- Oct
- 3,465
- 13,887
- مدالها
- 4
همون سه جوونی که قبلتر روی کاغذ دیدهبودیم، این دفعه هم به صورت حرفهای روی تابلو نقاشی شدهبودن؛ اما این بار زیر عکس، سهتا اسم هم نوشته شدهبود و انگار چیزی توی اون عکس باعث شد امید دوباره از جاش بپره.
نگاهم روی قاب قدیمی ثبت موند.
رنگها قدیمی شدهبودن، اما جزئیات هنوز بهخوبی دیده میشدن. سه نفر کنار هم وایستاده بودن. نه با لباس فرماندهی، نه با اسلحه و نه شبیه قهرمانهایی که توی روایتها ازشون ساختهبودن؛ فقط سهتا آدم معمولی.
نفسم آروم بیرون رفت و مردمک سیاه چشمهام، اسمها رو دنبال کردن. زمزمهی آرومم با صدای بم امید همزمان شد:
- آروین، ماهان، امیرحسین.
چشمهام برای لحظهای روی اسمها موند. نه به خاطر این که نمیشناختمشون، برعکس! تمام عمرم اسمشون رو شنیده بودم. آرین بارها از ماهان و کاشانی حرف زدهبود. از مأموریتهای متفاوتشون، از تصمیمهاشون، از اشتباهاتشون و از روزهایی که دنیا هنوز شکل امروزش رو نداشت.
اما هیچوقت چهرهای نداشتن! هیچوقت واقعی نبودن. فقط اسم بودن و داستان تاریخی. تا امروز... !
امید آروم گفت:
- پس واقعاً وجود داشتن!
زبونم رو روی لبم کشیدم:
- بهتره بگی پس این شکلی بودن.
پوزخند زد و چیزی نگفت. حرفی برای گفتن نداشتیم و حتی هدف بازیگردانهای هستهی سیاه از به اینجا آوردنمون رو هم نمیدونستیم.
نگاهم از روی چهرهی مرد وسط برداشته نمیشد. «آروین» اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که اصلاً شبیه چیزی که توی ذهنم ساختهبودم، نبود. نه ابهتی داشت و نه قیافهی یه قهرمان افسانهای! حتی شبیه فرماندهای که اسمش بعد از این همه سال هنوز بین آدمها زمزمه میشد هم نبود.
فقط جوون بود. خیلی جوونتر از چیزی که انتظار داشتم.
بهجای قیافهی ترسناک و ماورائی که ازش تو ذهن کودک درونم بود، حالا داشتم به پسر جوونی نگاه میکردم که جذابیت ظاهریش اون رو از فرماندههای دیگه متفاوت میکرد و همین عجیبترش میکرد.
صدای مرد از بلندگو پخش شد:
- مردم همیشه فکر میکنن تاریخ رو میشناسن؛ در حالیکه فقط روایتش رو میشنون.
نگاهم هنوز روی نقاشی بود. حالا میفهمیدم بین شنیدن اسم یه آدم و دیدن صورتش چقدر فاصله وجود داره.
نگاهم روی قاب قدیمی ثبت موند.
رنگها قدیمی شدهبودن، اما جزئیات هنوز بهخوبی دیده میشدن. سه نفر کنار هم وایستاده بودن. نه با لباس فرماندهی، نه با اسلحه و نه شبیه قهرمانهایی که توی روایتها ازشون ساختهبودن؛ فقط سهتا آدم معمولی.
نفسم آروم بیرون رفت و مردمک سیاه چشمهام، اسمها رو دنبال کردن. زمزمهی آرومم با صدای بم امید همزمان شد:
- آروین، ماهان، امیرحسین.
چشمهام برای لحظهای روی اسمها موند. نه به خاطر این که نمیشناختمشون، برعکس! تمام عمرم اسمشون رو شنیده بودم. آرین بارها از ماهان و کاشانی حرف زدهبود. از مأموریتهای متفاوتشون، از تصمیمهاشون، از اشتباهاتشون و از روزهایی که دنیا هنوز شکل امروزش رو نداشت.
اما هیچوقت چهرهای نداشتن! هیچوقت واقعی نبودن. فقط اسم بودن و داستان تاریخی. تا امروز... !
امید آروم گفت:
- پس واقعاً وجود داشتن!
زبونم رو روی لبم کشیدم:
- بهتره بگی پس این شکلی بودن.
پوزخند زد و چیزی نگفت. حرفی برای گفتن نداشتیم و حتی هدف بازیگردانهای هستهی سیاه از به اینجا آوردنمون رو هم نمیدونستیم.
نگاهم از روی چهرهی مرد وسط برداشته نمیشد. «آروین» اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که اصلاً شبیه چیزی که توی ذهنم ساختهبودم، نبود. نه ابهتی داشت و نه قیافهی یه قهرمان افسانهای! حتی شبیه فرماندهای که اسمش بعد از این همه سال هنوز بین آدمها زمزمه میشد هم نبود.
فقط جوون بود. خیلی جوونتر از چیزی که انتظار داشتم.
بهجای قیافهی ترسناک و ماورائی که ازش تو ذهن کودک درونم بود، حالا داشتم به پسر جوونی نگاه میکردم که جذابیت ظاهریش اون رو از فرماندههای دیگه متفاوت میکرد و همین عجیبترش میکرد.
صدای مرد از بلندگو پخش شد:
- مردم همیشه فکر میکنن تاریخ رو میشناسن؛ در حالیکه فقط روایتش رو میشنون.
نگاهم هنوز روی نقاشی بود. حالا میفهمیدم بین شنیدن اسم یه آدم و دیدن صورتش چقدر فاصله وجود داره.
آخرین ویرایش: