- Aug
- 735
- 6,428
- مدالها
- 5
آریا سریع نگاهش را به صفحهی گوشیش دوخت و در کمال تأسف دلبر قطع کردهبود. پوفی کشید؛ انگار که قسمت نبود دو کلامی با هم حرف بزنند. آن از صبح که با آمدن خاطره سریع خداحافظی کرد و رفت و این هم از الان که تماس را قطع کردهبود. بیحوصله نگاهش را به افشینِ منتظرِ جواب دوخت و گفت:
- طرف صاحبخونهست، اصلاً نذاشت حرف بزنم سوار شد و گفت برو.
افشین خندید و با تأسف سرش را تکان داد. سپس بعد از اندکی سکوت قدمی به برادرش نزدیک شد و با لحنی آرام اما وسوسه انگیز گفت:
- امشب قراره یه مهمونی بزرگ برگذار بشه.
آریا بدون نگاه کردن به او خود را روی مبل انداخت و چشمانش را بست و خسته زمزمه کرد:
- من نمیام.
- چرا؟!
- چون قول دادم بچهی خوب و صالحی بشم.
افشین با لبخندی شیطنتآمیز روی مبل روبهروی او نشست و پرسید:
- حتی اگه بگم میزبان مهمونی یاسره؟
آریا ساعد دستش را که روی چشمانش گذاشتهبود، برداشت و با چشمانی نیمِباز که نشان از خستگی او بود و لبخندی کوچک گفت:
- عوضی!
افشین خندید و به مبل تکیه داد و با هیجانی که در صورت مردانهاش هویدا بود، شروع به سخن گفتن کرد:
- میخوام اونجا اجرا کنم... البته یاسر ازم خواسته. انگار که چند تا خواننده و موزیسین معروف قراره بیان، بهم نگفت کیا هستن ولی گفت اگه امشب بترکونم میتونم یه سکوی پرتاب پیدا کنم. ازت میخوام تو هم بیای و به داداشت کمک کنی.
آریا سر جایش نشست و به جلو خم شد و آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت.
- من اگه برم برای چیز دیگهای میرم داداش بزرگه.
افشین با لودگی مثل او خم شد و با چشمانی گرد گفت:
- ولی تو به مامان قول داده پسربچهی خوب و صالحی بشی.
سپس با نامردی خندید، آریا نیز همانند او خندید و گفت:
- به عنوان تماشاچی میرم.
ابروهای برادرش بالا پرید و با تکان سر به نشانهی «خر خودتی» گفت:
- آها تو راست میگی... ولی اینم بگم برنامهی شما از ۲ شب به بعد شروع میشه.
سپس چشمکی زد و از جا برخاست و همانطور که به سمت در میرفت گفت:
- ساعت هشت میریم.
آریا «باشه»ای گفت و دوباره چشمانش را بست که در یک لحظه جرقهای در ذهنش زده شد. با تردید قبل اینکه برادرش از دیدش خارج شود، با ولومی بلند پرسید:
- میتونم با خودم یکی رو بیارم؟
- آره اصل این مهمونیا اینه که پارتنر داشتهباشی.
لبخند روی لب آریا نشست و گوشیاش را برداشت و مشغول شد.
***
با استرس توصیههای آخرش را کرد و با خداحافظی از دوستش، آتنا، آرام در خانه را گشود و از خانه خارج شد. با هزار و یک دروغ خانوادهاش را راضی به آمدن به خانهی آتنا برای خواب کردهبود و حال با هماهنگی با آتنا، قصد رفتن به سر قرار با آریا را داشت. آریا به او گفتهبود خود را آماده کند، چون قرار است به یک مهمانی مجلل بروند. اول کمی اصرار به نیامدن کرد، ولی آخرش کوتاه آمد و آدرس خانهی آتنا را به آریا داد. پدر آتنا در جوانی از دنیا رفته و مادرش پیر و ناتوان بود. بیست سال بود که نمیتوانست راه برود و بیشتر مواقع با خوردن قرصهای خوابآور در عالم خواب و بیداری بهسر میبرد و این برای اویی که قصد داشت نیمه شب به خانه برگردد، گزینهای مناسب بود. احساس میکرد برای رفتن به مکان مورد نظر چادر مناسب نیست، برای همین چادر سرش نکردهبود؛ اما تیپ خانمانه و پوشیدهای زده و کمی صورتش را آراسته بود.
- طرف صاحبخونهست، اصلاً نذاشت حرف بزنم سوار شد و گفت برو.
افشین خندید و با تأسف سرش را تکان داد. سپس بعد از اندکی سکوت قدمی به برادرش نزدیک شد و با لحنی آرام اما وسوسه انگیز گفت:
- امشب قراره یه مهمونی بزرگ برگذار بشه.
آریا بدون نگاه کردن به او خود را روی مبل انداخت و چشمانش را بست و خسته زمزمه کرد:
- من نمیام.
- چرا؟!
- چون قول دادم بچهی خوب و صالحی بشم.
افشین با لبخندی شیطنتآمیز روی مبل روبهروی او نشست و پرسید:
- حتی اگه بگم میزبان مهمونی یاسره؟
آریا ساعد دستش را که روی چشمانش گذاشتهبود، برداشت و با چشمانی نیمِباز که نشان از خستگی او بود و لبخندی کوچک گفت:
- عوضی!
افشین خندید و به مبل تکیه داد و با هیجانی که در صورت مردانهاش هویدا بود، شروع به سخن گفتن کرد:
- میخوام اونجا اجرا کنم... البته یاسر ازم خواسته. انگار که چند تا خواننده و موزیسین معروف قراره بیان، بهم نگفت کیا هستن ولی گفت اگه امشب بترکونم میتونم یه سکوی پرتاب پیدا کنم. ازت میخوام تو هم بیای و به داداشت کمک کنی.
آریا سر جایش نشست و به جلو خم شد و آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت.
- من اگه برم برای چیز دیگهای میرم داداش بزرگه.
افشین با لودگی مثل او خم شد و با چشمانی گرد گفت:
- ولی تو به مامان قول داده پسربچهی خوب و صالحی بشی.
سپس با نامردی خندید، آریا نیز همانند او خندید و گفت:
- به عنوان تماشاچی میرم.
ابروهای برادرش بالا پرید و با تکان سر به نشانهی «خر خودتی» گفت:
- آها تو راست میگی... ولی اینم بگم برنامهی شما از ۲ شب به بعد شروع میشه.
سپس چشمکی زد و از جا برخاست و همانطور که به سمت در میرفت گفت:
- ساعت هشت میریم.
آریا «باشه»ای گفت و دوباره چشمانش را بست که در یک لحظه جرقهای در ذهنش زده شد. با تردید قبل اینکه برادرش از دیدش خارج شود، با ولومی بلند پرسید:
- میتونم با خودم یکی رو بیارم؟
- آره اصل این مهمونیا اینه که پارتنر داشتهباشی.
لبخند روی لب آریا نشست و گوشیاش را برداشت و مشغول شد.
***
با استرس توصیههای آخرش را کرد و با خداحافظی از دوستش، آتنا، آرام در خانه را گشود و از خانه خارج شد. با هزار و یک دروغ خانوادهاش را راضی به آمدن به خانهی آتنا برای خواب کردهبود و حال با هماهنگی با آتنا، قصد رفتن به سر قرار با آریا را داشت. آریا به او گفتهبود خود را آماده کند، چون قرار است به یک مهمانی مجلل بروند. اول کمی اصرار به نیامدن کرد، ولی آخرش کوتاه آمد و آدرس خانهی آتنا را به آریا داد. پدر آتنا در جوانی از دنیا رفته و مادرش پیر و ناتوان بود. بیست سال بود که نمیتوانست راه برود و بیشتر مواقع با خوردن قرصهای خوابآور در عالم خواب و بیداری بهسر میبرد و این برای اویی که قصد داشت نیمه شب به خانه برگردد، گزینهای مناسب بود. احساس میکرد برای رفتن به مکان مورد نظر چادر مناسب نیست، برای همین چادر سرش نکردهبود؛ اما تیپ خانمانه و پوشیدهای زده و کمی صورتش را آراسته بود.