- Apr
- 165
- 1,926
- مدالها
- 2
در ادامهی شب تصوراتم طی یک قرارومداری سریع، طولانی شدند و نقشه میریختند تا این هنجار و خجالتم از آلدن را طوری رو به جلو ببرند که خدای نکرده او را از خود سرد و منزوی نکنم، ولی من میدانستم که تلاشی بیفرجام است، زیرا زبانم، بدنم، حرفهایم و همهی من تشنهی آلدن بودند و خودم را به سختی در مقابلش کنترل میکردم و همین ظاهرهای مضحک، این خودداری در بین مردم، مرا غیرواقعیتر از درونم نشان میدادند. آنروزها که در خیالِ خام عاشقی پرسه میزدم بهدقت متوجه گشتم که یک دختر نمیتواند مثل یک عقابِ آزاد در همه جا پر بگشاید و پرواز کند و از خود آواز و آرزوهایش را سر دهد! عامل این دقت هم، قوانین نپختهی مردمی بود که همواره ما را به دامگاه غموحرصی میبردند که بیهیچ علت و گناهی اتهام بیحیای را میخوردیم! در صبحِ فردای آن شبِ احساسی، اهالی به سراغ چیدن گندمهای مزارعشان رفتند. من و اریک نیز از هنگام سرزدن آفتاب بر بام خانیمان در مزرعه حیاط مشغول برداشت شدیم. تقریباً نیمساعت گذشت که النا به مانند همیشه به کمکمان آمد. پدرش هرسال برای مزرعههایشان کارگرهایی استخدام میکرد، از این رو نیازی نبود که مایا و النا مثل سایر زنهای زالیپی دروکاری کنند. رفتهرفته به نزدیکیهای ظهر رسیدیم و هوا را شرجی و نفسگیر کرد. از شدت گرما موهایمان غرق در عرق شدند. همین کافی بود که النای ناز پرور از خیسی موهایش گلایه کند و با قهروغضب که مخصوص آدمها بود، بگوید:
- ای بابا همهی موهام بههم چسبیدن، الانهست که برم سراغ قیچی و خودم رو از شرشون خلاص کنم!
خندیدم و به سراغش رفتم و گفتم:
- ای بابا، چارهی اونها جمعکردن و بافتنشونه، آخه قیچی چرا؟! دخترهی خیرهسر!
موهایش را از پشت به دست گرفتم و ادامه دادم:
- بیا اینجا دخترهی دوستداشتنی، تکون نخور تا واست ببافمشون.
وسطای بافت موهایش، اریک زنگ ناهار را اعلام کرد و غرغرهای النا کمی آرام گرفتند.
- بفرما خانم خشگله، این همه غرزدن داشت؟!
به سمتم چرخید و گفت:
- ممنون از این دوستم که دوستِ تمام دوستیهای منه و همیشه باعث نجات من میشه!
گونهام را بوسید و دستهای هم را با خندهای که چهرهی گرمازدهیمان را محسور کردهبود، گرفتیم و برای صرف غذا در زیر درختهای باغستان کوچک در کنار اریک نشستیم.
آخرین ویرایش: