جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 42,500 بازدید, 603 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,013
17,057
مدال‌ها
4
سلام.
ممنونم که تا اینجا خواننده‌ی این قصه‌ی پر پیچ و خم بودین. طولانی شد و مشکلات پیش اومده هم کار رو طولانی‌تر کرد اما من در تلاشم تا به روال قبل برگردم و این قصه رو به پایان برسونم.
منتظر شنیدن نظراتتون هستم. امیدوارم ابهامات به کمترین نقطه‌ی ممکن برسه و از خوندن تقدیرچهاردوتا لذت ببرین. : )


(فصل دو)

گاه باید رویید از پس آن باران
گاه باید خندید بر غمی بی‌پایان.(سهراب سپهری)


(فرهود)
دستم رو روی جلد مخملی سالنامه‌ی جدید کشیدم. سالی که با وجود گذشتن بیست روزش، هنوز برای من شروع نشده‌بود، اما دیگه وقتش بود شروع کنم. برای ادامه‌‌دادن به یه زندگی سخت، باید زندگی کنی تا سختی‌هاش آسون بشه. با خونه‌نشینی و کاری نکردن، زندگی چیزی رو برات حل نمی‌کنه، فقط زمان رو برات طولانی‌تر حفظ می‌کنه تا تو بلند بشی و ادامه بدی. با انگشت اشاره‌م، جلد مخملی رو کنار زدم، روزهای ابتدایی فروردین رو ورق زدم تا به صفحه‌ی ۲۱ رسیدم. فردا شنبه، بیست‌ویکم بود؛ باید برنامه‌ریزی رو شروع می‌کردم حتی اگه فقط ده روز از فروردین باقی مونده باشه. دست آزادم رو بین موهام فرو بردم و نفسم رو با بازدم محکمی بیرون فرستادم. خودکار رو روی خطوط صفحه‌ی ۲۱ حرکت دادم. همین شروع کافی بود تا ذهنم روشن بشه و تمام باید و نبایدهایی که قراربود برای خونه‌ی سالمندان انجام بدم رو به یاد بیارم و ثبت کنم.
صدای باز و بسته شدن در اتاق رو شنیدم، اما سرم رو بالا نیاوردم. رسیدم به روز ۲۴.
- فرهود؟ گرسنه نیستی؟!
در تلاش بودم تا زنجیره‌ی جملات چیده‌شده‌ی توی مغزم رو روی کاغذ بیارم. در همون حالت، در جواب سوگند گفتم:
- نه، میل ندارم.
نقطه رو گذاشتم، صفحه رو ورق زدم و به سراغ روز بیست‌وپنجم رفتم.
- چرا؟ تو که چیزی نخوردی!
بدون اینکه سرم رو بلند کنم، نیم‌نگاهی به صورت شاکی سوگند انداختم. سینی به دست لبه‌ی تخت نشسته‌بود و چپ‌چپ نگاهم می‌کردم. لبخندی به روش زدم و درحالی که دوباره مشغول نوشتن شدم، در جوابش گفتم:
- تو که غذا آوردی!
روز بیست‌وششم باید متخصص قلب به مرکزمون می‌اومد تا چکاپ کامل انجام بشه. یه کار مهم و ضروری بود، پس کنارش یه ستاره‌ی بزرگ کشیدم.
- چقدر هم که تو بهم توجه می‌کنی!
لبخندم کش اومد. روز ۲۷ فروردین جمعه بود. خودکار رو لای سالنامه گذاشتم و بستمش. دستم رو به سمت چپ دراز کشیدم و اون رو روی پاتختی گذاشتم تا در اسرع‌وقت دوباره به سراغش برم و برنامه‌ی چند روزه باقی‌مونده از ماه فروردین رو هم بنویسم. به برنامه‌ریزی ماهانه عادت داشتم، در واقع عادت بابا بود که عادت من هم شده‌بود. هم به ذهنم نظم می‌داد و هم کمکم می‌کرد تا کارها رو بهتر مدیریت کنم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,013
17,057
مدال‌ها
4
کش و قوسی به بدنم دادم و به سوگند که سمت راست تخت نشسته‌بود و مشغول ساندویچ‌کردن تکه‌های کتلت بود، نگاه کردم.
- من که همه‌ی هوش و حواس و توجهم پیش شماست!
ابروی راستش بالا رفت. خیارشورهایی که نواری تکه شده‌بودن رو لای ساندویچ گذاشت و گفت:
- از تأخیری که توی جواب دادن بهم داشتی، مشخص بود!
خنده‌ی کوتاهی کردم. سرش رو بلند کرد و ساندویچ رو به سمتم گرفت. نگاهم بین چشم‌هاش که ردپایی از دلگیری توش موج می‌زد، چرخید.
- قربون دستت عشقم.
ساندویچ رو از دستش گرفتم و گاز محکمی بهش زدم.
- چی‌شد؟ میلت برگشت؟
سینی رو روی میز وسط اتاق گذاشت و دوباره روی تخت نشست. تکونی به ساندویچ توی دستم دادم و بعد از قورت‌دادن لقمه‌م، گفتم:
- مگه ندیدی خانمم چطور با عشق برام ساندویچ درست کرد؟ خب اشتهام باز شد.
نفس عمیقی کشید و من گاز دیگه‌ای به ساندویچ خوشمزه‌ی کتلت زدم. زمزمه‌ش به گوشم رسید:
- ولی من خیلی شب‌ها برات غذا آوردم و تو نخوردی.
چیزی نگفتم، انگار که صداش رو نشنیدم. دستش رو جلو آورد و موهای روی پیشونیم رو مرتب کرد.
- فرهود؟ کی مثل قبل میشی؟
دست نوازشش، به گوشم رسید.
- اینکه زود از خونه بری مرکز و دیر برگردی، درسته؟ خودت رو اونجا سرگرم‌ کنی و به ناهار و شاممون نرسی، خوبه؟ فرهود چرا تو و فربد بی‌خیال این موش‌وگربه‌بازی‌ها نمیشین؟
درحال جویدن لقمه، دست مشت شده‌م رو جلوی دهنم گرفتم.
- سوگند! حدود یه هفته به مرکز سر نزده‌بودم؛ همه‌ی کارام عقب مونده‌بود، خب باید بیشتر می‌موندم تا انجامشون بدم.
لقمه رو قورت دادم و ادامه دادم:
- فربد هم همین‌طور، دوتاییمون همین وضعیت رو داشتیم. تا کی باید تو و باراد و بردیا جور کارهای عقب‌مونده‌ی ما رو می‌کشیدین؟
با دستش فشار ریزی به شونه‌م آورد.
- نه! تو حتی الان هم از نگاه کردن به صورتم فرار می‌کنی.
اخم ریزی روی پیشونیم نشست.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,013
17,057
مدال‌ها
4
- من نگاهت نمی‌کنم؟!
خنده‌ی ریزی کرد و با تکون ابروهاش به باقی‌مونده‌ی ساندویچ توی دستم اشاره کرد.
- تو بخور تا من بگم!
دوباره دستم رو بالا آوردم و گاز دیگه‌ای به کتلت خوشمزه‌ی عزیزجون زدم؛ عطر زیره نشون می‌داد که کاره عزیزجونه.
- کسی جرأت نمی‌کنه چیزی بگه، همه رعایت حال شما رو می‌کنن، ولی اینکه زیاد توی خونه نمی‌مونین و بیشتر خودتون رو مشغول کار کردین، همه رو دلتنگ و ناراحت کرده! می‌فهمی؟
آخرین لقمه رو توی دهن گذاشتم. دست‌هام رو به هم کوبیدم و سرم رو به پشتی تخت تکیه دادم. منظور حرفش روشن و واضح بود، اما من نمی‌خواستم زیر بار برم.
- فرهودجان؟ می‌دونی تکیه‌‌ی همه‌ی ما به وجود توئه؟ باور کن کسی بابت اتفاقات افتاده ذره‌ای از شما دلگیر نیست! چرا باور نمی‌کنی؟
سرم رو به سمتش چرخوندم. نگاهم رو بین دو‌ گوی سبزرنگی که توی صورتم دودو می‌زد، چرخوندم و گفتم:
- دقیقاً به همین دلیل که گفتی، چون تکیه‌ی همه به منه و من... ای خدا!
دستم رو لای موهام فرو بردم و نفسم رو فوت کردم. این بار سنگین رو یه شبه نمی‌شد روی زمین گذاشت؛ خدا از باعث‌و‌بانیش نگذره. دستش رو نوازش‌وار به بازوم کشید.
- و تو هیچ تقصیری توی اون ماجرا نداری. تو هیچ عذاب‌وجدانی نباید داشته باشی. دورت بگردم، خواهش می‌کنم به خودت بیا و قوی باش! فرهود تا حالت خوب نشه، هیچ‌کدوم از ما خوب نمیشیم.
به صفحه‌ی خاموش تلویزیون دیواری خیره شدم و زمزمه کردم:
- دارم سعی می‌کنم خوب باشم سوگند، دارم سعی خودم رو می‌کنم.
بازوم رو بغل گرفت و سرش رو روی شونه‌م گذاشت.
- لازم نیست تلاش کنی، فقط کنارمون باش، بذار کنارت باشیم! اونجوری حالت یواش‌یواش بهتروبهتر میشه. به هیچی فکر نکن فرهود، بذار زمان این داستان رو حل کنه، باشه عشقم؟
سرم رو به سرش تکیه دادم و نفس عمیقی از عطر وجودش گرفتم.
- خوب باش که خیلی کار داریم، خیلی! باید به حال‌وهوای عاشقی بچه‌ها برسیم... هیچ می‌دونی طبقه‌ی بالا هوا طوفانیه؟
خندیدم و پوست لطیف دستش رو با انگشت شستم نوازش کردم.
- طوفانی؟ اوه‌اوه پس خیلی کار داریم!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,013
17,057
مدال‌ها
4
گوش به صدای خنده‌ش‌ سپردم. من‌ همیشه دوست داشتم توی این خونه، فقط صدای خنده‌های افراد خونه رو بشنوم، اما حالا، مدت‌ها بود که صدای گریه جایگزین خنده‌ شده‌بود و باعث‌وبانی این حال بد هم مادر من بود. مادری که آقاجون، طبق درخواست بچه‌ها، قید انتقام ازش رو زده‌بود و به خودش و خدا واگذار شده‌‌بود، اما تهدیدش کرده‌بود و ازش تعهد کتبی گرفته‌بود که اطراف این خونه و افرادش، تحت هیچ شرایطی، پیداش نشه. من همیشه سعی داشتم قوی باشم و آرامش رو به خونه برگردونم، اما نمی‌تونستم. دیگه نمی‌تونستم، درباره‌ی این ماجرا پیش‌قدم بشم و اوضاع رو سروسامون بدم. حالا جامون برعکس شده‌بود و بچه‌ها سعی داشتن خنده رو به لب‌های من بیارن. همه‌چیز رو می‌فهمیدم، قصد هم نداشتم به این حالم ادامه بدم اما حس شرمندگی‌ من رو رها نمی‌کرد.
باراد که توی این مدت به خاطر تعطیلات عید دانشگاه و کلاس‌هاش تعطیل بود، با اینکه خودش هم روبه‌راه نبود، اما با من به مرکز سالمندان می‌اومد. من کاری نمی‌تونستم بکنم و فقط حضور فیزیکی داشتم، اما باراد سعی می‌کرد همه‌ی هماهنگی‌ها رو انجام بده. بعد از تموم‌شدن تعطیلات دیگه وقت کافی نداشت؛ با این وجود باز هم بهم سر می‌زد و با سوگند کارها رو انجام می‌دادن. من هم فقط وقت‌گذرونی می‌کردم و ادعا می‌کردم خیلی کار دارم و در واقع به هیچ کاری نمی‌رسیدم.
- فرهود؟
به خودم اومدم و تندتند پلک زدم.
- جانم؟
- قبول داری نیاز به تفریح داریم؟ حتی برای چند ساعت.
سرم رو تکون دادم و دستم رو دور بدنش حلقه کردم.
- آره عشقم، حق با توئه.
شیرین خندید و با ذوق گفت:
- پس من برنامه‌ می‌چینم و تو نه نگو.
خندیدم. جرأت‌ نه گفتن هم نداشتم. به وجود این همه آدم فهمیده و بااحساس در کنار خودم می‌بالیدم. به همخونه‌هایی که در تلاش بودن تا این بار سنگین رو از روی شونه‌هام بردارن و روی شونه‌های خودشون تقسیم کنن.
- حق با توئه، باید به خواست بچه‌ها احترام بذارم.
با شنیدن زمزمه‌ی من، سرش رو بالا گرفت. چشم به نگاه براقش دوختم. عزیزدلم به همین راحتی خوشحال شده‌بود.
- رها کن فرهود، راحت رها کن؛ مثل همه‌ی ما که رها کردیم. ما روزهای دیگه‌ای هم در پیش داریم، همه‌چیز فقط گذشته نیست، بیا روی حال و آینده تمرکز کنیم، باشه آقای‌دکتر؟!
خندیدم و پیشونیش‌ رو بوسیدم. سوگند زبون همه‌ی افراد این خونه شده‌بود، چون من توی این مدت، همه‌‌ی این حرف‌ها رو از نگاهشون خونده‌بودم. وقتش بود به خواسته‌شون احترام بذارم و به قول سوگند، رها کنم.
- چشم سوگندخانم، چشم خانمم.
خندید و توی آغوشم حل شد. باید از خدا می‌خواستم که به من توانی برای ادامه‌دادن بده. ما باید ادامه می‌دادیم. زندگیمون هنوز ادامه داشت.
***
 
بالا پایین