- Dec
- 1,013
- 17,049
- مدالها
- 4
سلام.
ممنونم که تا اینجا خوانندهی این قصهی پر پیچ و خم بودین. طولانی شد و مشکلات پیش اومده هم کار رو طولانیتر کرد اما من در تلاشم تا به روال قبل برگردم و این قصه رو به پایان برسونم.
منتظر شنیدن نظراتتون هستم. امیدوارم ابهامات به کمترین نقطهی ممکن برسه و از خوندن تقدیرچهاردوتا لذت ببرین. : )
(فصل دو)
گاه باید رویید از پس آن باران
گاه باید خندید بر غمی بیپایان.(سهراب سپهری)
(فرهود)
دستم رو روی جلد مخملی سالنامهی جدید کشیدم. سالی که با وجود گذشتن بیست روزش، هنوز برای من شروع نشدهبود، اما دیگه وقتش بود شروع کنم. برای ادامهدادن به یه زندگی سخت، باید زندگی کنی تا سختیهاش آسون بشه. با خونهنشینی و کاری نکردن، زندگی چیزی رو برات حل نمیکنه، فقط زمان رو برات طولانیتر حفظ میکنه تا تو بلند بشی و ادامه بدی. با انگشت اشارهم، جلد مخملی رو کنار زدم، روزهای ابتدایی فروردین رو ورق زدم تا به صفحهی ۲۱ رسیدم. فردا شنبه، بیستویکم بود؛ باید برنامهریزی رو شروع میکردم حتی اگه فقط ده روز از فروردین باقی مونده باشه. دست آزادم رو بین موهام فرو بردم و نفسم رو با بازدم محکمی بیرون فرستادم. خودکار رو روی خطوط صفحهی ۲۱ حرکت دادم. همین شروع کافی بود تا ذهنم روشن بشه و تمام باید و نبایدهایی که قراربود برای خونهی سالمندان انجام بدم رو به یاد بیارم و ثبت کنم.
صدای باز و بسته شدن در اتاق رو شنیدم، اما سرم رو بالا نیاوردم. رسیدم به روز ۲۴.
- فرهود؟ گرسنه نیستی؟!
در تلاش بودم تا زنجیرهی جملات چیدهشدهی توی مغزم رو روی کاغذ بیارم. در همون حالت، در جواب سوگند گفتم:
- نه، میل ندارم.
نقطه رو گذاشتم، صفحه رو ورق زدم و به سراغ روز بیستوپنجم رفتم.
- چرا؟ تو که چیزی نخوردی!
بدون اینکه سرم رو بلند کنم، نیمنگاهی به صورت شاکی سوگند انداختم. سینی به دست لبهی تخت نشستهبود و چپچپ نگاهم میکردم. لبخندی به روش زدم و درحالی که دوباره مشغول نوشتن شدم، در جوابش گفتم:
- تو که غذا آوردی!
روز بیستوششم باید متخصص قلب به مرکزمون میاومد تا چکاپ کامل انجام بشه. یه کار مهم و ضروری بود، پس کنارش یه ستارهی بزرگ کشیدم.
- چقدر هم که تو بهم توجه میکنی!
لبخندم کش اومد. روز ۲۷ فروردین جمعه بود. خودکار رو لای سالنامه گذاشتم و بستمش. دستم رو به سمت چپ دراز کشیدم و اون رو روی پاتختی گذاشتم تا در اسرعوقت دوباره به سراغش برم و برنامهی چند روزه باقیمونده از ماه فروردین رو هم بنویسم. به برنامهریزی ماهانه عادت داشتم، در واقع عادت بابا بود که عادت من هم شدهبود. هم به ذهنم نظم میداد و هم کمکم میکرد تا کارها رو بهتر مدیریت کنم.
ممنونم که تا اینجا خوانندهی این قصهی پر پیچ و خم بودین. طولانی شد و مشکلات پیش اومده هم کار رو طولانیتر کرد اما من در تلاشم تا به روال قبل برگردم و این قصه رو به پایان برسونم.
منتظر شنیدن نظراتتون هستم. امیدوارم ابهامات به کمترین نقطهی ممکن برسه و از خوندن تقدیرچهاردوتا لذت ببرین. : )
(فصل دو)
گاه باید رویید از پس آن باران
گاه باید خندید بر غمی بیپایان.(سهراب سپهری)
(فرهود)
دستم رو روی جلد مخملی سالنامهی جدید کشیدم. سالی که با وجود گذشتن بیست روزش، هنوز برای من شروع نشدهبود، اما دیگه وقتش بود شروع کنم. برای ادامهدادن به یه زندگی سخت، باید زندگی کنی تا سختیهاش آسون بشه. با خونهنشینی و کاری نکردن، زندگی چیزی رو برات حل نمیکنه، فقط زمان رو برات طولانیتر حفظ میکنه تا تو بلند بشی و ادامه بدی. با انگشت اشارهم، جلد مخملی رو کنار زدم، روزهای ابتدایی فروردین رو ورق زدم تا به صفحهی ۲۱ رسیدم. فردا شنبه، بیستویکم بود؛ باید برنامهریزی رو شروع میکردم حتی اگه فقط ده روز از فروردین باقی مونده باشه. دست آزادم رو بین موهام فرو بردم و نفسم رو با بازدم محکمی بیرون فرستادم. خودکار رو روی خطوط صفحهی ۲۱ حرکت دادم. همین شروع کافی بود تا ذهنم روشن بشه و تمام باید و نبایدهایی که قراربود برای خونهی سالمندان انجام بدم رو به یاد بیارم و ثبت کنم.
صدای باز و بسته شدن در اتاق رو شنیدم، اما سرم رو بالا نیاوردم. رسیدم به روز ۲۴.
- فرهود؟ گرسنه نیستی؟!
در تلاش بودم تا زنجیرهی جملات چیدهشدهی توی مغزم رو روی کاغذ بیارم. در همون حالت، در جواب سوگند گفتم:
- نه، میل ندارم.
نقطه رو گذاشتم، صفحه رو ورق زدم و به سراغ روز بیستوپنجم رفتم.
- چرا؟ تو که چیزی نخوردی!
بدون اینکه سرم رو بلند کنم، نیمنگاهی به صورت شاکی سوگند انداختم. سینی به دست لبهی تخت نشستهبود و چپچپ نگاهم میکردم. لبخندی به روش زدم و درحالی که دوباره مشغول نوشتن شدم، در جوابش گفتم:
- تو که غذا آوردی!
روز بیستوششم باید متخصص قلب به مرکزمون میاومد تا چکاپ کامل انجام بشه. یه کار مهم و ضروری بود، پس کنارش یه ستارهی بزرگ کشیدم.
- چقدر هم که تو بهم توجه میکنی!
لبخندم کش اومد. روز ۲۷ فروردین جمعه بود. خودکار رو لای سالنامه گذاشتم و بستمش. دستم رو به سمت چپ دراز کشیدم و اون رو روی پاتختی گذاشتم تا در اسرعوقت دوباره به سراغش برم و برنامهی چند روزه باقیمونده از ماه فروردین رو هم بنویسم. به برنامهریزی ماهانه عادت داشتم، در واقع عادت بابا بود که عادت من هم شدهبود. هم به ذهنم نظم میداد و هم کمکم میکرد تا کارها رو بهتر مدیریت کنم.
آخرین ویرایش: