- Dec
- 776
- 16,106
- مدالها
- 4
اینک بیا خالق زخم شب، دست مرا بگیر و به دوردستها ببر؛ به آن روزهای خاکخوردهی بیغلوغش. کاش زیر گوشم قصهی طمع نمیخواندی که اینگونه در گلهی زوال دریده شوم. یادت هست در آن کهن دیدار، به سادگی حرکات و چشمان معصومم اعتراف کردی؟
چه زود فراموشت شد یار قدیمی!
هیچ نفهمیدی که خواستم رسوای جماعت بشوم؛ این زرق و برقها با من بیگانه بود. سپیدهی شکوه زندگیام در آغـ.ـوش تو میدمید، میان برگههای تلخ پروین که با صدای خندهی شیرین کودکمان درمیآمیخت. اما تو راضی نبودی، هزار سودای شهرت در یک سر مناعت ریختی، آنقدر که به یکباره خود را در بلندای تجمل این روزگار دژخیم دیدم. جنسش فرق داشت، جوری که از گذشتهی من جز خرواری از خاطرات مبهم و سیاه و سفید باقی نماند.
چه زود فراموشت شد یار قدیمی!
هیچ نفهمیدی که خواستم رسوای جماعت بشوم؛ این زرق و برقها با من بیگانه بود. سپیدهی شکوه زندگیام در آغـ.ـوش تو میدمید، میان برگههای تلخ پروین که با صدای خندهی شیرین کودکمان درمیآمیخت. اما تو راضی نبودی، هزار سودای شهرت در یک سر مناعت ریختی، آنقدر که به یکباره خود را در بلندای تجمل این روزگار دژخیم دیدم. جنسش فرق داشت، جوری که از گذشتهی من جز خرواری از خاطرات مبهم و سیاه و سفید باقی نماند.