جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط "parisa" با نام [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 885 بازدید, 14 پاسخ و 6 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع "parisa"
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط "parisa"
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
584
مدال‌ها
2
نام اثر: سِلثار
ژانر: عاشقانه، درام، جنایی
نویسنده: پریسا موسوی
عضو گپ نظارت (7)S.O.W


خلاصه:
گاهی، ناچار می‌مانی تغییری در مسیرت ایجاد کنی؛ مسیری که اگر قدم‌هایت را بیش از این تماشا کند، تو را تا آغوش تباهی می‌کشاند!
تغییرِ مسیر همراه با شروعِ پایان؛
پایانی که او متولد شد تا شروع پنهان بماند، در دل غم‌ها و کینه‌ها، در دل سختی و مشقت‌ها. در دل صدها نقش و نقاب...
شروع تا به کی، پنهان خواهد ماند؟
 
آخرین ویرایش:

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشد بخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
میکسر انجمن
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
27,305
58,490
مدال‌ها
11
1770073233758.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.

درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.

درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
584
مدال‌ها
2
تمام آنچه که در چشمانِ تاریک پنهان شده از جنس روشنی و نور بود.
نوری که از جنسِ عشق و ثانیه‌ی بعد، از کلمه‌ای به نام گذشته... اما تاریکی بخشی از وجود همان نور را احاطه و در بر گرفته‌بود.
گویا که تاریک‌ترین روزهایت، روشن‌ترین لحظه‌های فراموش‌شده را به آغوش چشمانت هدایت می‌کنند!
مقصدی نامعلوم، بیگانه‌ای همانند سایه و کلماتی از جنس خون... تمامشان در چشمان تاریکی حبس شده‌بودند که فروغ، پلیدی وجودشان را پنهان کرده.
و در پایان،‌ خاکستری از سایه باقی خواهد ماند که سیاهی‌‌اش، چشمان تاریک را برهم فرود خواهد آورد!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
584
مدال‌ها
2
«به نام خداوندی که عشق را آفرید و چه زیبا آفرید.»

- اون چشم‌های قشنگتو باز نکنی‌ها، من دورت بگردم، خب؟
با خنده آروم دست‌هام رو روی دست‌های مهران که جلوی چشم‌هام رو گرفته‌بود گذاشتم، هرچقدر که می‌گفتم این کارا واسه چیه؟ انگار که نه انگار!
تنها فقط صدای خنده‌هایی توی گوش‌هام می‌پیچید که آرزو داشتم هربار که بخوام دوباره رو پخش صدا بزنم و بار‌ها‌و‌بار‌ها صدای خنده‌های مردونه‌ش رو که با صدای من قاطی شده‌بود رو گوش بدم و بشنوم.
- مهران تموم نشد؟ آخه من نمی‌دونم این کارها برای چیه؟! تازه یه چند ساعتم نشده این خونه اومدیم، اونوقت شما دستت رو جلوی چشم من گرفتی و...
با برداشتن دست‌های مهران از جلوی چشم‌هام و دیدن میز تزئین‌شده‌ای با ده‌ها و حتی صد‌ها گلبرگ رز سفید و قرمز و شمع‌های روشن دورش، انگار تموم روح و تنم تو خوشحالیِ تموم‌نشدنی‌ای رها شد. بی‌اختیار خندیدم و با خندیدنم، اشک کوچیکی از گوشه‌ی چشمم روی گونه‌م سُر خورد، اما هیچ دوست نداشتم تو این موقعیت و تو این روز قشنگ، مهران باز با دیدن اشک‌هام به‌هم بریزه.
-بیا حالا هی شما غر به جونِ بنده بزن... .
صدای مهران که به گوشم رسید، دوباره‌و‌دوباره لبخند تلخی روی لب‌هام نشست و اروم توی تاریکی، سمت میز تزئین شده‌ای قدم برداشتم که روی کیکِ وسط میز نوشته شده‌بود « تولدت مبارک سِلوای من»
لب‌هام رو از خوشحالی روی هم فشردم و اشکِ حلقه‌زده‌ی‌‌ توی چشم‌هام رو هر طوری هم که بود پس زدم، تنها یه چیزی باعث نشستن این اشک‌های وا‌مونده روی گونه‌م می‌شد... چیزی که اصلاً هیچ نمی‌خواستم الان فکرم رو درگیرش بکنم و امشب رو هم به خودم و هم به مهران کوفت بکنم!
- فکر می‌کردم... یادت نیست!
زمزمه‌‌ی آرومم حتی به سختی به گوش خودم رسید، چه می‌رسید به اینکه مهران بخواد شنیده باشدش، اما با حلقه شدن دست‌هایی‌ به دور کمرم، سریع اشکِ نشسته روی گونه‌م رو با پشت دستم پاک کردم، سرم رو به آرومی کج کردم و نگاهم رو به صورت مردونه‌ی مهران دوختم که با آرامش و لبخند به لب نگاهم می‌کرد و تنها زمزمه‌ی آرومش بود که مهمون گوش‌هام شد:
- سِلوا... کاش... کاش می‌تونستم‌ بغضِ اون ته‌ صدای قشنگت رو ببوسم و ازش خواهش کنم که دیگه نچسبه به اون صدایی که می‌خوام بار‌ها‌وبار‌ها تو خواب‌وبیداریم بشنوم... تو که می‌دونی بغض کنی، من با هر اشکت می‌میرم و زنده میشم! نه؟
تک‌به‌تک حرف‌های‌ قشنگش مثل مشتِ دلچسبی به درون قلبم کوبیده شد. هر جوری هم که شده‌بود برای دلخوشیِ مهران خندیدم و آروم مثل خودش زمزمه کردم:
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
584
مدال‌ها
2
- پس همین چند ساعت پیش اصرار داشتی حسابی به خودم برسم، پس بخاطر همین بود اره؟ من رو باش که فکر می‌کردم جنابعالی حتی سالگرد ازدواجمون رو هم یادش نیست، چه برسه به تولد من!
پشت‌بند حرفم اروم سمتش برگشتم و با لبخند تلخی که جاش رو با بی‌رحمی روی لب‌هام پهن کرده‌بود. خیره‌ی چشم‌هاش و اون مژه‌های بلندش شدم.
می‌خواستم همین الان لبخندم از روی خوشحالیِ واقعی باشه، نه‌اینکه به‌خاطر این سورپرایز مهران، خوشحال و ذوق‌زده نشدم‌ها، نه... اما... .
- من قربون اون لبخند قشنگت بشم. همه‌ کار می‌کنم تا لبخند روی لب‌هات بشینه... همه کار سِلوا، این رو می‌دونی دیگه نه؟
پیشنونیش رو به آرومی روی پیشنونیم گذاشت و بالاخره اشکی از چنگ چشم‌هام آزاد شد که اصلاً دلم نمی‌خواست بشینه، روی گونه‌هام، نمی‌خواستم هیچ‌وقت و هیچ زمانی مهران اشک‌های توی چشم‌هام رو ببینه، هیچ زمانی... چون نمی‌خواستم ناراحت و پریشون ببینمش.
فکر می‌کردم اون اشکِ کوچیک نشسته روی گونه‌‌م از دید مهران دور مونده، اما وقتی سرش رو خم کرد و توی تاریکی، درست جایِ اشک روی گونه‌‌م رو بوسید، دلم هزار و هزاران تیکه شد!
به‌خاطر اینکه جو غم زده‌ی بینمون رو عوض بکنم، آروم دست‌هام رو به آغوشِ دست‌های بزرگ و مردونه‌ش دعوت کردم و با نیم‌نگاهی که حواله‌ی کیک پشت سرم کردم، گفتم:
- می‌‌دونستی کیکِ روی میز چقدر داره مقاومت میکنه تا یه وقت آب نشه؟ بعدم شما که شکمو بودی، الان واقعا تعجب میکنم دولپی به جونِ این کیک بدبخت نیفتادی!
پشت‌بند حرفم صدای تک‌خنده‌ی مهران بلند شد و قبل از اینکه حرفی به زبون بیاره، صندلیِ پشت میز رو کنار کشید و دستش رو به نشونه‌ی بفرمایید به سمت صندلی دراز کرد.
لبخندی زدم از این همه مردونگی و مهربونی‌ای که تو وجود این مرد به قشنگی نشسته‌بود. پشت میز که جا گرفتم، مهران هم مقابلم نشست و دست‌ نحیفم رو بین انگشت‌هاش گرفت‌.
-خب، از اونجا که همسرِ عزیزم عرض میکنن بنده خیلی شکمو تشریف دارم، پس اول زودتر آرزو کن و شمع رو فوت کن که تا این رود کوچیک روده بزرگِ رو قورت نداده‌، شما که شام و چیزی درست نکردی، حداقل یه کیک کفایف میکنه درسته؟
آخ که باز این دست نمک نداشت! از این شوخی و مزه‌پرونی‌های مهران، خندیدم و همین‌طوری که چشم‌غره‌ای بهش می‌‌رفتم لب زدم:
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
584
مدال‌ها
2
- عـه...پس اینجوریه؟ واقعا که! کی شما بدون شام خوابیدی که این دومین‌بار باشه، هان؟ بعدم اگه جنابعالی خیلی زرنگ بودی، شام رو هم باید جزو برنامه‌تون حساب می‌کردی.
با چهره‌ی مظلومی که به خود گرفت، آروم خندیدم و با فکر اینکه دیر یا زود دیگه هیچ نمی‌تونم این صورت قشنگ و این صدای خنده‌های مردونه‌ش رو بشنوم اشک سدِ نگاهم شد و خنده از روی لب‌هام پر کشید.
نگاهم رو از دستم که بین دست‌های مهران بود گرفتم و پایین دوختم تا متوجه نگاهِ اشکیم نشه. آخ که بغض داشت تموم روح و تنم رو تکه‌پاره می‌کرد، داشت جونم رو به لب می‌رسوند و هربار انگار بیشتر از قبل آزار و اذیتم می‌داد!
- قربون غمِ تو چشم‌هات برم من سلوا... جون مهران منو نگاه کن... .
نمی‌تونستم... حتی وقتی صدای بغض‌دار مهران رو می‌شنیدم، حاضر بودم تموم دار و ندارم رو بدم تا مبادا صداش، اون هم بخاطر من، رنگ بغض به خودش بگیره. چیکار می‌تونستم بکنم؟ چیکار باید می‌کردم که نمی‌ذاشتم حتی یک‌ثانیه هم غم بشینه روی اون قلب قشنگی که تمومش مال من بود!
انگشت‌های مردونه‌‌ش به آرومی چونه‌م رو به آغوش کشید و وادارم کرد، صورتم رو بالا بگیرم و نگاه اشکیم رو به قشنگ‌ترین چشم‌های ممکن بدوزم ؛
- از پسش برمیاییم، خب؟ باهم اصلاً... اصلاً باهم درستش می‌کنیم. حالت خوب میشه و نمی‌ذارم یه‌ثانیه‌ هم آب تو اون دل کوچیکت تکون بخوره. تو قوی‌ترین کسی هستی که من توی زندگیم دارم سلوا، قوی و جنگجوترین زنی که به‌خاطر داشتنش هر روز و هرشب خداروشکر می‌کنم.
بی‌اختیار اشکی از چشم‌هام روی انگشت مهران افتاد و نفس کشیدن رو برام سخت و دشوار کرد و باز مهران بود که با انگشتش به آرومی اشک روی گونه‌م رو پس زد‌.
- نبینم دیگه این اشک‌هات ببارن‌ها دورت بگردم.‌
بغضم رو با هر جون‌کندنی و هر سختی‌ای که بود قورت دادم، چون... چون نمی‌خواستم این‌طوری ببینمش، نمی‌خواستم با دیدن اشک‌های من پریشون و داغون بشه‌. به‌خاطر همین هم نفسم رو طولانی بیرون فرستادم و سرم رو کمی کج کردم و دستش که هنوز روی گونه‌‌م بود رو بوسیدم.
- می‌‌دونستی تموم ستاره‌های آسمون رو هم که بچینم و پایین بیارم، باز نمی‌تونن اندازه‌ی عشق من به تو رو ثابت کنن؟
لبخند روی لب‌های مهران باعث شد خنده‌ی آرومی بکنم و صدای قشنگش مهمون گوش‌هام بشه.
- هیس... آروم پیش برو خانمِ نویسنده، یه وقت فکر دل ماهم بکنی، بدک نیست‌‌ها!
خندیدم و با هربار خندیدن به صدای چشم‌های عشقِ روبه‌روم با صداقت گوش دادم، صدایی که از امواج دریا آرو‌م‌تر و از رعد‌وبرقِ اسمون بلند تر بود!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
584
مدال‌ها
2
اگه به من بود که با شنیدن این کلمه‌ی «خانم نویسنده» اون هم از زبون مهران هرچی مهرومحبت قربون صدقه رو پس میزدم تا فقط بخوام مدام این کلمه رو از زبونش بشنوم.
آهی از ته دل کشیدم و با خوشحالی‌ای که فقط می‌خواستم دل مردی که تموم دار و ندارم بهش وصل بود خوش باشه، نگاهِ شمع روشن وسط کیک کردم و با بستن چشم‌هام آروم توی دل زمزمه کردم.
«کاش یه‌سال بیشتر بتونم کنارت بمونم عشقِ من»
همون‌قدر تلخ و غمگین؛ می‌گفت حالم خوب میشه، می‌گفت روند بیماری که تا الان خوب پیش رفته، و حتما از این به بعدش هم خوب پیش میره.. .تموم این‌هارو با قشنگ‌ترین صدای مردونه‌ی ممکن به زبون می‌آورد و درد و زخم قلب و روحم رو بیشتر می‌کرد.
آخه کی از سرطان جون سالم به در برده‌بود؟ اونم منی که ته دلم روشن بود قطعاً یه چیزی میشه، یه اتفاقی می‌افته و هر شب و هر روزی که، پیش مهران می‌گذروندم، هی مدام سعی می‌کردم این حس بد رو، این افکارات مزخرف رو از سرم بندازم و دل خوش کنم به عشقی که از مهران نصیبم می‌شد، اما انگار هیچی که به هیچی!
نفسم رو به آرومی بیرون فرستادم و با لبخند زل زدم به چشم‌های مثل ماهش که توی تاریکی می‌درخشیدن. آروم شمع روی کیک رو فوت کردم و پشت‌بندش صدای دست زدنِ مهران بلند شد و لبخند رو هرچند تلخ‌زده به لب‌هام آورد.
امید که داشتم حتی برای خوب شدنم و برگشتن دوباره‌م پیش مهران، انگار جوونه‌ای از امید ته اون همه غم‌وغصه‌ی دلم یه گوشه داشت با خودش کلنجار می‌‌رفت و حتی بعضی اوقات درست مثل تکه یخی آب و ذوب می‌شد.
اما حتی برای خوشحالی مهران هم که بود، دوباره‌ودوباره سعی می‌کردم هرجوری هم که شده اون تکه یخ ذوب شده‌ی ته دلم رو به قالب اولش برگردونم.
حتی اونقدری فکر‌وخیال کرده‌بودم که نفهمیدم چطور از این لحظاتی که همین الان پیش روم بود غافل شدم! تموم آرزوم این بود که لااقلش الان رو پیش مهران، پیش مرد زندگیم خوش باشم. بالاخره حتی اگه دکتر و دوا درمون که جواب نداد یه روزی رفتیِ‌ام مگه نه؟
- سِلوا‌ی من؟
زمزمه‌ی آرومش چنان به آرومی به دلِ گوش‌‌هام مهمون شد که باز هم مثل همیشه غوغا کرد و من موندم با این تپش قلب‌هایی که هنوزم‌که‌هنوزه از سر این قلبِ وامونده نیفتاده. گناهی هم نداره، دل که حرف حساب سرش نمیشه، میشه؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
584
مدال‌ها
2
سرم رو با لبخند نزدیکش کردم، نگاهم رو به به تک به تک اجزای صورتش دادم، که انگار خدا با حوصله‌‌ترین شکل ممکن نقاشی کرده بود. جوری که تموم وقتش رو برای زیبایی و جذابیت مرد روبه‌روم گذاشته‌بود و من... هربار با نگاه کردنش هزاران‌بار گم می‌شدم و آخرش، سر از وجود مرد زندگیم درمی‌آوردم. آروم مثل خودش زمزمه کردم:
- جانِ سلوا.
حالا می‌تونستم‌ توی تاریکی و میون اون همه شمع روشن‌شده‌ی مقابلم، چشم‌های همیشه قشنگ و عمیقش رو ببینم، اما همین الانش هم می‌‌تونستم بفهمم ته اون نگاه‌ها، ته اون چشم‌هایی که تموم هست‌و‌نیستم بود، چه غمی که لونه نکرده؛ دلم می‌خواست یه دل سیر تا عمر داشتم بدون پلک زدنی به همین صورت مقابلم نگاه می‌کردم و هزار و هزاران بار خدارو بخاطر داشتنش شکر و ستایش می‌کردم، آخه... حتی پلک زدنم از نظر من اتلاف‌ وقت به نظر می‌اومد، اونم برای منی که می‌دونستم فرصت زیادی ندارم.
دست‌‌هام رو که میون دست‌هاش گرفت صدای نفس کشیدنش باعث شد گوش‌های قلبم رو بیشتر از این تیز بکنم. آره، صدایی که مستقیم وارد قلبم می‌شد، بجای دوتا گوش راست‌وچپم.
- چشم‌هات رو یه‌لحظه بببند.
با شنیدن حرفش دوباره خنده روی کنج لب‌هام نشست و نگاهم رو از چشم‌هاش گرفته و به دست‌های ظریفم که میون دست‌هاش گم شده‌بودند، دوختم.
-چه گیری دادی به چشم‌های ما‌ ها...ولی چشم، می‌بندم. بفرما.
تاریکی که مهمون دلم شد، انگار آسمون قلبم‌ هم گرفته و بارونی شد. آخه... تاریکی رو هیچ موقع دوست نداشتم، اون هم وقتی بیدار بودم و دیگه نمی‌تونستم‌ زیبایی مقابلم رو، حتی اطرافم رو ببینم.
می‌تونستم تک‌به‌تک نفس‌هاش رو بشنوم و عجیب بود که دلم می‌خواست، یکی‌یکی ضربان‌های قلبش رو ببوسم و تا همیشه تو قلبم حبس بکنم... تا همیشه‌ی‌همیشه‌.
چند لحظه سکوت که بینمون حکم‌فرما شد، خواستم تندی چشم‌هام رو باز بکنم اما گرمایی که روی چشم راستم احساس کردم، تموم حس‌‌وحال بَدم و حتی غم‌و‌غصه‌ی خونه کرده توی قلبم رو از بین برد.
همیشه قلق کارم دستش بود، می‌دونست که این قلب وا‌مونده‌‌ام وقتی دوجفت چشم‌هام‌ رو می‌بوسه، چه غوغایی که به پا نمی‌کنه.
- یه‌بار وقتی روی میز داشتم نوشته‌هایی که نوشته‌بودی رو می‌خوندم، چشمم روی یکی از کلمه‌ها قفل کرد. نوشته بودی: «هنگامی که بوسه‌‌هایت بر آغوشِ پشت چشمانم مهمان می‌شوند، تمام غصه‌های جهان را پنهان می‌کنم و گوش می‌سپارم بر طنین دلنواز هیاهوی قلبم.» از اینجا بود که فهمیدم وقتی چشم‌هات رو می‌بندی چقدر ته دلم میگیره و انگار... تموم غم‌و‌غصه‌ی چشم‌هات توی اون دوتا تیله دفن میشه. به خاطر همین، من هم پشت اون چشم‌های قشنگت رو می‌بوسم تا هرچی اشکه و غمه رو از اون چشم‌هات دور کنم‌.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
584
مدال‌ها
2
هنوز هم چشم‌هام رو باز نکرده‌بودم و هنوز هم که هنوزه می‌تونستم‌ حرف‌هایی که از زبونش مهمون گوش‌هام شده‌بود رو بشنوم، انگار تک‌به‌تک کلمه‌های این حرفایی که زده‌بود بارها‌وبارها توی مغز و قلبم نفوذ کرده و حتی تکرار هم می‌شد.
اما به آرومی پلک‌هام رو از هم فاصله دادم و با دیدن لبخند گوشه‌ی لبش، دوباره خنده روی لب‌هام جاری شد، نه خنده‌ای از روی غم و حتی تلخند، خنده‌ای که تنها فقط عشق و صداقتم رو با دلسوزی به رخ می‌کشید.
حتی نمی‌دونستم چه حرفی به زبون بیارم و چی بگم، انگار... انگار زبونم بدون اختیار خودم به یک‌باره بند اومده‌بود. درست مثل اولین روزی که فهمیدم اون جوونه‌ای که رفته‌رفته یه گوشه‌ای از قلبم داره ریشه می‌زنه و رشد می‌کنه اسمش عشقه، نه هیجان و نه شوروشوق!
آخه چی می‌تونستم‌ بگم، اون هم در مقابل کلماتی که وادارم کرده‌بودن ناتوان از گفتن هر کلمه و هر حرفی بشم؟ تنها فقط تونستم توی تاریکی با چشم‌هایی که داخلشون اشک حلقه زده‌بود با تموم وجودم خیره‌ی چشم‌ها و حتی یک‌به‌یک اجزای قشنگ صورتش بشم.
وقتی صدای خندیدنش به گوش‌های ناشنوام مهمون شد از ته دل دلم می‌خواست، حتی اون صدای خندیدن مردونه‌اش رو توی تک‌به‌تک سلول و حتی گوشت و استخون بدنم ضبط کنم، اخه... مغز ممکنه گاهی اوقات فراموشی بگیره، مگه نه؟
- چرا اون‌طوری نگام می‌کنی؟ حرفی زدم که نباید می‌زدم؟
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم، لبخندی که همین الان تو این لحظه می‌خواستم هیچ موقع و هیچ زمانی از روی لب‌هام کنار نره، درست مثل یک مجسمه که لبخند هرچند زورکی روی صورتش تراشیدن.
- نه فقط، می‌خواستم چشم‌هام رو وادار کنم تا لب باز کنن و حرف بزنن، آخه دربرابر حرف‌هایی که به زبون آوردی بی‌اخیتار زبونم بند اومد.
و باز هم... صدای خندیدنش، صدای خندیدنش تنها موسیقی‌ای بود که می‌خواستم تو هرثانیه ۱۲۰ هزار‌بار گوشش بدم و انقدر که هیچ‌وقت از گوش دادنش خسته نشم. جوابم تنها بوسه‌‌ی پر عشق و محبتی بود که روی پیشنونیم نشونده شد. درست مثل مُهری که محکم روی کاغذ کوبیده شده، اما نه اونقدر محکم و حتی نه اونقدر آروم که نشونش رو روی کاغذ نندازه.
- یکی از اون نوشته‌های قشنگت ‌رو برام می‌خونی ؟
شنیدن حرفش کافی بود تا لب‌هام بیشتر تو دل لبخند رها بشن، دست‌های گرمش رو به ارومی فشردم و آهسته زمزمه کردم.
- چشم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
584
مدال‌ها
2
پشت‌بند حرفم دست‌هایی که حتی یک‌ثانیه هم نمی‌خواستن از گرمای دست‌هاش محروم بمونن رو به آرومی از توی دست‌های بزرگ و مردونه‌ش بیرون کشیدم و از پشت میز بلند شدم تا سمت اتاق قدم بردارم.
هریکی از قدم‌هام رو با احتیاط روی زمین نشوندم، انقدری تاریک نبود که نشه چیزی رو دید اما این لحظه اونقدری قشنگ و دلنشین بود که هیچ دلم نمی‌خواست به جز شمع‌های کوچیک و ریز، نوری و چراغی روشن باشه.
همین‌که به اتاق رسیدم، سمت میز گوشه‌ی دیوار قدم برداشتم و با کشیدن کشوی کوچیکش ورق تاشده‌ای رو بیرون کشیدم و با باز کردن تای کاغذ تلخندی روی لب‌هام نشست، همین دیشب بود که تک‌به‌تک کلمه‌ها رو روی این کاغذ نشونده‌بودم. از همون اولش هم مهران بود که با حوصله پای دست نوشته‌های من می‌نشست و با حوصله می‌خوند و حتی گوششون می‌داد.
یادمه اون روز‌های اول آشنایمون، اولین کسی بود که مخاطب کتابی که حتی چاپش هم نکرده‌بودم شده بود.
از اتاق که همراه با کاغذ بین انگشت‌هام خارج شدم با دیدن مهران که روی کاناپه جوری که منتظرم باشه نشسته‌بود لبخند جاش رو روی لب‌هام پهن کرد. به آرومی کنارش نشستم و نگاهم رو به چشم‌هاش که دادم سرم رو خم کردم و درست روی پاش گذاشتم‌.
- بخونم؟
وقتی کلمه‌ی اره رو از زبونش شنیدم تو همون حالت نگاهم که به شمع روی عسلی افتاد، آروم برش داشتم و به آرومی نزدیک نوشته‌های کاغذ کردم تا بهتر بتونم ببینم، نگاهم رو بین کلمه‌ها چرخوندم و آهسته زمزمه کردم:
- هیچگاه نمی‌توانم صدای دلنواز و پر از مهر و محبتت را مهمان گوش‌هایم کنم‌؛ گویا هیچگاه نمی‌توانم صدایت را بشنوم و هزاران دفعه برای صدای ملایم و آرامش‌دهنده‌‌ای همچون آواز پرندگان و گنجشگ‌ها هنگام طلوع آفتاب لبخبد بر لبانم بنشانم و ناز و نوازشش دهم.
زیبای من، کاش می‌توانستم صدای دلنوازت را بوسه بزنم و آنقدر بوسه بنشانم که دیگر صدایت در آغوش حنجره‌ام، همانند کاغذ خط خورده‌ای مچاله شود!
می‌دانی زیبای من؟
اگر می‌گویند عاشقِ بی‌صدا انسان نیست، بلکه خودِخودِخودِ عشق است، بله و من بر تو می‌گویم راست گفت هرکه را که این سخنِ آمیخته از زیبایی را بر زبان جاری کرده‌است.
من دلباخته‌ی صدایت شده‌ام، بی‌آنکه صدایت بر گوش‌هایم نجوا شود.
من دلباخته‌ی چشمانت شده‌ام، بی‌آنکه اراده کنم و باز نشود. من... دلباخته‌‌ی وجودِ زیبایت شده‌ام بی‌آنکه بدانم عشق چیست، یار چیست و همدلم و همیار چیست.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین