- Oct
- 3,501
- 14,089
- مدالها
- 4
نگاهم برای آخرین بار روی کلاه موند، بعد چرخیدم و از کوچه فاصله گرفتم. نترسیده بودم، مطمئن بودم که هر کسی اون سه نفر رو برداشته بود، دقیقاً همین رو میخواست؛ یه نفر دیگه هم کنجکاو بشه و وارد همون مسیر بشه، اما من قرار نبود چهارمین نفر باشم.
بدون توجه به سرنوشت دختر، چند کوچه جلوتر پیچیدم و سرعت قدمهام رو کم کردم. کیف هنوز روی شونهم بود. همون لحظه، صدای زنگ ساعت جیبی از داخل جیب پالتوم بلند شد. تک زنگی توی گوشم پیچید و دوباره سکوت همهجا رو پر کرد. وایستادم و ساعت رو بیرون آوردم. عقربهای که از لحظهی گرفتنش روی ۸:۱۷ ثابت موندهبود، برای اولین بار تکون خوردهبود. فقط یه دقیقه جلو رفتهبود و حالا ۸:۱۸ رو نشون میداد.
حرف مرد داخل مقر توی مغزم تکرار شد: «وقتی این ساعت دوباره حرکت کرد... !» ادامهی جمله رو لازم نبود یادآوری کنم. ساعت راه افتادهبود و این یعنی مرحلهی بعدی مأموریت شروع شدهبود.
صدای خشخش خیلی ضعیفی از پشت سرم اومد. برنگشتم؛ سبکی صدای قدمهاش نشون ثابت میکرد که یه بچهی کوچیک داره بهسمتم میاد. روی صداهایی که از طرفش میومد تمرکز کردم و آمادهی واکنش شدم.
با از حرکت وایستادن کسی که پشت سرم بود، روی پاشنهی پا چرخیدم و با دختربچهای حدوداً ده ساله توی لباس سبزرنگ مدرسه، روبهرو شدم. چند متر عقبتر وایستادهبود و چیزی دستش بود نگاهم رو پایینتر آوردم و به پاکت کوچیک و کرمرنگی که توی دستهاش بود، خیره شدم.
به طرفم دوید. قبل از اینکه فرصت حرف زدن پیدا کنم، پاکت رو توی دستم گذاشت و نفسزنان گفت:
- گفتن فقط به صاحب ساعت بدم.
سرم رو بالا آوردم.
- کی گفت؟
اما دختر با عجله ازم دور شد و راهی که اومدهبود رو برگشت؛ انگار از اول هم قرار نبود جوابی بده. چند ثانیه پاکت رو نگاه کردم. فقط با مداد، یه جمله روی اون نوشته شدهبود: «اگر هنوز زندهای، تنها بیا.»
لبخند زدم. بالأخره، بعد از این همه حرکت کورکورانه، یکی تصمیم گرفتهبود مستقیماً با من بازی کنه.
پاکت رو باز نکردم. همونطور که بین انگشتهام نگهش داشتهبودم، چند قدم دیگه رفتم و کنار دکهی خاموشی که کرکرهش پایین کشیده شدهبود، وایستادم. با ناخنم لبهی کاغذ رو لمس کردم. هیچ اثری از چسب تازه یا باز شدن دوباره نداشت.
پاکت ارزون و معمولی بود. اخم کردم. آدمهایی که حرفهای کار میکنن، هیچوقت از چیزهای خاص استفاده نمیکنن. این آدم هرکسی که بود، یا بیشازحد ناشی بود، یا میخواست هوش و تحلیل من رو امتحان کنه.
آروم پاکت رو باز کردم. داخلش فقط یه تیکه کاغذ تاخورده بود. بازش کردم و به تنها جملهی روی کاغذ خیره شدم: «ده دقیقه. اسکلهی متروکهی کانال شرقی.»
بدون توجه به سرنوشت دختر، چند کوچه جلوتر پیچیدم و سرعت قدمهام رو کم کردم. کیف هنوز روی شونهم بود. همون لحظه، صدای زنگ ساعت جیبی از داخل جیب پالتوم بلند شد. تک زنگی توی گوشم پیچید و دوباره سکوت همهجا رو پر کرد. وایستادم و ساعت رو بیرون آوردم. عقربهای که از لحظهی گرفتنش روی ۸:۱۷ ثابت موندهبود، برای اولین بار تکون خوردهبود. فقط یه دقیقه جلو رفتهبود و حالا ۸:۱۸ رو نشون میداد.
حرف مرد داخل مقر توی مغزم تکرار شد: «وقتی این ساعت دوباره حرکت کرد... !» ادامهی جمله رو لازم نبود یادآوری کنم. ساعت راه افتادهبود و این یعنی مرحلهی بعدی مأموریت شروع شدهبود.
صدای خشخش خیلی ضعیفی از پشت سرم اومد. برنگشتم؛ سبکی صدای قدمهاش نشون ثابت میکرد که یه بچهی کوچیک داره بهسمتم میاد. روی صداهایی که از طرفش میومد تمرکز کردم و آمادهی واکنش شدم.
با از حرکت وایستادن کسی که پشت سرم بود، روی پاشنهی پا چرخیدم و با دختربچهای حدوداً ده ساله توی لباس سبزرنگ مدرسه، روبهرو شدم. چند متر عقبتر وایستادهبود و چیزی دستش بود نگاهم رو پایینتر آوردم و به پاکت کوچیک و کرمرنگی که توی دستهاش بود، خیره شدم.
به طرفم دوید. قبل از اینکه فرصت حرف زدن پیدا کنم، پاکت رو توی دستم گذاشت و نفسزنان گفت:
- گفتن فقط به صاحب ساعت بدم.
سرم رو بالا آوردم.
- کی گفت؟
اما دختر با عجله ازم دور شد و راهی که اومدهبود رو برگشت؛ انگار از اول هم قرار نبود جوابی بده. چند ثانیه پاکت رو نگاه کردم. فقط با مداد، یه جمله روی اون نوشته شدهبود: «اگر هنوز زندهای، تنها بیا.»
لبخند زدم. بالأخره، بعد از این همه حرکت کورکورانه، یکی تصمیم گرفتهبود مستقیماً با من بازی کنه.
پاکت رو باز نکردم. همونطور که بین انگشتهام نگهش داشتهبودم، چند قدم دیگه رفتم و کنار دکهی خاموشی که کرکرهش پایین کشیده شدهبود، وایستادم. با ناخنم لبهی کاغذ رو لمس کردم. هیچ اثری از چسب تازه یا باز شدن دوباره نداشت.
پاکت ارزون و معمولی بود. اخم کردم. آدمهایی که حرفهای کار میکنن، هیچوقت از چیزهای خاص استفاده نمیکنن. این آدم هرکسی که بود، یا بیشازحد ناشی بود، یا میخواست هوش و تحلیل من رو امتحان کنه.
آروم پاکت رو باز کردم. داخلش فقط یه تیکه کاغذ تاخورده بود. بازش کردم و به تنها جملهی روی کاغذ خیره شدم: «ده دقیقه. اسکلهی متروکهی کانال شرقی.»