جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 13,972 بازدید, 217 پاسخ و 25 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
همون سه جوونی که قبل‌تر روی کاغذ دیده‌بودیم، این دفعه هم به صورت حرفه‌ای روی تابلو نقاشی شده‌بودن؛ اما این بار زیر عکس، سه‌تا اسم هم نوشته شده‌بود و انگار چیزی توی اون عکس باعث شد امید دوباره از جاش بپره. رنگ از صورتش پریده‌بود و چشم‌هاش با تمرکز جمع شده‌بودن.
نگاهم روی قاب قدیمی ثابت موند.
رنگ‌ها قدیمی شده‌بودن، اما جزئیات هنوز به‌خوبی دیده می‌شدن. سه نفر کنار هم وایستاده‌بودن. نه با لباس فرماندهی، نه با اسلحه و نه شبیه قهرمان‌هایی که توی روایت‌ها ازشون ساخته‌بودن؛ فقط سه‌تا آدم معمولی.
نفسم آروم بیرون رفت و مردمک سیاه چشم‌هام، اسم‌ها رو دنبال کردن. زمزمه‌ی آرومم با صدای بم امید همزمان شد:
- آروین، ماهان، امیرحسین.
چشم‌هام برای لحظه‌ای روی اسم‌ها موند. نه به خاطر این که نمی‌شناختمشون، برعکس! تمام عمرم اسمشون رو شنیده بودم. آرین بارها از ماهان و کاشانی حرف زده‌بود. از مأموریت‌های متفاوتشون، از تصمیم‌هاشون، از اشتباهاتشون و از روزهایی که دنیا هنوز شکل امروزش رو نداشت.
اما هیچ‌وقت چهره‌ای نداشتن! هیچ‌وقت واقعی نبودن. فقط اسم بودن و داستان تاریخی. تا امروز... !
امید آروم گفت:
- پس واقعاً وجود داشتن!
زبونم رو روی لبم کشیدم:
- بهتره بگی پس این شکلی بودن.
پوزخند زد و چیزی نگفت. حرفی برای گفتن نداشتیم و حتی هدف بازیگردان‌های هسته‌ی سیاه از به اینجا آوردنمون رو هم نمی‌دونستیم.
نگاهم از روی چهره‌ی مرد وسط برداشته نمی‌شد. «آروین» اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که اصلاً شبیه چیزی که توی ذهنم ساخته‌بودم، نبود. نه ابهتی داشت و نه قیافه‌ی یه قهرمان افسانه‌ای! حتی شبیه فرمانده‌ای که اسمش بعد از این همه سال هنوز بین آدم‌ها زمزمه می‌شد هم نبود.
فقط جوون بود؛ خیلی جوون‌تر از چیزی که انتظار داشتم.
به‌جای قیافه‌ی ترسناک و ماورائی که ازش توی ذهن کودک درونم بود، حالا داشتم به پسر جوونی نگاه می‌کردم که جذابیت ظاهریش اون رو از فرمانده‌های دیگه متفاوت می‌کرد و همین عجیب‌ترش می‌کرد.
صدای مرد از بلندگو پخش شد:
- مردم همیشه فکر می‌کنن تاریخ رو می‌شناسن؛ در حالی‌که فقط روایتش رو می‌شنون.
نگاهم هنوز روی نقاشی بود. حالا می‌فهمیدم بین شنیدن اسم یه آدم و دیدن صورتش چقدر فاصله وجود داره.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
نگاهم هنوز روی نقاشی مونده‌بود که صدای مرد دوباره از بلندگو پخش شد:
- نسل شما این سه نفر رو با اسم‌های بزرگی می‌شناسه.
مکث کوتاهی کرد و بعد با لحنی مغرور اضافه کرد:
- ما با پرونده‌هاشون!
چشم از تابلو برنداشتم.
مرد ادامه داد:
- مردم همیشه بخش‌هایی از حقیقت رو حذف می‌کنن.
کنار قاب، صدای تق کوتاهی اومد. بخشی از دیوار باز شد و سه پوشه‌ی ضخیم روی میز سر خورد. روی جلد هر کدوم فقط یه اسم نوشته شده‌بود: «آروین، ماهان و امیرحسین.»
امید آروم زیر لب گفت:
- پرونده...؟
- گزارش‌های محرمانه.
صدای مرد بدون هیچ تغییری ادامه پیدا کرد:
- اسنادی که هرگز منتشر نشدن.
دستم ناخودآگاه به سمت نزدیک‌ترین پوشه رفت؛ اما قبل از این‌که لمسش کنم، مرد گفت:
- اگه بفهمین آدم‌هایی که تمام عمر ازشون به عنوان ناجی یاد شده، اشتباهاتی داشتن که به قیمت مرگ خیلی‌ها تموم شده، هنوز هم حاضرین ازشون دفاع کنین؟
اخم کردم. این سؤال نبود، دام بود. امید هم انگار همین رو فهمیده بود؛ بدون این که به پوشه‌ها نگاه کنه، گفت:
- هر پرونده‌ای رو میشه نوشت.
صدای مرد یه‌کم سردتر شد:
- منظورتون چیه؟
- تاریخ رو همیشه برنده‌ها می‌نویسن.
چند ثانیه سکوت برقرار شد، بعد مرد گفت:
- جمله‌ی جالبیه، مخصوصاً وقتی بازنده‌ای برای بازگو کردن داستان وجود نداشته باشه.
اتاق دوباره ساکت شد. نگاهم از روی سه پوشه به شیشه‌ی سیاه برگشت. سؤالی که از اول توی ذهنم می‌چرخید رو به زبون آوردم:
- اگه این‌ها واقعاً اسناد محرمانه بودن، چرا باید بعد از بیست‌وچهار سال، امروز به ما نشونشون بدن؟
صدای مرد دوباره بلند شد:
- جواب این سؤال داخل همین پرونده‌هاست.
انگشت‌هام بی‌اختیار جلو رفت. فقط چند سانتی‌متر با جلد چرمی پوشه فاصله داشتم که صدای مرد دوباره اومد:
- اما هنوز اجازه‌ی خوندنشون رو ندارین.
حرکتم همون‌جا متوقف شد و اخم کردم.
- پس برای چی آوردینشون؟
مرد: برای این که بدونین وجود دارن.
امید این بار مستقیم رو به شیشه‌ی سیاه گفت:
- یا برای این‌که وسوسه‌مون کنین؟
مرد با خونسردی جواب داد:
- هر دو.
همون لحظه صدای تق کوتاهی از داخل میز بلند شد. قبل از این که حتی فرصت واکنش داشته باشیم، هر سه‌تا پوشه آروم داخل میز کشیده شدن و کشو با صدای تق بسته شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
برای لحظه‌ای فقط به سطح صاف میز خیره موندم.
احساس بدی داشتم؛ احساس کسی که دستش تا چند سانتی‌متری حقیقت رسیده، اما درست قبل از لمس کردنش، اون رو ازش گرفتن. صدای مرد دوباره توی اتاق پیچید:
- کنجکاوی خطرناک‌ترین ویژگی آدمه.
امید لبخند کم‌رنگی زد.
- پس چرا دنبال آدم‌های کنجکاو می‌گردین؟
این بار، برخلاف دفعات قبل، جواب بلافاصله نیومد. چند ثانیه بعد مرد گفت:
- چون آدمی که سؤال نپرسه هیچ‌وقت حقیقت رو پیدا نمی‌کنه، و آدمی که خیلی سؤال بپرسه، ممکنه از حقیقت زنده بیرون نیاد.
همون لحظه، صدای قفل سنگینی از پشت شیشه‌ی سیاه بلند شد. نگاهم ناخودآگاه بالا رفت. شیشه‌ی کاملاً سیاه روبه‌رومون به آرومی شروع به شفاف شدن کرد.
شیشه کم‌کم شفاف‌تر شد. اول فقط نور دیده می‌شد، بعد خطوط محو یک اتاق و چند ثانیه بعد، تصویر کامل شد. سقف بلند، دیوارهای بتنی و نور سردی که از چراغ‌های سفید روی زمین می‌افتاد، اتاق رو روشن می‌کرد. روی میز وسط اتاق پنج‌تا جعبه‌ی فلزی هم‌اندازه و کاملاً یه شکل قرار گرفته‌بود.
امید آروم گفت:
- این دیگه چیه؟
مرد جواب داد:
- مرحله‌ی چهارم.
نگاهم از روی جعبه‌ها برداشته نمی‌شد.
- داخلشون چیه؟
مرد: سؤال اشتباهی پرسیدی.
پوزخند زدم:
- پس سؤال درست چیه؟
مرد: باید بپرسی داخل کدومشون چیه.
نگاهی به امید انداختم. خط‌های روی پیشونیش نشون می‌داد که اون هم مثل من چیزی از حرف مرد نفهمیده.
مرد: یکی از این جعبه‌ها خالیه. یکی از اون‌ها حاوی اطلاعاتیه که برای شما در نظر گرفته شده و سه جعبه‌ی دیگه متعلق به شما نیست.
هوای اتاق سنگین‌تر شد.
پرسیدم:
- اگه اشتباه انتخاب کنیم؟
این بار جواب خیلی سریع اومد:
- هر انتخابی، هزینه داره.
امید چند قدم به شیشه نزدیک‌تر شد.
- یعنی دوباره باید حدس بزنیم؟
مرد گفت:
- نه.
همون لحظه صدای موتورهای الکتریکی از داخل اتاق روبه‌رو بلند شد. یکی از جعبه‌ها آروم باز شد. داخلش فقط یه پاکت زردرنگ قرار داشت. روی پاکت با جوهر مشکی فقط دو کلمه نوشته شده‌بود: «کاندیدهای بازمانده.»
قبل از این‌که فرصت کنم چیزی بگم، جعبه دوباره بسته شد و با جعبه‌ای جدید که از داخل میز بیرون اومد، جابه‌جا شد؛ انگار فقط خواستن مطمئن بشن که نوشته‌ی روی پاکت رو دیدیم.
مرد به حرف اومد:
- هر حقیقتی، بهایی داره.
مکث کوتاهی کرد.
- سؤال این نیست که حاضرین اون بها رو بدین یا نه.
صداش سردتر شد:
- سؤال اینه که حاضرین بهاش رو دیگران بپردازن؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
هیچ‌کدوممون حرفی نزدیم. نگاهم هنوز روی پنج‌تا جعبه ثابت مونده‌بود. پاکت زردرنگ دوباره از دیدمون پنهون شده‌بود؛ طوری که انگار هیچ‌وقت وجود نداشت.
امید آروم گفت:
- یعنی فقط یکی از این‌ها برای ماست؟
- بله.
صدای مرد بدون هیچ تغییری توی اتاق پیچید.
- و چهار تای دیگه؟
مرد: به شما مربوط نیست.
لبخند تلخی زدم. عرق کرده‌بودم و لباس‌های خیسم به بدنم چسبیده‌بودن. از بازی بی‌روحشون خسته شده‌بودم.
- تا حالا هر وقت گفتین «مربوط نیست»، آخرش فهمیدیم از همه‌چی مهم‌تره.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد مرد گفت:
- دقیقاً به همین دلیل، شما دو نفر اینجایین.
جا خوردم.
- منظورتون چیه؟
برای اولین بار، لحن مرد کمی عوض شد و رسمی‌تر شد.
- مرحله‌ی سوم، برای انتخاب اعضای هسته‌ی سیاه طراحی شده‌بود.
نگاهم ناخودآگاه به امید افتاد.
مرد ادامه داد:
- سه کاندید دیگه، ارزیابی لازم رو کسب کردند.
چند ثانیه سکوت کرد.
- از این لحظه، آموزش اون‌ها به عنوان اعضای هسته‌ی سیاه آغاز میشه.
امید آروم پرسید:
- پس ما چی؟
این بار مکث مرد طولانی‌تر شد.
- شما برای هسته‌ی سیاه انتخاب نشدین، بلکه قراره به چیزی بالاتر از اون خدمت کنین.
برای چند لحظه فقط صدای تهویه‌ی اتاق شنیده می‌شد.
احساس کردم جمله‌اش رو درست نشنیدم.
- یعنی چی؟
- حضور شما توی گروه پنج‌نفره صرفاً مرحله‌ی غربال بود.
ابروهام توی هم رفت.
- از اول تصمیم گرفته‌بودین ما رو جدا کنین؟
- خیر. از اول احتمالش رو داده‌بودیم.
دستم مشت شد.
- تفاوتش چیه؟
- اگه مثل سه کاندید دیگه تصمیم می‌گرفتین، الان کنار اون‌ها بودین.
نگاهم روی شیشه‌ی سیاه قفل شد.
پس همه‌ی اون دویدن‌ها، سؤال‌ها، رأی دادن و حتی جدا کردن ما، فقط برای این بود که ببینن احتمالشون درست از آب در میاد یا نه!
مرد ادامه داد:
- هسته‌ی سیاه به افراد مطیع نیاز داره.
مکث کوتاهی کرد.
- اما ما دنبال چیز دیگه‌ای می‌گردیم.
امید پرسید:
- شما یعنی کی؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد؛ بعد چراغ کوچکی بالای شیشه روشن شد و مرد فقط یه جمله گفت:
- کسانی که حتی هسته‌ی سیاه هم از وجودشون خبر نداره.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
پنج‌تا جعبه بی‌حرکت وسط اتاق قرار گرفته‌بودن؛ انگار سال‌ها همون‌جا منتظر باز شدن مونده‌باشن. صدای مرد دوباره بلند شد:
- انتخاب کنین.
- فقط یکی؟
مرد: هر نفر یه جعبه.
به امید نگاه کردم. اون هم شونه‌ای بالا انداخت و بی‌هیچ حرفی به‌سمت شیشه رفت. نگاهم بین جعبه‌ها چرخید. هیچ تفاوتی با هم نداشتن. نه شماره‌ای، نه علامتی و نه حتی یه خراش که بشه بهش اعتماد کرد.
دستم رو به‌سمت جعبه‌ی سمت راست دراز کردم. امید هم تقریباً هم‌زمان، جعبه‌ی وسط رو انتخاب کرد.
همین که انگشت‌هامون روی شیشه نشست، صدای مرد اومد:
- بازشون کنین.
قفل هر دو جعبه هم‌زمان آزاد شد و در فلزی آروم بالا رفت. داخل هر کدوم فقط یه برگه قرار داشت. مردی قدبلند که مثل بقیه سرتاپا سیاه پوشیده‌بود از ناکجاآباد ظاهر شد و به‌طرف میز رفت.
با دستکش سیاه‌رنگی که پوشیده‌بود، از توی تاریکی برگه‌ی خودم رو بیرون کشید و برگه رو به‌سمت ما گرفت. فقط یه جمله روی اون نوشته شده‌بود: «از این لحظه، اسم شما از تمام پرونده‌های آموزشی حذف می‌شود.»
اخم کردم. برگه‌ی من رو داخل جعبه برگردوند و برگه‌ی امید رو بیرون کشید. کاغذ به سمتمون گرفته شد.
چشم‌هامون برای لحظه‌ای روی نوشته ثابت موند.
- جالبه!
امید: عجیبه.
روی برگه فقط یه جمله دیده می‌شد: «برای بقیه‌ی مجموعه، شما از این لحظه مردود محسوب می‌شین.»
برای چند ثانیه به جای خالی برگه‌ها خیره موندیم. هیچ‌کدوم شبیه اطلاعات محرمانه نبود. بیشتر شبیه یه اعلامیه بود. قبل از این‌که چیزی بگم، صدای تق بلندی توی اتاق پیچید.
سه جعبه‌ی باقی‌مونده، یکی‌یکی توی دست‌های سرباز ناشناس باز شدن. حالا هر پنج‌تا جعبه باز بودن. نگاهم روی محتویاتشون چرخید. داخل هر کدوم،
همون دو جمله قرار داشت. نه پرونده‌ای وجود داشت و نه سندی. هیچ خبری هم از هیچ حقیقت پنهانی نبود. فقط دوتا جمله که بارها و بارها تکرار شده‌بودن.
صدای مرد دوباره توی اتاق پیچید:
- فرقی نداشت کدوم جعبه رو انتخاب کنین.
مکث کوتاهی کرد.
- انتخاب واقعی، قبل از باز شدن جعبه‌ها انجام شده‌بود.
با تمسخر پرسیدم:
- یعنی از همون لحظه که ما رو از اون سه نفر جدا کردین... !
مرد بین حرفم پرید و جمله‌م رو کامل کرد:
- از همون لحظه برای بقیه‌ی مجموعه، شما مردود بودین.
ثانیه‌ای سکوت کرد و بعد با لحنی که از همیشه سردتر بود، ادامه داد:
- و از همون لحظه، آموزش واقعی شما شروع شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
با کلافگی دستی به موهای کوتاه و خیس از عرقم کشیدم.
- آموزش برای چی؟
بدون مکث جواب داد:
- برای خدمت مستقیم به فرمانده.
نگاهم با امید تلاقی کرد. هیچ‌کدوممون چیزی نگفتیم.
مرد ادامه داد:
- از این لحظه، شما دیگه عضو هیچ واحد آموزشی نیستین. هیچ مربی‌ای مسئول شما نخواهد بود و هیچ گزارشی از روند آموزش شما داخل سامانه‌ی هسته‌ی سیاه ثبت نمی‌شه.
امید آروم پرسید:
- یعنی اعضای هسته‌ی سیاه هم از وجود ما خبر ندارن؟
- نه. اون‌ها فقط می‌دونن که دو کاندید توی مرحله‌ی سوم مردود شدن. و همین، آخرین اطلاعاتیه که تا پایان عمرشون درباره‌ی شما خواهند داشت.
سکوت کوتاهی کرد و بعد با لحنی تمسخرآمیز گفت:
- و به آزادهای سرباز و بیرون پایگاه گفته میشه که شخص سانیار کشته شده.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
- چرا؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد مرد گفت:
- چون بعضی مأموریت‌ها، حتی نباید به اسم هسته‌ی سیاه ثبت بشن.
احساس کردم جمله‌ی آخرش از همه‌ی حرف‌های قبلی سنگین‌تر بود. امید با دقت پرسید:
- یعنی ما قراره چی باشیم؟
این بار مرد جواب نداد؛ در عوض، چراغ‌های اتاق برای لحظه‌ای خاموش شدن. وقتی دوباره روشن شدن، مرد سیاه‌پوشی که کنار جعبه‌ها وایستاده‌بود، ناپدید شده‌بود. انگار هیچ‌وقت اونجا حضور نداشت.
صدای مرد دوباره پیچید:
- از امروز، وجود شما انکار می‌شه. اگه اسیر بشین، کشته بشین یا حتی ناپدید بشین، هیچ پرونده‌ای ثابت نمی‌کنه که روزی وارد این مجموعه شده‌بودین.
دندون‌هام رو روی هم فشار دادم.
مرد: از این لحظه، تنها کسی که حق صدور دستور برای شما رو داره... !
مکث کوتاهی کرد.
- شخص فرمانده است.
به فضای خالی و سیاه جلومون خیره شدم. این بازی اصلاً جالب به‌نظر نمیومد. با صدای مرد، از فکر خارج شدم:
- از اینجا به بعد، اولین چیزی که باید یاد بگیرین، اینه که مأموریت همیشه مهم‌تر از مأموره.
اخم کردم.
- یعنی چی؟
- یعنی اگه روزی بین حفظ مأموریت و حفظ هم‌تیمتون مجبور به انتخاب شدین، مأموریت رو انتخاب می‌کنین.
امید با بی‌صبری گفت:
- اگه انتخاب نکنیم؟
- نفر بعدی مأموریت رو کامل می‌کنه.
اتاق دوباره ساکت شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
مرد ادامه داد:
- اینجا هیچ‌ک.س غیرقابل جایگزین نیست.
نگاهم از روی جعبه‌ها برداشته نمی‌شد. نمی‌دونستم این جمله تهدید بود یا قانون.
مرد دوباره گفت:
- دومین قانون! دلیل هیچ مأموریتی برای شما توضیح داده نمیشه.
لبخند کجی زدم؛ داشتن تلاش می‌کردن که از ما برده بسازن؟!
- یعنی قراره کورکورانه دستور اجرا کنیم؟
- خیر.
این اولین باری بود که جوابش این‌قدر سریع می‌اومد.
- شما فقط به اندازه‌ای حقیقت رو می‌دونین که برای انجام مأموریت لازمه، نه بیشتر.
امید آروم گفت:
- اگه بفهمیم حقیقت چیز دیگه‌ایه؟
مرد مکث کرد.
- اون روز، دیگه عضو این گروه نیستین.
روی پاهام جابه‌جا شدم.
- یعنی سؤال پرسیدن ممنوعه؟
- برعکس. سؤال پرسیدن اجباره، اما زمان پرسیدن سؤال رو شما تعیین نمی‌کنین.
صدای مکانیکی کوتاهی از پشت دیوار اومد و دری که ته اتاق بود، باز شد. اما این بار، پشت در نه راهرو دیده می‌شد و نه اتاقی دیگه؛ فقط تاریکی بود.
مرد گفت:
- وارد بشین. از این لحظه آموزش شما با فراموش کردن چیزی که تا امروز یاد گرفتین شروع می‌شه.
نگاهم به تاریکی و سکوت پشت در دوخته شده‌بود.
امید زمزمه‌وار گفت:
- اگه وارد نشیم چی؟
صدای مرد بدون کوچک‌ترین تغییری جواب داد:
- انتخاب با شماست.
جا خوردم؛ واقعا داشت بهمون حق انتخاب می‌داد؟!
بعد مرد ادامه داد:
- از این لحظه، هیچ‌ک.س شما رو مجبور به انجام هیچ مأموریتی نمی‌کنه.
گوشه‌ی لبم به بالا کشیده شد.
- یعنی آزادی؟
مرد گفت:
- نه. یعنی انتخاب! فرقشون رو بعداً می‌فهمین.
از نگاه امید می‌خوندم که اون هم مثل من مطمئن نبود این حرف‌ها واقعی باشن یا بخشی از یه آزمون دیگه. چند قدم جلو رفتم و کنار چارچوب در وایستادم. هوای سرد اون‌طرف به صورت مرطوبم می‌خورد و بوی فلز و رطوبت بینیم رو پر می‌کرد. گفتم:
- اگه برگردیم چی؟
مرد: در خروج هنوز بازه.
بی‌اختیار برگشتم. برای اولین بار از وقتی وارد این مجموعه شده‌بودیم، در خروج واقعاً باز بود. نه نگهبانی جلوش وایستاده‌بود و نه خبری از قفل و اسلحه بود. امید آروم خندید:
- باور نمی‌کنم.
سرم رو تکون دادم؛ من هم باور نمی‌کردم.
مرد با بی‌حوصلگی جواب داد:
- حافظه‌ی آموزشی شما پاک نمی‌شه و تعقیب هم نمی‌شین؛ فقط دیگه هیچ‌وقت اجازه‌ی برگشت نخواهین داشت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
برای اولین بار حس کردم واقعاً حق انتخاب داریم؛ اما این بار انتخاب نه بین دو دکمه بود و نه بین دو نفر. این دفعه انتخاب بین دو زندگی مختلف بود.
امید کنارم وایستاد. چند ثانیه به در خروج نگاه کرد:
- اگه قرار بود برگردم، اصلاً تا اینجا نمی‌اومدم.
نگاهش رو از در برداشت و بدون تردید وارد تاریکی شد. چند لحظه همون‌جا وایستادم. بعد نفسم رو بیرون دادم و دنبالش راه افتادم. همین که از چارچوب در گذشتم، در پشت سرمون بی‌صدا بسته شد. احساس عجیبی داشتم؛ انگار مرز بین دو دنیا رو رد کرده‌بودم.
چند قدم بیشتر برنداشته‌بودیم که ردیفی از چراغ‌های سفید، یکی‌یکی در طول راهرو روشن شدن.
راهرو بلند بود و روی دیوارهای دو طرفش، هیچ شماره‌ای، هیچ علامتی و هیچ نشونی دیده نمی‌شد. فقط بعد از چند متر، اولین نوشته با حروف فلزی که مستقیم داخل بتن فرو رفته‌بود، روی دیوار ظاهر شد: «دانستن، حق تو نیست؛ مسئولیت توست.»
امید چند لحظه به جمله خیره موند. بعد زیر لب گفت:
- اینجا حتی دیوارها هم دارن آموزش می‌دن.
چیزی نگفتم، چون مطمئن بودم هر قدمی که برمی‌داریم، داره ما رو از آدم‌هایی که بودیم دورتر می‌کنه.
فقط صدای تپ‌تپ قدم‌های من و امید بود که بین دیوارهای بتنی می‌پیچید. هر چند متر، یکی از چراغ‌ها پشت سرمون خاموش می‌شد. روی پاشنه‌ی پا چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم. راهی که اومده‌بودیم دوباره توی تاریکی فرو رفته‌بود. زیر لب گفتم:
- دوست ندارن کسی مسیر برگشت رو حفظ کنه.
امید چیزی نگفت، انگار از همون اول هم به این نتیجه رسیده‌بود. چند دقیقه بعد، راهرو تموم شد. روبه‌رومون فقط یه در فلزی بدون دستگیره و قفل قرار داشت. همین که نزدیک شدیم، صدای مرد از بلندگوی مخفی پخش شد:
- از این نقطه به بعد دیگه کسی همراهیتون نمی‌کنه.
در بی‌صدا کنار رفت و وارد شدیم. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، سکوت بود. اتاق بزرگ بود؛ اما نه شبیه سالن‌های آموزشی. برخلاف اتاق‌های قبلی، اینجا حتی میز و صندلی هم نداشت. دیوارهای خاکستری و سه در فلزی، تنها چیزهایی بودن که می‌تونستم ببینم. روی هر سه در فقط یه عدد حک شده‌بود.
امید اخم کرد.
- یعنی چی؟
قبل از این که فرصت حدس زدن پیدا کنیم، صدای مرد از بلندگوی داخل اتاق شنیده شد.
- هر در، شروع یه مسیر متفاوته.
نگاهم بین سه‌تا در جابه‌جا شد. در حالی‌که سعی می‌کردم تفاوتشون رو متوجه بشم، پرسیدم:
- فرقشون چیه؟
- وقتی ازش عبور کنین، می‌فهمین.
لبخند تلخی زدم.
- جواب مستقیمی هم ازتون نمی‌شه گرفت؟
- جواب مستقیم باعث می‌شه آدم‌ها تقلید کنن و ما دنبال تقلید نیستیم.
چراغ کوچیکی بالای در شماره‌ی دو روشن شد. هم‌زمان بهش نگاه کردیم. مرد گفت:
- امروز فقط یکی از شما وارد این در می‌شه.
چشم‌هام ناخودآگاه به امید چرخید. نور توی چشم‌های تیره‌ش می‌خورد و تعجب توی اون‌ها رو بهم منتقل می‌کرد.
- اون یکی چی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
مرد: منتظر می‌مونه؛ تا وقتی که نوبتش برسه.
از وقتی که وارد آزمون شده‌بودیم، اولین بار بود که قرار بود از هم جدا بشیم و نمی‌دونستم این جدایی قراره چند ثانیه طول بکشه، یا چند سال!
نگاهم بین امید و در شماره‌ی دو جابه‌جا شد. امید هم به چراغ بالای در خیره مونده‌بود. چند ثانیه هیچ‌کدوممون چیزی نگفتیم؛ بالأخره پرسیدم:
- کدوممون؟
صدای مرد بدون هیچ تغییری جواب داد:
- کاندید شماره‌ی پنج.
نگاهم روی امید چرخید. بدون هیچ سؤال یا اعتراضی، فقط یه نفس عمیق کشید. سرش رو چرخوند و بهم نگاه کرد:
- ظاهراً قسمت من اینه.
لبخند کم‌رنگی زدم. پسر خوبی به‌نظر می‌رسید و از این‌که مجبور بودم به این سریع راهمون رو از هم جدا کنم، خوشحال نبودم.
- حواست به خودت باشه رفیق.
برای اولین بار از وقتی شناخته بودمش، لبخندی واقعی روی صورتش نشست.
- تو هم همین‌طور پسر.
بعد به‌سمت در شماره‌ی دو رفت. همین که مقابلش وایستاد، در بی‌صدا به‌طرف داخل دیوار باز شد. پشتش فقط تاریکی دیده می‌شد. امید بدون مکث وارد شد. به محض این که از آستانه‌ی در رد شد، در دوباره بسته شد.
همه‌چیز فقط چند ثانیه طول کشید. حالا فقط من توی اتاق مونده‌بودم. سکوت از قبل هم سنگین‌تر شده‌بود. نگاهم هنوز روی دری بود که امید پشتش ناپدید شده‌بود.
صدای مرد دوباره بلند شد:
- از این لحظه، مسیر شما دو نفر دیگه شبیه هم نخواهد بود.
نگاهم رو از در برنداشتم.
- قراره دوباره هم‌دیگه رو ببینیم؟
این بار، برخلاف سؤال‌های قبلی، مرد فوراً جواب نداد. چند ثانیه سکوت کرد؛ بعد فقط گفت:
- بستگی به عملکردتون داره.
همون لحظه، چراغ بالای در شماره‌ی یک روشن شد.
- کاندید شماره‌ی چهار! وارد شو.
نفسم رو آروم بیرون دادم. آخرین نگاه رو به دری انداختم که امید پشتش رفته‌بود. بعد به سمت در شماره‌ی یک راه افتادم. همین که جلوش وایستادم، در باز شد؛ اما برخلاف تاریکی مسیری که امید واردش شده‌بود، از پشت این در نور سفید و خیره‌کننده‌ای بیرون زد؛ نوری که اجازه نمی‌داد حتی یه متر جلوتر رو ببینم.
صدای مرد برای آخرین بار پشت سرم پیچید:
- همه‌چیز رو توی مغزت حفظ کن. از این لحظه، هر چیزی که یاد می‌گیری، می‌تونه روزی علیه نزدیک‌ترین آدم زندگیت استفاده بشه.
قدمم برای لحظه‌ای متوقف شد. این تقریباً اولین جمله‌ای بود که شبیه هشدار بود، نه دستور. بعد، بدون این که برگردم یا تلاشی برای جواب دادن کنم، وارد نور شدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
چند قدم جلو رفتم. نور سفید اون‌قدر شدید بود که مجبور شدم چشم‌هام رو ریز کنم.
همین که چند متر از در فاصله گرفتم، نور پشت سرم خاموش شد. چند ثانیه طول کشید تا چشم‌هام به تاریکی عادت کنه.
اول فقط سایه می‌دیدم، بعد کم‌کم خطوط اتاق کوچیک و تقریباً خالی مشخص شد. روی دیوار روبه‌روم فقط یه ساعت عقربه‌ای قدیمی قرار گرفته‌بود. با صدای تیک‌تیک، عقربه‌ی ثانیه‌شمار حرکت می‌کرد.
چند لحظه بی‌هدف همون‌جا وایستادم. تنها صدایی که سکوت اتاق نیمه تاریک رو می‌شکست، صدای نفس‌هام بود. با کلافگی گفتم:
- اینم آزمونه؟
جوابی نیومد. دستم رو به امید پیدا کردن یه برآمدگی، روی دیوار کشیدم، اما هیچی پیدا نشد. دقیقه‌ها می‌گذشت، یا حداقل این‌طور فکر می‌کردم. بالأخره صدای مرد از جایی که معلوم نبود کجاست، پخش شد.
- چند دقیقه منتظر موندی؟
به ساعت نگاه کردم.
- حدود پنج دقیقه.
مرد: مطمئنی؟
اخم کردم و دوباره به ساعت خیره شدم. عقربه‌ها حرکت نمی‌کردن؛ تازه متوجه شدم. از لحظه‌ای که وارد اتاق شده‌بودم، فقط صدای تیک‌تاک شنیده می‌شد، اما عقربه‌ی ثانیه‌شمار اصلاً جلو نرفته‌بود. سردی عجیبی از ستون فقراتم بالا رفت.
صدای مرد گفت:
- اولین اشتباه.
چیزی نگفتم.
- به چیزی اعتماد کردی که حتی یه بار هم بررسیش نکردی.
نگاهم بین ساعت و دیوار جابه‌جا شد. ادامه داد:
- از این به بعد باید یاد بگیری که دیگه هیچ چیز، فقط چون شبیه حقیقته، حقیقت نیست.
همون لحظه صدای آزاد شدن یه قفل از پشت سرم بلند شد. روی پاشنه‌ی پوتینم چرخیدم. دیواری که چند لحظه قبل کاملاً صاف بود، آروم از وسط شکاف برداشت. پشتش یه راهروی باریک دیده می‌شد.
مرد فقط یه جمله گفت:
- بیا.
این اولین باری بود که به جای «برو» گفت «بیا»!
همین یه کلمه باعث شد حس کنم که شاید کسی واقعاً اون طرف منتظرمه؛ نه یه سیستم، نه یه بلندگو، بلکه یه آدم. لب‌های ترک‌خورده از خشکیم رو با زبون خیس کردم. جالب شد!
چند ثانیه به شکاف ایجاد شده خیره موندم. راهرو اون‌قدر باریک بود که فقط یه نفر می‌تونست ازش عبور کنه. نفسم رو آروم بیرون دادم و قدم اول رو برداشتم. همین که وارد راهرو شدم، دیوار پشت سرم بی‌صدا بسته شد. صدای بسته شدنش اون‌قدر آروم بود که بیشتر حسش کردم تا این که بشنوم.
راهرو زیاد طولانی نبود و بعد از چند متر به یه اتاق کوچیک رسیدم. برخلاف اتاق‌ قبلی، این یکی روشن بود. نور چندتا چراغ قدیمی زرد که از سقف آویزون بودن، اتاق رو روشن کرده‌بود. وسط اتاق فقط یه میز چوبی قرار داشت و روی میز یه صفحه‌ی شطرنج گذاشته‌بودن. تمام مهره‌ها سر جاشون بودن، اما بازی از قبل شروع شده‌بود.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین