. تمام اعضاء و جوارحش، بدون اراده‌ای از او‌، خواستن ترسناکی را بر ذهن برترش اجبار می‌کردند و نهراسیدن دخترکی در اثر جادو از اولین‌های بدون ترس زندگی‌اش در آغوش تنگ او، میل خواستن افسارگسیخته‌اش را بی‌حیاتر و گستاخ‌تر می‌نمود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
کاربر ممتاز
Jul
728
16,593
مدال‌ها
3
پارت۳۱۲

نیما، نگاهش در سبزِ چشمانی خیره مانده‌بود که نه تنها هیچ هراسی از تیزیِ هیزی نگاه او نداشت، بلکه بی‌پروا، لذتی بی‌تجربه را درون خود کشف می‌کرد. با بسته شدن آن دو گوی سبزِ بی‌هراس از داغی نفس‌های پر خواهشش، قلبش بیشتر تپید تا بر تمنای آن، چون حرفی از حروف الفبا، تشدیدی از جنس بوسه بگذارد و تکرار، باز تکرار و تکرار شود.
***
صدای جیغ لاستیک‌های اتومبیل نیما با سرعت بالایی که داشت بر پیچ‌های جاده با نوای بلند ضبط‌صوت ادغام شده‌بودند و سوزان گیج و بی‌تعادل، سر بر پشتی صندلی گذاشته‌بود. گیسوان پریشانش به‌دست باد بازیگر از شیشه‌ی‌ باز اتومبیل به مستانه‌ترین شکل ممکن با پرواز به اطراف، فضای اتومبیل را برای نیما سرشار از عطری خلسه‌آور نموده‌بود. سوزان نگاهش را از مناظر زیبای بیرون پنجره‌ی سمت خودش گرفت و به‌سوی نیما سر چرخاند. چشمان خمارش را با حالتی گنگ به تصویر گرگ روی فندک او که سیگاری روشن می‌کرد، دوخت. نیما نیز با گرفتن کامی از سیگارش، محو چشمان او از جاده چشم برداشت.
- می‌دونی این چشما، حتی به صخره‌های هفت برادران* این جاده هم رحم نمی‌کنن. به راحتی می‌تونن اتحاد این هفتا برادرو هم بشکنن.
سوزان خلسه‌وار به حرکات دست نیما بر سیگارش چشم دوخته‌بود و با تمام وجود آن را می‌خواست.
- بالاخره یه دختری به خوشگلی تو، باعث شکستن این اتحاد میشه؛ پیش‌گوییم یادت باشه.
سوزان که ذهنش کندتر از آنی بود که پیش‌گویی نیما را تحلیل کند با ولع دود خوشبوی اطرافش را درون ریه‌هایش بلعید.
- میشه بازم بکشم؟
نیما لبخند مرموزش را به کشیدگی چشمانش منتقل کرد. بر دست سوزان بوسه‌ای گذاشت و آن را روی قلبش نگه داشت تا باز هم حس تپش داغ و‌ بی‌تابانه‌ای را در وجودش تجربه کند. حسی که سالیان درازی بود آن را به فراموشی سپرده‌بود.
- باشه کوچولو... اما فقط یه کام.
سوزان با ولع کامی عمیق از سیگاری تعارفی نیما را درون ریه‌هایش فرستاد و سبکی لذت‌بخشی را در سر و اندامش حس نمود. از گرفتن سیگار توسط نیما، ممانعت کرد و‌ حریصانه کامی دیگر گرفت، دود سنگین آن را به صورت واله‌ی نیما فوت کرد.
- لطفاً بزار تا آخرش بکشم.
نیما لبخندزنان انگشتان ظریف سوزان را بر روی سردنده زیر سنگینی انگشتان بلند و بزرگش مشت کرد و شیشه‌های برقی اتومبیل را بالا داد.
- حالا بکش کوچولو، نشئگیش بالاتر میره.
گیسوان رقصان سوزان با بالا رفتن شیشه‌ها، پریشان، اطرافش آرام گرفتند و صدای ناله‌ی لاستیک‌ها در هوهوی هراسان باد قطع شد. نوای موزیک جازی که پخش میشد، واضح‌تر و بلندتر، اعصاب فلج‌شده‌ی سوزان را از بنگی که می‌کشید، قلقلک می‌داد. هیچ فکری، هیچ ترسی، هیچ دغدغه‌ای، ذهن کوچکش را درگیر نمی‌کرد. تنها لذتی از سبکی و کندی و‌ وضوح پیرامونش او را در بر گرفته‌بود و چیزی از سنگینی و بازی دست مشت‌شده‌‌ی نیما بر دست اسیرشده‌اش نمی‌فهمید. جاده‌ی مقابلش راهی پیچ‌ در‌ پیچ از بازی مارپله‌ای بود که او بدون هراس سقوط از نیش ماری، سبک و بی‌پروا در فضای بسته و دودآلود اتومبیل، بدون قوه‌ی درکی از حال دگرگون نیما با کام گرفتن از تلخی سیگاری که شیرینی عجیبی در دهانش می‌داد، سبک‌بال ارتفاع می‌گرفت.
***
سوزان با صدای باز شدن لولاهای اهرمی درب آهنینی، چشمانش را باز کرد و از گرمای عجیبی نزدیک صورتش، گنگ و گیج سعی کرد ذهنش را جمع کند. با باز شدن دروازه‌ی شیک و آهنینی مقابلش، سرش را از شانه‌ی نیما به‌سختی بلند کرد و از نزدیکی بی‌اندازه به داغی آغوش نیما که یک دستش را به دور پیکر او پیچیده‌بود و دست دیگرش بر فرمان، باز هم احساس هراسی نکرد.
سرایدار ویلای بزرگ و شیک امید، درب را برای ورود به حیاط طویل و سرسبز خانه باز کرد و دستی به تارهای نخ‌نمای سرش کشید و به احترام، کنار درب سر خم کرد. نیما از شیشه‌ی اتومبیل، سرش را بیرون داد و در چشمان کم‌سوی مرد پا به‌سن که هاله‌ی شفاف آب‌‌مروارید، درخشش آن‌ها را کدر نموده‌بود، خیره شد.
- مَش‌طاهر، لازم نیست توی یادت نگه داری من اینجا اومدم. فقط دروازه‌ی ساحلی رو باز کن و خودتم برو خونه اقوامت، فردا صبح برگرد.
مَش‌طاهر بدون مقاومتی از تسخیر انرژی چشمان نیما، دست چروک‌خورده‌اش را بر چشمانش گذاشت، چَشمی گفت و در حالی‌که پای سمت چپش را لنگ‌لنگان بر سنگ‌فرش راه وسط حیاط به دنبال خود می‌کشید، درب گاراژی و بزرگ رو به دریا را برای عبور اتومبیل نیما گشود.

{پینوشت:
صخره‌های هفت برادران*، هفت عدد سنگ بزرگ جدا از هم به‌جا مانده از کنده‌کاری جاده چالوس که به هفت برادران مشهور می‌باشد، یکی از جاذبه‌های زیبای جاده چالوس کرج است. داستانی افسانه‌وار هم در مورد آن‌ها نقل می‌شود که برای وقتی هست که هنگام ساخت جاده، عده‌ای از کارگران در دره سقوط می‌کنند که بینشان ۷ تا برادر بوده⁣‌است و به یادشان صخره‌هایی را به ۷ قسمت برش دادند تا نمادشان باشد و از آن زمان، اسم آن منطقه شده هفت برادران.}
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
منتقد کتاب انجمن
منتقد کتاب انجمن
کاربر ممتاز
Jul
728
16,593
مدال‌ها
3
پارت۳۱۳

سوزان بی‌توجه به مکالمات نیما و سرایدار که گنگ و آرام در سرش می‌پیچید، نرمی گونه‌های داغش را بر شانه و گردن نیما جابه‌جا کرد و از عطر سحرانگیزی که از نبض شاهرگ او تراوش میشد، مدهوشی بیشتری گرفت. با شنیدن شق‌شق لاستیک‌های اتومبیل بر شن‌های خیس ساحل و صدای امواج بر تن نرم آن‌ها و استنشاق بوی ماهی‌وار دریا، مشتاق، سرش را از شانه‌ی نیما برداشت و‌ کنجکاو به منظره‌ی روبه‌رویش خیره شد. دریا با حرکت عجیب و آرام امواجش در ذهن نشئه‌ی سوزان، چون کارت‌پستالی موج میزد.
نیما با نگاه در آینه و دور شدن مَش‌طاهر از میدان دیدش، لبخند آرام و اطمینان‌بخشی به سوزان زد.
- دخترک، اینم دریا با ساحل اختصاصی. اون سنگ‌چینا رو می‌بینی؟ یعنی هیچ‌ک.س از اطراف، نمی‌تونه وارد حریم ساحل ما بشه؛ فقط من و تو و دریا... بپر پایین ببینم‌.
سوزان لبخندزنان در حالی‌که گیجی لذت‌بخشی در سرش داشت با عجله از اتومبیل پیاده شد. با خش‌خش گوش‌ماهی‌های ریخته بر خیسی شن‌های ساحل، زیر کتانی‌های پفکی‌اش، مبهوت به رد پاهایش که آبی دورشان حلقه زد؛ خیره شد. انگار بیرون زدن آب از زیر شن‌ها، داشت حسی را زیر آوار ذهن گنگش، تر می‌کرد. نیما که لحظه‌لحظه، حرکات او را زیر نظر داشت با بلند کردن نوای ضبط‌صوت اتومبیلش از آن پیاده شد و مصمم روبه‌روی سوزان ایستاد. می‌دانست نباید به ذهن تسخیرشده‌ی او در طبیعت، مهلت تفکر دهد و ممکن است انرژی عمیق طبیعت بر انرژی اِلقای ذهن او غالب شود.
سوزان با شنیدن نوای بلند ضبط‌صوت، گیج درون چشمان مرموز نیما خیره شد و گرمی حلقه‌ی دست او را به دور کمرش حس کرد. نیما، کمی او را به خودش نزدیک‌تر نمود؛ دست او را رقص‌وار در دست گرفت و بالا آورد و با حرکت در آوردن پیکرش، او را نیز همراه خود به رقصی همراه نمود. با اوج گرفتن صدای خواننده، نیما نیز دهانش را به گوش سوزان نزدیک‌ کرد و همچنان که نفس داغش را به گوش و گردن او می‌داد با خواننده همراه شد.
- عشق تابستانی، بوسه‌ی پنهانی. وعده ی ما فردا، پای گوش‌ماهی‌ها. پشت خواب مرداب، باغ خیس از مهتاب. ته آواز من، تیله‌های روشن. دخترک بیا نترسیم، دخترک... بیا دریا رو بدزدیم، دخترک... دخترک بیا نترسیم، دخترک... بیا دریا رو بدزدیم، دخترک... نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... .
سوزان چنان در نوای سحرانگیز هم‌خوانی نیما گم شده‌بود که دیگر صدای خواننده را نمی‌شنید. فقط چشمانش محو چشمان خیره و بی‌حیای نیما بود که بی‌پروا از او خواهشی به دور از معذوریات سوزان داشت و او هم توان هراسی از این خواهش را نداشت. قدم‌هایش بدون لرزشی از وحشت دریدگی آن چشم‌ها با او همراه شده‌بودند و با حال عجیبی می‌رقصید و از همه‌ی تجربه‌های نابالغش با تمام وجود احساس لذت می‌کرد.
- دم عطر لیمو، سر حرفی خوشبو. گوشه‌ی موجی دنج، دو قدم تا نارنج. لب داغ لاله، بغل چمخاله. زیر ابری ساده، غزلی افتاده. دخترک بیا نترسیم، دخترک... بیا دریا رو بدزدیم ، دخترک... دخترک بیا نترسیم، دخترک... بیا دریا رو بدزدیم ، دخترک...
نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... .
سوزان با چرخش نیما در زاویه پشت به او قرار گرفت و نگاهش را به خط افق بر آبی دریا دور کرد. آفتاب، پوست بدون پوشش نیما را نشانه رفت؛ سوزان داغی بیشتری را با نگریستن به پیراهن سیاه او بر روی شن‌های دورتر، حس کرد! دیگر هیچ‌چیزی ترسی در او ایجاد نمی‌کرد؛ حتی دیدن بی‌پناهی و لرزش مانتوی فرم خود که چون آخرین برگ‌ از حجاب قامت درختی به بازیگوشی شن‌های ساحل به‌دست باد، تاب می‌خورد.
- لب آهِ آهو، آخر آلبالو. زیر چتری از یاس، پای کوه الماس. پای خیس پارو، وسط مُتل قو. آخر شهریور، هتل بابلسر. نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... دخترک بیا نترسیم، دخترک... بیا دریا رو بدزدیم، دخترک... دخترک بیا نترسیم، دخترک... بیا دریا رو بدزدیم، دخترک... نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... نگو نه، نه، نه... .
سوزان، بدون حس ترس و وحشتی، تنها به همراهی قدم‌‌هایش و رد آن‌ها بر شن‌های خیس، کنار رد قدم‌های نیما می‌نگریست... تا جایی که تمامی رد پاها را امواج بلعیدند و سردی خیسی دریا، حجابی شد از تیزی نگاه خورشید بر اندام بی‌تجربه‌اش در حصار آغوشی جادویی.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین