جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [برج میزان] اثر «DOLLSIN کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط DOLLSIN با نام [برج میزان] اثر «DOLLSIN کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 133 بازدید, 7 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [برج میزان] اثر «DOLLSIN کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع DOLLSIN
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط DOLLSIN
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
102
1,338
مدال‌ها
2
نام اثر: برج میزان (Libra)
ژانر: معمایی، تراژدی
نام نویسنده: دُرسا.سین
اتاق نظارت ²
خلاصه:
او از حق خود برای مجازات دیگری گذشت. شکافی در منطق جهان ایجاد کرد و از میان آن شکاف، باریکه‌ای از نور بر گذشته تابید. وقتی نبوغ و توانایی یک کودک به حضور مرد همسایه گره می‌خورد، چرخ عدالتی که سال‌ها ساکن مانده‌بود، به حرکت درمی‌آید. حالا هر‌کسی که در تاریکی گذشته بوده، باید سهم خود را با بهایی گزاف از این نور و معجزه بردارد… .

برج میزان (به انگلیسی: Libra) هفتمین برج از دایره‌البروج و نام قدیمی «مهر ماه» در ایران که تا پیش از سال ۱۳۰۴ خورشیدی در تقویم‌های رسمی و دولتی به کار گرفته می‌شد. این برج با ترازو شناخته می‌شود و در طالع‌بینی نماد تعادل و عدالت است.
 
آخرین ویرایش:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,566
13,705
مدال‌ها
7
1000181915.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
«
قوانین تایپ رمان»
و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»
دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»
چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»
پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»
می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»
و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
102
1,338
مدال‌ها
2
مقدمه:
خالقِ رنجی جدید برای دیگری بودن، تو را از رنج‌ خودت رها نمی‌کند. بخشش، شجاعتِ ایستادن مقابل تقدیری‌ست که بر تکرار درد اصرار دارد. حتی آنکه کائنات در مشت اوست و ترازوی زرین عدالت را در اختیار دارد، بارها کفه‌ی بخشش را سنگین‌تر می‌کند. اما تو چنان به ترازوی سنگی عدالت چنگ میزنی که انگار فراموش کرده‌ای، دست‌هایت برای حمل این وزن و سرمای فرساینده، بیش از اندازه کوچک‌اند. شاید زمانش فرا رسیده که آن را بر زمین بگذاری؛ پیش از آنکه وزنش، روحی را که می‌خواهد سبک و رها باشد از پا درآورد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
102
1,338
مدال‌ها
2
مادرم می‌گوید تا چهار‌سالگی، جهان برای من یک سینمای صامت بود. من فقط تماشا می‌کردم، بدون اینکه کلمه‌ای برای توصیف دنیای کودکانه‌ام و رنگ‌هایش داشته باشم. پاهایم نیز مشکل داشتند. روی زمین کشیده می‌شدند، انگار که وزنشان بیشتر از توانم برای قدم برداشتن بود. پزشک‌ها می‌گفتند مشکل مادرزادی ندارم و مغزم سالم است، اما انگار یک نفر دکمه‌ی «روشن» وجودم را فشار نداده‌بود. خانواده‌مان در بهت و غم فرو رفته‌بودند. چرا که من پس از سال‌های طولانی و تلاش‌های فراوان متولد شده‌بودم. همه می‌دانستند که پدر و مادرم دیگر نمی‌توانستند پس از من بچه‌دار شوند. مادر‌بزرگم نذر کرده‌بود و برای حاجت‌روا شدن و شفا یافتنم، مدام مرا با خودش می‌برد به مشهد و هر امام‌زاده‌ای که بر سر راهش می‌دید. من چیز زیادی از آن روز‌ها به خاطر ندارم، اما میله‌های نقره‌ای و طلایی درخشان ضریح‌ها هنوز در میان خاطرات مبهم و رنگی کودکی‌ام تلألو می‌خورند. درست در برهه‌ای که پدرم در جست‌و‌جوی یک مدرسه‌ی کودکان استثنایی معقول و خوب بود، مادربزرگم نیز بالأخره از حرم‌گردانی من ناامید و خسته شده بود. نهایتاً هم به جای آن‌ حرم‌های پر زرق‌و‌برق، در یک روز پاییزی و بر روی سنگ‌فرش خاکی و برگ پوشانِ یک پارک، شفایم را یافته‌بودم. در حال تماشای رژه‌ی مورچه‌ها بر خطی صاف بو‌ده‌ام و مادرم پای تلفن بوده‌است. با بی‌حواسی از من دور شده و تنها هنگامی به خودش آمده که گم شده‌بودم. برسرزنان هیاهو راه انداخته‌بود و رهگذران پارک برای یافتنم بسیج شده‌‌اند. مشخصاتشان هم دختر بچه‌ی نیمه افلیجی بوده که نمی‌توانسته حرف بزند. اما آن «مرد» دختربچه‌ای را تحویل مادرم داده که تاتی‌تاتی‌کنان، با هیجان زیادی بر روی پاهایش می‌دویده و می‌توانسته کلمات را درست مثل رژه‌ی مورچه‌ها ردیف کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
102
1,338
مدال‌ها
2
پس از شفا یافتن از نیمه‌افلیج بودن، این‌بار پزشک‌ها دومین انگ را نیز بر پیشانی‌ام زده‌بودند. هفت‌سالگی‌ام را واضح‌‌تر به خاطر دارم. تا آن زمان من یک کودکِ «بیش‌فعال» بودم. معلم‌‌های پیش‌دبستانی و کلاس اولم از دستم عاصی بودند. درس را فرا نمی‌گرفتم. تمام حروف‌ و اعداد، از نظرم درست مثل رژه‌ی مورچه‌ها عجیب و نامفهوم بودند. ترجیح می‌دادم در حالی‌که به صورت وارونه و با پاهایم از درخت‌ آویزان بودم، به تماشای رژه‌‌شان بر تنه‌‌ی درخت بپردازم، تا این که مجبور باشم آن‌ها را بر روی کاغذ سفید دفترم مشاهده کنم. حتی وقتی پدرم در خانه سعی می‌کرد تمرینم بدهد، هیچ رغبتی به نشستن بر روی آن صندلی پشت میز ناهارخوری نشان نمی‌دادم. اما هنگامی که نوک جوراب‌شلواری سفیدم زمین را لمس می‌کرد و مادرم آن فریادِ از تهِ دل را می‌زد، با بغضی فرو‌خورده سر در یقه‌ فرو می‌بردم و برای بار هزارم به پدرم جوابِ غلطِ جمع‌و‌منها را می‌دادم:
- دو به علاوه‌ی سه، میشه هفت... .
پدرم قاه‌قاه می‌خندید و مادرم گیس‌هایش را می‌کشید و باز هم فریاد می‌زد:
- میشه پنج! چند‌بار با اون سیب‌ها تمرین کردیم؟
بیشتر بغض کردم و با نفرت به جعبه‌ی سیب‌های کنار در نگاه کردم. مادربزرگ صبح امروز آن‌ها را از باغ فرستاده بود و مادر مجبورم می‌کرد تا ریاضی را با آن‌ها تمرین کنم.
- اما من سیب دوست ندارم. نمیشه با بستنی تمرین کنیم؟
وقتی چشم‌های برآمده و سرسخت مادرم را دیدم، مثل همیشه به دلِ نازک پدرم پناه بردم و آستین‌های پیراهنش را با اصرار کشیدم.
- تو رو خدا بابایی… بریم بستنی بخوریم.
مادر با پیش‌بند آشپزی و دوباره از پشت کانتر آشپزخانه شلوغش کرده‌بود:
- تا جواب درست ندی، بستنی نداریم! همه‌ش تو فکر شکم و شیطنتی!
پدرم اما از پیش از جا برخاسته‌بود و جواب دست‌های باز و منتظر مرا داده‌بود.
- این چه حرفیه آخه به بچه می‌زنی فهیمه؟ بیا تیامِ بابا، بریم بستنی بخریم.
از این پیروزی نخودی خندیده‌بودم و از پشت سرِ پدر برای مادرم شکلک درآورده‌بودم. دست به کمر شده‌بود و سعی کرده‌بود همچنان اخم داشته‌باشد. اما نتوانسته‌بود کش آمدنِ لب‌هایش را کنترل کند و زیر لب «آتیش پاره»ای نثارم کرده‌بود. هرچه که بود، به اندازه‌ی «بیش‌فعال» توهین‌‌آمیز نبود. هربار که مادربزرگ در حضور خودم این عنوان را تکرار می‌کرد و مادرم را شماتت می‌کرد که چرا به دکتر و درمان فکر نمی‌کند، حس می‌کردم موجودی فضایی هستم و به این سیاره تعلق ندارم، اما آتش پاره باعث می‌شد حس کنم، گلوله‌ی آتشی هستم که باید برای سرد شدن بدود… .
تا سوپرمارکت یک‌نفس دویدم و برای پدرم آنقدر عادی بود که هیچ نمی‌گفت و آرام از پشت سرم می‌آمد. عاشق این بودم که حین دویدن، شنل صورتی مورد علاقه‌ام در هوا تاب بخورد، اما باید مراقب می‌بودم که نیفتم. اگر باز هم زانو‌های جوراب‌شلواریم را سوراخ می‌کردم، مادرم مجبورم می‌کرد دوباره سیب‌ها را بشمارم و من از این کار متنفر بودم. وقتی به در سوپرمارکت رسیدم، لحظه‌ای پشت سرم را نگاه کردم تا مطمئن شوم پدرم دارد از دور به من می‌رسد. همین حواس‌پرتی باعث شد محکم با پاهای دراز مردی تصادف کنم. بینی دردناکم را مالیدم و سرم را بالا گرفتم تا صاحب آن‌پاهای دراز را ببینم که حالا با نگرانی کنارم زانو زده‌بود.
عجیب بود… به یاد نداشتم که پیش از این او را دیده باشم، اما تنها از دیدن چهره‌اش می‌دانستم که نامش «مهراد» است. انگار نامش را با آن خودکار‌های نامرئی‌ام بر روی پیشانی‌اش نوشته‌بودند و فقط چشم‌های من برای خواندش به آن نور بنفش مجهز بود. پشت سر هم پلک می‌زدم. بهتم را که دید، لبخندی زد.
- ببخشید کوچولو. ندیدمت.
- تو من رو می‌شناسی؟
حالا نوبت او بود که در جواب سؤال ‌بی‌مقدمه‌ی من، چشم‌هایش گرد بشوند.
- نه، باید بشناسم؟!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
102
1,338
مدال‌ها
2
جوابش را ندادم. از این که متقابلاً اسم مرا نمی‌دانست، گیج و دلخور شده‌بودم. با بی‌اعتنایی رویم را از او گرفتم و به سمت یخچال بستنی رفتم. خیال کرده‌بودم که اگر به صورت صاحب سوپرمارکت زل بزنم، نام او را هم خواهم فهمید، اما نتوانسته‌بودم. پس با لب‌هایی آویزان بستنی‌های توت‌فرنگی و وانیلی را روی صندوق پرتاب کردم. صاحب سوپرمارکت در پاسخ کج‌خلقیِ من، لپم را کشید.
- تیام‌کوچولو چطوره؟
اخم‌آلود و شاکی نگاهش کردم. چطور بود که او نامم را می‌دانست، اما مهراد نه؟ نکند صورت من هم نامم را برای صاحب سوپرمارکت بازتاب می‌داد؟ مهراد هم روبه‌روی صندوق ایستاده‌بود و در حالی‌که خرید‌های خودش را روبه‌روی صاحب سوپرمارکت می‌چید، با کنجکاوی از او پرسید:
- می‌شناسیش؟ بچه‌ی کیه؟
- دخترِ رضاست دیگه.
دست مهراد برای لحظه‌ای روی شیشه‌ی مربای توت‌فرنگی خشک شد. از یادآوری پدرم، چشم‌هایم درشت شدند و با صدای تق‌تقِ کفش‌های عروسکی‌ام به سمت خروجی سوپرمارکت دویدم.
- بابایی؟ کجا موندی پس؟
پدر چند قدم دور‌تر از سوپرمارکت بود و گرم صحبت با همسایه یا آشنایی که بر سر راهش دیده‌بود. برایم دست تکان داد و با لبخند گفت:
- تیام، بابا‌جان هر چی می‌خوای بردار، میام حساب می‌کنم.
لبخند شیرین و صداداری زدم. از همان‌‌هایی که عاشقشان بود و چشم‌های بادامی‌ام را تبدیل به دو خط کامل می‌کردند. این‌بار با مهرادی که داشت با کیسه‌های خریدش از سوپرمارکت خارج می‌شد، تصادف نکردم. بازویم را به آرامی از پشت گرفت تا تعادلم را حفظ کند و مانع برخورد حواس‌پرتانه‌ام بشود. با چشم‌های باز و گرد نگاهش کردم. او حتی از پدرم هم بلند‌تر بود و باید برای دیدنش سرم را بالاتر می‌بردم. نگاهی به بیرون سوپرمارکت انداخت و وقتی مشغول‌بودنِ پدرم را دید، کنارم زانو زد و با لبخندی که به چشم‌های خسته‌اش نمی‌رسید، گفت:
- چه‌قدر بزرگ شدی… پس اسمت تیامه.
لب‌ برچیدم و با غیظی کودکانه نگاهش کردم.
- چرا تو اسمم رو از قبل نمی‌دونستی؟
لبخندش تنها کمی به چشم‌هایش رسید.
- باید می‌دونستم؟
انگشت اشاره‌ی کوچکم را بالا آوردم و روی پیشانی‌‌ بلندش گذاشتم. نزدیکِ شقیقه و همان جایی که چند تار موی سفید میان انبوه مو‌های مشکی‌اش روییده‌بودند. بسیار جوان‌تر از پدرم بود، اما موهایش درست مثل نگاه درون چشم‌هایش پیر و خسته بودند.
- توی صورتت بود… .
می‌توانستم چهره‌ی خودم را در عمق مشکی‌های گرد و متعجبش ببینم.
- چی؟
بی‌آن‌ که انگشتم را از پیشانی‌اش جدا کنم، گفتم:
- اسمت، مهراد.
نفسش، بسیار کوتاه و منقطع از راه دهانش خارج شد. پیش از آن که فرصتی برای هضم ادعایم داشته باشد، پدرم رسیده‌بود و با تشویش نامم را صدا زده‌بود:
- تیام؟
مهراد که تا چند لحظه پیش ساکت و بدون حرکت مانده‌بود، ناگهان انگار که از اتصال انگشتم با پیشانی‌اش دچار برق‌گرفتگی شده باشد، سرش را دزدید. پدرم دستم را گرفت و مرا کمی به پشت پاهایش هدایت کرد. مهراد همچنان نیمه‌نشسته بود که از دیدن این حرکت پدرم، لبخند تلخی زد. دست بر زانویش گذاشت و بلند شد.
هیچ یک چیزی نگفتند و برای لحظاتی فقط به یکدیگر نگاه کرده‌بودند. حوصله‌ام از این سکوت عجیب سر رفت و با بی‌قراری دست پدرم را به سمت سوپرمارکت کشیدم.
- بابایی، زود باش دیگه. بستنی‌‌هام آب شدن… .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
102
1,338
مدال‌ها
2
برخلاف همیشه محکم سرجایش نایستاده‌بود و با همان کشش ضعیف دست من به سمت سوپرمارکت سوق خورد. با هیجان به سوی صندوق دویدم و پدرم، با حواس‌پرتی و سکوتی نادر کارتش را به صاحب سوپرمارکت داد. پلک‌زنان و کنجکاو به مسیر نگاهش چشم دوختم. از پشت دیوار‌های شیشه‌ای مغازه به مهراد نگاه می‌کرد که داشت با کیسه‌های خریدش دور می‌شد. برای لحظه‌ای به این نتیجه رسیدم که شاید او هم نام مهراد را در پیشانی‌اش دیده، اما کیسه‌ی بستنی‌هایی که به دستم داده شد حواسم را پرت کرد. با ولع روکش بستنی توت فرنگی را کشیدم و غرق مزه و خنکی‌اش شدم. لوکه زنان و بستنی چِشان در مسیر خانه بودیم که ناگهان پدرم صدایم زد و در پیاده‌رو متوقف شدم. کنارم زانو زد تا هم‌قدّم شود.
- بابا جان، نگفتی اون آقاهه داشت چی بهت می‌گفت؟
زبانم را روی لب‌های آغشته به بستنی‌ام چرخاندم. دست‌ چپم هم کمی چسبناک شده‌بود. نوک انگشتانم را با دهانم تمیز کردم و با همان حواس‌پرتی جوابش را دادم:
- کی؟ مهراد؟
واکنشش دقیقاً مثل خود مهراد بود، مثل وقتی که گفتم نامش را در صورتش دیده‌ام. بالا و پایین شدن سیبک گلویش را دیدم.
- اسمش رو بهت گفت؟
سرم را به نفی تکان دادم و حواسم را دوباره به دست‌ کثیفم دادم.
- نه. خودم می‌دونستم.
- از کجا؟
شانه بالا انداختم. تاب نیاورد و جفت شانه‌هایم را گرفت تا بتواند توجهم را تمام و کمال جلب کند.
- من رو ببین تیام. مهراد چی بهت گفت؟
با ابرو‌های بالا رفته نگاهش کردم.
- هیچی.
سرش را پایین انداخت و آه و نفسی عمیق کشید. می‌توانستم دانه‌های درشت عرق را روی پیشانی‌اش ببینم. به خوبی می‌دانست که نمی‌تواند چیزی را به زور از ذهن و دهان کودک بیش‌فعالش بیرون بکشد. البته که مهراد واقعاً فرصت نکرده‌بود چیزی بگوید. تا خانه در سکوت حرکت کردیم. پدر بی‌حوصله و سر‌به‌زیر بود، حتی وقتی یکی از بستنی‌ها را به مادرم تعارف کرد. مادر متوجه شد، با نگرانی نم دست‌هایش را با پیش‌بند گرفت و در آستانه‌ی ورودی آشپزخانه ایستاد.
- چی شده رضا؟
روبه‌روی میز تمرین ریاضی ایستادم و نگاهم بر روی اعداد کش آمدند. صدای پدرم را شنیدم، اما صدای چرخ‌دنده‌های درون ذهنم قوی‌تر از آن بودند.
- بعداً حرف می‌زنیم فهیمه.
دست تمیزم را ناخودآگاه بالا بردم و مداد را از روی میز برداشتم. طی چند حرکتِ سریع، پاسخ جمع‌و‌منها‌ها را زیر هم ردیف کردم. جمع‌و‌منها‌هایی که دیگر از نظرم شبیه به رژه‌ی مورچه‌ها نبودند… .
 
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
102
1,338
مدال‌ها
2
بعد ناگهان متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده‌است! نگاهی به مداد در دست راستم و سپس به چوبِ بستنی در دست چپم انداختم. پدرم بالای سرم ایستاد و دستش را روی سرم گذاشت. با صدایی که از ته چاه در می‌آمد، اما هنوز شوق آموزش به من را داشت، گفت:
- خب. حالا که از بستنی سیر شدی، برگردیم سر درس… .
اما نگاهش روی برگه‌ی کاغذ خشک شد. با مکث کوتاهی آن را از روی میز برداشت و نگاه متحیرش با نگاه کنجکاو مادرم تلاقی کرد.
- همه رو جواب داده!
مادرم توجه زیادی نکرد و باناامیدی روکش بستنی را باز کرد.
- لابد باز هم همه‌شون اشتباهن.
- فهیمه! همه‌ش درسته!
بستنی را روی میز ناهارخوری رها کرد و برگه را با شوق از دست پدرم قاپ زد. چشم‌هایش برای لحظاتی روی اعداد و ارقام دو‌دو زدند و سپس نگاه چراغانی و ناباورش را به من دوخت.
- تیام! مامانی، خب از اول می‌گفتی فقط دلت بستنی می‌خواسته.
انگار تمام وزن چند‌لحظه قبل را از شانه‌های پدرم برداشته‌بودند که با سرخوشی مرا از زمین بلند کرد و به دور خودش در هوا تاب داد. صدای قهقهه‌هایمان در هم آمیخت.
- دیدی فهیمه؟ بچه فقط تشویق می‌خواسته، نه تنبیه.
می‌خندیدم اما از هر دویشان گیج‌تر بودم. چطور یک بستنی توانسته‌بود به اعداد و ارقام معنا ببخشد؟ پدرم چند ردیف دیگر سؤال جمع‌و‌منها طراحی کرده‌بود و همه را درست پاسخ داده‌بودم. آنقدر خرافه‌ی بستنی را باور کرده‌بودم که روز بعد و در راه مدرسه، دوباره پدرم را مجبور کرده‌بودم تا برایم بخرد. خندیده‌بود و با وجود نصیحتش درباره‌ی این که «بستنی نمی‌تواند ذهن کسی را باز کند»، دلش نیامده‌بود درخواستم را برآورده نکند. من ناگهان از دخترکِ شلوغ و کودنِ کلاس، به شاگرد اول و باهوش آن بدل شده‌بودم. آن‌قدر سر ذوق و شوق آمده‌بودم که کتاب‌هایم را به تنهایی و پیش از تدریس معلم به اتمام رسانده‌بودم. حالا سر کلاس حوصله‌ام سر می‌رفت و خمیازه می‌کشیدم یا گاهاً چرت می‌زدم، اما معلم‌ها دیگر دعوایم نمی‌کردند. مادرم که تا روز‌های قبل از آمدن به مدرسه سر باز می‌زد و خجل بود، حالا سر از پای نمی‌شناخت و هر روز خودش به دنبالم می‌آمد تا تعریف‌ و تحسین‌ها را بشنود. بی‌نهایت قدردانِ بستنی بودم و حالا گاهی مادرم تشر می‌زد که دارم تپل می‌شوم و باید از مصرف آن حجم از قند دست بردارم.
متاسفانه نبوغ‌‌ِ مشروطم به بستنی، فقط تا رسیدن به کلاس سوم دوام داشت. پس از آن، ناگهان دوباره همان تیام بی‌تمرکز و فراری از درس شده بودم. بستنی خوردن دیگر جادو نمی‌کرد، فقط طعم گس مسمومیت را به یادم می‌آورد که یک‌بار تمام سقف اتاقم را دور سرم چرخاند و مرا از هر چه شیرینی بود، دل‌زده کرد. مثل گذشته از درختان بالا می‌رفتم تا مورچه‌ها را ببینم. حالا دیگر جوراب شلواری هم نمی‌پوشیدم که ترس از سوراخ شدن زانو‌هایش داشته باشم، پوست پاهایم بی‌واسطه زبری تنه‌ی درختان را لمس می‌کرد. بار‌ها زمین می‌خوردم و سرتاپایم همیشه زخم و زیلی بود. یک بار وقتی رژه‌ی مورچه‌ها را در شکاف پیاده‌رو تعقیب می‌کردم، به بن‌بستی رسیدم که با محله‌ی ما فقط یک کوچه فاصله داشت؛ اما انگار در سیاره‌ی دیگری بود. مسخ شده برای لحظاتی سرجایم ایستاده بودم. انگار پاهایم قفل کرده بودند، درست مثل روز‌های پیش از چهارسالگی‌ام که مادر تعریف می‌کرد. گویی این من نبودم که به آن خانه نزدیک می‌شدم، بلکه خانه بود که داشت نزدیکم می‌شد. حس می‌کردم دستی بزرگ و نامرئی، از میان در نیمه‌بازِ آن حیاط بیرون آمده و دور تنم حلقه زده‌بود. به جز این، بوی خوشایند بوته‌‌های توت‌فرنگی باعث شد در یک پلک بر هم زدن خودم را درست رو‌به‌روی آن‌ها بیابم و دستم را برای چیدنشان بالا ببرم. کارم را ابداً اشتباه و یا دزدی نمی‌دانستم. تمام حواسم معطوف آن گردی‌های قرمز و بزرگ بود که بویشان هوش از سرم پرانده‌بود.
 
بالا پایین