جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط فوژان وارسته با نام [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 12,889 بازدید, 150 پاسخ و 41 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع فوژان وارسته
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط فوژان وارسته
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
155
1,646
مدال‌ها
2

با آمدن آلدنم به جشنِ گندم‌زارها، نگاه و صورتم که گِل خنده‌های خیس به آن چسبیده بود را از آمس برداشتم و خاطراتِ دیدارمان را بستم و به تیکه‌ی هیجان‌انگیز سمتِ چپم منصرف و محبوس شدم. عارضه‌‌ی مورد علاقه‌ی من، آهسته و با قدم‌های متواضع‌اش رو به جلو می‌آمد و به دیگر مهمان‌ها سلام می‌داد. در آن گوشه‌ی دور از من، شکوه و مردانگی‌اش از پشتِ یقه‌ی نیمه‌باز پیراهنِ سفیدش جست‌و‌خیز می‌کرد‌. گیرایش مشتعل و فریبنده‌ای که دلم را می‌ربود! انگار آن‌چه که می‌دیدم با همه‌ی دیده‌ها فرق داشت! هیچ عیب و زشتی‌ای در او نبود، فقط برگی بود بالاتر از شاخه‌‌هایش و نزدیک‌ترین ‌آن‌ها به خورشید! با خوش‌خلقی و خونسردی، عقب‌تر از مادر و پدرِ بشاش و خروشانش راه می‌رفت و آدم‌به‌آدم سلام می‌کردند تا آن‌که به ملاقاتِ خانواده‌ی جانک رسیدند. در یک توقف طولانی هر چهارنفرشان به خوش‌وبش متوصل شدند و در یک خوشحالی محرز، از بزرگ‌شدن و قدکشیدن پسرهایشان گفتند. آن دو پسر هم؛ یعنی آلدن و جانک دست‌ یکدیگر را فشار دادند و با صدای خنده‌های بلندشان بهتر از هر دعایی، ناهنجاری و شلوغی‌ جمعیت را تسلی دادند و دلتنگی ما را از این فاصله به تسکینی بزرگ و ستودنی رساندند! از حق نگذریم در لولای این قاب‌ها، سخاوتِ چهره‌ی مادر و پدر جانک، فروغ این شب سیاه بود و پوششان سادگی آن‌ها را بر زمین می‌ریخت و به دور از همه‌ی اجمال‌ها، آقای تورکو مثل هر زمان دیگری مرتب و خوش لباس بود، به‌سان یک جنتلمن که پرنسس انگلستان را همراهی می‌کند! همسرش دامنی از ساتن فیروزه‌ای به پا داشت و موهایش را در بالای سرش جمع کرده‌بود‌. زاده‌ی مادر و پدری بالامرتبه که در دکانِ سیاست پول به جیب می‌زدند و شوهرش نیز در همین دکان جنبش‌گریِ زندگی را بازی می‌کرد و شوربختانه همین‌ها او را زنی خودبین و سخت، بار آورده بودند. در حالی‌که جانک و آلدن مات‌ومبهوت با هم احوال‌پرسی می‌کردند، چشم‌های من و النا خریدار نگاه و توجه‌شان بودند. خواست و تمایلمان این بود، بیایند و ببینند که برای این توجه چگونه ساعت‌ها در مقابل آینه نشسته‌ایم و به خود رسید‌ه‌ایم تا مختصری از این علاقه‌ی جنون‌آمیز را در چشم همه بکاریم و البته که برای حرص دادن یا شاید اهمیت ندادن به آدمی که از او دلخور بودم با سلیقه و انتخاب النا این حریر بژرنگ را بر تن کرد‌م تا طاقِ علاقه‌ام را بر روی آن فرد بی‌محبت که بی‌شک مادر آلدن هست، قفل کرده‌باشم، ولی النا بی‌دغدغه‌تر از من خود را آراست و در مخلوطی از زیبایی‌ها، لباسی از جنس‌ نخ و به رنگ چشمانش پوشیده‌بود، مجذوب و محسورکننده‌تر از هر زنی که در اطرافمان وول می‌خورد! برقِ ماه‌ آسمان و رطوبت این هوای گرم، کمی انداممان را در معرض چنگال‌‌های عَرق می‌گذاشت و برجستگی‌هایمان در آن پیراهن‌های بلند، عبور از سنِ بلوغمان را باهرتر می‌کردند و سنِ بزرگسالی یا همان هجده را برای همگان یکنواخت، روشن می‌کرد. موهای من هنوز تا کمرم بودند، بلندتر از موهای باز النا و یک حس خاص و واقعی را در من به وجود می‌آوردند! در بین این جلوه‌های خالص الهی یک صحنه‌ی عجیبی رخ داد و خداوند ما را به آرزویمان نزدیک کرد! پسر شر و شش‌ساله‌ی آمس در آن بازی‌هایش که صرف دویدن می‌شدند، لگدی شوخی‌وار و دوستانه به جانک زد و بعد فرار کرد. من و النا بلندتر از ساقه‌ی یک نیشکر به این حرکتش خندیدیم و باعث شدیم تا چشم‌های وحشی جانک در درگاه ما بایستند و اما این تنها بازده‌ی آن‌ خنده‌ها نبود! در پناه این لطف کم‌زحمت، سهش آلدن نیز به مسیر نگاه جانک پیوست. سرانجام هردویشان خجالت از اهالی را به کمینگاه بی‌خیالی‌ها فرستادند و پیش آمدند. مقابلمان ماندند و با نگاهی پُر اشتیاق مِهر را به هم دادیم. جانک نگاهی ژرف به النا انداخت.

- جانک کوپر زیاده‌روی نمی‌کنی؟!

 
آخرین ویرایش:
بالا پایین