جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط آیناز فکری با نام {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 372 بازدید, 17 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع آیناز فکری
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط آیناز فکری
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
18
98
مدال‌ها
2
سری به تأیید حرفش تکون دادم.
- اره از پرونده برمی‌دارم.
جلوی کله پاچه فروشی ایستادیم؛ سیامک از ماشین پیاده شد و با قدم‌های بلند به سمت مغازه رفت. چشم از منظره کله پاچه فروشی گرفتم و به ماشین‌ها‌ی در حال عبور خیره شدم چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در اومد. سیامک سوار شد و به سمت خونه حرکت کردیم. باقی راه در سکوت مطلق گذشت و توی این سکوت چیزی جز چشم‌های دختره جلو چشمم نمی‌اومد. اون سبز جنگلی چی داشت که ناخواسته داد می‌زد «نجاتم بده».
به خونه رسیدیم که سیامک ماشین رو جلوی در پارک کرد؛ پیاده شدیم و به سمت در خونه رفتیم؛ در با چرخش کلید توسط سیامک باز شد؛ وارد حیاط شدیم.
مامان میوه‌ها رو توی حوض می‌نداخت.
سیامک با دیدن مامان و میوه‌هایی که تو حوض شناور بودن، ضربه‌ی ارومی به سرش زد و زمزمه کرد.
- خدا به خیر کنه. دوباره قوم گرسنگان حمله می‌کنن‌.
مامان نگاهی بهمون انداخت و با مهربونی لبخندی زد.
- اومدین پسرا؟ خسته نباشین.
سیامک سری تکون داد.
- تو هم خسته نباشی مامان خانم؛ مثل اینکه قوم گرسنگان اعلام حمله کردن.
مامان خندید و سری به تأیید حرف سیامک تکون داد.
- سیامک! سالی یه باره پسرم، خدا رو خوش نمیاد اینطوری میگی.
سیامک به سمت دیگه حیاط قدم برداشت و از پله هایی که منتهی به ورودی خونه می‌شد. بالا رفت همون‌طور که کفش‌هاش رو در می‌اورد؛ به مامان نگاهی انداخت.
- اره، اره... همون سالی یه بارم شیاطین به خونه هجوم میارن.
مامان «استغفرالله»‌ی زیر لب گفت؛ سیامک با تأسف سری تکون داد و وارد خونه شد. لبخند محوی روی لبم آوردم و کنار مامان گوشه حوض نشستم.
- به دل نگیر حاج خانوم سیامک رو می‌شناسی دیگه.
مامان به چشم‌هام خیره شد و دستی به صورتم کشید.
- بگو دردت به جونم.
خوب می‌تونست حالم رو بفهمه.
دستش رو از روی صورتم برداشتم و بوسه‌ای زدم. دست آزادم رو داخل آب سرد حوض بردم.
همین که خواستم حرف بزنم صدای نورا از پشت در حیاط اومد بعد از چند لحظه در رو باز کرد و اجازه صحبت رو ازم گرفت.
- ای وای بیچاره دختره؟! کامران حالش خوبه؟!
- ...
- آخ چی بگم خدا عاقبت همه رو بخیر کنه.
- ...
- باشه عزیزم مواظب خودت باش. به مامانت هم بگو فردا مراسم هست.
- ...
- خدافظ.
نورا وارد حیاط شد و تا من و مامان رو دید سلامی داد. نگاهی بهم انداخت.
- خسته نباشی داداش.
لبخند محوی زدم.
- ممنون عزیزم.
مامان نگاهی به نورا انداخت.
- خوبی دخترم؟!
نورا چادرش رو درآورد و همون‌طور که داشت تاش می‌کرد؛ شروع کرد به حرف زدن.
- چی بگم مامان، امروز کامران شنیده همکارش به حکم قتل غیر عمد به صورت موقت منع از کار شده.
دختره بیچاره یه هفته بعد توی کانادا سخنرانی داشت.
چشمام رو ریز کردم و با لحنی که شک توش موج می‌زد، سوالم رو پرسیدم.
- کیه؟ می‌شناسی؟
نورا با تعجب بهم نگاه کرد، حق داشت بگه «آراد چرا این سوال رو می‌پرسه؟» مخصوصاً با صدایی که نسبتاً بلند بود.
- وا داداش! همکار کامران بوده دختره، دکتر عروشا فرزانه.
با شنیدن اسمش احساس خفگی کردم؛ خدایا با چی داری امتحانم می‌کنی؟با جون یه دختر؟
چرا باید اسمش رو از زبون خواهرم بشنوم؟
قلبم دوباره دردهاش شروع شده بود؛ دستم رو روی قلبم گذاشتم.
یاعلی گفتن‌های مامان گوشم رو کر می‌کرد؛ سیامک با شنیدن های‌ و هوی مامان پا به رهنه با عجله پله‌ها رو یکی به دو کرد و خودش رو بهم رسوند؛ با رنگ و روی پریده جلوم زانو زد.
دهنم رو باز کرده بودم و هوایی که هر لحظه کمتر می‌شد رو با تمام توان می‌بلعیدم. ضربه‌های آرومی که توسط نورا به صورتم زده میشد هم نمی‌تونست حالم رو خوب کنه.
سیامک قرص‌هام رو از جیب کتم درآورد و تو دهنم گذاشت.
بدون آب بلعیدم و بعد از چند دقیقه، ضربان قلبم آروم شد. خبری از درد چند دقیقه پیشی که کل وجودم رو گرفته بود؛ نبود.
سیامک داشت قلبم رو ماساژ می‌داد.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
18
98
مدال‌ها
2
چشم‌هام رو بسته بودم؛ صدای گریه‌های مامان و نورا به گوش می‌رسید و این اذیت کننده بود.
سرم رو به شونه مامان تکیه دادم که سرم رو نوازش کرد؛ با صدایی که توش اثرات گریه موج می‌زد کنار گوشم زمزمه کرد.
- خوبی دردت به جونم؟
با صدایی آروم و بریده، بریده پاسخ دادم.
- خو... خوبم.
صدای پرسشگرانه سیامک بین گریه‌های نورا طنین انداخت.
- چرا اینطوری شدی؟
مخاطب این سوال که با نگرانی زده شده بود من بودم، اما این بار به جای من، نورا با گریه به سوال سیامک جواب داد.
- من اسم همکار کامران رو گفتم حالش بد شد.
چشمام رو باز کردم؛ پرده‌ خیسی از گوشه چشم‌هام کنار رفت.
سیامک جلوم نشسته بود... اما نگاهش روی نورا قفل شد.
صدایی پر از شک سیامک باعث شد نورا دیگه گریه نکنه و به سوال سیامک جواب بده.
- همکار کامران کیه نورا؟ ما می‌شناسیم؟
نورا اشک‌های روی گونش رو با پشت دست پاک کرد و بینیش رو بالا کشید.
- نمی‌دونم می‌شناسی یا نه، اسمش عروشا فرزانه هست.
سیامک مثل من شوکه شد و با چشمای از حدقه در اومده بهم نگاه کرد.
شاید به هرکسی می‌گفتیم باور نمی‌کرد؛ اما این اتفاق تصادفی نبود.
شنیدن اسمش از زبون نورا و شناختن کامران همه و همه... خواسته خدا بوده.
هیچ موقع فکرش رو نمی‌کردم که دختره دکتر باشه؛ حالا حرف‌های فتوحی برام روشن شده بود.
مامان با تعجب به دوتامون نگاه کرد و با صدایی مضطرب و لرزون پرسید.
- چی شده که اینطوری با شنیدن یه اسم به هم می‌ریزید؟
سیامک بدون توجه به سوال مامان به نورا نگاه کرد.
- کامران می‌شناسه دختر رو؟
نورا سری به تأیید تکون داد.
- آره داداش، حتی کامران چندین بار با دختره عمل مشترک داشته.
سیامک بهم نگاه کرد و آروم لب زد.
- آراد؟
***
«عروشا»

سر خاکش آب ریختم و بدون توجه به خاکی شدن لباس‌هام کنار قبرش دراز کشیدم؛ با یه دستم قبر سردش رو بغل کردم.
این آغوش برعکس آغوش‌های قبلی کتایون سنگ و بی‌روح بود.
البته! این اخرا اون آغوش گرم کتایون دست کمی به الان نداشت؛ با این حال لبخند پر از دردی زدم که قطره اشکی از چشمم روی خاک سرد فرو نشست.
سرم رو بیشتر روی قبرش کشیدم و سرماش رو به جون خریدم.
دوباره مثل این یه ماه درد‌های دلم رو پیشش باز کردم؛ درد‌هایی که سر سایه خودش داشتم تجربه می‌کردم.
با صدایی گرفته پربغض لب زدم.
- کتایون؟ جات سرده ابجی جونم؟ همیشه از سرما بدت میومد مگه نه؟ ولی... ولی کتی، با رفتنت منو انداختی تو جهنمی که هیچ راه فرار نداره... من از آتیشش می‌سوزم. همه فکر می‌کنن من تو رو... تو رو کشتم... ولی خودت می‌دونی، من... من جونمو بهت می‌دادم.
بینیم رو بالا کشیدم. لبخندی به دردهای دلم زدم و صحبتم رو ادامه دادم.
- می‌دونی چی‌شد کتی؟ مامان میگه منو تا بالای دار نبینه راحت نمیشه، ارشیا میگه تو قاتل کتایونی، هاکان وقتی شنید که من تو رو کشتم بهم پشت کرد و رفت؛ کتی! با رفتنت بابا پیرتر شد و شکست... ولی تنها کسی که بهم هیچی تا الان نگفته بابامه... باهام حرف نمی‌زنه، ولی... ولی دلم رو هم نمی‌شکنه، لیلی میگه بی‌گناهیم رو ثابت می‌کنه؛ ولی... ولی ای کاش بلند می‌شدی و به همه می‌گفتی... می‌گفتی خواهرم منو نکشته؛ شاید... شاید از این جهنم خلاص می‌شدم.
گریه‌هام تبدیل به ضجه شده بود و بین هر حرفم هق‌هق می‌کردم.
- کتی خیلی درد دارم... کتی دارم می‌سوزم... کتی؟ جواب بده کتایون... د حرف بزن لعنتی؛ بگو چه گناهی داشتم منو تو این جهنم انداختی و رفتی؟
من که برات زندگیم رو فدا می‌کردم... چرا با تهمت قتلت منو سوزوندی؟
ضجه می‌زدم ، فریاد می‌زدم... اما کسی حرف منو نمی‌فهمید و حتی نمی‌شنید!
از روی قبر بلند شدم و لبخندی زدم.
به قبر سفیدی که اسم «کتایون فرزانه» خودنمایی می‌کرد؛ نگاهی کردم.
- کتایون درسته من الان جهنمم؛ ولی... ولی‌‌ مطمئنم جات توی بهشته؛ دلت پاکه کتی. منم شاید سه ماه دیگه بیام پیشت.
با لباس‌های خاکی بلند شدم و روی پاشنه پا چرخیدم؛ اما با دیدن مرد روبه‌روم «هین» بلندی کشیدم و ناخواسته یه قدم به عقب برداشتم؛ سنگ قبر پشتم مانع حرکتم شد.
ترسیده و هول کرده لب زدم؛ کلمات رو تیکه، تیکه کنار هم می‌چیدم.
- ب... بخدا دلم... تن... تنگ شده بود... غلط کردم ترو خدا نزن.
فقط نگاه می‌کرد و هیچی نمی‌گفت همون‌طور که بهش نگاه می‌کردم از روی زمین کیفم رو برداشتم.
بدون حرف می‌خواستم برم که حرفش باعث شد سر جام بمونم.
- بهت قول میدم یه روزی باهم روی پل هوایی می‌شینیم و ماشینارو نگاه می‌کنیم؛ یه روز می‌ریم کوه و از دور شهرو نگاه می‌کنیم. یه روز باهم می‌ریم برف بازی و سرتاپامونو برفی می‌کنیم. اون روز نزدیکه فقط باید طاقت بیاریم عروشا؛ بی‌گناه باش تا یه عمر شرمنده‌ت باشم.
برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم. با لحنی که دل سنگ رو هم آب می‌کرد لب زدم.
- بی‌گناهم، دیر یا زود مشخص میشه. ولی معلوم نیست که اون روز من باشم یا نه.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
18
98
مدال‌ها
2
خسته شدم؛ از این همه بی‌رحمی، از این همه سیاهی و گمراهی.
داشتم فرار می‌کردم؛ اما پیش کی؟ اصلا داشتم کجا می‌رفتم؟ کجا رو داشتم برای رفتن؟
توی این شهر بزرگ هم مگه میشد آدم خفه بشه؟
وقتی توی این شهر که صدا‌های در از گناه چهار گوشه‌اش رو پرکرده؛ حکم مرده متحرک رو داشتم کجا باید می‌رفتم؟ جایی برای مرده‌های متحرک گوشه این شهر غریب وجود داره؟
سرم رو بالا آوردم. آسمون تیره شده بود و نم‌نم قطرات بارونی که روی صورتم می‌نشست، بدنم رو به لرزه خیلی خفیفی انداخته بود.
آسمون این شهر هم با تموم بی‌رحمی دلش باریدن می‌خواست؟ چه تضاد عجیبی.
بوق‌های مکرر ماشینی توجهم رو جلب کرد؛ به ماشین نگاه کردم که شیشه سمتم، پایین کشیده شد.
با دیدن کامران لبخند لرزونی زدم، این مرد رو خوب می‌شناختم و اگه چنین اتفاق‌هایی نمی‌افتاد، می‌تونستم هفته بعد توی خارج از کشور باهاش کنفرانس بدم... اما، چه حیف که روزگار بازی تلخی برام رقم زده بود و من چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشتم.
لبخند محوی زدم و کمی سمت پنجره خم شدم.
کامران بود... کامران حضرتی دکتر قلب و عروق؛ با دیدنم لبخندی زد.
- خانم دکتر شمایید؟
لبخندی زدم.
- خوبید دکتر حضرتی؟
کامران متعجب ابرویی بالا انداخت.
- ممنون، بفرمایید برسونمتون.
نگاهی به خیابان نم گرفته انداختم و دوباره به کامران نگاه کردم.
- دلم گرفته، می‌خوام قدم بزنم.
کامران با چشم‌های از حدقه دراومده به خیابون نگاه کرد و به سمتم برگشت.
صدای متعجبش بین صدای بارونی که شدت گرفته بود؛ طنین انداخت.
- آخه توی این بارون؟
کلافه از سوالاتش چشمی به معنی تأیید حرفش باز و بسته کردم و لبخندی محوی روی لبم آوردم.
- به نورا خانم سلام برسونید؛ با اجازه.
به ناچار سری تکون داد.
بدون حرف اضافی از ماشینش دور شدم، لبم از تلخی سرنوشتم کج شد.
با رسیدن به پارک سرسبز و آشنا، لبخند تلخی زدم.
روی نیمکت نم زده پارک بدون توجه به خیش شدن لباسم نشستم؛ چند دقیقه‌‌ای از قطع شدن بارون می‌گذشت؛ اما من برخلاف اشک‌های زود گذر این شهر هنوز برای سرنوشت تلخم سوگ داشتم.
هر چه بیشتر به اطراف نگاه می‌کردم؛ خاطرات شیرینم با خواهری که دیگه وجودی نداشت، تو ذهنم مرور میشد.
درخت‌های سر به فلک کشیده حکم چتری زیر بارون رو داشتن... هرچند شکننده.
***
«پنج سال پیش»

- کتایون مامان بفهمه می‌کشه مارو.
کتایون پشت چشمی نازک کرد و به راهش ادامه داد.
- نترس بابا کسی بهش چیزی نگه نمی‌فهمه.
لبخندی به بی‌خیالیش زدم و با نشستن کتایون روی پله‌های سنگی سیاه رنگ، کنارش نشستم.
- میگم کتی؛ وقتی دلت از عالم و آدم پره چیکار می‌کنی؟
کتایون به آسمون نگاه کرد و با چشمایی که از برخورد نور ریز شده بودن؛ لب زد.
- گریه می‌کنم و با ماه حرف می‌زنم.
به صورت سفیدش که زیر نور خورشید بیشتر می‌درخشید، نگاهی انداختم.
- حالا چرا ماه؟ چرا با خورشید نه؟
کتایون لبخندی زد و چشم از آسمون گرفت و به چشم‌هام زل زد.
- هر دو تاش یکیه عروشا، فقط فرقش اینکه یکی می‌بینه و اون یکی می‌شنوه.
ابرویی از جواب بی‌سر و تهش، بالا انداختم و با چشمایی که تعجب توش موج می‌زد، بهش نگاه کردم.
- یعنی چی؟
دست‌هام رو گرفت و اینبار لبخند محوی روی لبش نشست.
- پس بیا یه حرف از زبون اون دوتا بهت بگم.
کنجکاو و با چشمای ریز شده بهش نگاه کردم که نیم خنده‌ای کرد؛ سری تکون داد و لب زد.
- خورشید به ماه گفت:
«جایمان را عوض کنیم؟»
ماه گفت:
«آیا می‌توانی طاقت بیاری برای کسایی که شب ها گریه می‌کنند؟»
خورشید گفت:
«آیا تو می‌توانی افکار کسانی را تحمل کنی که برای گریه کردن منتظر شب می‌مانند؟»
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
18
98
مدال‌ها
2
***
«حال»

اشک‌هایی که روی صورتم روونه شده بود رو با پشت دستم پاک کردم؛ درد من رو نه ماه می‌فهمد نه خورشید.
به آسمونی که خبری از خورشید و ماه نبود نگاه کردم؛ سیاهی‌ای که شهر رو به تسخیر خودش درآورده بود، خبر از گذشت ساعت‌ها رو می‌داد.
بینیم رو بالا کشیدم و با دست‌هایی لزرون و سرد موبایلم رو از کیفم برداشتم؛ با دیدن چهل تا تماس بی‌پاسخ تازه به فکر لیلی‌ای که نگرانم شده بود، افتادم.
قبل از اینکه با لیلی تماس بگیرم، صدای موبایل طنین انداز فضای پر از آرامش پارک شد؛ تماس رو برقرار کردم.
صدای لیلی که نگرانی توش موج میزد، اولین چیزی بود که به گوش می‌رسید.
- کجایی عروشا؟ چرا جواب نمیدی؟ دلم هزار راه رفت؛ خوبی؟
لبخندی به نگرانی‌ای که دلیلش من بودم، زدم... پس هنوز کسی پیدا می‌شد تا به فکر من باشه.
- خوبم لیلی نگران نباش.
نفس آسوده‌ای که کشید از پشت موبایل به گوشم رسید.
- دلم هزار راه رفت؛ اصلا معلوم هست کجایی؟
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو با درد بستم.
- همون پارک همیشگی.
لیلی با لحن کنجکاو لب زد.
- کدوم پارک؟
به اطراف نگاه کوتاهی انداختم؛ سرم رو به نیمکت تیکه داده و به آسمون تیره بالای سرم نگاه کردم.
- همونی که کتایون و فرشاد باهم قرار می‌ذاشتن.
- بمون همونجا، میام.
تماس رو بدون حرف اضافه‌ای قطع کردم و قدم‌زنان به سمت خروجی پارک رفتم.
با هر قدمی که بر می‌داشتم، خاطرات شیرینی که توی این پارک رقم خورده بود؛ مثل فیلم مرور میشد.
کتایون به عشق فرشاد هر لحظه میومد اینجا، همون فرشادی که فردای شب عروسی خودکشی کرده بود.
نم‌نم بارون دوباره به تن خیابون شلاق می‌زد.
با صدای عروشا گفتن‌های آشنایی سر بلند کردم.
لیلی همراه با چتر قرمز رنگش به طرفم تند قدم بر می‌داشت؛ تا رسید به من نگاهی به سر و روم انداخت و با نگرانی مشهودی دستی به صورتم کشید.
- خوبی؟ لباسات خیس آبه دختر، سرما می‌خوری.
تلخ خنده‌ای کردم و به چشم هایی که توی سیاهی شب رنگ باخته بودن نگاهی کردم.
- مهمه؟
لیلی متاسف سری تکون داد.
- چرا اینطوری می‌کنی با خودت آخه دختر؟! مجبور شدم به ارشیا زنگ‌ بزنم ببینم کجایی.
کنجکاو با چشم‌های سوالی نگاهی کردم.
- خب؟
لیلی سری به پایین انداخت که صدای ارومش به گوش رسید.
- می‌گفت سر خاک دیدتت.
نیشخندی زدم و به سمت ماشین قدم برداشتم؛ لیلی خودش رو بهم رسوند و چتر رو بالای سرم گرفت.
چشم‌هام رو برای لحظه‌ای بستم و ناخواسته لب زدم.
- سیگار داری؟
لیلی با چشم‌های نگران نگاه کوتاهی انداخت.
- تو که ترک کرده بودی؛ نکن این کارو با خودت دختر خوب... نمی‌دونم چی بین تو‌ و ارشیا گذشته؛ ولی... ولی وقتی شنید ازت خبر نیست...
نفس عمیقی کشید و با سری پایین افتاده ادامه حرفش رو گفت.
- خیلی نگرانت شد.
زنگ موبایل لیلی بلند شد؛ دوتامون ایستادیم.
چتر رو از دستش گرفتم که لیلی موبایلش رو از کیفش درآورد و نگاهی به صفحه‌ای که در حال روشن خاموش شدن بود، انداخت و بعد نگاهی بهم کرد.
سری تکون دادم و به چشماش زل زدم، با صدایی گرفته، حدسی که از شخص پشت تلفن داشتم رو به زبون آوردم.
- ارشیاست؟
لیلی سری به تأیید حرفم تکون داد.
- اره.
تماس برقرار شد و صدای ارشیا سکوت کوتاه بینمون رو شکست.
صدای بلندش از پشت گوشی هم قابل تشخیص بود.
- الو؟! لیلی چیشد؟! پیدا کردی؟! الو؟!
لیلی نگاهش رو به من بود؛ اما مخاطبش ارشیا.
- اره.
صدای مضطرب ارشیا دوباره به گوش رسید.
- خوبه؟
لیلی سری به پایین انداخت و با صدایی ارومی جواب داد.
- اره خوبه.
سکوتی کوتاهی برقرار شد و دوباره صدای ارشیا اومد.
- مراقبش باش.
صدای قطع تماس باعث شد حرف لیلی قطع بشه.
همین نگرانیش هم خودش نعمتی بود.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
18
98
مدال‌ها
2
***
«آراد»

- به اتاق دست زدین؟!
فنجون رو به سمت لبش برد و کمی مزه کرد؛ به عنوان فردی که یه خواهرش رو از دست داده بود و اون یکی حکم اعدام خورده بود؛ زیادی خونسرد و بی‌خیال به نظر می‌رسید.
با صدای برخورد فنجون به شیشه میز، از افکارم دور شدم.
- نه کسی جرات نکرده داخل بره، قاعدتاً بعد اون اتفاق کسی هم نمی‌تونه قدم بزاره.
با چشمای ریز شده، سوالی رو که باید قبلاً پرسیده می‌شد رو پرسیدم.
- اون شب رو جز به جز لطفا تعریف کنید.
کجی خاصی گوشه لبش جا خشک کرد و با سر تکون دادن به عنوان تأیید حرفم لب گزید.
- من تو کلانتری همه چی رو توضیح داده بودم.
پوزخندی در قبال حرفش زدم.
- ببینید جناب فرزانه، باید با ما همکاری کنید؛ من مطمئنم شما نمی‌خواید یکی بی‌گناه اعدام بشه؛ مخصوصا اگه اون یه نفر خواهرتون باشه.
برای مدت کوتاهی به فنجون سفید رنگش نگاه کرد؛ داشت به چی فکر می‌کرد؟ به اینکه الان باید چی در جواب بگه؟ صدای خونسردش سکوت کوتاهمون رو برای بار دیگه شکست.
- من و عروشا کنار هم نشسته بودیم؛ از طرف کتایون پیام اومد و خب... تا اونجایی که یادمه می‌خواست عروشا بره بالا تا تور عروسیش رو درست کنه.
حرفش رو قطع کرد و برای بار دوم خم شد تا فنجون قهوه رو برداره.
کارهاش قابل درک نبود؛ یعنی حال آدم داغ دار اینطوری باید باشه؟
پا‌ روی پا انداخت و محتوای فنجون رو این بار سر کشید؛ و چند لحظه بعد شروع به حرف زدن کرد.
- ده دقیقه نگذشته بود که یکی از خدمتکارها گفت درگیری بین عروشا و کتایون پیش اومده؛ قاعدتاً منم با عجله سمت بالا رفتم. ولی...
نفسی گرفت و مکث کوتاهی کرد.
- عروشا توی وان داشت صورت کتایون رو لمس می‌کرد.
سیامک ابرویی بالا انداخت و با لحنی که رگه‌های شک توش بود؛ لب زد.
- پس ندیدید که خواهرتون درگیر باشه و یا منجر به قتل بشه؟
ارشیا فنجون رو روی میز گذاشت که صداش به گوش رسید.
- نه! ولی وقتی میان میگن درگیری پیش اومده و توی اتاق کسی جز اون نیست؛ چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟
سری به تأسف تکون دادم و ناباور با لحنی تند و صدایی که از عصبانیت بلند شده بود، لب زدم.
- جناب فرزانه! شما می‌فهمید چیکار کردین؟! با زندگی یه نفر فقط از روی نتیجه‌گیری خودتون بازی می‌کنید. واقعاً که...
صدای پوزخندش پنهون نموند و صداش بیشتر روی اعصابم شلاق زد.
- غیر این مگه ممکن بود؟
چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
سیامک به میز شیشه‌ای زل زده و فقط نظاره‌گر مکالمه ما بود، با لحن آروم‌تر از قبل لب زدم.
- مقتول در چه وضعی بود؟ منظورم کتایون فرزانه.ست.
ارشیا سرش رو پایین انداخت و دستی به صورتش کشید؛ اسم کتایون باعث می‌شد یاد خاطرات تلخش بیوفته.
- با لباس عروسی داخل وان بود.
بدون فوت وقت سوالم رو پرسیدم.
- وان پر آب بوده یا خشک؟
بین ابرو‌های ارشیا چینی افتاد که باعث شد اخمی روی صورتش به وجود بیاد؛ مثل اینکه داشت به اون شب هر چند تلخ و نحس برمی‌گشت.
- یادم نمیاد؛ ولی وقتی داشتن جنازه رو می‌بردن لباسش خیس بود.
اینبار صدای سیامک بلند شد.
- بی‌زحمت تا وقتی که ما به اتاق سر می‌زنیم؛ شما تلفن‌های کتایون فرزانه و عروشا فرزانه رو برامون بیارید.
ارشیا سری تکون داد و بلند شد.
- بفرمایید راهنمایی کنم.
من و سیامک بلند شدیم؛ خونه خیلی شیکی داشتن، نشون می‌داد خانواده‌ای به دور از فکر مادیات هستند و این یعنی اگر هم درگیری بوده از روی ارث و میراث خانوادگی نیست؛ از پله ها بالا رفتیم و جلوی دو تا در ایستادیم که ارشیا به در سفید رنگی اشاره کرد.
- این‌جاست.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
18
98
مدال‌ها
2
سیامک به در قفل شده اتاق کناری نگاهی کرد.
- اتاق کناری برای کیه؟
ارشیا نگاه کوتاهی به در انداخت و زمزمه وار جواب داد.
- برای عروشاست.
نفسی بیرون دادم و به سمتش برگشتم.
- پس اینجا رو هم چک می‌کنیم.
ارشیا سری تکون داد.
- یه لحظه وایستید کلید بیارم؛ درها قفل‌اند.
به سمت در روبه‌روی اتاق‌ها رفت و وارد شد؛ بعد از چند دقیقه با کلید برگشت و در هر دو تا رو باز کرد.
- من میرم موبایل‌ها رو بیارم.
با رفتن ارشیا، بدون حرف اضافه‌ای وارد اتاق اول شدیم.
به هیچی دست زده نشده بود؛ مثل اینکه همین دیروز همه چی اتفاق افتاده. صدای سیامک باعث شد چشم از اتاق بردارم.
- دستکش‌ها پیشتن؟!
سری تکون دادم.
- آره.
سیامک از اتاق گذشت و وارد سرویس بهداشتی شد؛ پشت سرش حرکت کردم.
تو بخش‌های اول هیچ چیز مشکوکی نبود... اما وقتی به سمت وان حرکت کردیم؛ بوی خیلی بدی فضا اون قسمت رو گرفته بود. سیامک دستش رو روی بینیش گذاشت.
- اوف چه بوی گندی میاد از اینجا.
ماسک رو جلوی سیامک گرفتم که از دستم گرفت؛ خودمم ماسک رو زدم و همون‌طور که به اطراف نگاه می‌کردم لب زدم.
- گفت که به هیچی دست نزدن؛ بوی خون موندست.
سمت وان رفتم؛ با دیدن خون خشک شده داخل وان نشون می‌داد خون همراه با آب بوده.
پس عروشا درست می‌گفته؛ وان پر از آب بوده.
با صدای سیامک، بهش نگاه کردم.
- اینو.
به گردنبند طلای توی دستش گرفته بود نگاهی انداختم؛ گردنبند مردونه چرا باید توی اتاق کتایون فرزانه باشه؛ از همه عجیب‌تر این گردنبند کجا بوده که الان پیدا شده؟
با چشم‌های ریز شده بهش نگاه کردم.
- از کجا پیدا کردی؟!
ابرویی به سمت گلدون کنار اتاق انداخت.
- کنار گلدون حموم.
ابرویی از تعجب بالا انداختم.
- امکان نداره موقع قتل این گردنبند اینجا باشه.
سیامک گردنبند رو داخل کیسه مخصوص گذاشت و درش رو بست‌.
- شاید هم بوده و ندیدن.
پوزخندی زدم؛ امکان نداشت.
- کاظمی سه بار گروه تجسس فرستاده؛ اونقدر هم کور نیستن.
سیامک که قانع شده بود؛ سری تکون داد و بدون حرف اضافه به اطراف نگاه کرد.
اطراف وان رو دوباره از نگاه گذروندم؛ چیز مشکوکی نبود.
به سمت شیر وان رفتم؛ چرا تا حالا انگشت نگاری نکرده بودن؟!
صدای سیامک من رو از فکر در‌اورد.
- به چی نگاه می‌کنی؟!
به شیر وان زل زدم و آروم جواب دادم.
- اگه وان پر آب بوده؛ پس باید یکی شیر آب رو باز کرده باشه و اثر انگشتش روی شیر باشه... اما چرا نمونه برداری نکردن؟
سیامک ابرویی بالا انداخت.
- کاظمی می‌گفت اثر انگشت‌های دختره فقط روی شیر بوده.
پوزخندی روی لبم آوردم و به سیامک نگاه کردم.
- اصلا انگشت نگاری نکردن؛ مطمئنی کاظمی اینو گفته؟
هر دومون ساکت بودیم که سوال توی ذهنم رو به زبون آوردم.
- دوماد شب عروسی کجا بود؟ شب قتل زنش؟
سیامک زیر لب « الله اکبر»‌ای گفت و پشت چشمی نازک کرد.
- من چه بدونم آخه جوری حرف می‌زنی انگار من پیش دوماد بودم؛ بیا بریم چیز دیگه‌ای پیدا نکردیم.
سری تکون دادم.
- اتاق رو هم بگردیم، بهتره.
در سرویس بهداشتی رو بستم که سیامک سمت کند دیواری رفت؛ من هم سمت کشو‌های میز آرایش داخل اتاق قدم برداشتم اما هر چقدر می‌گشتم جز چند تا لباس چیز خاصی گیرم نیومد؛ کشور آخر میز رو هم باز کردم مثل بقیه کشو‌ها در لباس بود اما چیزی که منو کنجکاو کرد فضای داخلی کشو بود و برعکس کشوهای قبلی خیلی سر و صدا می‌کرد؛ با این حال بلند شدم. سیامک ماسک رو درآورد و توی جیبش گذاشت.
- چیز خاصی ندیدم، تو چی؟
سری به چپ و راست تکون دادم و همون‌طور که به کشو اخری نگاه می‌کردم، لب زدم.
- نه! منم ندیدم.
درسته، چیز خاصی نبود؛ اما کشو آخر، فضای خیلی کمی نسبت به بقیه کشوها داشت و این ذهن من رو درگیر می‌کرد. صدای زنی به گوشم رسید و باعث شد چشم از کشو بردارم.
- شما کی هستید؟
هر دومون به زنی که این سوال رو پرسید نگاه کردیم.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
18
98
مدال‌ها
2
زن با موهای آزاد و همچنین ته چهره‌ای شبیه عروشا توی چارچوب در ظاهر شد؛ عجیبا اصالت و غرور از سر تا پای زن می‌بارید. صدای سیامک سکوت کوتاه اتاق رو شکست.
- بنده سرگرد آریا منش هستم؛ ایشون هم همکارم هستن. شما؟
زن نگاهی بهمون انداخت و دستی به موهای بافته شده بلندش کشید.
- نیلوفر فتوحی هستم. کارتون تموم شد در اتاق رو ببندید.
بدون منتظر بودن حرفی از طرف ما رفت که صدای سیامک جلب توجه کرد.
- این دیگه کی بود؟
نگاهی بهش کردم و ابرویی بالا انداختم.
- مشخص نبود؟ مادر قاتل و مقتول.
سیامک سوت کوتاهی زد و زیر لب «صحیح»‌ی گفت.
- بزنم به تخته، واقعا پول آدم رو جوون نگه می‌داره؛ همین الان با رسم شکل دیدم.
همون‌طور که به کشو آخر نگاه می‌کردم « اوهوم»‌ی گفتم؛ برای بار دیگه صدای سیامک باعث شد از افکارم دور بشم.
- تو به چی زل زدی؟ دوباره ارور داد مغزت؟
کلافه از حرف‌های پوچش چشمم رو بستم و پوفی کشیدم.
- چرت نگو سیامک؛ این کشو نسبت به بقیه کشوها خیلی فضای کمی داره... هم سر و صدا می‌کنه.
سیامک نگاهی به من انداخت و سری به تأسف تکون داد.
- شرلوک هولمز شدی باز؟ کشو دیگه؛ مثلاً کشو‌های کمدت صدا نمیده؟
سری به چپ و راست تکون دادم.
- نه! اینطوری نمیشه؛ چیزی همراهت داری اینو باز کنم؟
روی زمین نشستم؛ کشو رو‌ درآوردم و روی تخت گذاشتم.
سیامک از جیبش چاقوی کوچیکی درآورد و به سمتم گرفت. نگاهی به دستی که چاقو به طرفم گرفته شده بود، انداختم و دوباره به سیامک نگاه کردم.
- اینو از کجا اوردی؟
سیامک لبخند ژکوندی زد و دو ابروش رو چند بار بالا انداخت.
- هر از گاهی لازم میشه؛ فعلا بگیر کارتو راه بنداز.
چاقو رو از دستش گرفتم و کف کشو رو باز کردم؛ منظره روبه‌روم باعث شد پوزخندی کنج لبم بشینه، پس حدسم درست بود؛ با برداشتن کامل کف چوبی حدسم به یقین پیوست. نگاهی به سیامکی که با تعجب به جاساز موجود نگاه می‌کرد؛ انداختم.
- در رو ببند سیامک.
سیامک با عجله به سمت در قدم برداشت و در رو بست؛ راه رفته رو دوباره برگشت و روی تخت نشست. به وسیله‌های داخل جاسازی که تازه کشف کرده بودم، نگاه کردم. یه دست کلید با چند تا عکس و یه جعبه انگشتر بود. جعبه رو باز کردم؛ چراغ کوچیک‌ای داخل جعبه روشن می‌شد و زیبایی انگشتر رو چند برابر می‌کرد. سیامک عکس‌ها رو برداشت و نگاهی بهش انداخت. انگشتر رو برداشتم و به داخلش نگاه کردم. دو تا کلمه انگلیسی «کا و اچ» هک شده بود که ناخواسته پوزخندی روی لبم اومد. همون‌طور که به انگشتر نگاه می‌کردم سوالم رو از سیامک پرسیدم.
- اسم شوهرش چی بود؟
سیامک چشم از عکس‌ها برداشت و با چشم‌های ریز شده جواب داد.
- شوهر کی؟
پوزخند روی لبم جا خشک کرده بود و قصد رفتن نداشت؛ همون‌طور که به انگشتر خیره شده بودم جواب سیامک رو دادم.
- کتایون فرزانه.
مکث کوتاهی که از طرفم سیامک شده بود نشون می‌داد داره تلاش می‌کنه تا اسم طرف رو به یاد بیاره؛ پس از مدت کوتاهی صدای سیامک باعث شد حواسم بهش جمع بشه.
- فرشاد یزدانی.
نفسی بیرون دادم. لعنتی! پس این کی بود؟ اصلا انگشتر مال کتایون بوده؟ چرا هیچی سر جاش نیست؟ حلقه رو داخل جعبه گذاشتم.
- این عکس‌ها رو ببین.
به سمت سیامک برگشتم و به عکس‌ها نگاهی انداختم. کتایون و عروشا و دو تا پسر دیگه کنارشون بودن؛ منظره پشت سرشون نشون می‌داد که برای کوهنوردی رفتن. به پشت عکس نگاه کردم... اما نوشته‌ای نبود. توی عکس بعدی، کتایون کنار برج ایفل ایستاده بود بدون توجه به عکس برای بار دیگه به پشت عکس نگاه کردم... این دفعه برعکس عکس قبلی نوشته داشت.
«از طرف ملیس و ملیسا و ها...» بقیه حرف پاک شده بود و این خیلی بد بود. یعنی ملیس و ملیسا کی بودن؟
با چشم‌های ریز شده به سمت سیامک برگشتم و با صدایی که از ته چاه میومد لب زدم.
- سیامک؟
سیامک از وسیله‌های داخل کشو چشم برداشت و سوالی بهم نگاه کرد.
- توی پرونده، اسم‌های ملیس و ملیسا بودن؟
با اومدن اون دو تا اسم بین ابرو‌های سیامک چینی افتاد و صورتش رنگ ناراحتی به خودش گرفت.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
18
98
مدال‌ها
2
- نه! بهتره وسایل‌ها رو جمع کنیم؛ الان وقت کافی برای بررسی نداریم.

با چشم‌های ریز شده بهش نگاه کردم. چرا اینطوری رفتار کرد؟! سری تکون دادم و وسایل‌ها رو داخل کیسه مخصوص گذاشتم؛ سیامک کشو و لباس هارو مثل حالت اولیه گذاشت. برای آخرین بار نگاهی به اتاق انداختیم تا مثل قبل باشه، از اتاق بیرون اومدیم و به سمت اتاق عروشا قدم برداشتیم. برعکس اتاق کتایون که سفید بود؛ تم صورتی رنگی داشت. از پشت پرده‌های سفید، تراس بزرگی که میز صندلی گذاشته شده بود؛ دیده می‌شد. اطراف تراس گل و گیاه چیده بودن، یه بخش از دیوار برگه‌هایی که نوشته‌های عاشقانه داشت جلب توجه می‌کرد. نوشته ای همراه با گل خشکی که روی دیوار چسبیده شده بود من رو وادار کرد تا به سمتش برم.

با یکم نزدیک شدن نوشته رو تونستم بخونم.

«او تمام دلخوشی

این دل پر آشوب

من است...

و نقطه می‌گذارم

پایان تمام خاطرات خوب من

در کنار او...!»

نکته جالب این بود که هیچ کدوم از نامه‌ها به طور مستقیم به کسی اشاره نشده و تمام مخاطب نامه‌ها نامشخص بودن. «او» منظورش کیه؟ عروشا؟ پس چرا مستقیم اسمش رو نبرده؟

سیامک داشت با دقت کشوها رو نگاه می‌کرد. گوشه‌ای از اتاق روپوش سفیدی روی آویز مخصوص چشمک میزد.

بعد از مدتی گشتن اتاق، هیچ چیز مشکوکی و خاصی پیدا نکردیم و اتاق خارج شدیم؛ به طرف سالن پذیرایی قدم برداشتیم.

- فکر نکنم چیزه جالبی در انتظارمون باشه.

سیامک ابرویی بالا انداخت.

- چطور؟!

دستی به لبم کشیدم و نفسم رو بیرون دادم.

- یه حسی میگه این قتل با‌خبر از اهالی اینجا انجام شده.

سیامک سری به تأسف تکون داد و چند بار روی شونه‌ام زد.

- چقدر روی این موضوع فکر کردی؟ دیوونه شدی؟ یعنی می‌خواستن دستی، دستی دختراشون رو از بین ببرن؟ دیگه چی؟

با رسیدن به سالن، کلافه دستی لای موهام کشیدم.

- نمیدونم، اما هر اتفاقی افتاده یکی با خبر از این مرگ بوده؛ به فتوحی زنگ بزن عروشا فرزانه بیاد کلانتری.

سیامک سری تکون داد و با گفتن «باشه» مکالمه رو به پایان رسوند؛ به سمت میز گرد گوشه سالن قدم برداشت که منم پشت سرش راه افتادم. عکس‌های خانوادگی خانواده فرزانه توی قاب‌های جداگانه روی میز چیده شده بود؛

محمد فرزانه، نیلوفر فتوحی، کتایون فرزانه، ارشیا فرزانه و عضو کوچیک خانواده عروشا فرزانه.

ثانیه‌ای نگذشت که با اومدن صدای قدمی چشم از عکس‌ها برداشتم؛ مرد میانسالی با موهای سیاه که چند تار سفید بینشون افتاده بود مواجه شدم. نگاه کوتاهی به سیامک انداختم... اون هم مثل من به مرد روبه‌رومون نگاه می‌کرد. مرد با دیدنمون لبخند محوی زد و به سمتون قدم برداشت.

- سلام، خوش اومدین... بنده محمد فرزانه هستم.

سیامک لبخندی در جواب محمد زد و در قبال دست دراز شده از طرف محمد، دست داد.

- خوشبختم از ملاقتتون جناب فرزانه.

محمد با چشم‌های ریز شده نگاه دقیقی به سیامک انداخت... لحن پرسشگرانش طنین انداز شد.

- چقدر قیافه شما آشناست.

سیامک نامحسوس آب گلوش رو قورت داد و لبخند پهن و پر از استرسی زد.

- آدم‌ها شبیه هستند جناب فرزانه.

بدون توجه به مکالمه اون دوتا سوالم رو مطرح کردم.

- جناب فرزانه! این اواخر بین دختر‌هاتون خصومتی پیش اومده بود؟!

با این حرفم محمد به عکس‌ها نگاه کرد و به فکر رفت؛ سکوت سنگینی فضا رو در‌بر گرفته بود.

محمد دستی به چشم‌های نم نشسته‌اش کشید و صداش سکوت رو شکست.

- این اواخر کتایونم مشغول خرید‌های عروسی بود؛ وقت نداشت برای دعوا و خصومت... اگه هم چیزی باشه من خبر ندارم.

می‌خواستم سوال دیگه‌ای بپرسم که محمد دست پیش گرفت و قبل من حکم پایان مکالمه رو داد.

- من کار دارم؛ متأسفم نمیتونم بیشتر از این در خدمتتون باشم... با اجازه.

سری تکون دادیم.

- اجازه ما هم دست شماست؛ بفرمایید لطفاً.

محمد بدون حرف اضافه‌ای با قدم‌های بلند به سمت در خروجی قدم برداشت.

صدای ارشیا برای بار دیگه جلب توجه کرد.

- کارتون تموم شد آقایون؟

اینبار به جای من سیامک زودتر جواب داد.

- بله. موبایل‌ها رو اوردین؟

ارشیا به دو تا موبایل توی دستش نگاهی انداخت و با صدای آرومی لب زد.

- آره.

با چند قدم خودش رو بهمون رسوند و موبایل‌ها رو به طرفم گرفت؛ همزمان با گرفتن موبایل‌ها صدای سیامک که مخاطبش ارشیا بود بلند شد.

- رمزهاشون؟

با این حرف نگاهی به ارشیایی که در قبال این حرف پوزخندی به صورت داشت؛ انداختم.

- هیچ کدوم رمز ندارن... یعنی خودشون نمی‌ذاشتن.

سیامک لبش رو به یه طرف جمع کرد و پوفی کشید؛ مثل اینکه سوالی یا حرفی ذهنش رو مشغول کرده بود اما نمی‌خواست بیانش کنه، بعد از چند لحظه لب زد.

- جناب فرزانه! شب عروسی برای مراسمتون از شرکت خاصی خدمتکار به کار گرفتین؟ برای بازپرسی باید بدونم.

ارشیا چونش رو لمس کرد و نامحسوس سری تکون داد.

- راستش کارهای تشریفات و خدمه‌ها، به عهده مرحوم فرشاد بود... من زیاد در جریان نیستم.

سیامک برای بار دیگه سوالی که تو ذهن من بود رو پرسید.

- مرحوم اون شب کجا بودن؟
 
بالا پایین