جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 42,619 بازدید, 606 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,016
17,063
مدال‌ها
4
سلام.
ممنونم که تا اینجا خواننده‌ی این قصه‌ی پر پیچ و خم بودین. طولانی شد و مشکلات پیش اومده هم کار رو طولانی‌تر کرد اما من در تلاشم تا به روال قبل برگردم و این قصه رو به پایان برسونم.
منتظر شنیدن نظراتتون هستم. امیدوارم ابهامات به کمترین نقطه‌ی ممکن برسه و از خوندن تقدیرچهاردوتا لذت ببرین. : )


«فصل دوم»

گاه باید رویید از پس آن باران
گاه باید خندید بر غمی بی‌پایان.(سهراب سپهری)


(فرهود)
دستم رو روی جلد مخملی سالنامه‌ی جدید کشیدم. سالی که با وجود گذشتن بیست‌روزش، هنوز برای من شروع نشده‌بود، اما دیگه وقتش بود شروع کنم. برای ادامه‌‌دادن به یه زندگی سخت، باید زندگی کنی تا سختی‌هاش آسون بشه. با خونه‌نشینی و کاری نکردن، زندگی چیزی رو برات حل نمی‌کنه، فقط زمان رو برات طولانی‌تر حفظ می‌کنه تا تو بلند بشی و ادامه بدی. با انگشت اشاره‌م، جلد مخملی رو کنار زدم، روزهای ابتدایی فروردین رو ورق زدم تا به صفحه‌ی ۲۱ رسیدم. فردا شنبه، بیست‌ویکم بود؛ باید برنامه‌ریزی رو شروع می‌کردم حتی اگه فقط ده‌روز از فروردین باقی مونده باشه. دست آزادم رو بین موهام فرو بردم و نفسم رو با بازدم محکمی بیرون فرستادم. خودکار رو روی خطوط صفحه‌ی ۲۱ حرکت دادم. همین شروع کافی بود تا ذهنم روشن بشه و تمام بایدونبایدهایی که قراربود برای خونه‌ی سالمندان انجام بدم رو به یاد بیارم و ثبت کنم.
صدای باز و بسته شدن در اتاق رو شنیدم، اما سرم رو بالا نیاوردم. رسیدم به روز ۲۴.
- فرهود؟ گرسنه نیستی؟!
در تلاش بودم تا زنجیره‌ی جملات چیده‌شده‌ی توی مغزم رو روی کاغذ بیارم. در همون حالت، در جواب سوگند گفتم:
- نه، میل ندارم.
نقطه رو گذاشتم، صفحه رو ورق زدم و به سراغ روز بیست‌وپنجم رفتم.
- چرا؟ تو که چیزی نخوردی!
بدون اینکه سرم رو بلند کنم، نیم‌نگاهی به صورت شاکی سوگند انداختم. سینی به دست لبه‌ی تخت نشسته‌بود و چپ‌چپ نگاهم می‌کردم. لبخندی به روش زدم و در حالی‌که دوباره مشغول نوشتن شدم، در جوابش گفتم:
- تو که غذا آوردی!
روز بیست‌وششم باید متخصص قلب به مرکزمون می‌اومد تا چکاپ کامل انجام بشه. یه کار مهم و ضروری بود، پس کنارش یه ستاره‌ی بزرگ کشیدم.
- چقدر هم که تو بهم توجه می‌کنی!
لبخندم کش اومد. روز ۲۷ فروردین جمعه بود. خودکار رو لای سالنامه گذاشتم و بستمش. دستم رو به‌سمت چپ دراز کشیدم و اون رو روی پاتختی گذاشتم تا در اسرع‌وقت دوباره به سراغش برم و برنامه‌ی چند روزِ باقی‌مونده از ماه فروردین رو هم بنویسم. به برنامه‌ریزی ماهانه عادت داشتم، در واقع عادت بابا بود که عادت من هم شده‌بود. هم به ذهنم نظم می‌داد و هم کمکم می‌کرد تا کارها رو بهتر مدیریت کنم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,016
17,063
مدال‌ها
4
کش‌وقوسی به بدنم دادم و به سوگند که سمت راست تخت نشسته‌بود و مشغول ساندویچ‌کردن تکه‌های کتلت بود، نگاه کردم.
- من که همه‌ی هوش‌وحواس و توجهم پیش شماست!
ابروی راستش بالا رفت. خیارشورهایی که نواری تکه شده‌بودن رو لای ساندویچ گذاشت و گفت:
- از تأخیری که توی جواب دادن بهم داشتی، مشخص بود!
خنده‌ی کوتاهی کردم. سرش رو بلند کرد و ساندویچ رو به سمتم گرفت. نگاهم بین چشم‌هاش که ردپایی از دلگیری توش موج می‌زدن، چرخید.
- قربون دستت عشقم.
ساندویچ رو از دستش گرفتم و گاز محکمی بهش زدم.
- چی‌شد؟ میلت برگشت؟
سینی رو روی میز وسط اتاق گذاشت و دوباره روی تخت نشست. تکونی به ساندویچ توی دستم دادم و بعد از قورت‌دادن لقمه‌م، گفتم:
- مگه ندیدی خانمم چطور با عشق برام ساندویچ درست کرد؟ خب اشتهام باز شد.
نفس عمیقی کشید و من گاز دیگه‌ای به ساندویچ خوشمزه‌ی کتلت زدم. زمزمه‌ش به گوشم رسید:
- ولی من خیلی شب‌ها برات غذا آوردم و تو نخوردی.
چیزی نگفتم، انگار که صداش رو نشنیدم. دستش رو جلو آورد و موهای روی پیشونیم رو مرتب کرد.
- فرهود؟ کی مثل قبل میشی؟
دست نوازشش، به گوشم رسید.
- اینکه زود از خونه بری مرکز و دیر برگردی، درسته؟ خودت رو اونجا سرگرم‌ کنی و به ناهار و شاممون نرسی، خوبه؟ فرهود چرا تو و فربد بی‌خیال این موش‌وگربه‌بازی‌ها نمی‌شین؟
درحال جویدن لقمه، دست مشت‌شده‌م رو جلوی دهنم گرفتم.
- سوگند! حدود یه‌هفته به مرکز سر نزده‌بودم؛ همه‌ی کارهام عقب مونده‌بود، خب باید بیشتر می‌موندم تا انجامشون بدم.
لقمه رو قورت دادم و ادامه دادم:
- فربد هم همین‌طور، دوتاییمون همین وضعیت رو داشتیم. تا کی باید تو و باراد و بردیا جور کارهای عقب‌مونده‌ی ما رو می‌کشیدین؟
با دستش فشار ریزی به شونه‌م آورد.
- نه! تو حتی الان هم از نگاه کردن به صورتم فرار می‌کنی.
اخم ریزی روی پیشونیم نشست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,016
17,063
مدال‌ها
4
- من نگاهت نمی‌کنم؟!
خنده‌ی ریزی کرد و با تکون ابروهاش به باقی‌مونده‌ی ساندویچ توی دستم اشاره کرد.
- تو بخور تا من بگم!
دوباره دستم رو بالا آوردم و گاز دیگه‌ای به کتلت خوشمزه‌ی عزیزجون زدم؛ عطر زیره نشون می‌داد که کارِ عزیزجونه.
- کسی جرأت نمی‌کنه چیزی بگه، همه رعایت حال شما رو می‌کنن، ولی اینکه زیاد توی خونه نمی‌مونین و بیشتر خودتون رو مشغول کار کردین، همه رو دلتنگ و ناراحت کرده! می‌فهمی؟
آخرین لقمه رو توی دهن گذاشتم. دست‌هام رو به هم کوبیدم و سرم رو به پشتی تخت تکیه دادم. منظور حرفش روشن و واضح بود، اما من نمی‌خواستم زیر بار برم.
- فرهودجان؟ می‌دونی تکیه‌‌ی همه‌ی ما به وجود توئه؟ باور کن کسی بابت اتفاقات افتاده ذره‌ای از شما دلگیر نیست! چرا باور نمی‌کنی؟
سرم رو به سمتش چرخوندم. نگاهم رو بین دو‌ گوی سبزرنگی که توی صورتم دودو می‌زدن، چرخوندم و گفتم:
- دقیقاً به همین دلیل که گفتی، چون تکیه‌ی همه به منه و من... ای خدا!
دستم رو لای موهام فرو بردم و نفسم رو فوت کردم. این بار سنگین رو یه شبه نمی‌شد روی زمین گذاشت؛ خدا از باعث‌و‌بانیش نگذره. دستش رو نوازش‌وار به بازوم کشید.
- و تو هیچ تقصیری توی اون ماجرا نداری. تو هیچ عذاب‌وجدانی نباید داشته باشی. دورت بگردم، خواهش می‌کنم به خودت بیا و قوی باش! فرهود تا حالت خوب نشه، هیچ‌کدوم از ما خوب نمی‌شیم.
به صفحه‌ی خاموش تلویزیون دیواری خیره شدم و زمزمه کردم:
- دارم سعی می‌کنم خوب باشم سوگند، دارم سعی خودم رو می‌کنم.
بازوم رو بغل گرفت و سرش رو روی شونه‌م گذاشت.
- لازم نیست تلاش کنی، فقط کنارمون باش، بذار کنارت باشیم! اونجوری حالت یواش‌یواش بهتروبهتر میشه. به هیچی فکر نکن فرهود، بذار زمان این داستان رو حل کنه، باشه عشقم؟
سرم رو به سرش تکیه دادم و نفس عمیقی از عطر وجودش گرفتم.
- خوب باش که خیلی کار داریم، خیلی! باید به حال‌وهوای عاشقی بچه‌ها برسیم... هیچ می‌دونی طبقه‌ی بالا هوا طوفانیه؟
خندیدم و پوست لطیف دستش رو با انگشت شستم نوازش کردم.
- طوفانی؟ اوه‌اوه پس خیلی کار داریم!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,016
17,063
مدال‌ها
4
گوش به صدای خنده‌ش‌ سپردم. من‌ همیشه دوست داشتم توی این خونه، فقط صدای خنده‌های افراد خونه رو بشنوم، اما حالا، مدت‌ها بود که صدای گریه جایگزین خنده‌ شده‌بود و باعث‌وبانی این حال بد هم مادر من بود. مادری که آقاجون، طبق درخواست بچه‌ها، قید انتقام ازش رو زده‌بود و به خودش و خدا واگذار شده‌‌بود، اما تهدیدش کرده‌بود و ازش تعهد کتبی گرفته‌بود که اطراف این خونه و افرادش، تحت هیچ شرایطی، پیداش نشه. من همیشه سعی داشتم قوی باشم و آرامش رو به خونه برگردونم، اما نمی‌تونستم. دیگه نمی‌تونستم، درباره‌ی این ماجرا پیش‌قدم بشم و اوضاع رو سروسامون بدم. حالا جامون برعکس شده‌بود و بچه‌ها سعی داشتن خنده رو به لب‌های من بیارن. همه‌چیز رو می‌فهمیدم، قصد هم نداشتم به این حالم ادامه بدم اما حس شرمندگی‌ من رو رها نمی‌کرد.
باراد که توی این مدت به خاطر تعطیلات عید دانشگاه و کلاس‌هاش تعطیل بودن، با اینکه خودش هم روبه‌راه نبود، اما با من به مرکز سالمندان می‌اومد. من کاری نمی‌تونستم بکنم و فقط حضور فیزیکی داشتم، اما باراد سعی می‌کرد همه‌ی هماهنگی‌ها رو انجام بده. بعد از تموم‌شدن تعطیلات دیگه وقت کافی نداشت؛ با این وجود باز هم بهم سر می‌زد و با سوگند کارها رو انجام می‌دادن. من هم فقط وقت‌گذرونی می‌کردم و ادعا می‌کردم خیلی کار دارم و در واقع به هیچ کاری نمی‌رسیدم.
- فرهود؟
به خودم اومدم و تندتند پلک زدم.
- جانم؟
- قبول داری نیاز به تفریح داریم؟ حتی برای چند ساعت.
سرم رو تکون دادم و دستم رو دور بدنش حلقه کردم.
- آره عشقم، حق با توئه.
شیرین خندید و با ذوق گفت:
- پس من برنامه‌ می‌چینم و تو نه نگو.
خندیدم. جرأت‌ نه گفتن هم نداشتم. به وجود این همه آدم فهمیده و بااحساس در کنار خودم می‌بالیدم. به هم‌خونه‌هایی که در تلاش بودن تا این بار سنگین رو از روی شونه‌هام بردارن و روی شونه‌های خودشون تقسیم کنن.
- حق با توئه، باید به خواست بچه‌ها احترام بذارم.
با شنیدن زمزمه‌ی من، سرش رو بالا گرفت. چشم به نگاه براقش دوختم. عزیزدلم به همین راحتی خوشحال شده‌بود.
- رها کن فرهود، راحت رها کن؛ مثل همه‌ی ما که رها کردیم. ما روزهای دیگه‌ای هم در پیش داریم، همه‌چیز فقط گذشته نیست، بیا روی حال و آینده تمرکز کنیم، باشه آقای‌ دکتر؟!
خندیدم و پیشونیش‌ رو بوسیدم. سوگند زبون همه‌ی افراد این خونه شده‌بود، چون من توی این مدت، همه‌‌ی این حرف‌ها رو از نگاهشون خونده‌بودم. وقتش بود به خواسته‌شون احترام بذارم و به قول سوگند، رها کنم.
- چشم سوگندخانم، چشم خانمم.
خندید و توی آغوشم حل شد. باید از خدا می‌خواستم که به من توانی برای ادامه‌دادن بده. ما باید ادامه می‌دادیم. زندگیمون هنوز ادامه داشت.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,016
17,063
مدال‌ها
4
(سوگند)
از بی‌بی‌نرگس‌ که جلسه‌ی فیزیوتراپی امروزش به خوبی‌ پیش رفته‌بود و حالا روی تختش دراز کشیده‌بود، چشم برداشتم و در اتاقش رو به آرومی بستم. از صبح منتظر فرصتی بودم که سرم خلوت بشه تا با سمیرا تماس بگیرم؛ فکر کنم الان بهترین وقت ممکن بود. به سمت حیاط مرکز رفتم. موبایلم رو از داخل‌ جیب‌ روپوشم بیرون کشیدم.‌ روی‌‌ نیمکت نشستم و هوای دلپذیر بهار رو با جون‌ودل نفس کشیدم. برگ‌های سبزرنگ تازه متولدشده، درخت‌های حیاطمون رو قشنگ‌تر کرده‌ و انرژی خوب این‌جا رو‌ چندین برابر کرده‌بودن. انگشتم رو روی اسم سمیرا کشیدم و موبایلم رو کنار گوشم گرفتم. سه بوق بیشتر نخورد که جواب داد:
- سلام سوگندزیبا، حالت چطوره؟
هم‌صحبتی با سمیرا برام خیلی لذت‌بخش بود. خندیدم و باانرژی جوابش رو دادم:
- سلام سمیراجونم، خوبم عزیزم. تو خوبی؟
لبخندم‌ با دیدن حاج‌رضایی که با کمک عصا قدم می‌زد، عمیق‌تر شد و دستم رو براش تکون دادم.
- خوبم‌، آقافرهود، بقیه‌ی بچه‌ها خوبن؟
تشکر کردم و حال هیراد رو پرسیدم. سمیرا خواسته‌بود توی تعطیلات عید همدیگه رو ببینیم، اما متأسفانه شرایط طوری رقم خورده‌بود که به ما اجازه‌ی استفاده از روزهای قشنگ عید نوروز رو نداد. حالا من منتظر فرصتی برای دیدار دوباره و‌ یک دورهمی خوب بودم.
- سمیراجون، پنج‌شنبه یا جمعه برنامه‌تون چطوری‌هاست؟ هر روزی که راحت‌ترین می‌خوام یه برنامه بریزم تا دسته‌جمعی بریم باغ، دوست دارم شما و آقاهیراد هم باشین، بیشتر خوش می‌گذره.
سمیرا از پیشنهادم استقبال کرد و با هیجان گفت:
- چقدر عالی! خیلی دلتنگتون بودیم و چه بهتر که دور هم جمع بشیم. حتماً با هیراد صحبت می‌کنم و بهت خبر میدم.
خوشحال از عکس‌العمل سمیرای مهربون، در حالی‌که بخشی از ذهنم در حال چیدن برنامه برای باغ بود، در جوابش گفتم:
- منتظر خبرت هستم عزیزم، اگه این هفته بتونیم بریم که عالی میشه.
ناخن‌های شکسته‌م رو مقابل صورتم گرفتم و از بابت این همه بی‌حواسی نسبت به ظاهر خودم، افسوس خوردم. این هفته بخشی از زمانم رو باید به خودم اختصاص می‌دادم تا از این وضع نامرتب نجات پیدا کنم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,016
17,063
مدال‌ها
4
- من می‌خواستم توی ایام عید دورهمی بذارم، اما گفته‌بودی زیاد حوصله ندارین، برای همون اصرار نکردم. هیراد هم می‌گفت آقابردیا و آقافربد زیاد شرکت نمیان، ترسیدم اتفاق بدی افتاده باشه که خداروشکر گفتی همه خوبن.
نفس عمیقی کشیدم. واقعاً همین‌که الان همه در سلامت کامل جسمی و سلامت نسبی روحی قرار داشتن و به زندگی عادیشون برگشته‌بودن، جای شکر داشت.
- آره عزیزم نگران نباش. پس خبر از تو. منتظرم.
خداحافظی کردیم و موبایل رو به داخل جیب روپوشم برگردوندم. خداروشکر امروز مرکز آروم بود و چالش عجیب‌وغریبی در پی نداشت. وقتی همه‌چیز در آرامش بود و صدای خنده‌ و گپ‌و‌گفت‌های سالمندانمون رو می‌شنیدم، واقعاً انرژی خوبی می‌گرفتم. سرم رو به عقب و به سمت پنجره‌ی اتاق فرهود چرخوندم. امروز از اون شنبه‌های مهم بود. شنبه‌ای که ظاهراً زندگیمون از سر گرفته شده‌بود. فرهود هم برگشت و با وجود سالنامه‌ای که به دست داشت، مطمئنم قراره دل به کار بده. قطعاً با یه برنامه‌ی تفریحی هم حالمون بهتر می‌شد. امیدوارم سمیرا زود بهم خبر بده تا بتونم برنامه‌‌ریزی کنم.
دستم رو به زانوهام گرفتم و ایستادم. خواستم به طرف حاج‌رضا برم که صدای موبایلم بلند شد. دوباره موبایل از توی جیبم بیرون آوردم. اسم سوزان روی صفحه بود. روی صندلی نشستم و جواب دادم:
- جانم سوزان؟
صدای آرومش توی گوشم پیچید:
- سلام سوگندجونم خوبی؟ کجایی؟
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و نفسم رو حبس کردم. باز چی‌ شده‌بود که با صدای آروم صحبت می‌کرد؟!
- خوبم، سرِ کارم دیگه!‌ رفتی دانشگاه؟ خوب بود؟
از تن صداش مشخص بود که استرس داره و من قصد داشتم چیزی نگم تا خودش به حرف بیاد.
- آره، الان تازه برگشتم خونه. میگم‌ سوگند... .
از خدا می‌خواستم که اتفاق بدی نیفتاده باشه‌ و در سکوت منتظر ادامه‌ی حرف سوزان موندم.
- راستش ایمان اومد دنبالم، از بعد اون ماجراها دیگه ندیده‌بودمش. سوگند... .
می‌ترسید ادامه‌ی حرفش رو بزنه. برای همین یه‌درمیون، اسمم رو صدا می‌زد. اونقدر اتفاقات تلخی رقم خورده‌بودن که ماجرای رسوایی ایمان به انتهای فکر و ذهنم رفته‌بود. سعی کردم آروم بمونم و گفتم:
- خب؟ اتفاقی افتاد؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,016
17,063
مدال‌ها
4
- نه. من رو رسوند خونه و توی مسیر با هم صحبت کردیم. سوگند... .
وای از دست سوگندگفتن‌های سوزان که استرس رو بیشتر به جونم مینداخت. لبم رو به دندون گرفتم و همچنان آرامش رو توی کلامم حفظ کردم:
- جان؟
- میگم... می‌دونم وقتش نیست ولی ایمان حرف خواستگاری‌ رو‌‌ پیش کشید، در واقع با مامانش صحبت کردن و می‌خوان بیان. سوگند... چی باید بگم؟ خودم که دلم نمی‌خواد ولی با اوضاع پیش‌اومده نمی‌دونم چی باید بگم سوگند؟
خواستگاری ایمان از سوزان، قرار بود اولین تیتر دردسرهای امسالمون باشه؟ شاید هم سبب خیر می‌شد! نمی‌دونم.
- نمی‌دونم سوزان، اجازه بده با فرهود مشورت کنم. فکرهامون رو روی هم بریزیم، ببینیم چه تصمیمی درسته. می‌دونی که راه برگشتی نیست؟ پس بذار آروم‌آروم پیش بریم. به ایمان هم بگو عجله نکنه، خیره ان‌شاءالله.
تنها جملاتی که منطقم توی این لحظه می‌گفت، همین بود. سوزان مکث‌ کرد و لحظه‌ای چیزی‌ نگفت. چشمم رو به آسمون صاف و آبی دوختم. یعنی می‌شد برای مدتی بارون نزنه و آسمون زندگی ما هشت‌نفر صاف و آفتابی باشه؟
- باشه. سوگند... .
دچار تکرر کلام شده‌بود؟ این هم از سوزان استرسی ما؛ موقع استرس سوزنش روی اسم من گیر می‌کرد.
- بله سوزان؟
- ازم ناراحتی؟
ناراحت که بودم،‌ کلاً در رابطه با این قضیه از خواهرکم دلگیر بودم، اما به اندازه‌ی کافی فشار و استرس تحمل کرده‌بود و حالا نباید سخت‌ترش می‌کردم.
- نه سوزان، تا وقتی که همه‌چی برات خوب پیش بره من ناراحت نیستم، اما لطفاً عجله نکن و نذار ایمان هم باعث بشه عجله کنی، باشه؟
- باشه! سو... .
حرفش رو قطع کردم و با خنده‌ گفتم:
- به اندازه‌ی یه‌هفته اسمم رو صدا زدی، بسه دیگه خواهر من!
خندید و «چشم» گفت. از ماجرای تفریحات آخر هفته و هماهنگی با سمیرا براش گفتم و استرسش رو کمتر کردم تا بالأخره تماس رو قطع کردیم.
پوفی کشیدم و دستی‌ که تا الان موبایل رو بغل گوشم نگه داشته‌بود، پایین انداختم. برنامه‌ی تفریح چیه؟ من باید برنامه‌ی خواستگاری سوزان‌خانم رو می‌چیدم.
- سلام.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین