جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,878 بازدید, 147 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,508
14,110
مدال‌ها
4
نگاهم برای آخرین بار روی کلاه موند، بعد چرخیدم و از کوچه فاصله گرفتم. نترسیده بودم، مطمئن بودم که هر کسی اون سه نفر رو برداشته بود، دقیقاً همین رو می‌خواست؛ یه نفر دیگه هم کنجکاو بشه و وارد همون مسیر بشه، اما من قرار نبود چهارمین نفر باشم.
بدون توجه به سرنوشت دختر، چند کوچه جلوتر پیچیدم و سرعت قدم‌هام رو کم کردم. کیف هنوز روی شونه‌م بود. همون لحظه، صدای زنگ ساعت جیبی از داخل جیب پالتوم بلند شد. تک زنگی توی گوشم پیچید و دوباره سکوت همه‌جا رو پر کرد. وایستادم و ساعت رو بیرون آوردم. عقربه‌ای که از لحظه‌ی گرفتنش روی ۸:۱۷ ثابت مونده‌بود، برای اولین بار تکون خورده‌بود. فقط یه دقیقه جلو رفته‌بود و حالا ۸:۱۸ رو نشون می‌داد.
حرف مرد داخل مقر توی مغزم تکرار شد: «وقتی این ساعت دوباره حرکت کرد... !» ادامه‌ی جمله رو لازم نبود یادآوری کنم. ساعت راه افتاده‌بود و این یعنی مرحله‌ی بعدی مأموریت شروع شده‌بود.
صدای خش‌خش خیلی ضعیفی از پشت سرم اومد. برنگشتم؛ سبکی صدای قدم‌هاش نشون ثابت می‌کرد که یه بچه‌ی کوچیک داره به‌سمتم میاد. روی صدا‌هایی که از طرفش میومد تمرکز کردم و آماده‌ی واکنش شدم.
با از حرکت وایستادن کسی که پشت سرم بود، روی پاشنه‌ی پا چرخیدم و با دختربچه‌ای حدوداً ده ساله توی لباس سبزرنگ مدرسه، روبه‌رو شدم. چند متر عقب‌تر وایستاده‌بود و چیزی دستش بود نگاهم رو پایین‌تر آوردم و به پاکت کوچیک و کرم‌رنگی که توی دست‌هاش بود، خیره شدم.
به طرفم دوید. قبل از اینکه فرصت حرف زدن پیدا کنم، پاکت رو توی دستم گذاشت و نفس‌زنان گفت:
- گفتن فقط به صاحب ساعت بدم.
سرم رو بالا آوردم.
- کی گفت؟
اما دختر با عجله ازم دور شد و راهی که اومده‌بود رو برگشت؛ انگار از اول هم قرار نبود جوابی بده. چند ثانیه پاکت رو نگاه کردم. فقط با مداد، یه جمله روی اون نوشته شده‌بود: «اگر هنوز زنده‌ای، تنها بیا.»
لبخند زدم. بالأخره، بعد از این همه حرکت کورکورانه، یکی تصمیم گرفته‌بود مستقیماً با من بازی کنه.
پاکت رو باز نکردم. همون‌طور که بین انگشت‌هام نگهش داشته‌بودم، چند قدم دیگه رفتم و کنار دکه‌ی خاموشی که کرکره‌ش پایین کشیده شده‌بود، وایستادم. با ناخنم لبه‌ی کاغذ رو لمس کردم. هیچ اثری از چسب تازه یا باز شدن دوباره نداشت.
پاکت ارزون و معمولی بود. اخم کردم. آدم‌هایی که حرفه‌ای کار می‌کنن، هیچ‌وقت از چیزهای خاص استفاده نمی‌کنن. این آدم هرکسی که بود، یا بیش‌ازحد ناشی بود، یا می‌خواست هوش و تحلیل من رو امتحان کنه.
آروم پاکت رو باز کردم. داخلش فقط یه تیکه کاغذ تاخورده بود. بازش کردم و به تنها جمله‌ی روی کاغذ خیره شدم: «ده دقیقه. اسکله‌ی متروکه‌ی کانال شرقی.»
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,508
14,110
مدال‌ها
4
کاغذ رو برگردوندم و نگاهم رو روش چرخوندم. پشتش خالی بود. دست دیگه‌م رو بالا آوردم و ساعت جیبی رو دوباره نگاه کردم. عقربه‌ها این بار واقعاً حرکت می‌کردن؛ اون‌قدر منظم و آروم که انگار هیچ‌وقت از کار نیفتاده‌بودن.
اسکله‌ی کانال شرقی حدود پونزده دقیقه با اینجا فاصله داشت. فرستنده یا مسیر رو اشتباه حساب کرده‌بود، یا مطمئن بود که من راه کوتاه‌تری بلدم. لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
- پس امتحان جدید اینه؟!
کاغذ رو چهار تا کردم و داخل جیب داخلی پالتوم گذاشتم. خلاف مسیری که به کانال می‌رسید، حرکت کردم و دو خیابون کامل ازش دور شدم.
نونوایی شلوغ و داروخونه رو پشت سر گذاشتم و بعد دوباره وارد یه خیابون شلوغ شدم. نگاهم رو از روی شیشه‌ی مغازه‌ها پایین نمی‌آوردم. کسی دنبالم نبود؛ البته شاید هم دنبالم بودن، فقط نمی‌خواستن لو برن.
به اولین باجه‌ی تلفن عمومی رسیدم. بالأخره تعداد کمی از باجه‌ها توی منطقه‌های مختلف قرار گرفته‌بودن.
وارد کیوسک شدم و در شیشه‌ای رو بستم. از توی جیب شلوار پارچه‌ایم یه سکه بیرون آوردم. شماره‌ای رو گرفتم که هیچ‌وقت روی کاغذ نوشته نشده‌بود؛ ما هیچ‌وقت ارتباطات و مدارکمون رو نمی‌نوشتیم، پس شماره رو حفظش کرده‌بودم.
قبل از این‌که بوق چهارم قطع بشه، صدای مردی پشت خط اومد.
- بله؟
جواب ندادم؛ فقط دستم رو از گوشم فاصله دادم و با دست دیگه‌م، ساعت جیبی رو نزدیک گوشی گرفتم. اجازه دادم که مرد پشت خط، برای سه ثانیه به تیک‌تاک ساعت گوش بده و بعد تماس رو قطع کردم.
همین صدا کافی بود. اگه ساعت واقعاً از طرف مقر طراحی شده‌بود، تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌فهمیدم. اگه هیچ واکنشی دریافت نمی‌کردم، یعنی این ساعت از همون لحظه‌ای که از کشوی فرمانده بیرون اومده‌بود، دیگه متعلق به مقر نبود و هیچ ارتباطی باهاشون نداشت.
دستی به کتم کشیدم و بعد از محکم کردن کیف روی شونه‌م، از باجه بیرون اومدم.
***
باد سردی از سمت کانال می‌وزید. نگاهم روی ساعتی که کف دستم قرار گرفته‌بود، افتاد. هشت و بیست‌ویک دقیقه بود و عقربه‌ی ثانیه‌شمار، بدون مکث جلو می‌رفت.
پاکت هنوز توی جیب داخلی پالتوم بود، اما ذهنم دیگه درگیر محل قرار نبود. مرد داخل مقر، موقع تحویل ساعت فقط یه جمله گفته‌بود: «وقتی این ساعت دوباره حرکت کرد... !» ادامه‌ی حرفش هیچ‌وقت از ذهنم پاک نشده بود: «یعنی زمان مأموریتت شروع شده.»
اون حرفی از پایان مأموریت نزده‌بود و این یعنی ساعت، بخشی از خود مأموریته.
پس اگه همون لحظه‌ای که ساعت راه افتاده، این پاکت به دستم رسیده، قطعاً تصادفی در کار نبوده. کسی که اون رو فرستاده، یا از مأموریت خبر داره و یا خودش بخشی از مأموریته.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,508
14,110
مدال‌ها
4
هر دو حالت، فقط یه نتیجه داشت. باید میومدم؛ چون هر کسی اون رو فرستاده‌بود، از چیزی خبر داشت که من هنوز نمی‌دونستم و باید متوجه می‌شدم. کیف رو روی شونه‌م جابه‌جا کردم، مسیرم رو عوض کردم و وارد کانال شرقی شدم.
دقایق رو توی سرم حساب می‌کردم؛ چهار دقیقه تا زمان قرار مونده‌بود، پس قدم‌هام رو تندتر کردم.
آسفالت‌های کانال از قدم‌های هرکس دیگه‌ای بجز من، خالی بودن. جلو می‌رفتم و دنبال فرستنده‌ی ناشناس می‌گشتم؛ همون لحظه، انگشتم به لبه‌ی فلزی ساعت گیر کرد. ذهنم به سه سال پیش پرت شد و توی خاطرات فرو رفتم.
«همون ساعت فلزی سرد آشنایی بود که همیشه روی دیوار میخ شده‌بود، اما امروز روی میز سیمانی اتاق آموزش گذاشته‌بودنش. مردی با لباس کاملاً مشکی و ماسکی که هویتش رو زیر سیاهی خودش پنهون می‌کرد، ساعت رو مقابلم گذاشت. با لحن خشک دستور داد:
- برش‌دار.
ساعت رو برداشتم. سنگین‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. مرد پرسید:
- چی می‌بینی؟
نگاهی بهش انداختم و سعی کردم چشم‌هام رو باز نگه دارم.
- یه ساعت.
بدون هیچ اخطاری، مشت محکمی توی شکمم فرود اومد. نفسم برید و ناخودآگاه روی میز خم شدم. مطمئن بودم که صورتم از درد جدید قرمز شده. قبل از اینکه فرصت صاف شدن پیدا کنم، یقه‌م رو از پشت گرفت و صورتم رو نزدیک ساعت کشید. فریاد زد:
- دوباره!
با درد گفتم:
- یه ساعت جیبی.
انگشت‌هاش رو توی موهام فرو کرد و سرم رو به‌سمت خودش بالا کشید. سیلی محکمی روی صورتم نشست.
- اشتباهه.
سکوت کردم و برای چند ثانیه فقط به صدای تیک‌تاک ساعت گوش دادم. گوش‌هام سوت می‌کشیدن و صدای آروم مرد رو به سختی می‌شنیدم.
- ابزار، هیچ‌وقت همون چیزی نیست که به نظر می‌رسه. اگه یه روز چیزی رو فقط به خاطر ظاهرش قضاوت کنی، همون روز می‌میری.»
صدای بوق کوتاه قایقی که از خیابون پشتی رد شد، صحنه‌های توی سرم رو عوض کرد و حالا، دوباره توی زمان حال بودم. قدم‌هام حتی برای یه لحظه هم متوقف نشده‌بودن. نفسم رو بیرون دادم و نگاهم روی ساعت توی مشتم نشست.
«ابزار، هیچ‌وقت همون چیزی نیست که به نظر می‌رسه.»
شک داشتم. شاید از اول اشتباه کرده‌بودم. شاید مأموریت من، محافظت از جعبه نبود. شاید خود ساعت، از جعبه مهم‌تر بود؛ اما الان وقت فکر کردن بهش رو نداشتم.
مسیر زیر پاهام چند متر جلوتر تموم می‌شد. پشت نرده‌های زنگ‌زده، آب تیره‌ی کانال شرقی زیر نور کم‌رنگ غروب موج می‌زد. اسکله‌ی متروکه، درست همین‌جا بود و تنها چیزی که روی سکوی چوبی دیده می‌شد، مردی بود که پشت به من وایستاده‌بود.
دست‌هاش توی جیب پالتوش بودن و انگار از چند دقیقه قبل، منتظر رسیدن من بود.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,508
14,110
مدال‌ها
4
قدم آخر رو روی تخته‌های نم‌کشیده‌ی اسکله گذاشتم. آب، آروم به پایه‌های چوبی زیر پاهام می‌خورد. مرد هنوز بدون حرف، پشت به من وایستاده‌بود. سرجام وایستادم و فاصله‌ی حدوداً دوازده متری بینمون رو اندازه گرفتم.
دست‌هاش رو بیرون کشید و بالأخره سکوت رو شکست.
- توی آخرین لحظات رسیدی، ولی دیر نکردی.
جوابش رو ندادم و نگاهم از شونه‌هاش پایین اومد. کف دست راستش خالی بود، اما جیب پالتوش کمی سنگین‌تر از سمت چپ افتاده‌بود؛ با توجه به کسانی که ما بودیم، احتمالاً یکی از سلاح‌هاش توی اون جیب بود. بدون اینکه برگرده، ادامه داد:
- خوبه! این یعنی هنوز به هر کسی که صدات می‌کنه، اعتماد نمی‌کنی و قسمتی از وقت رو صرف سنجیدن می‌کنی.
گوشه‌های چشم‌هام جمع شدن.
- تو بودی که اون پاکت رو فرستادی؟
آروم به‌سمتم چرخید. صورتش زیر لبه‌ی کلاه مشکی‌رنگش، نیمه‌پنهان بود. سنگینی نگاهش رو روی صورتم حس کردم.
مرد: مهم نیست فرستنده کیه، مهم اینه که اومدی!
چند ثانیه توی سکوت موندم و بعد گفتم:
-تو اون سه نفر رو توی کوچه کشتی؟
نگاهش حتی تکون هم نخورد.
- اگه کشته بودمشون، الان پلیس تمام اون منطقه رو بسته‌بود.
جوابش مستقیم نبود، اما دروغ هم به نظر نمی‌رسید. ادامه داد:
- بعضی وقت‌ها، حذف کردن یه نفر فقط یه معنی نداره.
همون لحظه صدای بوق کشتی باری از دوردست بلند شد. مرد سرش رو کمی به سمت کانال چرخوند.
مرد: وقت زیادی نداریم.
انگشت‌هام روی بند کیف نشستن.
- چی می‌خوای؟
برای اولین بار، نگاهش روی کیفم ثابت موند. بی‌حوصله گفت:
- نمی‌خوام جعبه رو بهم بدی؛ فقط می‌خوام قبل از اینکه دیر بشه، بدونی داری برای کیا حملش می‌کنی.
باد، سطح آب کانال رو موج‌دار کرده‌بود. انگشت‌هام روی خنجر توی آستینم نشستن.
- منظورت چیه؟
مرد بدون این‌که سرش رو از روی کیف بلند کنه، گفت:
- تو پرونده رو خوندی، هویت جدید گرفتی و حتی مأموریت گرفتی.
صداش رو این‌قدر پایین آورد که به سختی می‌شنیدم؛ ادامه داد:
- اما یه چیز رو بهت نگفتن!
سکوت کردم.
- اون چیزی که روی شونه‌ت حمل می‌کنی، فقط یه امانت نیست.
نگاهم روی صورتش ثابت موند.
- از کجا اینو می‌دونی؟
جواب نداد. چند لحظه فقط صدای برخورد آب با پایه‌های اسکله شنیده می‌شد. بعد گفت:
- سال‌هاست آدم‌های زیادی رو دیدم که برای رسیدن به اون جعبه جونشون رو گذاشتن، ولی هیچ‌ک.س موفق نشده به دستش بیاره.
پوزخند زدم و با تمسخر گفتم:
- دنبال ترسوندنمی؟
لبخند خیلی کمرنگی از زیر سایه‌ی کلاه زد.
- نه! اگه می‌خواستم جعبه رو ازت بگیرم، الان اینجا واینستاده‌بودم.
باهاش موافق بودم؛ اگه قصد حمله داشت، تا حالا انجامش داده‌بود.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,508
14,110
مدال‌ها
4
- پس چی می‌خوای؟
این بار نگاهش مستقیم توی چشم‌هام نشست.
- تنها چیزی که باید بدونی اینه که از لحظه‌ای که این کیف رو گرفتی، دیگه هیچ حرکتی یه جابه‌جایی ساده نیست.
همون لحظه صدای قدم‌هایی از سمت پل باریک کنار کانال بلند شد. هر دومون هم‌زمان سرمون چرخوندیم. مردی با لباس کار خاکستری و سطل فلزی توی دستش، آروم و بدون عجله از روی پل رد می‌شد. به اطراف نگاه نمی‌کرد. از کنار اسکله گذشت و به مسیرش ادامه داد.
مرد ناشناس تا وقتی صدای قدم‌های کارگر محو نشد، سکوت کرد. زمزمه کرد:
- دیدیش؟
سرم رو تکون دادم و حرفش رو ادامه دادم:
- زیادی عادی بود.
برای اولین بار، لبخند کوتاهی روی لبش نشست.
- دقیقاً.
همون لحظه، مرد خاکستری قبل از پیچ خیابون، خیلی نامحسوس دوتا از انگشت‌هاش رو برای یه لحظه بالا آورد و بعد توی پیچ غیب شد. مرد کنارم زیر لب گفت:
- خبر رسید.
بدون اینکه منتظر واکنش من بمونه، یه قدم عقب رفت و از لبه‌ی اسکله پایین پرید. می‌دونستم روی مسیر باریکی که زیر اسکله کشیده شده‌بود و از بالا دیده نمی‌شد، فرود اومده. من نقشه‌ی این پایگاه رو حفظ بودم.
چند ثانیه بعد، انگار هیچ‌وقت اینجا نبوده. تنهایی وایستاده‌بودم و کیف هنوز روی شونه‌م بود، اما حالا مطمئن بودم که این جعبه نبود که آدم‌ها رو دنبال خودش میکشه! این آدم‌ها بودن که سال‌ها منتظر حرکت جعبه مونده‌بودن و حالا برای به‌دست آوردنش اقدام کرده‌بودن.
چند ثانیه به جایی که مرد ناپدید شده‌بود خیره موندم. وقتی از رفتنش مطمئن شدم، نگاهم رو از زیر اسکله گرفتم و از نرده‌ها فاصله گرفتم؛ اینجا دیگه چیزی برای یاد گرفتن نداشت.
آروم از روی تخته‌های چوبی برگشتم و با قدم‌هایی بی‌خیال، وارد خیابون شدم. اولین قانون تعقیب این بود که هیچ‌وقت بعد از یه اتفاق غیرعادی، رفتار غیرعادی نشون ندی. همون‌طور که قدم برمی داشتم، مردم اطرافم رو زیر نظر گرفتم؛ ظاهر همه‌شون عادی بود.
همراه جمعیت از خیابون رد شدم. جلوی ویترین یه مغازه لوازم‌خانگی، تصویر پشت سرم افتاد و نیم‌نگاهی دقیق بهش انداختم؛ هیچ‌ک.س مستقیم دنبالم نبود، اما این دیگه چیزی رو ثابت نمی‌کرد. همین چند دقیقه پیش هم سه نفر، بدون این‌که حتی صدایی ازشون دربیاد، از روی زمین محو شده‌بودن.
پیچ بعدی رو رد کردم که همون لحظه، ساعت جیبی داخل جیبم لرزش خیلی کوتاهی کرد. وایستادم و ساعت رو بیرون آوردم. عقربه‌ها سر جای خودشون بودن، اما در فلزی پشت ساعت که از اول بسته بود، حالا نیم میلی‌متر باز شده‌بود. اخم کردم؛ این اتفاق خودبه‌خود نمیوفتاد.
با ناخن، در کوچیک رو کامل باز کردم. به‌جای چرخ‌دنده یا فنر اضافه، یه تیکه کاغذ باریک تاشده توش قرار گرفته‌بود. ضربان قلبم حتی یه واحد هم تغییر نکرد؛ به سوپرایزهای گروه عادت داشتم. کاغذ رو بیرون کشیدم و جمله‌ای که روی اون نوشته شده‌بود رو خوندم: «مسیر عوض شد.»
چشم‌هام چند لحظه روی جمله ثابت موند، کاغذ رو دوباره تا کردم. داخل ساعت گذاشتم و درش رو بستم.
دلیل این‌که این ساعت رو همزمان با بقیه‌ی موارد مأموریت بهم داده‌بودن، واضح بود؛ این فقط یه ساعت معمولی نبود. ساعت راه ارتباطی بود و از لحظه‌ای که مأموریت شروع شده‌بود، یکی بدون این‌که دیده بشه، حرکاتم رو زیر نظر داشته.
سرم رو بالا آوردم. دیگه مقصد قبلی معنی نداشت، اما یه سؤال مهم‌تر توی ذهنم شکل گرفته‌بود؛ اگه مسیر عوض شده‌بود، پس بجز من، یکی دیگه هم از مقصد اصلی خبر داشته! اون هم وقتی حتی خودم هم از مقصد خبر ندارم.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,508
14,110
مدال‌ها
4
چند قدم جلو رفتم و با دیدن اولین باجه‌ی نقشه‌ی شهری، کنار خیابون وایستادم. بدون اینکه کیف رو از روی شونه‌م پایین بیارم، به نقشه خیره شدم. سه نفر از کنارم رد شدن، ولی هیچ‌کدوم مکث نکردن. بعد از حدود سی ثانیه، مردی با بارونی کرم‌رنگ با چند قدم فاصله از من، کنار سطل زباله وایستاد. سیگاری از توی جیب بارونیش بیرون کشید و روشن کرد. نه به من نگاه می‌کرد و نه به نقشه، اما از همون فاصله، می‌شد فهمید منتظر حرکتی از طرف منه. بی‌خیال نقشه شدم و همون لحظه ازش فاصله گرفتم. مرد هم سیگارش رو انداخت و راه افتاد.
لبخند خیلی محوی روی لبم نشست. بالأخره یکی پیدا شد؛ اما هنوز زود بود. وارد راهروی باریک بازار سرپوشیده‌ای که دو طرفش پر از مغازه‌های قدیمی بود، شدم. جمعیت، حرکت آدم‌ها رو کند می‌کرد و این دقیقاً همون چیزی بود که لازم داشتم.
از جلوی مغازه‌ها رد می‌شدم و بدون اینکه سرم رو برگردونم، جای قدم‌های مرد رو حدس می‌زدم؛ همراه جمعیت حرکت می‌کرد و فاصله‌ش رو حفظ کرده‌بود. حرفه‌ای بود، اما نه در حد من!
به اولین تقاطع داخل بازار رسیدم و بدون مکث، پیچیدم. سه قدم بعد، وارد مغازه‌ی کوچیکی شدم که فقط یه در داشت. فروشنده، پیرمردی بود که سرگرم تعمیر یه رادیوی قدیمی بود. همین که وارد شدم، فقط سرش رو بلند کرد، ولی چیزی نگفت. هیچ خبری از در پشتی مغازه نبود و این دقیقاً همون چیزی بود که می‌خواستم.
کنار قفسه‌ای وایستادم و وانمود کردم که دارم جنس‌ها رو نگاه می‌کنم. ده ثانیه گذاشت و مرد بارونی بالأخره از جلوی ویترین رد شد. سرعت قدم‌هاش بیشتر از قبل شده‌بود. سه قدم جلوتر رفت و انجار یهو تصمیمش عوض شد؛ برگشت و مجبور شد داخل مغازه رو نگاه کنه. همین اشتباه کافی بود.
چهره‌ش آفتاب‌سوخته‌ش رو دیدم. به محض اینکه چشمش به من افتاد، فقط یه ثانیه مکث کرد و بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، دوباره به راهش ادامه داد. سرم رو پایین بردم و نگاهم آروم روی بند چرمی کیف افتاد؛ پس مرد ناشناس اسکله درست می‌گفت. از لحظه‌ای که جعبه حرکت کرده‌بود، هدف امانتی بود که کیان حمل می‌کرد.
با فکری که به سرم زد، با عجله و استرس از مغازه بیرون رفتم و با قدم‌های بلند، به‌سمت مخالف مرد رفتم. به‌طرف اولین کوچه‌ی سمت راستم رفتم و پیچیدم. صدای قدم‌ها از پشت سرم بلند شد. نیشخند زدم‌؛ طعمه رو گرفته‌بودن.
کوچه به محوطه‌ی باریک بین دوتا ساختمون ختم می‌شد و بن‌بست بود. قبل از رسیدن به دیوار، پام رو روی جعبه‌ی چوبی کنار دیوار گذاشتم، دستم لبه‌ی پنجره‌ی طبقه‌ی اول رو گرفت و با یه حرکت خودم رو بالا کشیدم. همون لحظه مرد بارونی‌پوش وارد کوچه شد و سرش رو بالا آورد؛ اما دیر شده‌بود.
روی لبه‌ی پنجره فرود اومدم و از اون‌طرف پایین پریدم. صدای فریادش از پشت دیوار اومد:
- اونجاست!
پس تنها نبود! به محض اینکه وارد کوچه‌ی بعدی شدم، دو نفر از روبه‌رو ظاهر شدن. یکی‌شون مستقیم به سمتم دوید. کیف رو روی شونه‌م محکم کردم. حالا دست‌هام خالی بودن. مشت مرد هنوز کامل باز نشده‌بود که یه قدم به‌سمت چپ رفتم. ضربه‌ش از کنار صورتم رد شد و همزمان، آرنج دست راستم مستقیم زیر فکش کوبیده شد. صدای تق کوتاهی اومد و قبل از این‌که زمین بخوره، چرخیدم و با پاشنه‌ی پام به زانوی نفر دوم کوبیدم. تعادلش به هم خورد. همین کافی بود. دستم رو روی کیف فشار دادم و دویدم.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,508
14,110
مدال‌ها
4
صدای دویدن پشت سرم بیشتر شد. از پیچ بعدی که رد شدم، صدای سوت تیزی توی هوا پیچید. از روی غریزه خودم رو به دیوار چسبوندم. کمتر از یه ثانیه بعد، گلوله‌ای از کنار گوشم رد شد و به دیوار آجری روبه‌روم خورد. بدون فکر کردن مسیرم رو عوض کردم.
توی خیابون اصلی موندن یعنی خودکشی! وارد بازارچه‌ی روباز شدم. با دیدن تعقیب و گریز ما، صدای جیغ مردم بلند شد. از روی میز پر از میوه پریدم و با لگد، روی میز انداختمش تا سرعت اون‌ها رو کم کنم. میوه‌ها روی زمین پخش شدن.
جمعیت مثل موج به هر طرف فرار کرد. همین هرج‌ومرج چیزی بود که لازم داشتم. از روی بساط فروشنده‌ای پریدم و پشت وانت باری دولت زانو زدم. نفسم رو توی سی*ن*ه حبس کردم و فقط به صدای قدم‌هاگوش دادم.
سه نفر بر خلاف بقیه، به‌سمتم میومدن. یکی از سمت چپ و دو نفر از روبه‌رو بهم نزدیک می‌شدن. داشتن محاصره‌م می‌کردن. لبخند کوتاهی زدم. بالأخره وقت مبارزه بود.
دستم آروم داخل آستینم رفت و چاقوی تاشو، بی‌صدا کف دستم باز شد؛ این دفعه قرار نبود فقط فرار کنم.
قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شدن و می‌دونستم که تیرانداز هم هنوز من رو تخت نظر داره؛ این یعنی حداقل چهار نفر حریفم بودن. چاقو رو محکم‌تر گرفتم و توی سرم از سه تا یک شمردم.
مرد اول از کنار وانت رد شد. همون لحظه از پشت ماشین بیرون پریدم و جلوش ظاهر شدم. قبل از اینکه فرصت برگردوندن اسلحه‌ش رو پیدا کنه، مچ دستش رو گرفتم و با یه پیچ کوتاه، اسلحه از دستش جدا شد. با لذت به صدای شکستن استخون مچش که بین همهمه‌ی بازار گم شد، گوش دادم. بدون این‌که حتی فرصت داد زدن پیدا کنه، با همون اسلحه، به سی*ن*ه‌ش ضربه زدم. تعادلش به هم خورد و روی جعبه‌های چوبی کنار دکه افتاد.
صدای خرد شدن چوب، تمرکز نفر دوم رو کمتر از یه ثانیه بهم زد؛ همین کافی بود. اسلحه رو به سمتش نگرفتم، در عوض خشابش رو با یه حرکت بیرون کشیدم و هم اسلحه، هم خشاب رو به دو سمت مختلف پرت کردم؛ دیگه به درد هیچ‌کدومشون نمی‌خورد.
نفر دوم خودش رو بهم رسوند. چاقو رو توی دستم چرخوندم و با دسته‌ش، محکم به گلوش کوبیدم. نفسش بند اومد و کمی خم شد که زانوم مستقیم توی شکمش فرود اومد. منتظر زمین خوردنش نموندم و دوباره شروع به دویدن کردم. از پشت سرم صدای فریاد اومد:
- زنده بگیریدش!
قلبم از شدت هیجان چیزی که کشف کرده‌بود، با سرعت بیشتری خودش رو به سی*ن*ه‌م کوبید. این افراد دستور تیر نداشتن، برای همین اون تیرانداز تلاشی برای کشتنم انجام نداد؛ این یعنی جعبه به‌تنهایی کافی نبود. من هم براشون ارزش داشتم.
صدای موتور سنگینی از انتهای خیابون بلند شد. به قدم‌هام سرعت بیشتری دادم و به‌طرف اتوبوسی که داشت از ایستگاه خارج می‌شد، دویدم. راننده منتظر بود که آخرین مسافر روی پله‌ها هم سوار بشه تا درها رو ببنده.
از روی جدول پریدم و انگشت‌هام رو دور میله‌ی کنار در قفل کردم. راننده با عصبانیت داد زد:
- هی...!
پام رو روی پله گذاشتم و خودم رو بالا کشیدم. در، درست پشت سرم بسته شد. مردهای کت‌پوش بالأخره به ایستگاه رسیدن و یکی‌شون بدون فکر اسلحه‌ش رو بالا آورد. همکارش بازوش رو پایین کشید. لب‌خونی کردم:
- نه! مردم... .
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,508
14,110
مدال‌ها
4
همین مکث، اتوبوس رو نجات داد. راننده بی‌خبر از همه‌جا، دستی به سر بدون موش کشید و با حرص گاز داد؛ اتوبوس از ایستگاه جدا شد. نفسم هنوز منظم بود. کیف رو روی زمین گذاشتم. چندتا از مسافرها با ترس نگاهم می‌کردن.
پیرمردی که کنار پنجره نشسته‌بود، آروم پرسید:
- پسر جون، دعوا شده؟
نگاهش کردم و لبخند کوچیک و دوستانه‌ای زدم.
- انگار براشون سوءتفاهم شده‌بود.
پیرمرد غرغرکنان سرش رو تکون داد و دوباره به بیرون خیره شد. به منظره‌ی بیرون شیشه نگاه کردم. یکی از مردهای کت‌پوش هنوز توی ایستگاه وایستاده‌بود و نفس‌نفس می‌زد. خیلی آروم، دستش رو برد داخل جیب کتش و بی‌سیم کوچکی بیرون آورد.
لب‌هاش رو از روی حرکتشون خوندم.
ـ بسته هنوز دستشه.
پوزخندی زدم و همزمان خم شدم و با برداشتن کیف، دوباره روی شونه‌م انداختمش. تعقیب تازه شروع شده‌بود.
اتوبوس تازه از ایستگاه فاصله گرفته‌بود. دستم هنوز روی بند کیف بود. ظاهراً همه‌چیز آروم بود، اما ذهنم با سرعت کار می‌کرد. دلیل شلیک نکردن اون‌ها مردم نبود، اون‌ها فقط کیف رو سالم می‌خواستن؛ اگه گلوله به کیف می‌خورد، ممکن بود چیزی که سال‌ها دنبالش بودن و حتی الان هم نمی‌دونستن چیه، برای همیشه از بین بره.
راننده از آینه نگاهم کرد و با اخم گفت:
- اگه دردسر درست کنی، همین ایستگاه بعدی پیاده‌ت می‌کنم.
سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.
- فکر نکنم لازم باشه، آقا؛ خودم قبلش پیاده میشم.
راننده زیر لب غر زد و نگاهش رو به خیابون پر از آدم برگردوند؛ مسافرها هم کم‌کم نگاهشون رو ازم گرفتن و دوباره سرگرم کار خودشون شدن.
روی پاهام جابه‌جا شدم و به شیشه‌ی روبه‌روم نگاهی انداختم. حدود پنجاه متر جلوتر، کنار سکوی بعدی، سه‌تا مرد با لباس‌های متفاوت وایستاده‌بودن. یکی روزنامه دستش بود، یکی کیف دستی داشت و سومی وانمود می‌کرد که مشغول خوندن تابلوهای مسیره؛ با این حال، هر چند ثانیه یک‌بار به اتوبوس نگاه می‌کردن.
نفسم رو بیرون دادم؛ خبر سریع‌تر از من حرکت کرده‌بود. از شیشه فاصله گرفتم و به‌سمت میله‌ی کنار در رفتم. می‌دونستم که لبخند روی لبم با حالت صورتم تضاد داره. اتوبوس کنار جدول آبی‌رنگ وایستاد. با بلند شدن چند نفر دیگه از روی صندلی، چشم‌هام برق زدن.
منتظر موندم و همزمان با شیش نفر دیگه پایین اومدم، اما بر خلاف بقیه، به‌سمت خروجی ایستگاه نرفتم و از بین جمعیتی که از توقف اتوبوس تعجب و خوشحال بودن و درحال سوار شدن بودن، مسیرم رو عوض کردم و دوباره از در عقب، وارد اتوبوس شدم. راننده اصلاً متوجه نشد.
چرخیدم و به مردهای منتظر نگاه کردم. جلو اومده‌بودن و هنوز منتظر بودن تا یکی با کیف چرمی از ایستگاه خارج بشه. درها بسته شدن و اتوبوس دوباره حرکت کرد. از پشت شیشه، بهشون خیره شدم و با دیدن نگاه عصبانیشون، انگشت اشاره و وسطم رو کنار شقیقه‌م گذاشتم و باهاشون خداحافظی کردم. تازه فهمیدن کسی که دنبالش بودن، هنوز توی اتوبوس سبزرنگه.
یکی‌شون بی‌سیم کوچیکی رو از زیر آستینش بیرون کشید. لب‌هاش تکون خوردن، اما دیگه دیر شده‌بود و کاری جز گزارش دادن و منتظر موندن از دستشون برنمیومد.
اتوبوس از ایستگاه فاصله گرفت‌بود و حالا من، برای چند دقیقه‌ی دیگه، از دید مستقیمشون خارج شده‌بودم.
 
بالا پایین