- Dec
- 1,023
- 17,089
- مدالها
- 4
فرهود با دیدن من، با تعجب از پشت میزش بلند شد و بلافاصله گفت:
- سلام داداش! مگه نگفتم نیای؟ خودم کارها رو ردیف میکنم دیگه.
دستم رو توی دستش که به طرفم دراز شدهبود، گذاشتم و صادقانه گفتم:
- کلاسهام تموم شد، دیگه کاری نداشتم. زود بود برم خونه، گفتم بیام کمکت کنم.
لبخند کمرنگی روی صورتش نشست و تشکر کرد. نباید دستدست میکردم و زودتر باید حرف سوگند رو با فرهود به اشتراک میذاشتم.
- فرهود؟
دستم رو رها کرد و به طرف میزش رفت.
- جان؟
ناخواسته لحنم تند و کینهای شد.
- سوگند رو دم در دیدم، ظاهراً این پسره، ایمان، اومده اینجا.
هنوز کامل روی صندلیش ننشستهبود که با تموم شدن جملهی من، با تعجب سرش رو بلند کرد. با حرکت ابروهام به پنجره اشاره کردم و ادامه دادم:
- توی حیاط نشستن.
کمرش رو صاف کرد، به طرف پنجره چرخید و گوشهی پردهی کرکرهای رو کمی کنار زد.
- ای بابا! همین رو کم داشتیم.
پرده رو رها کرد. دستش رو بین موهاش فرو برد و با کلافگی نگاهم کرد. شونهای بالا انداختم. واقعاً نمیدونستم باید چیکار کنیم. بیتجربهتر از این حرفها بودیم که بتونیم خواستگاری از دخترها رو مدیریت کنیم؛ اون هم صحبت دربارهی آیندهی سوزان! تهتغاری خونه.
- نمیدونم باید چیکار کنیم باراد، امیدوارم بخیر بگذره.
انگار فرهود هم به چیزی فکر میکرد که من فکر میکردم. نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم که تقهای به در خورد و سوگند به همراه ایمان به داخل اتاق اومدن. همونطور که تصور میکردم، ایمان با جسارت و اعتماد به نفس جلو اومد و حال و احوال کرد. چهارتایی روی مبلهای وسط اتاق نشستیم؛ من و فرهود کنار هم و سوگند و ایمان هم روبهروی ما. هر چقدر سعی میکردم حواس خودم رو پرت کنم، نمیتونستم نسبت به تیپ و ظاهرش بیتفاوت باشم. این سبک استایل و این مدل رفتار، شبیه ما و خانوادهمون نبود و عجیب به نظر میرسید. فکر کنم سکوت بینمون و جو سنگینی که راه افتاد، طولانی شد که سوگند ایستاد و گفت:
- من برم بگم چای بیارن.
نگاه معناداری به من و فرهود انداخت و از اتاق بیرون رفت. ایمان تکونی به خودش داد، لبخندی روی لب نشوند و گفت:
- از آشناییتون خوشحالم، ببخشید دست خالی و با این وضع اومدم. یهویی شد.
- سلام داداش! مگه نگفتم نیای؟ خودم کارها رو ردیف میکنم دیگه.
دستم رو توی دستش که به طرفم دراز شدهبود، گذاشتم و صادقانه گفتم:
- کلاسهام تموم شد، دیگه کاری نداشتم. زود بود برم خونه، گفتم بیام کمکت کنم.
لبخند کمرنگی روی صورتش نشست و تشکر کرد. نباید دستدست میکردم و زودتر باید حرف سوگند رو با فرهود به اشتراک میذاشتم.
- فرهود؟
دستم رو رها کرد و به طرف میزش رفت.
- جان؟
ناخواسته لحنم تند و کینهای شد.
- سوگند رو دم در دیدم، ظاهراً این پسره، ایمان، اومده اینجا.
هنوز کامل روی صندلیش ننشستهبود که با تموم شدن جملهی من، با تعجب سرش رو بلند کرد. با حرکت ابروهام به پنجره اشاره کردم و ادامه دادم:
- توی حیاط نشستن.
کمرش رو صاف کرد، به طرف پنجره چرخید و گوشهی پردهی کرکرهای رو کمی کنار زد.
- ای بابا! همین رو کم داشتیم.
پرده رو رها کرد. دستش رو بین موهاش فرو برد و با کلافگی نگاهم کرد. شونهای بالا انداختم. واقعاً نمیدونستم باید چیکار کنیم. بیتجربهتر از این حرفها بودیم که بتونیم خواستگاری از دخترها رو مدیریت کنیم؛ اون هم صحبت دربارهی آیندهی سوزان! تهتغاری خونه.
- نمیدونم باید چیکار کنیم باراد، امیدوارم بخیر بگذره.
انگار فرهود هم به چیزی فکر میکرد که من فکر میکردم. نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم که تقهای به در خورد و سوگند به همراه ایمان به داخل اتاق اومدن. همونطور که تصور میکردم، ایمان با جسارت و اعتماد به نفس جلو اومد و حال و احوال کرد. چهارتایی روی مبلهای وسط اتاق نشستیم؛ من و فرهود کنار هم و سوگند و ایمان هم روبهروی ما. هر چقدر سعی میکردم حواس خودم رو پرت کنم، نمیتونستم نسبت به تیپ و ظاهرش بیتفاوت باشم. این سبک استایل و این مدل رفتار، شبیه ما و خانوادهمون نبود و عجیب به نظر میرسید. فکر کنم سکوت بینمون و جو سنگینی که راه افتاد، طولانی شد که سوگند ایستاد و گفت:
- من برم بگم چای بیارن.
نگاه معناداری به من و فرهود انداخت و از اتاق بیرون رفت. ایمان تکونی به خودش داد، لبخندی روی لب نشوند و گفت:
- از آشناییتون خوشحالم، ببخشید دست خالی و با این وضع اومدم. یهویی شد.