جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [برج میزان] اثر «DOLLSIN کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط DOLLSIN با نام [برج میزان] اثر «DOLLSIN کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 75 بازدید, 5 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [برج میزان] اثر «DOLLSIN کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع DOLLSIN
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط DOLLSIN
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
100
1,334
مدال‌ها
2
نام اثر: برج میزان (Libra)
ژانر: معمایی، تراژدی
نام نویسنده: دُرسا.سین
اتاق نظارت ²
خلاصه:
او از حق خود برای مجازات دیگری گذشت. شکافی در منطق جهان ایجاد کرد و از میان آن شکاف، باریکه‌ای از نور بر گذشته تابید. وقتی نبوغ و توانایی یک کودک به حضور مرد همسایه گره می‌خورد، چرخ عدالتی که سال‌ها ساکن مانده‌بود، به حرکت درمی‌آید. حالا هر‌کسی که در تاریکی گذشته بوده، باید سهم خود را با بهایی گزاف از این نور و معجزه بردارد… .

برج میزان (به انگلیسی: Libra) هفتمین برج از دایره‌البروج و نام قدیمی «مهر ماه» در ایران که تا پیش از سال ۱۳۰۴ خورشیدی در تقویم‌های رسمی و دولتی به کار گرفته می‌شد. این برج با ترازو شناخته می‌شود و در طالع‌بینی نماد تعادل و عدالت است.
 
آخرین ویرایش:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,543
13,651
مدال‌ها
7
1000181915.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
«
قوانین تایپ رمان»
و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»
دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»
چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»
پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»
می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»
و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
100
1,334
مدال‌ها
2
مقدمه:
خالقِ رنجی جدید برای دیگری بودن، تو را از رنج‌ خودت رها نمی‌کند. بخشش، شجاعتِ ایستادن مقابل تقدیری‌ست که بر تکرار درد اصرار دارد. حتی آنکه کائنات در مشت اوست و ترازوی زرین عدالت را در اختیار دارد، بارها کفه‌ی بخشش را سنگین‌تر می‌کند. اما تو چنان به ترازوی سنگی عدالت چنگ میزنی که انگار فراموش کرده‌ای، دست‌هایت برای حمل این وزن و سرمای فرساینده، بیش از اندازه کوچک‌اند. شاید زمانش فرا رسیده که آن را بر زمین بگذاری؛ پیش از آنکه وزنش، روحی را که می‌خواهد سبک و رها باشد از پا درآورد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
100
1,334
مدال‌ها
2
مادرم می‌گوید تا چهار‌سالگی، جهان برای من یک سینمای صامت بود. من فقط تماشا می‌کردم، بدون اینکه کلمه‌ای برای توصیف دنیای کودکانه‌ام و رنگ‌هایش داشته باشم. پاهایم نیز مشکل داشتند. روی زمین کشیده می‌شدند، انگار که وزنشان بیشتر از توانم برای قدم برداشتن بود. پزشک‌ها می‌گفتند مشکل مادرزادی ندارم و مغزم سالم است، اما انگار یک نفر دکمه‌ی «روشن» وجودم را فشار نداده‌بود. خانواده‌مان در بهت و غم فرو رفته‌بودند. چرا که من پس از سال‌های طولانی و تلاش‌های فراوان متولد شده‌بودم. همه می‌دانستند که پدر و مادرم دیگر نمی‌توانستند پس از من بچه‌دار شوند. مادر‌بزرگم نذر کرده‌بود و برای حاجت‌روا شدن و شفا یافتنم، مدام مرا با خودش می‌برد به مشهد و هر امام‌زاده‌ای که بر سر راهش می‌دید. من چیز زیادی از آن روز‌ها به خاطر ندارم، اما میله‌های نقره‌ای و طلایی درخشان ضریح‌ها هنوز در میان خاطرات مبهم و رنگی کودکی‌ام تلألو می‌خورند. درست در برهه‌ای که پدرم در جست‌و‌جوی یک مدرسه‌ی کودکان استثنایی معقول و خوب بود، مادربزرگم نیز بالأخره از حرم‌گردانی من ناامید و خسته شده بود. نهایتاً هم به جای آن‌ حرم‌های پر زرق‌و‌برق، در یک روز پاییزی و بر روی سنگ‌فرش خاکی و برگ پوشانِ یک پارک، شفایم را یافته‌بودم. در حال تماشای رژه‌ی مورچه‌ها بر خطی صاف بو‌ده‌ام و مادرم پای تلفن بوده‌است. با بی‌حواسی از من دور شده و تنها هنگامی به خودش آمده که گم شده‌بودم. برسرزنان هیاهو راه انداخته‌بود و رهگذران پارک برای یافتنم بسیج شده‌‌اند. مشخصاتشان هم دختر بچه‌ی نیمه افلیجی بوده که نمی‌توانسته حرف بزند. اما آن «مرد» دختربچه‌ای را تحویل مادرم داده که تاتی‌تاتی‌کنان، با هیجان زیادی بر روی پاهایش می‌دویده و می‌توانسته کلمات را درست مثل رژه‌ی مورچه‌ها ردیف کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
100
1,334
مدال‌ها
2
پس از شفا یافتن از نیمه افلیج بودن، این‌بار پزشک‌ها دومین انگ را نیز بر پیشانی‌ام زده بودند. هفت سالگی‌ام را واضح‌‌تر به خاطر دارم. تا آن زمان من یک کودکِ «بیش‌فعال» بودم. معلم‌‌های پیش دبستانی و کلاس اولم از دستم عاصی بودند. درس را فرا نمی‌گرفتم. تمام حروف‌ و اعداد، از نظرم درست مثل رژهٔ‌ مورچه‌ها عجیب و نامفهوم بودند. ترجیح می‌دادم در حالی که به صورت وارونه و با پاهایم از درخت‌ آویزان بودم، به تماشای رژه‌‌شان بر تنه‌‌ی درخت بپردازم، تا این که مجبور باشم آن‌ها را بر روی کاغذ سفید دفترم مشاهده کنم. حتی وقتی پدرم در خانه سعی می‌کرد تمرینم بدهد، هیچ رغبتی به نشستن بر روی آن صندلی پشت میز ناهارخوری نشان نمی‌دادم. اما هنگامی که نوک جوراب شلواری سفیدم زمین را لمس می‌کرد و مادرم آن فریادِ از تهِ دل را می‌زد، با بغضی فرو خورده سر در یقه‌ فرو می‌بردم و برای بار هزارم به پدرم جوابِ غلطِ جمع و منها را می‌دادم:
- دو به علاوه‌ی سه، میشه هفت... .
پدرم قاه‌قاه می‌خندید و مادرم گیس‌هایش را می‌کشید و باز هم فریاد می‌زد:
- میشه پنج! چند بار با اون سیب‌ها تمرین کردیم؟
بیشتر بغض کردم و با نفرت به جعبهٔ سیب‌های کنار در نگاه کردم. مادربزرگ صبح امروز آن‌ها را از باغ فرستاده بود و مادر مجبورم می‌کرد تا ریاضی را با آن‌ها تمرین کنم.
- اما من سیب دوست ندارم. نمیشه با بستنی تمرین کنیم؟
وقتی چشم‌های برآمده و سرسخت مادرم را دیدم، مثل همیشه به دلِ نازک پدرم پناه بردم و آستین‌های پیراهنش را با اصرار کشیدم.
- تو رو خدا بابایی… . بریم بستنی بخوریم.
مادر با پیشبند آشپزی و دوباره از پشت کانتر آشپزخانه شلوغش کرده بود.
- تا جواب درست ندی، بستنی نداریم! همه‌ش تو فکر شکم و شیطنتی!
پدرم اما از پیش از جا برخاسته بود و جواب دست‌های باز و منتظر مرا داده بود.
- این چه حرفیه به بچه می‌زنی آخه فهیمه؟ بیا تیامِ بابا. بریم بستنی بخریم.
از این پیروزی نخودی خندیده بودم و از پشت سرِ پدر برای مادرم شکلک درآورده بودم. دست به کمر شده بود و سعی کرده بود همچنان اخم داشته باشد. اما نتوانسته بود کش آمدنِ لب‌هایش را کنترل کند و زیر لب «آتیش پاره»ای نثارم کرده بود. هر چه که بود، به اندازه‌ی «بیش‌فعال» توهین‌‌آمیز نبود. هربار که مادربزرگ در حضور خودم این عنوان را تکرار می‌کرد و مادرم را شماتت می‌کرد که چرا به دکتر و درمان فکر نمی‌کند، حس می‌کردم موجودی فضایی هستم و به این سیاره تعلق ندارم. اما آتش پاره باعث می‌شد حس کنم گلوله‌ی آتشی هستم که باید برای سرد شدن بدود… .
تا سوپرمارکت یک‌نفس دویدم و برای پدرم آن‌قدر عادی بود که هیچ نمی‌گفت و آرام از پشت سرم می‌آمد. عاشق این بودم که حین دویدن، شنل صورتی مورد علاقه‌ام در هوا تاب بخورد. اما باید مراقب می‌بودم که نیفتم. اگر باز هم زانو‌های جوراب شلواریم را سوراخ می‌کردم، مادرم مجبورم می‌کرد دوباره سیب‌ها را بشمارم و من از این کار متنفر بودم. وقتی به در سوپرمارکت رسیدم، لحظه‌ای پشت سرم را نگاه کردم تا مطمئن شوم پدرم دارد از دور به من می‌رسد. همین حواس‌پرتی باعث شد محکم با پاهای دراز مردی تصادف کنم. بینی دردناکم را مالیدم و سرم را بالا گرفتم تا صاحب آن‌پاهای دراز را ببینم که حالا با نگرانی کنارم زانو زده بود.
عجیب بود… . به یاد نداشتم که پیش از این او را دیده باشم، اما تنها از دیدن چهره‌اش می‌دانستم که نامش «مهراد» است. انگار نامش را با آن خودکار‌های نامرئی‌ام بر روی پیشانی‌اش نوشته بودند و فقط چشم‌های من برای خواندش به آن نور بنفش مجهز بود. پشت سر هم پلک می‌زدم. بهتم را که دید، لبخندی زد.
- ببخشید کوچولو. ندیدمت.
- تو منو می‌شناسی؟
حالا نوبت او بود که در جواب سوال ‌بی‌مقدمه‌ی من، چشم‌هایش گرد بشوند.
- نه. باید بشناسم؟
 
موضوع نویسنده

DOLLSIN

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
100
1,334
مدال‌ها
2
جوابش را ندادم. از این که متقابلاً اسم مرا نمی‌دانست، گیج و دلخور شده بودم. با بی‌اعتنایی رویم را از او گرفتم و به سمت یخچال بستنی رفتم. خیال کرده بودم که اگر به صورت صاحب سوپرمارکت زل بزنم، نام او را هم خواهم فهمید؛ اما نتوانسته بودم. پس با لب‌هایی آویزان بستنی‌های توت‌فرنگی و وانیلی را روی صندوق پرتاب کردم. صاحب سوپرمارکت در پاسخ کج‌خلقیِ من، لپم را کشید.
- تیام کوچولو چطوره؟
اخمالود و شاکی نگاهش کردم. چطور بود که او نامم را می‌دانست، اما مهراد نه؟ نکند صورت من هم نامم را برای صاحب سوپرمارکت بازتاب می‌داد؟ مهراد هم روبروی صندوق ایستاده بود و در حالی‌که خرید‌های خودش را روبروی صاحب سوپرمارکت می‌چید، با کنجکاوی از او پرسید:
- می‌شناسیش؟ بچهٔ کیه؟
- دخترِ رضاست دیگه.
دست مهراد برای لحظه‌ای روی شیشه مربای توت‌فرنگی خشک شد. از یادآوری پدرم، چشم‌هایم درشت شدند و با صدای تق‌تقِ کفش‌های عروسکی‌ام به سمت خروجی سوپرمارکت دویدم.
- بابایی؟ کجا موندی پس؟
پدر چند قدم دور‌تر از سوپرمارکت بود و گرم صحبت با همسایه یا آشنایی که بر سر راهش دیده بود. برایم دست تکان داد و با لبخند گفت:
- تیام، بابا جان هر چی می‌خوای بردار. میام حساب می‌کنم.
لبخند شیرین و صداداری زدم. از همان‌ هایی که عاشقشان بود و چشم‌های بادامی‌ام را تبدیل به دو خط کامل می‌کردند. این بار با مهرادی که داشت با کیسه‌های خریدش از سوپرمارکت خارج می‌شد تصادف نکردم. بازویم را به آرامی از پشت گرفت تا تعادلم را حفظ کند و مانع برخورد حواس‌پرتانه‌ام بشود. با چشم‌های باز و گرد نگاهش کردم. او حتی از پدرم هم بلند‌تر بود و باید برای دیدنش سرم را بالاتر می‌بردم. نگاهی به بیرون سوپرمارکت انداخت و وقتی مشغول بودنِ پدرم را دید، کنارم زانو زد و با لبخندی که به چشم‌های خسته‌اش نمی‌رسید، گفت:
- چه‌قدر بزرگ شدی… . پس اسمت تیامه.
لب‌ برچیدم و با غیظی کودکانه نگاهش کردم.
- چرا تو اسمم رو از قبل نمی‌دونستی؟
لبخندش تنها کمی به چشم‌هایش رسید.
- باید می‌دونستم؟
انگشت اشاره‌ی کوچکم را بالا آوردم و روی پیشانی‌‌ بلندش گذاشتم. نزدیکِ شقیقه و همان جایی که چند تار موی سفید میان انبوه مو‌های مشکی‌اش روییده بود. بسیار جوان‌تر از پدرم بود، اما موهایش درست مثل نگاه درون چشم‌هایش پیر و خسته بودند.
- توی صورتت بود… .
می‌توانستم چهره‌ی خودم را در عمق مشکی‌های گرد و متعجبش ببینم.
- چی؟
بی آن‌ که انگشتم را از پیشانی‌اش جدا کنم، گفتم:
- اسمت. مهراد.
نفسش، بسیار کوتاه و منقطع از راه دهانش خارج شد. پیش از آن که فرصتی برای هضم ادعایم داشته باشد، پدرم رسیده بود و با تشویش نامم را صدا زده بود:
- تیام؟
مهراد که تا چند لحظه پیش ساکت و بدون حرکت مانده بود، ناگهان انگار که از اتصال انگشتم با پیشانی‌اش دچار برق گرفتگی شده باشد، سرش را دزدید. پدرم دستم را گرفت و مرا کمی به پشت پاهایش هدایت کرد. مهراد همچنان نیمه نشسته بود که از دیدن این حرکت پدرم، لبخند تلخی زد. دست بر زانویش گذاشت و بلند شد.
هیچ یک چیزی نگفتند و برای لحظاتی فقط به یکدیگر نگاه کرده بودند. حوصله‌ام از این سکوت عجیب سر رفت و با بی‌قراری دست پدرم را به سمت سوپرمارکت کشیدم.
- بابایی، زود باش دیگه. بستنی‌‌هام آب شدن… .
 
بالا پایین