جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 42,868 بازدید, 613 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,023
17,089
مدال‌ها
4
فرهود با دیدن من، با تعجب از پشت میزش بلند شد و بلافاصله گفت:
- سلام داداش! مگه نگفتم نیای؟ خودم کارها رو ردیف می‌کنم دیگه.
دستم رو توی دستش که به طرفم دراز شده‌بود، گذاشتم و صادقانه گفتم:
- کلاس‌هام تموم شد، دیگه کاری نداشتم. زود بود برم خونه، گفتم بیام کمکت کنم.
لبخند کم‌رنگی روی صورتش نشست و تشکر کرد. نباید دست‌دست می‌کردم و زودتر باید حرف سوگند رو با فرهود به اشتراک می‌ذاشتم.
- فرهود؟
دستم رو رها کرد و به طرف میزش رفت.
- جان؟
ناخواسته لحنم تند و کینه‌ای شد.
- سوگند رو دم در دیدم، ظاهراً این پسره، ایمان، اومده اینجا.
هنوز کامل روی صندلیش ننشسته‌بود که با تموم شدن جمله‌ی من، با تعجب سرش رو بلند کرد. با حرکت ابروهام به پنجره اشاره کردم و ادامه دادم:
- توی حیاط نشستن.
کمرش رو صاف کرد، به طرف پنجره چرخید و گوشه‌ی پرده‌ی کرکره‌ای رو کمی کنار زد.
- ای بابا! همین رو کم داشتیم.
پرده رو رها کرد. دستش رو بین موهاش فرو برد و با کلافگی نگاهم کرد. شونه‌ای بالا انداختم. واقعاً نمی‌دونستم باید چیکار کنیم. بی‌تجربه‌تر از این حرف‌ها بودیم که بتونیم خواستگاری از دخترها رو مدیریت کنیم؛ اون هم صحبت درباره‌ی آینده‌ی سوزان! ته‌تغاری خونه.
- نمی‌دونم باید چیکار کنیم باراد، امیدوارم بخیر بگذره.
انگار فرهود هم به چیزی فکر می‌کرد که من فکر می‌کردم. نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم که تقه‌ای به در خورد و سوگند به همراه ایمان به داخل اتاق اومدن. همون‌طور که تصور می‌کردم، ایمان با جسارت و اعتماد به نفس جلو اومد و حال و احوال کرد. چهارتایی روی مبل‌های وسط اتاق نشستیم؛ من و فرهود کنار هم و سوگند و ایمان هم روبه‌روی ما. هر چقدر سعی می‌کردم حواس خودم رو پرت کنم، نمی‌تونستم نسبت به تیپ و ظاهرش بی‌تفاوت باشم. این سبک استایل و این مدل رفتار، شبیه ما و خانواده‌مون نبود و عجیب به نظر می‌رسید. فکر کنم سکوت بینمون و جو سنگینی که راه افتاد، طولانی شد که سوگند ایستاد و گفت:
- من برم بگم چای بیارن.
نگاه معناداری به من و فرهود انداخت و از اتاق بیرون رفت. ایمان تکونی به خودش داد، لبخندی روی لب نشوند و گفت:
- از آشناییتون خوشحالم، ببخشید دست خالی و با این وضع اومدم. یهویی شد.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,023
17,089
مدال‌ها
4
واقعاً هم جای شرمندگی داشت! فرهود با لحن خشک و سردی جوابش رو داد:
- خواهش می‌کنم، ما هم بی‌خبر بودیم وگرنه شرایط بهتری رو مهیا می‌کردیم.
ایمان سری تکون داد.
- حقیقتاً اوضاع پیچیده‌ای شد. مامانم از وقتی در جریان احساسات من و سوزان قرار گرفت، خیلی براش سخت بود که مجدد بخواد با خانواده‌ی شما تماس بگیره. ازش خواستم این موضوع رو به خودم بسپاره تا با شما صحبت کنم و همه‌چی رو سروسامون بدم.
به قیافه‌ش نمی‌خورد بخواد چیزی رو سروسامون بده! بیشتر به نظر می‌رسید، اومده‌ چیزی که می‌خواد رو بی‌چون و چرا تحویل بگیره و بره!
- هر طور صلاحه، در خدمتیم.
فرهود جوابش رو داده بود، اما نگاه کنجکاوش توی صورت من می‌چرخید. بالأخره طاقت نیاورد و پرسید:
- شما باراد هستی؟
ادبیات خوبی هم نداشت وگرنه می‌دونست حداقل توی این شرایط، باید مؤدب‌تر صحبت کنه. با کلمه‌ی «بله.» جوابش رو دادم که خنده‌ی کوتاهی کرد.
- مشتاق دیدارت بودم، سوزان خیلی درباره‌ی شما صحبت می‌کنه.
لحنش عادی به نظر نمی‌رسید. یک‌تای ابروم بالا رفت، نیم‌نگاهی به فرهود انداختم و در جوابش گفتم:
- چطور مگه؟
خندید.
- والا هیچ‌وقت نذاشت اطراف دانشگاه با هم قرار بذاریم، همیشه می‌ترسید شما مچ ما رو بگیری.
جمله‌ش برام خنده‌دار نبود. حتی جوابی هم براش نداشتم. واقعاً من و فرهود آمادگی رودررو شدن با ایمان رو نداشتیم، چون اصلاً نمی‌تونستیم جوابش رو بدیم.
- در واقع مشکل ما همینه. سوزان برخلاف حسی که به من داره نمی‌تونه به این رابطه ادامه بده چون به همون میزان خانواده‌ش هم براش اهمیت دارن. دوست نداره ناراحتتون کنه و می‌خواد از این به بعد با مشورت شما کارهاش رو پیش ببره. چون دوستش دارم به نظرش احترام می‌ذارم و برای همون امروز اومدم که باهاتون صحبت کنم تا اگه سؤالی دارین جواب بدم.
فرهود تک‌سرفه‌ای کرد و با لحن جدی مخصوص به خودش پرسید:
- خب می‌شنوم. از خودت بگو، تحصیلاتت و اینکه مشغول چه کاری هستی؟
سرم رو چرخوندم و به نیم‌رخش نگاه کردم. صورتش منقبض شده‌ و رگ روی پیشونیش برجسته شده‌بود. امیدوارم ایمان هم خشم درون فرهود رو از توی صورتش ببینه و درست صحبت کنه. دوباره گردنم رو صاف کردم و به ایمان نگاه کردم. با خونسردی پاروی‌پا انداخت و شروع به صحبت کرد:
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,023
17,089
مدال‌ها
4
- والا من لیسانس حسابداری دارم، البته بچه درس‌خونی نبودم ها! همین‌طوری رفتم دانشگاه و هر طوری که بود مدرک رو گرفتم. الان هم توی کارخونه بابا سِمت مدیرفروش رو دارم. حالا چه حضوری، چه دورادور کارها رو مدیریت می‌کنم. از لحاظ مالی واقعاً دغدغه‌ای ندارم، تا آخر عمرم ساپورتم. خونه و ماشین هم اوکیه. فکر کنم پدربزرگتون خانواده‌ی ما رو بشناسن، می‌دونن که در چه سطحی هستیم.
- برای چی سوزان رو انتخاب کردی؟
نگاهش به سمت من کشیده شد. بیشتر دوست داشتم این سؤال رو از سوزان بپرسم. به چه علت این پسر رو برای یک عمر زندگی و عاشقی انتخاب کرده‌بود؟!
- خب همون‌طور که می‌دونین آشنایی ما از مهمونی خانوادگی شروع شد. اولش زیبایی و جذابیت ظاهری سوزان و شیطنت نگاهش بود که من رو ترغیب کرد تا باهاش آشنا بشم. کم‌کم فهمیدم که سوزان شخصیت خیلی دوست‌داشتنی و مهربونی داره. گذروندن وقت باهاش حالم رو خوب می‌کنه، دوست دارم تا آخر عمر کنار خودم داشته باشمش.
فرهود که تکون خورد، ناخواسته، بلافاصله دستم روی بازوش قرار گرفت. با چشم‌های عصبیش به سمتم نگاهم کرد، اما چیزی نگفت. حال خودم هم دست کمی از فرهود نداشت. شکر خدا در باز شد و سوگند سینی به دست وارد اتاق شد. لبخند مصنوعیش رو به رومون پاشید و سینی چای رو وسط میز گذاشت.
- بفرمایین.
زیاد صحبت نکرده‌بودیم، اما شدیداً نیاز به وقت استراحت داشتیم. یک لیوان چای به دست فرهود دادم و یک لیوان هم برای خودم برداشتم. ایمان هم خم شد و لیوانی رو برداشت و در همون حالت گفت:
- سؤال دیگه‌ای دارین در خدمتم.
ما ساکت بودیم و اون از این سکوت به نفع خودش استفاده می‌کرد. جرعه‌ای از چای رو مزه‌مزه کردم و در جواب ایمان گفتم:
- قدم بزرگی برداشتی. دست گذاشتی روی ته‌تغاری خونه‌ی ما و می‌دونی که همیشه حساسیت خانواده‌ها روی ته‌تغاریشون بیشتره.
چیزی نگفت. سرم رو بالا گرفتم و ادامه دادم:
- درسته که تو و سوزان به هم علاقه دارین و یه سری صحبت‌ها خواسته یا ناخواسته جلو رفته و دیگه پرسیدن ما بی‌فایده‌ست، اما این رو بدون که اگه پدر و مادر سوزان از دنیا رفتن، دلیلی نمیشه تا به دست آوردنش راحت باشه. تو تقریباً یه هفت‌خوان رستم مقابل خودت داری و تا اعتماد همه رو جلب نکنی، نمی‌تونی وارد این خانواده بشی.
لیوان رو از مقابل دهنش پایین آورد و روی میز گذاشت. انگشت شستش رو به گوشه‌ی لبش کشید و در جوابم فقط سر تکون داد. نفس عمیقی کشیدم و باقی‌مونده‌ی چای رو یک نفس سر کشیدم.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,023
17,089
مدال‌ها
4
- از آشناییتون خوشحال شدیم. هماهنگ می‌کنم مجدد همدیگه رو ببینیم و صحبت کنیم.
با تموم شدن جمله‌ی فرهود، ایمان هم تشکر کرد و بلند شد. خداحافظی کرد و رفت. با بسته شدن در، سوگند خودش رو روی مبل رها کرد. فرهود دو دستش رو به صورتش کشید و من هم محکم نفسم رو از ریه بیرون فرستادم.
- بیشتر از این نباید اینجا می‌بود، چون قطعاً به نتیجه‌ی خوبی نمی‌رسید. اصلاً صحبت کردن بی‌فایده بود! تکلیف پسره مشخص بود.
سوگند در ادامه‌ی حرف فرهود گفت:
- به خدا فقط دارم رعایت دل سوزان رو می‌کنم. اون از اتفاقات قبل عید و رسواشدنش، اون هم از اتفاقات بعد خونه‌مون که کلی به یاد بابا افتاد و دل‌شکسته شد. الان اگه بخوایم باهاش تند برخورد کنیم، فقط حالش رو بدتر می‌کنیم و از اونجایی که سابقه از راه‌به‌در شدن هم داره، نباید به احساساتش بی‌توجه باشیم.
لبم رو به دندون گرفتم. فرهود که حسابی عصبانی بود به سوگند توپید و گفت:
- آخه الان دلمون رو به چی این پسره خوش کنیم؟ به ظاهرش یا به رفتارش؟ سوزان چطوری عاشق این شده؟ اصلاً باورم نمیشه سلیقه‌ش این باشه.
سوگند سرش رو به چپ و راست تکون داد. صداش به خاطر بغض توی گلوش می‌لرزید:
- نمی‌دونم فرهود، فقط دلم خوشه که خانواده‌ش رو آقاجون می‌شناسه، خودم هم مادرش رو دیدم و خانم خیلی خوبیه. ولی واقعاً پسره توی تصورات من هم نمی‌گنجه.
دست راستش رو روی دست چپش کوبید و ادامه داد:
- آخه من دیدم سوگل بعد دیدن این پسره خیلی حالش خراب شد، دیدم هیچی از ایمان برام نمیگه، چون می‌دونسته چقدر تأثیر بدی رومون می‌ذاره. سوگل هم به احساسات سوزان توجه کرده.
دستم رو به کمرم زدم. نگاهم بینشون رد و بدل شد.
- آروم باشین تا ببینیم چی پیش میاد. یا باید سوزان رو راضی کنیم بی‌خیال ایمان بشه، یا باید درست‌حسابی آمار این پسره رو دربیاریم ببینیم چطوریه.
فرهود کلافه به سمت میزش رفت. سوگند نگاه نگرانش رو به چشم‌هام دوخت و زمزمه کرد:
- مرسی که مقتدرانه ازش دفاع کردی. حرف‌هات باعث شد حساب کار دستش بیاد.
- بعید می‌دونم ولی امیدوارم اینطور باشه که میگی.
چالش سختی پیش رو داشتیم. شاید یکی از سخت‌ترین چالش‌های زندگیمون می‌شد که امیدوار بودم ختم به خیر بشه.
***
 
بالا پایین