- Feb
- 3,616
- 17,022
- مدالها
- 10
با آرزوی موفقیتپایان![]()
هدایت مجدد ...
forumroman.com
به بخش ویرایش منتقل شد.
با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشتهباشید.
اکنون ثبتنام کنید!با آرزوی موفقیتپایان![]()
هدایت مجدد ...
forumroman.com
forumroman.com
forumroman.com
forumroman.com
forumroman.com
forumroman.com
forumroman.com
forumroman.com
forumroman.com
forumroman.com
forumroman.com
forumroman.com
پایان دلنوشته![]()
دلنوشته - [سمن بخس] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک•
عنوان: سمن بخس نویسنده: ریحانه ژانر: عاشقانه/تراژیک/اجتماعی عضو گپ نظارت ادبی سوم مقدمه: یاد آن روزی بخیر که تا لحظهی خاموشی تلفنت هم به من میگفتی که، تو مرا یاد بکنی یا نکنی، باورت گر بشود گر نشود حرفی نیست. اما... نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست. خدا نکند روزی برسد، که با لجبازی...forumroman.com
![]()
دلنوشته - [مغبچه] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک•
عنوان: مغبچه نویسنده: ریحانه ژانر: عاشقانه/تراژیک/اجتماعی عضو گپ نظارت ادبی سوم مقدمه: از دخترکانی كه شانهاى مردانه در كنارشان دارند. امروز، حتى از من كه تو را ندارم متنفرم. خورشيد بىرحمانه به صورتم میتازد و من در مرداد آتشين تابستان، شاهد انجماد يکباره تمام احساست بودم. در ايستگاه اتوبوس...forumroman.com
![]()
دلنوشته - [هو گویک] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک•
عنوان: هو گویک نویسنده: ریحانه ژانر: عاشقانه/اجتماعی/تراژیک عضو گپ نظارت ادبی سوم مقدمه: میدانم از کجا شروع کنم قصهی تلخ سادگیم را، نمیدانم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیم را، چرا اول قصه همه، دوستم میدارند ولی توسط همان قصه سربهسر من میزارند. تا میخواهد قصه تموم بشود همه تنهام...forumroman.com
![]()
دلنوشته - [هباران] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک•
عنوان: هباران نویسنده: ریحانه ژانر: تراژدی/ اجتماعی/ عاشقانه مقدمه: آغاز قصه تلخ همیشه با یک اتفاق ناگهانی است، زندگی همانند جنگی نابرابر است که آدمی را در خود حل میکند. اگر فردایی باشد؛ میتوانی زندگی خودت را بسازی. این قانون زندگی است. قصه دردم همیشه مشترک است؛ بگو، تو چه میخواهی؟forumroman.com
![]()
دلنوشته - [پاندول] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک•
عنوان: پاندول نویسنده: ریحانه ژانر: عاشقانه/ تراژدی/ اجتماعی عضو گپ نظارت ادبی دوم مقدمه: الان بیست سال است که به این دنیا آمدهام، ولی هیچ آیندهای ندارم. همون روزی که به دنیا اومدم متوجه شدم که خیار از همه گلها بهتراست، تازه فهمیدم که حال خوب یعنی چی! تازه میتونم درک کنم عشق چیست و چه...forumroman.com
ما که پول نداشتیم دماغمان را عمل کنیم و گونه بکاریم، ما که خط لب نداشتیم و مژه مصنوعی نداشتیم، ما که موی بلوند و قد بلند نداشتیم، ما که چشمهایمان رنگی نبود؛ رفتیم و کتاب خواندیم! و با هر کتابی که خواندیم، دیدیم که زیباتر شدیم، آنقدر که هربار که رفتیم در آینه نگاه کردیم، گفتیم: خوب شد خدا ما را آفرید وگرنه جهان چیزی از زیبایی کم داشت. میدانی آن جراح که هرروز ما را زیباتر میکند، اسمش چیست؟ اسمش "کتاب" است! چاقویش درد ندارد، امّا همهاش درمان است. هزینهاش هرقدر هم که باشد به این زیبایی میارزد. من نشانی مطب این پزشک را به همه ی شما می دهم: رمان بوک! بی وقت قبلی داخل شوید! این طبیب مشفق، اینجا نشسته است، منتظر شماست!
*ثبت نام*
سلام مهمان عزیز
برای حمایت از نویسندگان محبوب خود و یا نشر آثارتان به خانواده رمان بوک بپیوندید:
کلیک برای: عضویت در انجمن رمان بوک