جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 5,820 بازدید, 104 پاسخ و 22 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,465
13,887
مدال‌ها
4
همون سه جوونی که قبل‌تر روی کاغذ دیده‌بودیم، این دفعه هم به صورت حرفه‌ای روی تابلو نقاشی شده‌بودن؛ اما این بار زیر عکس، سه‌تا اسم هم نوشته شده‌بود و انگار چیزی توی اون عکس باعث شد امید دوباره از جاش بپره.
نگاهم روی قاب قدیمی ثبت موند.
رنگ‌ها قدیمی شده‌بودن، اما جزئیات هنوز به‌خوبی دیده می‌شدن. سه نفر کنار هم وایستاده بودن. نه با لباس فرماندهی، نه با اسلحه و نه شبیه قهرمان‌هایی که توی روایت‌ها ازشون ساخته‌بودن؛ فقط سه‌تا آدم معمولی.
نفسم آروم بیرون رفت و مردمک سیاه چشم‌هام، اسم‌ها رو دنبال کردن. زمزمه‌ی آرومم با صدای بم امید همزمان شد:
- آروین، ماهان، امیرحسین.
چشم‌هام برای لحظه‌ای روی اسم‌ها موند. نه به خاطر این که نمی‌شناختمشون، برعکس! تمام عمرم اسمشون رو شنیده بودم. آرین بارها از ماهان و کاشانی حرف زده‌بود. از مأموریت‌های متفاوتشون، از تصمیم‌هاشون، از اشتباهاتشون و از روزهایی که دنیا هنوز شکل امروزش رو نداشت.
اما هیچ‌وقت چهره‌ای نداشتن! هیچ‌وقت واقعی نبودن. فقط اسم بودن و داستان تاریخی. تا امروز... !
امید آروم گفت:
- پس واقعاً وجود داشتن!
زبونم رو روی لبم کشیدم:
- بهتره بگی پس این شکلی بودن.
پوزخند زد و چیزی نگفت. حرفی برای گفتن نداشتیم و حتی هدف بازیگردان‌های هسته‌ی سیاه از به اینجا آوردنمون رو هم نمی‌دونستیم.
نگاهم از روی چهره‌ی مرد وسط برداشته نمی‌شد. «آروین» اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که اصلاً شبیه چیزی که توی ذهنم ساخته‌بودم، نبود. نه ابهتی داشت و نه قیافه‌ی یه قهرمان افسانه‌ای! حتی شبیه فرمانده‌ای که اسمش بعد از این همه سال هنوز بین آدم‌ها زمزمه می‌شد هم نبود.
فقط جوون بود. خیلی جوون‌تر از چیزی که انتظار داشتم.
به‌جای قیافه‌ی ترسناک و ماورائی که ازش تو ذهن کودک درونم بود، حالا داشتم به پسر جوونی نگاه می‌کردم که جذابیت ظاهریش اون رو از فرمانده‌های دیگه متفاوت می‌کرد و همین عجیب‌ترش می‌کرد.
صدای مرد از بلندگو پخش شد:
- مردم همیشه فکر می‌کنن تاریخ رو می‌شناسن؛ در حالی‌که فقط روایتش رو می‌شنون.
نگاهم هنوز روی نقاشی بود. حالا می‌فهمیدم بین شنیدن اسم یه آدم و دیدن صورتش چقدر فاصله وجود داره.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,465
13,887
مدال‌ها
4
نگاهم هنوز روی نقاشی مونده‌بود که صدای مرد دوباره از بلندگو پخش شد:
ـ نسل شما این سه نفر رو با اسم‌های بزرگی می‌شناسه.
مکث کوتاهی کرد و بعد با لحنی مغرور اضافه کرد:
ـ ما با پرونده‌هاشون.
چشم از تابلو برنداشتم.
مرد ادامه داد:
ـ مردم همیشه بخش‌هایی از حقیقت رو حذف می‌کنن.
کنار قاب، صدای تق کوتاهی اومد. بخشی از دیوار باز شد و سه پوشه‌ی ضخیم روی میز سر خورد. روی جلد هر کدوم فقط یه اسم نوشته شده‌بود: «آروین، ماهان و امیرحسین.»
امید آروم زیر لب گفت:
ـ پرونده...؟
ـ گزارش‌های محرمانه.
صدای مرد بدون هیچ تغییری ادامه پیدا کرد:
ـ اسنادی که هرگز منتشر نشدن.
دستم ناخودآگاه به سمت نزدیک‌ترین پوشه رفت؛ اما قبل از این که لمسش کنم، مرد گفت:
ـ اگه بفهمین آدم‌هایی که تمام عمر ازشون به عنوان ناجی یاد شده، اشتباهاتی داشتن که به قیمت مرگ خیلی‌ها تموم شده، هنوز هم حاضرین ازشون دفاع کنین؟
اخم کردم. این سؤال نبود، دام بود. امید هم انگار همین رو فهمیده بود؛ بدون این که به پوشه‌ها نگاه کنه، گفت:
ـ هر پرونده‌ای رو می‌شه نوشت.
صدای مرد یه‌کم سردتر شد:
ـ منظورتون چیه؟
ـ تاریخ رو همیشه برنده‌ها می‌نویسن.
چند ثانیه سکوت برقرار شد، بعد مرد گفت:
ـ جمله‌ی جالبیه، مخصوصاً وقتی بازنده‌ای برای بازگو کردن داستان وجود نداشته باشه.
اتاق دوباره ساکت شد. نگاهم از روی سه پوشه به شیشه‌ی سیاه برگشت. سؤالی که از اول توی ذهنم می‌چرخید رو به زبون آوردم:
- اگه این‌ها واقعاً اسناد محرمانه بودن، چرا باید بعد از بیست‌وچهار سال، امروز به ما نشونشون بدن؟
صدای مرد دوباره بلند شد:
ـ جواب این سؤال داخل همین پرونده‌هاست.
انگشت‌هام بی‌اختیار جلو رفت. فقط چند سانتی‌متر با جلد چرمی پوشه فاصله داشتم که صدای مرد دوباره اومد:
ـ اما هنوز اجازه‌ی خوندنشون رو ندارین.
حرکتم همون‌جا متوقف شد و اخم کردم.
ـ پس برای چی آوردینشون؟
مرد: برای این که بدونین وجود دارن.
امید این بار مستقیم رو به شیشه‌ی سیاه گفت:
ـ یا برای این‌که وسوسه‌مون کنین؟
مرد با خونسردی جواب داد:
ـ هر دو.
همون لحظه صدای تق کوتاهی از داخل میز بلند شد. قبل از این که حتی فرصت واکنش داشته باشیم، هر سه‌تا پوشه آروم داخل میز کشیده شدن و کشو با صدای تق بسته شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,465
13,887
مدال‌ها
4
برای لحظه‌ای فقط به سطح صاف میز خیره موندم.
احساس بدی داشتم؛ احساس کسی که دستش تا چند سانتی‌متری حقیقت رسیده، اما درست قبل از لمس کردنش، اون رو ازش گرفتن. صدای مرد دوباره توی اتاق پیچید:
ـ کنجکاوی خطرناک‌ترین ویژگی آدمه.
امید لبخند کم‌رنگی زد.
ـ پس چرا دنبال آدم‌های کنجکاو می‌گردین؟
این بار، برخلاف دفعات قبل، جواب بلافاصله نیومد. چند ثانیه بعد مرد گفت:
ـ چون آدمی که سؤال نپرسه هیچ‌وقت حقیقت رو پیدا نمی‌کنه و آدمی که خیلی سؤال بپرسه ممکنه از حقیقت زنده بیرون نیاد.
همون لحظه، صدای قفل سنگینی از پشت شیشه‌ی سیاه بلند شد. نگاهم ناخودآگاه بالا رفت. شیشه‌ی کاملاً سیاه روبه‌رومون به آرومی شروع به شفاف شدن کرد.
شیشه کم‌کم شفاف‌تر شد. اول فقط نور دیده می‌شد، بعد خطوط محو یک اتاق و چند ثانیه بعد، تصویر کامل شد. سقف بلند، دیوارهای بتنی و نور سردی که از چراغ‌های سفید روی زمین می‌افتاد، اتاق رو روشن می‌کرد. روی میز وسط اتاق پنج‌تا جعبه‌ی فلزی هم‌اندازه و کاملاً یه شکل قرار گرفته‌بود.
امید آروم گفت:
- این دیگه چیه؟
مرد جواب داد:
- مرحله‌ی چهارم.
نگاهم از روی جعبه‌ها برداشته نمی‌شد.
- داخلشون چیه؟
مرد: سؤال اشتباهی پرسیدی.
پوزخند زدم:
- پس سؤال درست چیه؟
مرد: باید بپرسی داخل کدومشون چیه.
نگاهی به امید انداختم. خط‌های روی پیشونیش نشون می‌داد که اون هم مثل من چیزی از حرف مرد نفهمیده.
مرد: یکی از این جعبه‌ها خالیه. یکی از اون‌ها حاوی اطلاعاتیه که برای شما در نظر گرفته شده و سه جعبه‌ی دیگه متعلق به شما نیست.
هوای اتاق سنگین‌تر شد.
پرسیدم:
- اگه اشتباه انتخاب کنیم؟
این بار جواب خیلی سریع اومد:
- هر انتخابی، هزینه داره.
امید چند قدم به شیشه نزدیک‌تر شد.
- یعنی دوباره باید حدس بزنیم؟
مرد گفت:
- نه.
همون لحظه صدای موتورهای الکتریکی از داخل اتاق روبه‌رو بلند شد. یکی از جعبه‌ها آروم باز شد. داخلش فقط یه پاکت زردرنگ قرار داشت. روی پاکت با جوهر مشکی فقط دو کلمه نوشته شده‌بود: «کاندیدهای بازمانده.»
قبل از این‌که فرصت کنم چیزی بگم، جعبه دوباره بسته شد و با جعبه‌ای جدید که از داخل میز بیرون اومد، جابه‌جا شد؛ انگار فقط خواستن مطمئن بشن که نوشته‌ی روی پاکت رو دیدیم.
مرد به حرف اومد:
- هر حقیقتی، بهایی داره.
مکث کوتاهی کرد.
- سؤال این نیست که حاضرین اون بها رو بدین یا نه.
صداش سردتر شد:
- سؤال اینه که حاضرین بهاش رو دیگران بپردازن؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,465
13,887
مدال‌ها
4
هیچ‌کدوممون حرفی نزدیم. نگاهم هنوز روی پنج‌تا جعبه ثابت مونده‌بود. پاکت زردرنگ دوباره از دیدمون پنهون شده‌بود؛ طوری که انگار هیچ‌وقت وجود نداشت.
امید آروم گفت:
ـ یعنی فقط یکی از این‌ها برای ماست؟
ـ بله.
صدای مرد بدون هیچ تغییری توی اتاق پیچید.
ـ و چهار تای دیگه؟
مرد: به شما مربوط نیست.
لبخند تلخی زدم.
ـ تا حالا هر وقت گفتین «مربوط نیست»، آخرش فهمیدیم از همه‌چی مهم‌تره.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد مرد گفت:
ـ دقیقاً به همین دلیل، شما دو نفر اینجایین.
جا خوردم.
ـ منظورتون چیه؟
برای اولین بار، لحن مرد کمی عوض شد و رسمی‌تر شد.
ـ مرحله‌ی سوم برای انتخاب اعضای هسته‌ی سیاه طراحی شده‌بود.
نگاهم ناخودآگاه به امید افتاد.
مرد ادامه داد:
ـ سه کاندید دیگه، ارزیابی لازم رو کسب کردند.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ از این لحظه، آموزش اون‌ها به عنوان اعضای هسته‌ی سیاه آغاز میشه.
امید آروم پرسید:
ـ پس ما چی؟
این بار مکث مرد طولانی‌تر شد.
ـ شما برای هسته‌ی سیاه انتخاب نشدین، بلکه قراره به چیزی بالاتر از اون خدمت کنین.
برای چند لحظه فقط صدای تهویه‌ی اتاق شنیده می‌شد.
احساس کردم جمله‌اش رو درست نشنیدم.
ـ یعنی چی؟
ـ حضور شما توی گروه پنج‌نفره صرفاً مرحله‌ی غربال بود.
ابروهام توی هم رفت.
ـ از اول تصمیم گرفته‌بودین ما رو جدا کنین؟
ـ خیر. از اول احتمالش رو داده‌بودیم.
دستم مشت شد.
ـ تفاوتش چیه؟
ـ اگه مثل سه کاندید دیگه تصمیم می‌گرفتین، الآن کنار اون‌ها بودین.
نگاهم روی شیشه‌ی سیاه قفل شد.
پس همه‌ی اون دویدن‌ها، سؤال‌ها، رأی دادن و حتی جدا کردن ما، فقط برای این بود که ببینن احتمالشون درست از آب در میاد یا نه!
مرد ادامه داد:
ـ هسته‌ی سیاه به افراد مطیع نیاز داره.
مکث کوتاهی کرد.
ـ اما ما دنبال چیز دیگه‌ای می‌گردیم.
امید پرسید:
ـ شما یعنی کی؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد؛ بعد چراغ کوچکی بالای شیشه روشن شد و مرد فقط یه جمله گفت:
ـ کسانی که حتی هسته‌ی سیاه هم از وجودشون خبر نداره.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,465
13,887
مدال‌ها
4
پنج‌تا جعبه بی‌حرکت وسط اتاق قرار گرفته‌بودن؛ انگار سال‌ها همون‌جا منتظر باز شدن مونده‌باشن. صدای مرد دوباره بلند شد:
ـ انتخاب کنین.
ـ فقط یکی؟
مرد: هر نفر یه جعبه.
به امید نگاه کردم. اون هم شونه‌ای بالا انداخت و بی‌هیچ حرفی به‌سمت شیشه رفت. نگاهم بین جعبه‌ها چرخید. هیچ تفاوتی با هم نداشتن. نه شماره‌ای، نه علامتی و نه حتی یه خراش که بشه بهش اعتماد کرد.
دستم رو به‌سمت جعبه‌ی سمت راست دراز کردم. امید هم تقریباً هم‌زمان، جعبه‌ی وسط رو انتخاب کرد.
همین که انگشت‌هامون روی شیشه نشست، صدای مرد اومد:
ـ بازشون کنین.
قفل هر دو جعبه هم‌زمان آزاد شد و در فلزی آروم بالا رفت. داخل هر کدوم فقط یه برگه قرار داشت. مردی قدبلند که مثل بقیه سرتاپا سیاه پوشیده‌بود از ناکجاآباد ظاهر شد و به‌طرف میز رفت.
با دستکش سیاه‌رنگی که پوشیده‌بود، از توی تاریکی برگه‌ی خودم رو بیرون کشید و برگه رو به‌سمت ما گرفت. فقط یه جمله روی اون نوشته شده‌بود: «از این لحظه، اسم شما از تمام پرونده‌های آموزشی حذف می‌شود.»
اخم کردم. برگه من رو داخل جعبه برگردوند و برگه‌ی امید رو بیرون کشید. کاغذ به سمتمون گرفته شد.
چشم‌هامون برای لحظه‌ای روی نوشته ثابت موند.
ـ جالبه!
امید: عجیبه.
روی برگه فقط یه جمله دیده می‌شد: «برای بقیه‌ی مجموعه، شما از این لحظه مردود محسوب می‌شین.»
برای چند ثانیه به جای خالی برگه‌ها خیره موندیم. هیچ‌کدوم شبیه اطلاعات محرمانه نبود. بیشتر شبیه یه اعلامیه بود. قبل از این‌که چیزی بگم، صدای تق بلندی توی اتاق پیچید.
سه جعبه‌ی باقی‌مونده، یکی‌یکی توی دست‌های سرباز ناشناس باز شدن. حالا هر پنج‌تا جعبه باز بودن. نگاهم روی محتویاتشون چرخید. داخل هر کدوم
همون دو جمله قرار داشت. نه پرونده‌ای وجود داشت و نه سندی. هیچ خبری هم از هیچ حقیقت پنهانی نبود. فقط دوتا جمله که بارها و بارها تکرار شده‌بودن.
صدای مرد دوباره توی اتاق پیچید:
ـ فرقی نداشت کدوم جعبه رو انتخاب کنین.
مکث کوتاهی کرد.
ـ انتخاب واقعی، قبل از باز شدن جعبه‌ها انجام شده‌بود.
با تمسخر پرسیدم:
ـ یعنی از همون لحظه که ما رو از اون سه نفر جدا کردین... !
مرد بین حرفم پرید و جمله‌م رو کامل کرد:
ـ از همون لحظه، برای بقیه‌ی مجموعه شما مردود بودین.
ثانیه‌ای سکوت کرد و بعد با لحنی که از همیشه سردتر بود، ادامه داد:
ـ و از همون لحظه، آموزش واقعی شما شروع شد.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین