جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط "parisa" با نام [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 52 بازدید, 6 پاسخ و 3 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع "parisa"
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط "parisa"
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
109
542
مدال‌ها
2
نام اثر: سِلثار
ژانر: عاشقانه، درام، جنایی
نویسنده: پریسا موسوی
عضو گپ نظارت (7)S.O.W



خلاصه:
گاهی، ناچاز می‌مانی تغییری در مسیرت ایجاد کنی، مسیری که اگر قدم‌هایت را بیش از این تماشا کند تو را تا آغوش تباهی می‌کشاند.
تغییرِ مسیر همراه با شروعِ پایان؛
پایانی که او متولد شد تا شروع پنهان بماند. در دل غم‌ها و کینه‌ها، در در سختی و مشقت‌ها، در دل صدها نقش و نقاب...
شروع تا به کی، پنهان خواهد ماند؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشد بخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
میکسر انجمن
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
27,270
58,319
مدال‌ها
11
1770073233758.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.

درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.

درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
109
542
مدال‌ها
2
مقدمه‌‌:

تمام آنچه که در چشمانِ تاریک پنهان شده از جنس روشنی و نور بود.

نوری که از جنسِ عشق و ثانیه‌ی بعد از، کلمه‌ای به نام گذشته... اما تاریکی بخشی از وجود همان نور را احاطه و در بر گرفته بود.

گویا که تاریک ترین روزهایت، روشن ترین لحظه‌های فراموش شده را به آغوش چشمانت هدایت می‌کنند!

مقصدی نامعلوم، بیگانه‌ای همانند سایه، و کلماتی از جنس خون... تمامشان در چشمان تاریکی حبس شده بود که فروغ، پلیدی وجودشان را پنهان کرده.

و در پایان،‌ خاکستری از سایه باقی خواهد ماند که، سیاهی‌‌اش چشمان تاریک را برهم فرود خواهد آورد.
 
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
109
542
مدال‌ها
2
«به نام خداوندی که عشق را آفرید، و چه زیبا آفرید.»

-باز نکنیا اون چشم‌های قشنگتو من دورت بگردم، خب؟
با خنده اروم دست‌هام رو روی دست‌های مهران که جلوی چشم‌هام رو گرفته بود گذاشتم، هرچقدر که می‌گفتم این کارا واسه چیه انگار که نه انگار!
تنها فقط صدای خنده‌هایی توی گوش‌هام می‌پیچید که آرزو داشتم هربار که بخوام دوباره بزنم رو پخش صدا و بار‌ها و بار‌ها صدای خنده‌های مردونه‌اش رو که با صدای من قاطی شده بود رو گوش بدم و بشنوم.
-مهران تموم نشد؟ آخه من نمی‌دونم این کارا برای چیه! تازه یه چند ساعتم نشده اومدیم این خونه اونوقت شما دستتو گرفتی جلوی چشم من و...
با برداشتن دست‌های مهران از جلوی چشم‌هام و دیدن میز تزیین شده‌ای با ده‌ها و حتی صد‌ها گل برگِ رز سفید و قرمز و شمع‌های روشن دورش انگار تموم روح و تنم تو خوشحالیِ تمون نشدنی‌ای رها شد. بی‌اختیار خندیدم و با خندیدنم اشک کوچیکی از گوشه‌ی چشمم روی گونه‌م سُر خورد اما هیچ دوست نداشتم تو این موقعیت و تو این روز قشنگی، مهران باز با دیدن اشک‌هام بهم بریزه.
-بیا حالا هی شما غر به جونِ بنده بزن...
صدای مهران که به گوشم رسید دوباره و دوباره لبخند تلخی روی لب‌هام نشست و اروم توی تاریکی سمت میز تزیین شده‌ای قدم برداشتم که روی کیکِ وسط میز نوشته شده بود " تولدت مبارک سِلوای من"
لب‌هام رو از خوشحالی روی هم فشردم و اشکِ حلقه زده‌ی توی چشم‌هام رو هر طوری هم که بود پس زدم، تنها یه چیزی باعث نشستن این اشک‌های وا مونده روی گونه‌م می‌شد...چیزی که...اصلا هیچ نمی‌خواستم الان فکرم رو درگیرش بکنم و هم امشب رو به خودم و هم به مهران کوفت بکنم!
-فکر می‌کردم... یادت نیست.
زمزمه‌‌ی آرومم حتی به سختی به گوش خودم رسید، چه می‌رسید به اینکه مهران بخواد شنیده باشتش! اما با حلقه شدن دست‌هایی‌ به دور کمرم سریع اشکِ نشسته روی گونه‌ام رو با پشت دستم پاک کردم، سرم رو به ارومی کج کردم و نگاهم رو به صورت مردونه‌ی مهران دوختم که با آرامش و لبخند به لب نگاهم می‌کرد و تنها زمزمه‌ی ارومش بود که مهمون گوش‌هام شد.
-سِلوا...کاش...کاش می‌تونستم‌ بغضِ اون ته‌ صدای قشنگت رو ببوسم و ازش خواهش کنم که دیگه نچسبه به اون صدایی که می‌خوام بار‌ها و بار‌ها تو خواب و بیداریم بشنوم...تو که...می‌دونی بغض کنی من با هر اشکت می‌میرم و زنده میشم نه؟
تک به تک حرف‌های‌ قشنگنش مثل مشتِ دلچسبی به درون قلبم کوبیده شد. هر جوری هم که شده بود برای دلخوشیِ مهران خندیدم و اروم مثل خودش زمزمه کردم:
 
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
109
542
مدال‌ها
2
-تو که همین چند ساعت پیش اصرار داشتی حسابی به خودم برسم پس بخاطر همین بود اره؟ منو باش که فکر می‌کردم جنابعالی حتی سالگرد ازدواجمون هم یادش نیست چه برسه به تولد من.
پشت بند حرفم اروم سمتش برگشتم و با لبخند تلخی که جاش رو با بی‌رحمی روی لب‌هام پهن کرده بود خیره‌ی چشم‌هاش و اون مژه‌های بلندش شدم.
می‌خواستم همین الان لبخندم از روی خوشحالیِ واقعی باشه، نه اینکه بخاطر این سورپرایز مهران خوشحال و ذوق زده نشدم‌ها نه... اما...
-من قربون اون لبخند قشنگت بشم. همه‌ کار می‌کنم تا لبخند بشینه روی لب‌هات... همه کار سِلوا، این رو می‌دونی دیگه نه؟
پیشنونیش رو به ارومی روی پیشنونیم گذاشت و بالاخره اشکی از چنگ چشم‌هام آزاد شد که اصلا دلم نمی‌خواست بشینه روی گونه‌هام، نمی‌خواستم هیچوقت و هیچ زمانی مهران اشک‌های توی چشم‌هام رو ببینه، هیچ زمانی...چون... نمی‌خواستم ناراحت و پریشون ببینمش.
فکر می‌کردم اون اشکِ کوچیک نشسته روی گونه‌ام از دید مهران دور مونده اما وقتی سرش رو خم کرد و توی تاریکی، درست جایِ اشک روی گونه‌ام رو بوسید دلم هزار و هزاران تیکه شد.
بخاطر اینکه جو غم زده‌ی بینمون رو عوض بکنم اروم دست‌هام رو به آغوشِ دست‌های بزرگ و مردونه‌اش دعوت کردم و با نیم نگاهی که حواله‌ی کیک پشت سرم کردم گفتم:
-می‌‌دونستی کیکِ روی میز اونقدری داره مقاومت میکنه تا یه وقت ذوب نشه؟ بعدم شما که شکمو بودی الان واقعا تعجب میکنم دولپی نیوفتادی به جونِ این کیک بدبخت.
پشت بند حرفم صدای تک خنده‌ی مهران بلند شد و قبل از اینکه حرفی به زبون بیاره صندلیِ پشت میز رو کنار کشید و دستش رو به نشونه‌ی بفرمایید به سمت صندلی دراز کرد.
لبخندی زدم از این همه مردونگی و مهربونی‌ای که تو وجود این مرد به قشنگی نشسته بود. پشت میز که جا گرفتم مهران هم مقابلم نشست و دست‌ نحیفم رو بین انگشت‌هاش گرفت‌.
-خب، از اونجا که همسرِ عزیزم عرض میکنن بنده خیلی شکمو تشریف دارم، پس اول زودتر آرزو کن و شعمو فوت کن که تا این روده کوچیه روده بزرگِ رو قورت نداده‌، شما که شام و چیزی درست نکردی حداقل یه کیک کفایف میکنه درسته؟
آخ که باز این دست نمک نداشت از این شوخی و مزه پرونی‌های مهران، خندیدم و همینطوری که چشم غره‌ای بهش می‌‌رفتم لب زدم:
 
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
109
542
مدال‌ها
2
-عـه...پس اینجوریه؟ واقعا که کی شما بدون شام خوابیدی که این دومین بار باشه هان؟ بعدم اگه جنابعالی خیلی زرنگ بودی شام رو هم باید جزو برنامتون حساب می‌کردی.
با چهره‌ی مظلومی که به خود گرفت اروم خندیدم و با فکر اینکه دیر یا زود دیگه هیچ نمی‌تونم این صورت قشنگ و این صدای خنده‌های مردونه‌اش رو بشنوم اشک سدِ نگاهم شد و خنده از روی لب‌هام پر کشید.
نگاهم رو از دستم که بین دست‌های مهران بود گرفتم و پایین دوختم تا متوجه نگاهِ اشکیم نشه، آخ که بغض داشت تموم روح و تنم رو تیکه پاره می‌کرد، داشت جونم رو به لب می‌رسوند و هربار انگار بیشتر از قبل آزار و اذیتم می‌داد!
-قربون غمِ تو چشم‌هات برم من سلوا...جون مهران منو نگاه کن...
نمی‌تونستم...حتی وقتی صدای بغض دار مهران رو می‌شنیدم حاضر بودم تموم دار و ندارم رو بدم تا مبادا صداش اون هم بخاطر من رنگ بغض به خودش بگیره. چیکار می‌تونستم بکنم؟ چیکار باید می‌کردم که نمی‌زاشتم حتی یک ثانیه هم غم بشینه روی اون قلب قشنگی که تمومش مال من بود!
انگشت‌های مردونه‌اش به ارومی چونم رو به آغوش کشید و وادارم کرد صورتم رو بالا بگیرم و نگاه اشکیم رو بدوزم به قشنگ ترین ممکن.
-از پسش برمیاییم خب؟ باهم اصلا...اصلا باهم درستش می‌کنیم، حالت خوب میشه و نمی‌زارم یه ثانیه‌ هم آب تو اون دل کوچیکت تکون بخوره. تو قوی ترین کسی هستی که من توی زندگیم دارم سلوا، قوی و جنگجو ترین زنی که بخاطر داشتنش هر روز و هرشب خداروشکر می‌کنم.
بی‌اختیار اشکی از چشم‌هام روی انگشت مهران افتاد و نفس کشیدن رو برام سخت و دشوار کرد و باز مهران بود که با انگشتش به ارومی اشک روی گونه‌ام رو پس زد‌.
-نبینم دیگه این اشک‌هات ببارن‌ها دورت بگردم.‌
بغضم رو با هر جون کندنی و هر سختی‌ای که بود قورت دادم. چون...چون نمی‌خواستم اینطوری ببینمش، نمی‌خواستم با دیدن اشک‌های من پریشون و داغون بشه‌. بخاطر همین هم نفسم رو طولانی بیرون فرستادم و سرم رو کمی کج کردم و دستش که هنوز روی گونه‌ام بود رو بوسیدم.
-می‌‌دونستی تموم ستاره‌های اسمون رو هم که بچینم و پایین بیارم باز نمی‌تونن اندازه عشق من به تو رو ثابت کنن؟
لبخند روی لب‌های مهران باعث شد خنده‌ی ارومی بکنم و صدای قشنگش مهمون گوش‌هام بشه.
-هیس... اروم پیش برو خانومِ نویسنده، یه وقت فکر دل ماهم بکنی بدک نیستا.
خندیدم و با هربار خندیدن به صدای چشم‌های عشقِ روبه روم با صادقت گوش دادم، صدایی که از امواج دریا آرومتر و از رعد و برقِ اسمون بلند تر؛
 
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
109
542
مدال‌ها
2
اگه به من بود که با شنیدن این کلمه‌ی "خانومِ نویسنده" اون هم از زبون مهران هرچی مهر و محبت قربون صدقه رو پس میزدم تا فقط بخوام مدام این کلمه رو از زبونش بشنوم.
آهی از ته دل کشیدم و با خوشحالی‌ای که فقط می‌خواستم دل مردی که تموم دار و ندارم بهش وصل بود خوش باشه نگاهِ شمع روشن وسط کیک کردم و با بستن چشم‌هام اروم توی دل زمزمه کردم.
"کاش یه سال بیشتر بتونم کنارت بمونم عشقِ من"
همونقدر تلخ و غمگین؛ می‌گفت حالم خوب میشه، می‌گفت روند بیماری که تا الان خوب پیش رفته و حتی از الان به بعدش هم خوب پیش میره...تموم اینارو با قشنگ‌ترین صدای مردونه‌ی ممکن به زبون می‌اورد و درد و زخم قلب و روحم رو بیشتر می‌کرد.
اخه کی از سرطان جون سالم به در برده بود؟ اونم منی که ته دلم روشن بود قطعا یه چیزی میشه، یه اتفاقی می‌افته و هر شب و هر روزی که پیش مهران می‌گذرونم هی مدام سعی می‌کردم این حس بد رو، این افکارات مزخرف رو از سرم بندازم و دل خوش کنم به عشقی که از مهران نصیبم می‌شد. اما انگار هیچی که به هیچی!
نفسم رو به ارومی بیرون فرستادم و با لبخند زل زدم به چشم‌های مثل ماهش که توی تاریکی می‌درخشید، اروم شمع روی کیک رو فوت کردم و پشت بندش صدای دست زدنِ مهران بلند شد و لبخند رو هرچند تلخ زده به لب‌هام اورد.
امید که داشتم حتی برای خوب شدنم و برگشتن دوباره‌ام پیش مهران، انگار جوونه‌ای از امید ته اون همه غم و غصه‌ی دلم یه گوشه داشت با خودش کلنجار می‌‌رفت و حتی بعضی اوقات درست مثل تکه یخی آب و ذوب می‌شد.
اما حتی برای خوشحالی مهران هم که بود دوباره و دوباره سعی می‌کردم هرجوری هم که شده اون تکه یخ ذوب شده‌ی ته دلم رو به قالب اولش برگردونم.
حتی اونقدری فکر و خیال کرده بودم که نفهمیدم چطور از این لحظاتی که همین الان پیش روم بود غافل شدم! تموم ارزوم این بود که لااقلش الان رو پیش مهران، پیش مرد زندگیم خوش باشم. بالاخره حتی اگه دکتر و دوا درمون که جواب نداد یه روزی رفتیِ‌ام مگه نه؟
-سِلوا‌ی من؟
زمزمه‌ی ارومش چنان به ارومی به دلِ گوش‌‌هام مهمون شد که باز هم مثل همیشه غوغا کرد و من موندم با این تپش قلب‌هایی که هنوزم که هنوزه از سر این قلبِ وا مونده نیوفتاده. گناهی هم نداره، دل که حرف حساب سرش نمیشه، میشه؟
 
بالا پایین