موضوع نویسنده
- Jul
- 14
- 53
- مدالها
- 2
سری به تأیید حرفش تکون دادم.
- اره از پرونده برمیدارم.
جلوی کله پاچه فروشی ایستادیم؛ سیامک از ماشین پیاده شد و با قدمهای بلند به سمت مغازه رفت. چشم از منظره کله پاچه فروشی گرفتم و به ماشینهای در حال عبور خیره شدم چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در اومد. سیامک سوار شد و به سمت خونه حرکت کردیم. باقی راه در سکوت مطلق گذشت و توی این سکوت چیزی جز چشمهای دختره جلو چشمم نمیاومد. اون سبز جنگلی چی داشت که ناخواسته داد میزد «نجاتم بده».
به خونه رسیدیم که سیامک ماشین رو جلوی در پارک کرد؛ پیاده شدیم و به سمت در خونه رفتیم؛ در با چرخش کلید توسط سیامک باز شد؛ وارد حیاط شدیم.
مامان میوهها رو توی حوض مینداخت.
سیامک با دیدن مامان و میوههایی که تو حوض شناور بودن، ضربهی ارومی به سرش زد و زمزمه کرد.
- خدا به خیر کنه. دوباره قوم گرسنگان حمله میکنن.
مامان نگاهی بهمون انداخت و با مهربونی لبخندی زد.
- اومدین پسرا؟ خسته نباشین.
سیامک سری تکون داد.
- تو هم خسته نباشی مامان خانم؛ مثل اینکه قوم گرسنگان اعلام حمله کردن.
مامان خندید و سری به تأیید حرف سیامک تکون داد.
- سیامک! سالی یه باره پسرم، خدا رو خوش نمیاد اینطوری میگی.
سیامک به سمت دیگه حیاط قدم برداشت و از پله هایی که منتهی به ورودی خونه میشد. بالا رفت همونطور که کفشهاش رو در میاورد؛ به مامان نگاهی انداخت.
- اره، اره... همون سالی یه بارم شیاطین به خونه هجوم میارن.
مامان «استغفرالله»ی زیر لب گفت؛ سیامک با تأسف سری تکون داد و وارد خونه شد. لبخند محوی روی لبم آوردم و کنار مامان گوشه حوض نشستم.
- به دل نگیر حاج خانوم سیامک رو میشناسی دیگه.
مامان به چشمهام خیره شد و دستی به صورتم کشید.
- بگو دردت به جونم.
خوب میتونست حالم رو بفهمه.
دستش رو از روی صورتم برداشتم و بوسهای زدم. دست آزادم رو داخل آب سرد حوض بردم.
همین که خواستم حرف بزنم صدای نورا از پشت در حیاط اومد بعد از چند لحظه در رو باز کرد و اجازه صحبت رو ازم گرفت.
- ای وای بیچاره دختره؟! کامران حالش خوبه؟!
- ...
- آخ چی بگم خدا عاقبت همه رو بخیر کنه.
- ...
- باشه عزیزم مواظب خودت باش. به مامانت هم بگو فردا مراسم هست.
- ...
- خدافظ.
نورا وارد حیاط شد و تا من و مامان رو دید سلامی داد. نگاهی بهم انداخت.
- خسته نباشی داداش.
لبخند محوی زدم.
- ممنون عزیزم.
مامان نگاهی به نورا انداخت.
- خوبی دخترم؟!
نورا چادرش رو درآورد و همونطور که داشت تاش میکرد؛ شروع کرد به حرف زدن.
- چی بگم مامان، امروز کامران شنیده همکارش به حکم قتل غیر عمد به صورت موقت منع از کار شده.
دختره بیچاره یه هفته بعد توی کانادا سخنرانی داشت.
چشمام رو ریز کردم و با لحنی که شک توش موج میزد، سوالم رو پرسیدم.
- کیه؟ میشناسی؟
نورا با تعجب بهم نگاه کرد، حق داشت بگه «آراد چرا این سوال رو میپرسه؟» مخصوصاً با صدایی که نسبتاً بلند بود.
- وا داداش! همکار کامران بوده دختره، دکتر عروشا فرزانه.
با شنیدن اسمش احساس خفگی کردم؛ خدایا با چی داری امتحانم میکنی؟با جون یه دختر؟
چرا باید اسمش رو از زبون خواهرم بشنوم؟
قلبم دوباره دردهاش شروع شده بود؛ دستم رو روی قلبم گذاشتم.
یاعلی گفتنهای مامان گوشم رو کر میکرد؛ سیامک با شنیدن های و هوی مامان پا به رهنه با عجله پلهها رو یکی به دو کرد و خودش رو بهم رسوند؛ با رنگ و روی پریده جلوم زانو زد.
دهنم رو باز کرده بودم و هوایی که هر لحظه کمتر میشد رو با تمام توان میبلعیدم. ضربههای آرومی که توسط نورا به صورتم زده میشد هم نمیتونست حالم رو خوب کنه.
سیامک قرصهام رو از جیب کتم درآورد و تو دهنم گذاشت.
بدون آب بلعیدم و بعد از چند دقیقه، ضربان قلبم آروم شد. خبری از درد چند دقیقه پیشی که کل وجودم رو گرفته بود؛ نبود.
سیامک داشت قلبم رو ماساژ میداد.
- اره از پرونده برمیدارم.
جلوی کله پاچه فروشی ایستادیم؛ سیامک از ماشین پیاده شد و با قدمهای بلند به سمت مغازه رفت. چشم از منظره کله پاچه فروشی گرفتم و به ماشینهای در حال عبور خیره شدم چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در اومد. سیامک سوار شد و به سمت خونه حرکت کردیم. باقی راه در سکوت مطلق گذشت و توی این سکوت چیزی جز چشمهای دختره جلو چشمم نمیاومد. اون سبز جنگلی چی داشت که ناخواسته داد میزد «نجاتم بده».
به خونه رسیدیم که سیامک ماشین رو جلوی در پارک کرد؛ پیاده شدیم و به سمت در خونه رفتیم؛ در با چرخش کلید توسط سیامک باز شد؛ وارد حیاط شدیم.
مامان میوهها رو توی حوض مینداخت.
سیامک با دیدن مامان و میوههایی که تو حوض شناور بودن، ضربهی ارومی به سرش زد و زمزمه کرد.
- خدا به خیر کنه. دوباره قوم گرسنگان حمله میکنن.
مامان نگاهی بهمون انداخت و با مهربونی لبخندی زد.
- اومدین پسرا؟ خسته نباشین.
سیامک سری تکون داد.
- تو هم خسته نباشی مامان خانم؛ مثل اینکه قوم گرسنگان اعلام حمله کردن.
مامان خندید و سری به تأیید حرف سیامک تکون داد.
- سیامک! سالی یه باره پسرم، خدا رو خوش نمیاد اینطوری میگی.
سیامک به سمت دیگه حیاط قدم برداشت و از پله هایی که منتهی به ورودی خونه میشد. بالا رفت همونطور که کفشهاش رو در میاورد؛ به مامان نگاهی انداخت.
- اره، اره... همون سالی یه بارم شیاطین به خونه هجوم میارن.
مامان «استغفرالله»ی زیر لب گفت؛ سیامک با تأسف سری تکون داد و وارد خونه شد. لبخند محوی روی لبم آوردم و کنار مامان گوشه حوض نشستم.
- به دل نگیر حاج خانوم سیامک رو میشناسی دیگه.
مامان به چشمهام خیره شد و دستی به صورتم کشید.
- بگو دردت به جونم.
خوب میتونست حالم رو بفهمه.
دستش رو از روی صورتم برداشتم و بوسهای زدم. دست آزادم رو داخل آب سرد حوض بردم.
همین که خواستم حرف بزنم صدای نورا از پشت در حیاط اومد بعد از چند لحظه در رو باز کرد و اجازه صحبت رو ازم گرفت.
- ای وای بیچاره دختره؟! کامران حالش خوبه؟!
- ...
- آخ چی بگم خدا عاقبت همه رو بخیر کنه.
- ...
- باشه عزیزم مواظب خودت باش. به مامانت هم بگو فردا مراسم هست.
- ...
- خدافظ.
نورا وارد حیاط شد و تا من و مامان رو دید سلامی داد. نگاهی بهم انداخت.
- خسته نباشی داداش.
لبخند محوی زدم.
- ممنون عزیزم.
مامان نگاهی به نورا انداخت.
- خوبی دخترم؟!
نورا چادرش رو درآورد و همونطور که داشت تاش میکرد؛ شروع کرد به حرف زدن.
- چی بگم مامان، امروز کامران شنیده همکارش به حکم قتل غیر عمد به صورت موقت منع از کار شده.
دختره بیچاره یه هفته بعد توی کانادا سخنرانی داشت.
چشمام رو ریز کردم و با لحنی که شک توش موج میزد، سوالم رو پرسیدم.
- کیه؟ میشناسی؟
نورا با تعجب بهم نگاه کرد، حق داشت بگه «آراد چرا این سوال رو میپرسه؟» مخصوصاً با صدایی که نسبتاً بلند بود.
- وا داداش! همکار کامران بوده دختره، دکتر عروشا فرزانه.
با شنیدن اسمش احساس خفگی کردم؛ خدایا با چی داری امتحانم میکنی؟با جون یه دختر؟
چرا باید اسمش رو از زبون خواهرم بشنوم؟
قلبم دوباره دردهاش شروع شده بود؛ دستم رو روی قلبم گذاشتم.
یاعلی گفتنهای مامان گوشم رو کر میکرد؛ سیامک با شنیدن های و هوی مامان پا به رهنه با عجله پلهها رو یکی به دو کرد و خودش رو بهم رسوند؛ با رنگ و روی پریده جلوم زانو زد.
دهنم رو باز کرده بودم و هوایی که هر لحظه کمتر میشد رو با تمام توان میبلعیدم. ضربههای آرومی که توسط نورا به صورتم زده میشد هم نمیتونست حالم رو خوب کنه.
سیامک قرصهام رو از جیب کتم درآورد و تو دهنم گذاشت.
بدون آب بلعیدم و بعد از چند دقیقه، ضربان قلبم آروم شد. خبری از درد چند دقیقه پیشی که کل وجودم رو گرفته بود؛ نبود.
سیامک داشت قلبم رو ماساژ میداد.