جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 43,078 بازدید, 619 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,029
17,109
مدال‌ها
4
فرهود با دیدن من، با تعجب از پشت میزش بلند شد و بلافاصله گفت:
- سلام داداش! مگه نگفتم نیای؟ خودم کارها رو ردیف می‌کنم دیگه.
دستم رو توی دستش که به طرفم دراز شده‌بود، گذاشتم و صادقانه گفتم:
- کلاس‌هام تموم شد، دیگه کاری نداشتم. زود بود برم خونه، گفتم بیام کمکت کنم.
لبخند کم‌رنگی روی صورتش نشست و تشکر کرد. نباید دست‌دست می‌کردم و زودتر باید حرف سوگند رو با فرهود به اشتراک می‌ذاشتم.
- فرهود؟
دستم رو رها کرد و به طرف میزش رفت.
- جان؟
ناخواسته لحنم تند و کینه‌ای شد:
- سوگند رو دم در دیدم، ظاهراً این پسره، ایمان، اومده اینجا.
هنوز کامل روی صندلیش ننشسته‌بود که با تموم شدن جمله‌ی من، با تعجب سرش رو بلند کرد. با حرکت ابروهام به پنجره اشاره کردم و ادامه دادم:
- توی حیاط نشستن.
کمرش رو صاف کرد، به طرف پنجره چرخید و گوشه‌ی پرده‌ی کرکره‌ای رو کمی کنار زد.
- ای بابا! همین رو کم داشتیم.
پرده رو رها کرد. دستش رو بین موهاش فرو برد و با کلافگی نگاهم کرد. شونه‌ای بالا انداختم. واقعاً نمی‌دونستم باید چیکار کنیم. بی‌تجربه‌تر از این حرف‌ها بودیم که بتونیم خواستگاری از دخترها رو مدیریت کنیم؛ اون هم صحبت درباره‌ی آینده‌ی سوزان! ته‌تغاری خونه.
- نمی‌دونم باید چیکار کنیم باراد، امیدوارم بخیر بگذره.
انگار فرهود هم به چیزی فکر می‌کرد که من فکر می‌کردم. نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم که تقه‌ای به در خورد و سوگند به همراه ایمان به داخل اتاق اومدن. همون‌طور که تصور می‌کردم، ایمان با جسارت و اعتمادبه‌نفس جلو اومد و حال‌واحوال کرد. چهارتایی روی مبل‌های وسط اتاق نشستیم؛ من و فرهود کنار هم و سوگند و ایمان هم روبه‌روی ما. هر چقدر سعی می‌کردم حواس خودم رو پرت کنم، نمی‌تونستم نسبت به تیپ و ظاهرش بی‌تفاوت باشم. این سبک استایل و این مدل رفتار، شبیه ما و خانواده‌مون نبود و عجیب به نظر می‌رسید. فکر کنم سکوت بینمون و جو سنگینی که راه افتاد، طولانی شد که سوگند ایستاد و گفت:
- من برم بگم چای بیارن.
نگاه معناداری به من و فرهود انداخت و از اتاق بیرون رفت. ایمان تکونی به خودش داد، لبخندی روی لب نشوند و گفت:
- از آشناییتون خوشحالم، ببخشین دست خالی و با این وضع اومدم. یهویی شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,029
17,109
مدال‌ها
4
واقعاً هم جای شرمندگی داشت! فرهود با لحن خشک و سردی جوابش رو داد:
- خواهش می‌کنم، ما هم بی‌خبر بودیم وگرنه شرایط بهتری رو مهیا می‌کردیم.
ایمان سری تکون داد.
- حقیقتاً اوضاع پیچیده‌ای شد. مامانم از وقتی در جریان احساسات من و سوزان قرار گرفت، خیلی براش سخت بود که مجدد بخواد با خانواده‌ی شما تماس بگیره. ازش خواستم این موضوع رو به خودم بسپاره تا با شما صحبت کنم و همه‌چی رو سروسامون بدم.
به قیافه‌ش نمی‌خورد بخواد چیزی رو سروسامون بده! بیشتر به نظر می‌رسید، اومده‌ چیزی که می‌خواد رو بی‌چون‌و‌چرا تحویل بگیره و بره!
- هر طور صلاحه، در خدمتیم.
فرهود جوابش رو داده‌بود، اما نگاه کنجکاوش توی صورت من می‌چرخید. بالأخره طاقت نیاورد و پرسید:
- شما باراد هستی؟
ادبیات خوبی هم نداشت وگرنه می‌دونست حداقل توی این شرایط، باید مؤدب‌تر صحبت کنه. با کلمه‌ی «بله.» جوابش رو دادم که خنده‌ی کوتاهی کرد.
- مشتاق دیدارت بودم، سوزان خیلی درباره‌ی شما صحبت می‌کنه.
لحنش عادی به نظر نمی‌رسید. یک‌تای ابروم بالا رفت، نیم‌نگاهی به فرهود انداختم و در جوابش گفتم:
- چطور مگه؟
خندید.
- والا هیچ‌وقت نذاشت اطراف دانشگاه با هم قرار بذاریم، همیشه می‌ترسید شما مچ ما رو بگیری.
جمله‌ش برام خنده‌دار نبود. حتی جوابی هم براش نداشتم. واقعاً من و فرهود آمادگی رودررو شدن با ایمان رو نداشتیم، چون اصلاً نمی‌تونستیم جوابش رو بدیم.
- در واقع مشکل ما همینه. سوزان برخلاف حسی که به من داره نمی‌تونه به این رابطه ادامه بده، چون به همون میزان خانواده‌ش هم براش اهمیت دارن. دوست نداره ناراحتتون کنه و می‌خواد از این به بعد با مشورت شما کارهاش رو پیش ببره. چون دوستش دارم به نظرش احترام می‌ذارم و برای همون امروز اومدم که باهاتون صحبت کنم تا اگه سؤالی دارین جواب بدم.
فرهود تک‌سرفه‌ای کرد و با لحن جدی مخصوص به خودش پرسید:
- خب می‌شنوم. از خودت بگو، تحصیلاتت و اینکه مشغول چه کاری هستی؟
سرم رو چرخوندم و به نیم‌رخش نگاه کردم. صورتش منقبض شده‌ و رگ روی پیشونیش برجسته شده‌بود. امیدوارم ایمان هم خشم درون فرهود رو از توی صورتش ببینه و درست صحبت کنه. دوباره گردنم رو صاف کردم و به ایمان نگاه کردم. با خونسردی پا‌ روی‌ پا انداخت و شروع به صحبت کرد:
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,029
17,109
مدال‌ها
4
- والا من لیسانس حسابداری دارم، البته بچه درس‌خونی نبودم ها! همین‌طوری رفتم دانشگاه و هر طوری که بود مدرک رو گرفتم. الان هم توی کارخونه بابا سِمت مدیرفروش رو دارم. حالا چه حضوری، چه دورادور کارها رو مدیریت می‌کنم. از لحاظ مالی واقعاً دغدغه‌ای ندارم، تا آخر عمرم ساپورتم. خونه و ماشین هم اوکیه. فکر کنم پدربزرگتون خانواده‌ی ما رو بشناسن، می‌دونن که در چه سطحی هستیم.
- برای چی سوزان رو انتخاب کردی؟
نگاهش به سمت من کشیده شد. بیشتر دوست داشتم این سؤال رو از سوزان بپرسم. به چه علت این پسر رو برای یک عمر زندگی و عاشقی انتخاب کرده‌بود؟!
- خب همون‌طور که می‌دونین آشنایی ما از مهمونی خانوادگی شروع شد. اولش زیبایی و جذابیت ظاهری سوزان و شیطنت نگاهش بود که من رو ترغیب کرد تا باهاش آشنا بشم. کم‌کم فهمیدم که سوزان شخصیت خیلی دوست‌داشتنی و مهربونی داره. گذروندن وقت باهاش حالم رو خوب می‌کنه، دوست دارم تا آخر عمر کنار خودم داشته باشمش.
فرهود که تکون خورد، ناخواسته، بلافاصله دستم روی بازوش قرار گرفت. با چشم‌های عصبیش به سمتم نگاهم کرد، اما چیزی نگفت. حال خودم هم دست کمی از فرهود نداشت. شکر خدا در باز شد و سوگند سینی به دست وارد اتاق شد. لبخند مصنوعیش رو به رومون پاشید و سینی چای رو وسط میز گذاشت.
- بفرمایین.
زیاد صحبت نکرده‌بودیم، اما شدیداً نیاز به وقت استراحت داشتیم. یه لیوان چای به دست فرهود دادم و یه لیوان هم برای خودم برداشتم. ایمان هم خم شد و لیوانی رو برداشت و در همون حالت گفت:
- سؤال دیگه‌ای دارین در خدمتم.
ما ساکت بودیم و اون از این سکوت به نفع خودش استفاده می‌کرد. جرعه‌ای از چای رو مزه‌مزه کردم و در جواب ایمان گفتم:
- قدم بزرگی برداشتی. دست گذاشتی روی ته‌تغاری خونه‌ی ما و می‌دونی که همیشه حساسیت خانواده‌ها روی ته‌تغاریشون بیشتره.
چیزی نگفت. سرم رو بالا گرفتم و ادامه دادم:
- درسته که تو و سوزان به هم علاقه دارین و یه‌سری صحبت‌ها خواسته یا ناخواسته جلو رفته و دیگه پرسیدن ما بی‌فایده‌ست، اما این رو بدون که اگه پدر و مادر سوزان از دنیا رفتن، دلیلی نمیشه تا به دست آوردنش راحت باشه. تو تقریباً یه هفت‌خوان رستم مقابل خودت داری و تا اعتماد همه رو جلب نکنی، نمی‌تونی وارد این خانواده بشی.
لیوان رو از مقابل دهنش پایین آورد و روی میز گذاشت. انگشت شستش رو به گوشه‌ی لبش کشید و در جوابم فقط سر تکون داد. نفس عمیقی کشیدم و باقی‌مونده‌ی چای رو یک نفس سر کشیدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,029
17,109
مدال‌ها
4
- از آشناییتون خوشحال شدیم. هماهنگ می‌کنم مجدد همدیگه رو ببینیم و صحبت کنیم.
با تموم شدن جمله‌ی فرهود، ایمان هم تشکر کرد و بلند شد. خداحافظی کرد و رفت. با بسته شدن در، سوگند خودش رو روی مبل رها کرد. فرهود دو دستش رو به صورتش کشید و من هم محکم نفسم رو از ریه بیرون فرستادم.
- بیشتر از این نباید اینجا می‌بود، چون قطعاً به نتیجه‌ی خوبی نمی‌رسید. اصلاً صحبت کردن بی‌فایده بود! تکلیف پسرِ مشخص بود.
سوگند در ادامه‌ی حرف فرهود گفت:
- به خدا فقط دارم رعایت دل سوزان رو می‌کنم. اون از اتفاقات قبل عید و رسواشدنش، اون هم از اتفاقات بعد خونه‌مون که کلی به یاد بابا افتاد و دل‌شکسته شد. الان اگه بخوایم باهاش تند برخورد کنیم، فقط حالش رو بدتر می‌کنیم و از اونجایی که سابقه از راه‌ به‌درشدن هم داره، نباید به احساساتش بی‌توجه باشیم.
لبم رو به دندون گرفتم. فرهود که حسابی عصبانی بود به سوگند توپید و گفت:
- آخه الان دلمون رو به چی این پسرِ خوش کنیم؟ به ظاهرش یا به رفتارش؟ سوزان چطوری عاشق این شده؟ اصلاً باورم نمیشه سلیقه‌ش این باشه!
سوگند سرش رو به چپ‌و‌راست تکون داد. صداش به خاطر بغض توی گلوش می‌لرزید:
- نمی‌دونم فرهود، فقط دلم خوشه که خانواده‌ش رو آقاجون می‌شناسه، خودم هم مادرش رو دیدم و خانم خیلی خوبیه، ولی واقعاً پسره توی تصورات من هم نمی‌گنجه.
دست راستش رو روی دست چپش کوبید و ادامه داد:
- آخه من دیدم سوگل بعد دیدن ایمان خیلی حالش خراب شد، دیدم هیچی ازش برام نمیگه، چون می‌دونسته چقدر تأثیر بدی رومون می‌ذاره. سوگل هم به احساسات سوزان توجه کرده.
دستم رو به کمرم زدم. نگاهم بینشون ردو‌بدل شد.
- آروم باشین تا ببینیم چی پیش میاد. یا باید سوزان رو راضی کنیم بی‌خیال ایمان بشه، یا باید درست‌حسابی آمار این پسره رو دربیاریم ببینیم چطوریه.
فرهود کلافه به سمت میزش رفت. سوگند نگاه نگرانش رو به چشم‌هام دوخت و زمزمه کرد:
- مرسی که مقتدرانه ازش دفاع کردی. حرف‌هات باعث شد حساب کار دستش بیاد.
- بعید می‌دونم ولی امیدوارم اینطور باشه که میگی.
چالش سختی پیش رو داشتیم. شاید یکی از سخت‌ترین چالش‌های زندگیمون می‌شد که امیدوار بودم ختم‌به‌خیر بشه.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,029
17,109
مدال‌ها
4
(سوگل)
پیچوندن‌های آخر سال، تعطیلات نسبتاً طولانی عید و کنسلی کلاس‌ها، به پایان رسیده‌بود و من با یه دنیا دلتنگی به دانشگاه برگشتم. این دو-سه‌ماه پیش رو، روزهای پایانی چهارسال تحصیلم بود. روز اولی که وارد این دانشکده شدم، جدا از خوشحالی بابت رسیدن به رشته‌ی موردعلاقه‌م، غم عجیبی وجودم رو فراگرفته‌بود. به خاطر مشکلات زندگیمون، نمی‌تونستم روی درس و دانشگاه‌رفتن تمرکز کنم، به خاطر همین دوسال دیرتر وارد دانشگاه شدم و این مورد همیشه حس بدی رو بهم القا می‌کرد. با همه‌ی این‌ها، چیزی به پایان این چهارسال نمونده‌بود و من حسابی دلم برای این فضای دوستانه و شاعرانه، تنگ می‌شد.
کیفم رو روی شونه‌م جابه‌جا کردم و وارد ساختمون دانشکده شدم. وارد راه‌پله‌ها شدم تا به طبقه‌ی سوم برسم. هر پله‌ای که بالا می‌رفتم، قلبم تندتر می‌تپید. بعد از گذروندن اسفندماه عجیب‌وغریب، چطور باید باهاش رودررو می‌شدم؟ من توان روبه‌روشدن با ساناز و حامد رو هم نداشتم چه برسه به پولاد! توی تمام این مدت، تماس‌های ساناز و حامد رو بی‌جواب گذاشته‌بودم؛ بعد از اون فروپاشی روانی که در من اتفاق افتاد، چطور می‌تونستم باهاشون صحبت کنم؟
نفس عمیقی کشیدم، کلاسورم رو بین دست‌هام فشردم و وارد کلاس ۳۲۰ شدم. لبخند کم‌رنگی روی لب‌هام نشست و به بچه‌هایی که نشسته‌بودن، سلام کردم و سال نو رو تبریک گفتم. مثل همیشه انتهای کلاس و بودن در در کنار دوست‌هام رو انتخاب کردم. سیما، لاله و شیلا رو بغل کردم و با وجود حس معذب‌بودن، کنار ساناز نشستم. لبخند همیشه مهربونش رو به روم پاشید.
- خوبی سوگلی؟ دلم برات تنگ شده‌بود.
تشکر کردم و نگاه پرخجالتم رو از چشم‌هاش گرفتم که با نگاه تیز حامد مواجه شدم. به کش‌دادن لبخندم ادامه دادم و خودم رو با کلاسورم سرگرم کردم.
- قبل ازعید خوب غیبت کردی ها! من که گفتم سوگل رفته خارج از کشور.
به سیما نگاه کردم. حوصله‌ی جواب دادن به این کنایه‌ها رو نداشتم.
- نچ! مسافرت نرفته وگرنه اینقدر لاغر نمی‌شد.
خودکارم رو از توی جامدادیم بیرون کشیدم. چیزی نبود، فقط پنج‌کیلو کم کرده‌بودم! نگاهم رو بینشون چرخوندم و گفتم:
- نه بچه‌ها جایی نرفتم. یکم کار داشتم. حالا به‌جای این حرف‌ها اگه جزوه‌ای دارین بدین من هم بنویسم.
شیلا خندید و گفت:
- جزوه‌نویس این کلاس تو و پولاد بودین، لطفاً اگه جزوه‌ای پیدا کردین به ما هم بدین.
ابروهام بالا پریدن. همه‌ی بچه‌ها حرف شیلا رو تأیید کردن و خندیدن. باورنکردنی بود!
- من ویس جلساتی که غیبت کردی رو دارم. برات می‌فرستم.
صورتم رو به سمت ساناز چرخوندم. هم مهربونی و هم دلخوری توی نگاهش موج می‌زد. باید قدرش رو می‌دونستم، خیلی بامعرفت بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,029
17,109
مدال‌ها
4
با اومدن استاد، صحبت‌ها قطع شد. روی صندلیم جابه‌جا شدم و ناخواسته نگاهم رو به ردیف اول دوختم. حضور و غیاب توسط استاد شروع شد؛ از روی حرف دال رد شد و چیزی نگفت. خودکارم رو توی مشتم گرفتم و سرم رو پایین انداختم. یعنی امروز نمی‌اومد؟ شاید هم به کلاس هشت صبح نرسیده. سعی کردم اسم «پولادلیر» رو از ذهنم دور کنم و روی حرف‌های استادی که بلافاصله تدریسش رو شروع کرد، تمرکز کنم.
کلاس اول تموم شد و تا شروع کلاس بعدی بیست دقیقه زمان آزاد داشتیم. لیوان کاغذی چای رو به دست گرفتم و همون‌طور که به چوب نبات داخل ليوان خیره‌بودم، به حرف‌های بچه‌ها گوش می‌دادم.
- سفر رفتیم، اون هم چه سفری! شهر دامادمون و نگم براتون چقدر خوش گذشت.
نیم‌نگاهی به شیلا انداختم که با هیجان مشغول تعریف خاطراتش برای بچه‌ها بود.
- همه شیده رو پاگشا می‌کردن و ما مدام مهمونی دعوت بودیم، خیلی خوب بود.
من با این اعصاب درب‌وداغونم، فقط شنیدن قصه‌ی پاگشای شیده و امید رو کم داشتم. به هیچ‌عنوان نمیتونستم راجع به خوشبختی شیده بشنوم و بی‌تفاوت باشم؛ اون هم وقتی که هرروز باراد دل‌شکسته رو می‌دیدم که چطور سعی داشت محکم و قوی بمونه و ذره‌ای از احساساتش رو بروز نده. اصلاً به من چه که شیده خوشبخته! موبایلم رو کنار گوشم گرفتم، الکی «الو» گفتم و لیوان چای به دست، از بین بچه‌ها بلند شدم. کمی که دور شدم، موبایلم رو داخل جیب مانتوم انداختم و چای‌شیرین رو سرکشیدم. لیوان کاغذیش رو مچاله کردم و توی سطل‌زباله انداختم. حتی حوصله‌ی استراحت کردن هم نداشتم پس به سمت ساختمون دانشکده برگشتم و این‌بار به کلاس ۲۱۰ رفتم. برخلاف دفعه‌ی قبل، ردیف اول رو انتخاب کردم و روی صندلی چسبیده به دیوار، نشستم. با استاد شفایی معروف کلاس داشتیم!
طولی نکشید که حامد و ساناز هم وارد کلاس شدن. ساناز کنار من و حامد هم صندلی بعدش نشست. سرش رو خم کرد و بلافاصله پرسید:
- چه‌خبر سوگل؟ حالت خوبه؟
اگه به دلم که مثل ماشین‌لباسشویی می‌چرخید، بی‌توجهی می‌کردم، خوب بودم.
- ممنون حامد. عیدتون چطور گذشت؟ نامزدبازی خوب بود؟
انگار سطح انرژی پایین من به این زوج همیشه شاد و خندون هم منتقل شده‌بود که حسابی بی‌حال بودن. ساناز سری تکون داد و در جوابم گفت:
- خوب بود، تو چیکار کردی؟ نشد با هم صحبت کنیم.
زبونم رو روی لب پایینم کشیدم. نگرانی توی نگاه جفتشون موج می‌زد.
- کاری نکردم. عید سوت‌وکوری داشتیم.
لبخند غمگینی روی صورتم نشست و سرم رو پایین انداختم. صدای ساناز رو از کنار گوشم شنیدم که گفت:
- از خواستگارت چه‌خبر؟ گفتم شاید قبول کردی که خبری ازت نیست.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,029
17,109
مدال‌ها
4
لبخندم محو شد. آره خب. وقتی اونقدر باادعا از خواستگارهام می‌گفتم و طاقچه‌بالا می‌ذاشتم، باید هم همین فکر رو می‌کرد. چقدر ناگهانی همه‌چیز زیرورو شده‌بود؛ چه توی دنیای اطرافم، چه درونم! الان انگار بند دلم پاره شده‌بود. مرور گذشته یک طرف، نیومدن پولاد هم یک طرف! چرا نمی‌اومد؟ کلاس دوم هم داشت شروع می‌شد.
- سوگل؟ نگرانتم.
بغضم رو قورت دادم و سرم رو بالا گرفتم. نباید اجازه می‌دادم به همین راحتی حال خرابم رو بشه.
- نگران نباش سانازجون، امروز شفایی میاد؟
ساناز نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم گرفت. دروغ نبود اگه بگم چشم‌هاش اشکی بود. یعنی اینقدر داغون بودم که ساناز به حالم گریه می‌کرد؟ فرصت نشد چیزی بگم چون استادشفایی اومد. حضور و غیاب کرد و باز هم پولاددلیر غایب بود. تمام استرسم رو روی خودکاری که توی مشتم در حال فشرده‌شدن بود، خالی می‌کردم و در تلاش بودم ظاهرم رو حفظ کنم. یک ساعت و نیم کلاس، سخت‌تر از تصورم گذشت. تمام مدت به روزهایی فکر می‌کردم که با پولاد هم‌گروهی بودم و در بهترین حالت ممکن درس رو ارائه می‌دادیم. همون‌طور که می‌خواستم، مسئولیت‌پذیر بود. برخلاف ترم‌های قبل که وقتی با کسی هم‌گروهی می‌شدم همه‌ی کارها رو خودم به تنهایی باید انجام می‌دادم، بودن با پولاد باعث می‌شد همه‌چیز همون‌طور که دوست داشتم پیش بره. از وقتی که پولاد بهمون پیوست، من آرامش بیشتری توی کلاس داشتم. چرا هیچ‌وقت به این مورد فکر نکرده‌بودم؟ چرا با زبون‌تلخم به راحتی هر چیزی که وجود داشت رو نابود کردم؟ هم احساسات پولاد و هم احساسات خودم رو نادیده گرفتم و حالا باید به یاد لحظه‌به‌لحظه‌ی گذشته حسرت می‌خوردم. آخ سوگل! امان از مهشیددرونت که وجودت رو نابود کرد.
آخرین کلاس هم که تموم شد، سریع خداحافظی کردم و با سری پایین افتاده به طرف در خروجی دانشکده رفتم. دیگه حوصله‌م تموم شده‌بود. ظرفیت بازیگری هم نداشتم و نمی‌تونستم ادامه بدم. باید زودتر از دانشکده بیرون می‌رفتم.
- سوگل!
با شنیدن صدای ساناز، پوفی کشیدم و ایستادم. کاش می‌ذاشتن فرار کنم، دیگه نمی‌تونستم سوگل آرومی بمونم. ساناز پریشون‌حال، خودش رو بهم رسوند که بلافاصله حامد دستش رو عقب کشید و با صدای بلند صداش زد:
- ساناز!
- باید بهش بگم!
گره بین ابروهام باز شد.مات و مبهوت نگاهم بینشون ردوبدل شد. چرا سر هم داد می‌زدن؟! از حامد و ساناز بعید بود. توی این چندسال اصلاً ندیده‌بودم که با هم دعوا کنن.
- الان وقتش نیست!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,029
17,109
مدال‌ها
4
باورم نمی‌شد که صدای بلند حامد رو‌ می‌شنوم. ساناز تکون محکمی به دستش داد تا حامد رهاش کنه. با دو قدم بلند خودم رو بهشون رسوندم. ساناز رو به سمت خودم کشیدم و گفتم:
- بچه‌ها! چتونه؟ آروم باشین! می‌خواین دعوا کنین از دانشکده بریم بیرون.
حامد عصبی به سمت در دانشکده رفت. ساناز پاش رو به زمین کوبید و به دنبالش رفت. من هم پشت سرشون از دانشکده خارج شدم. انتهای کوچه بود که بالأخره ایستادن. دل تو دلم نبود بفهمم چشون شده. صورتشون سرخ ‌بود و هنوز زیرلب با هم کل‌کل می‌کردن.
- خب؟ چیه؟ چتونه؟!
ساناز برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید. چشم‌هاش رو که باز کرد، نگاه خیسش رو به صورتم دوخت و تندتند گفت:
- سوگل نمی‌دونم برات مهمه یا نه، ولی فکر کنم تو باید بدونی که... .
با نگرانی دستم رو روی دستش گذاشتم.
- چیه ساناز؟ دعوا کردین؟ خانواده‌هاتون چیزی گفتن؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد. نگاه پرتردیدش‌ بین چشم‌هام چرخید و‌ گفت:
- نه... پولاد... پولاد توی بیمارستان بستریه.
دستم از روی دست ساناز سر خورد. جمله‌ش توی سرم اکو شد و چشم‌هام تا آخرین حد ممکن باز شد. تصویر کابوسی که دیده‌بودم، جلوی چشم‌هام نقش بست. کابوسی که مهشید مانع صحبت ما شد و پولاد تصادف کرد! قدمی عقب رفتم. تندتند نفس می‌کشیدم. به سختی زمزمه کردم:
- تص... تصادف... ک... کرده؟
ساناز اشک‌هاش رو پس زد.
- نه! قبل از عید، درست از روزی که تو کلاس‌ها رو پیچوندی و نیومدی، پولاد آمارت رو می‌گرفت. مثل اینکه از خواستگارت بهش گفته‌بودی. اینقدر نیومدنت طولانی شد که ما فکر کردیم خبریه... .
- بسه ساناز، لازم نیست همه‌چی رو بهش بگی!
ساناز به سمت حامد معترض چرخید و غرغرکنان گفت:
- باید بدونه! چرا همش احساسات پولاد رو پایمال می‌کنین؟
دوباره به سمت منی که خشکم زده‌بود، برگشت و ادامه داد:
- اون روز خیلی حالش بد بود، از دانشگاه مستقیم رفت شرکت. دقیق نمی‌دونم ولی مثل اینکه حواسش نبوده و یکی از اون دستگاه‌های بزرگشون میفته روی دستش. از آرنج تا نوک انگشت‌هاش آسیب می‌بینه. اول دکتر براش گچ می‌گیره، اما اخیراً که رفته گفته باید عمل بشه و ظاهراً بستری شده.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,029
17,109
مدال‌ها
4
حامد نگاه نگرانش رو به صورتم دوخت و برخلاف ساناز با لحن آرومی گفت:
- حالش خوبه سوگل، فقط اینکه عملش یکم سخته، دوره‌ی نقاهتش طولانیه و باید بستری بشه، اما حال عمومیش خوبه.
پلک‌هام رو روی هم گذاشتم. چرا به این فکر نکردم که خوابم می‌تونه تعبیر بشه؟ چرا به راحتی ازش گذشتم و سراغ پولاد رو نگرفتم؟
- سوگل می‌دونم خواستگاریت خوب پیش نرفته، از حال و روزت معلومه. فقط می‌خوام بدونی که پولاد چقدر دوستت داشت.
داشت؟ دوستم داشت؟ همه‌چی توی گذشته جا مونده‌بود؟ نه! همه‌چی توی گذشته نابود شده‌بود؛ اون هم به دست خودِ من. آروم پلک‌هام رو باز کردم.
- می‌دونستم. من خوابش رو دیدم.
صدام اونقدر آروم بود که به سختی شنیده می‌شد.
- همش تقصیر منه.
بغضم رو قورت دادم و به سمت خیابون چرخیدم. قدم به جلو برداشتم. چیکار باید می‌کردم؟ مگه کاری هم از دستم برمی‌اومد؟‌‌پولاد آسیب دیده‌بود، اون هم به خاطر حرف‌های مزخرف من!
- سوگل!
صدای جیغ ساناز با صدای ترمز لاستیک‌های ماشین توی گوشم پیچید و همزمان دستم به عقب کشیده شد. صورت پر خشم حامد مقابل نگاهم قرار گرفت. دو طرف بازوم رو به دست گرفت و محکم تکونم داد.
- چته سوگل؟ دیوونه شدی؟ داشتی می‌مردی!
ولم کرد و به سمت راننده‌ی شاکی چرخید و به جای من عذرخواهی کرد. دوباره به سمتم برگشت و با کشیدن بازوم من رو به سمت پیاده‌رو و زیر درخت هدایت کرد. ساناز وحشت‌زده کف دستش رو به صورتم کوبید و میون گریه‌هاش اسمم رو صدا زد.
- سوگلی؟... چت شد؟ سوگل! نفس عمیق بکش، پولاد خوبه، توی کما که نرفته! توروخدا به خودت بیا.
بغضم رو قورت دادم و سعی کردم به حرفش گوش بدم. با دم عمیق هوا رو به داخل ریه‌هام فرستادم، اما با بازدمی کوتاه بخشیش رو رها کردم. باید به‌ خونه می‌رفتم.
- می... می‌خوام برم... خونه.
- مطمئنی حالت خوبه؟
در جواب حامد فقط سر تکون دادم. مثل اینکه حامد ماشین داشت و فاصله‌ی زیادی هم با ماشینش نداشتیم. من یک قدم جلوتر و ساناز و حامد هم پشت سرم بودن. لبم رو به دندون گرفتم و بند کیفم رو توی مشتم فشردم. تمام تلاشم این بود تا بغضم رو کنترل کنم. زمزمه‌ی آروم ساناز و حامد رو که شنیدم، بیشتر از قبل، قلبم مچاله شد.
- گفتم بهش نگو!
- من چه می‌دونستم همچین واکنشی نشون میده؟ دور از باورم بود. با خودم گفتم الان میگه به من چه، اما سوگل خیلی تغییر کرده.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
1,029
17,109
مدال‌ها
4
ساکت و بی‌حرف، روی صندلی عقب ماشین نشستم. حتی نمی‌دونستم که ماشین خریده‌. سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. تمام یک‌ماه اخیر روی سرم آوار شده‌بود و من دنبال راهی برای نفس کشیدن بودم. من خیلی بد بودم! من با دل پولاد چیکار کرده‌بودم؟ اونقدر با خبر خواستگار داشتنم اذیتش کرده‌بودم که حواسش پرت شده و به خودش آسیب رسونده؟ واقعاً چرا اینقدر بد شده‌بودم؟ چقدر راحت دلش رو شکونده‌بودم! اون هم دل کسی رو که عاشقم بود! دوستم داشت، صادقانه بهم ابراز احساسات کرده‌بود؛ حتی بهم درخواست ازدواج داده‌بود. من با غرور و لجبازیم، با چشم بستن روی دل خودم که براش لرزیده‌بود، بهش آسیب زدم. هم آسیب روحی، هم آسیب جسمی!
قلبم داشت کنده می‌شد. کاش می‌تونستم الان ببینمش. کاش می‌فهمید که چقدر توی این مدت، روزهای سختی رو گذروندم. من هم آسیب دیدم. من هم به اندازه‌ی چند سال پیر شدم. کاش می‌فهمید که فهمیدم چقدر جای بزرگی توی قلبم پیدا کرده. جایی که تا الان متعلق به هیچ کسی نبوده. فقط خیلی دیر فهمیدم، خیلی دیر.
با توقف ماشین و دیدن خونه‌مون، کوتاه، ازشون تشکر کردم و بلافاصله پیاده شدم. فکر کنم فهمیدن حوصله‌ی صحبت‌کردن ندارم چون دیگه حرفی نزدن. کلید انداختم و در رو باز کردم. با قدم‌های آهسته، حیاط رو طی کردم پله‌ها رو بالا رفتم، مقابل در ایستادم و همین که خواستم کلید رو توی قفل در بندازم، در باز شد و چهره‌ی هیجانی سوگند جلوی نگاهم نمایان شد.
- سلام سوگل! منتظرت بودم، بیا که... .
رفته‌رفته‌ از هیجان صداش کم شد و جمله‌ش قطع شد. قدمی جلو اومد، دستش رو روی شونه‌م‌ گذاشت و نگاهی به سرتا پام انداخت.
- حالت خوبه؟ چی‌شده؟ چرا رنگ به رو نداری؟!
سوگند گفته‌بود که اشتباه کردم.‌ گفت که عشق خیلی ارزشمنده و نباید به همین راحتی پایمالش می‌کردم. احساساتم رو خونده‌بود و می‌دونست که دیگه سوگل قبل نیستم،‌ پس لازم نبود سکوت کنم و این توده‌ی سنگین بغض رو توی گلوم نگه‌دارم. وجود پولاد و احساسات پاکی که بهم بخشیده‌بود،‌ واقعاً من رو عوض کرده‌بود. من دیگه اون سوگل قبل نبودم،‌‌ من اینجا بودم و دلم پیش کسی بود که به خاطرم آسیب دیده‌ و الان بستری بود!
-‌ سوگل‌جان!
قدمی جلو رفتم و خودم رو توی آغوش سوگند انداختم. باید‌ به اشک‌هام اجازه‌ی باریدن می‌دادم و یک دل سیر با خواهرم دردودل می‌کردم.
***
 
بالا پایین