جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط آیناز فکری با نام {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 198 بازدید, 13 پاسخ و 6 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع {ترانه گناهکاران} اثر «آیناز فکری کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع آیناز فکری
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط آیناز فکری
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
14
53
مدال‌ها
2
سری به تأیید حرفش تکون دادم.
- اره از پرونده برمی‌دارم.
جلوی کله پاچه فروشی ایستادیم؛ سیامک از ماشین پیاده شد و با قدم‌های بلند به سمت مغازه رفت. چشم از منظره کله پاچه فروشی گرفتم و به ماشین‌ها‌ی در حال عبور خیره شدم چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در اومد. سیامک سوار شد و به سمت خونه حرکت کردیم. باقی راه در سکوت مطلق گذشت و توی این سکوت چیزی جز چشم‌های دختره جلو چشمم نمی‌اومد. اون سبز جنگلی چی داشت که ناخواسته داد می‌زد «نجاتم بده».
به خونه رسیدیم که سیامک ماشین رو جلوی در پارک کرد؛ پیاده شدیم و به سمت در خونه رفتیم؛ در با چرخش کلید توسط سیامک باز شد؛ وارد حیاط شدیم.
مامان میوه‌ها رو توی حوض می‌نداخت.
سیامک با دیدن مامان و میوه‌هایی که تو حوض شناور بودن، ضربه‌ی ارومی به سرش زد و زمزمه کرد.
- خدا به خیر کنه. دوباره قوم گرسنگان حمله می‌کنن‌.
مامان نگاهی بهمون انداخت و با مهربونی لبخندی زد.
- اومدین پسرا؟ خسته نباشین.
سیامک سری تکون داد.
- تو هم خسته نباشی مامان خانم؛ مثل اینکه قوم گرسنگان اعلام حمله کردن.
مامان خندید و سری به تأیید حرف سیامک تکون داد.
- سیامک! سالی یه باره پسرم، خدا رو خوش نمیاد اینطوری میگی.
سیامک به سمت دیگه حیاط قدم برداشت و از پله هایی که منتهی به ورودی خونه می‌شد. بالا رفت همون‌طور که کفش‌هاش رو در می‌اورد؛ به مامان نگاهی انداخت.
- اره، اره... همون سالی یه بارم شیاطین به خونه هجوم میارن.
مامان «استغفرالله»‌ی زیر لب گفت؛ سیامک با تأسف سری تکون داد و وارد خونه شد. لبخند محوی روی لبم آوردم و کنار مامان گوشه حوض نشستم.
- به دل نگیر حاج خانوم سیامک رو می‌شناسی دیگه.
مامان به چشم‌هام خیره شد و دستی به صورتم کشید.
- بگو دردت به جونم.
خوب می‌تونست حالم رو بفهمه.
دستش رو از روی صورتم برداشتم و بوسه‌ای زدم. دست آزادم رو داخل آب سرد حوض بردم.
همین که خواستم حرف بزنم صدای نورا از پشت در حیاط اومد بعد از چند لحظه در رو باز کرد و اجازه صحبت رو ازم گرفت.
- ای وای بیچاره دختره؟! کامران حالش خوبه؟!
- ...
- آخ چی بگم خدا عاقبت همه رو بخیر کنه.
- ...
- باشه عزیزم مواظب خودت باش. به مامانت هم بگو فردا مراسم هست.
- ...
- خدافظ.
نورا وارد حیاط شد و تا من و مامان رو دید سلامی داد. نگاهی بهم انداخت.
- خسته نباشی داداش.
لبخند محوی زدم.
- ممنون عزیزم.
مامان نگاهی به نورا انداخت.
- خوبی دخترم؟!
نورا چادرش رو درآورد و همون‌طور که داشت تاش می‌کرد؛ شروع کرد به حرف زدن.
- چی بگم مامان، امروز کامران شنیده همکارش به حکم قتل غیر عمد به صورت موقت منع از کار شده.
دختره بیچاره یه هفته بعد توی کانادا سخنرانی داشت.
چشمام رو ریز کردم و با لحنی که شک توش موج می‌زد، سوالم رو پرسیدم.
- کیه؟ می‌شناسی؟
نورا با تعجب بهم نگاه کرد، حق داشت بگه «آراد چرا این سوال رو می‌پرسه؟» مخصوصاً با صدایی که نسبتاً بلند بود.
- وا داداش! همکار کامران بوده دختره، دکتر عروشا فرزانه.
با شنیدن اسمش احساس خفگی کردم؛ خدایا با چی داری امتحانم می‌کنی؟با جون یه دختر؟
چرا باید اسمش رو از زبون خواهرم بشنوم؟
قلبم دوباره دردهاش شروع شده بود؛ دستم رو روی قلبم گذاشتم.
یاعلی گفتن‌های مامان گوشم رو کر می‌کرد؛ سیامک با شنیدن های‌ و هوی مامان پا به رهنه با عجله پله‌ها رو یکی به دو کرد و خودش رو بهم رسوند؛ با رنگ و روی پریده جلوم زانو زد.
دهنم رو باز کرده بودم و هوایی که هر لحظه کمتر می‌شد رو با تمام توان می‌بلعیدم. ضربه‌های آرومی که توسط نورا به صورتم زده میشد هم نمی‌تونست حالم رو خوب کنه.
سیامک قرص‌هام رو از جیب کتم درآورد و تو دهنم گذاشت.
بدون آب بلعیدم و بعد از چند دقیقه، ضربان قلبم آروم شد. خبری از درد چند دقیقه پیشی که کل وجودم رو گرفته بود؛ نبود.
سیامک داشت قلبم رو ماساژ می‌داد.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
14
53
مدال‌ها
2
چشم‌هام رو بسته بودم؛ صدای گریه‌های مامان و نورا به گوش می‌رسید و این اذیت کننده بود.
سرم رو به شونه مامان تکیه دادم که سرم رو نوازش کرد؛ با صدایی که توش اثرات گریه موج می‌زد کنار گوشم زمزمه کرد.
- خوبی دردت به جونم؟
با صدایی آروم و بریده، بریده پاسخ دادم.
- خو... خوبم.
صدای پرسشگرانه سیامک بین گریه‌های نورا طنین انداخت.
- چرا اینطوری شدی؟
مخاطب این سوال که با نگرانی زده شده بود من بودم، اما این بار به جای من، نورا با گریه به سوال سیامک جواب داد.
- من اسم همکار کامران رو گفتم حالش بد شد.
چشمام رو باز کردم؛ پرده‌ خیسی از گوشه چشم‌هام کنار رفت.
سیامک جلوم نشسته بود... اما نگاهش روی نورا قفل شد.
صدایی پر از شک سیامک باعث شد نورا دیگه گریه نکنه و به سوال سیامک جواب بده.
- همکار کامران کیه نورا؟ ما می‌شناسیم؟
نورا اشک‌های روی گونش رو با پشت دست پاک کرد و بینیش رو بالا کشید.
- نمی‌دونم می‌شناسی یا نه، اسمش عروشا فرزانه هست.
سیامک مثل من شوکه شد و با چشمای از حدقه در اومده بهم نگاه کرد.
شاید به هرکسی می‌گفتیم باور نمی‌کرد؛ اما این اتفاق تصادفی نبود.
شنیدن اسمش از زبون نورا و شناختن کامران همه و همه... خواسته خدا بوده.
هیچ موقع فکرش رو نمی‌کردم که دختره دکتر باشه؛ حالا حرف‌های فتوحی برام روشن شده بود.
مامان با تعجب به دوتامون نگاه کرد و با صدایی مضطرب و لرزون پرسید.
- چی شده که اینطوری با شنیدن یه اسم به هم می‌ریزید؟
سیامک بدون توجه به سوال مامان به نورا نگاه کرد.
- کامران می‌شناسه دختر رو؟
نورا سری به تأیید تکون داد.
- آره داداش، حتی کامران چندین بار با دختره عمل مشترک داشته.
سیامک بهم نگاه کرد و آروم لب زد.
- آراد؟
***
«عروشا»

سر خاکش آب ریختم و بدون توجه به خاکی شدن لباس‌هام کنار قبرش دراز کشیدم؛ با یه دستم قبر سردش رو بغل کردم.
این آغوش برعکس آغوش‌های قبلی کتایون سنگ و بی‌روح بود.
البته! این اخرا اون آغوش گرم کتایون دست کمی به الان نداشت؛ با این حال لبخند پر از دردی زدم که قطره اشکی از چشمم روی خاک سرد فرو نشست.
سرم رو بیشتر روی قبرش کشیدم و سرماش رو به جون خریدم.
دوباره مثل این یه ماه درد‌های دلم رو پیشش باز کردم؛ درد‌هایی که سر سایه خودش داشتم تجربه می‌کردم.
با صدایی گرفته پربغض لب زدم.
- کتایون؟ جات سرده ابجی جونم؟ همیشه از سرما بدت میومد مگه نه؟ ولی... ولی کتی، با رفتنت منو انداختی تو جهنمی که هیچ راه فرار نداره... من از آتیشش می‌سوزم. همه فکر می‌کنن من تو رو... تو رو کشتم... ولی خودت می‌دونی، من... من جونمو بهت می‌دادم.
بینیم رو بالا کشیدم. لبخندی به دردهای دلم زدم و صحبتم رو ادامه دادم.
- می‌دونی چی‌شد کتی؟ مامان میگه منو تا بالای دار نبینه راحت نمیشه، ارشیا میگه تو قاتل کتایونی، هاکان وقتی شنید که من تو رو کشتم بهم پشت کرد و رفت؛ کتی! با رفتنت بابا پیرتر شد و شکست... ولی تنها کسی که بهم هیچی تا الان نگفته بابامه... باهام حرف نمی‌زنه، ولی... ولی دلم رو هم نمی‌شکنه، لیلی میگه بی‌گناهیم رو ثابت می‌کنه؛ ولی... ولی ای کاش بلند می‌شدی و به همه می‌گفتی... می‌گفتی خواهرم منو نکشته؛ شاید... شاید از این جهنم خلاص می‌شدم.
گریه‌هام تبدیل به ضجه شده بود و بین هر حرفم هق‌هق می‌کردم.
- کتی خیلی درد دارم... کتی دارم می‌سوزم... کتی؟ جواب بده کتایون... د حرف بزن لعنتی؛ بگو چه گناهی داشتم منو تو این جهنم انداختی و رفتی؟
من که برات زندگیم رو فدا می‌کردم... چرا با تهمت قتلت منو سوزوندی؟
ضجه می‌زدم ، فریاد می‌زدم... اما کسی حرف منو نمی‌فهمید و حتی نمی‌شنید!
از روی قبر بلند شدم و لبخندی زدم.
به قبر سفیدی که اسم «کتایون فرزانه» خودنمایی می‌کرد؛ نگاهی کردم.
- کتایون درسته من الان جهنمم؛ ولی... ولی‌‌ مطمئنم جات توی بهشته؛ دلت پاکه کتی. منم شاید سه ماه دیگه بیام پیشت.
با لباس‌های خاکی بلند شدم و روی پاشنه پا چرخیدم؛ اما با دیدن مرد روبه‌روم «هین» بلندی کشیدم و ناخواسته یه قدم به عقب برداشتم؛ سنگ قبر پشتم مانع حرکتم شد.
ترسیده و هول کرده لب زدم؛ کلمات رو تیکه، تیکه کنار هم می‌چیدم.
- ب... بخدا دلم... تن... تنگ شده بود... غلط کردم ترو خدا نزن.
فقط نگاه می‌کرد و هیچی نمی‌گفت همون‌طور که بهش نگاه می‌کردم از روی زمین کیفم رو برداشتم.
بدون حرف می‌خواستم برم که حرفش باعث شد سر جام بمونم.
- بهت قول میدم یه روزی باهم روی پل هوایی می‌شینیم و ماشینارو نگاه می‌کنیم؛ یه روز می‌ریم کوه و از دور شهرو نگاه می‌کنیم. یه روز باهم می‌ریم برف بازی و سرتاپامونو برفی می‌کنیم. اون روز نزدیکه فقط باید طاقت بیاریم عروشا؛ بی‌گناه باش تا یه عمر شرمنده‌ت باشم.
برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم. با لحنی که دل سنگ رو هم آب می‌کرد لب زدم.
- بی‌گناهم، دیر یا زود مشخص میشه. ولی معلوم نیست که اون روز من باشم یا نه.
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
14
53
مدال‌ها
2
خسته شدم؛ از این همه بی‌رحمی، از این همه سیاهی و گمراهی.
داشتم فرار می‌کردم؛ اما پیش کی؟ اصلا داشتم کجا می‌رفتم؟ کجا رو داشتم برای رفتن؟
توی این شهر بزرگ هم مگه میشد آدم خفه بشه؟
وقتی توی این شهر که صدا‌های در از گناه چهار گوشه‌اش رو پرکرده؛ حکم مرده متحرک رو داشتم کجا باید می‌رفتم؟ جایی برای مرده‌های متحرک گوشه این شهر غریب وجود داره؟
سرم رو بالا آوردم. آسمون تیره شده بود و نم‌نم قطرات بارونی که روی صورتم می‌نشست، بدنم رو به لرزه خیلی خفیفی انداخته بود.
آسمون این شهر هم با تموم بی‌رحمی دلش باریدن می‌خواست؟ چه تضاد عجیبی.
بوق‌های مکرر ماشینی توجهم رو جلب کرد؛ به ماشین نگاه کردم که شیشه سمتم، پایین کشیده شد.
با دیدن کامران لبخند لرزونی زدم، این مرد رو خوب می‌شناختم و اگه چنین اتفاق‌هایی نمی‌افتاد، می‌تونستم هفته بعد توی خارج از کشور باهاش کنفرانس بدم... اما، چه حیف که روزگار بازی تلخی برام رقم زده بود و من چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشتم.
لبخند محوی زدم و کمی سمت پنجره خم شدم.
کامران بود... کامران حضرتی دکتر قلب و عروق؛ با دیدنم لبخندی زد.
- خانم دکتر شمایید؟
لبخندی زدم.
- خوبید دکتر حضرتی؟
کامران متعجب ابرویی بالا انداخت.
- ممنون، بفرمایید برسونمتون.
نگاهی به خیابان نم گرفته انداختم و دوباره به کامران نگاه کردم.
- دلم گرفته، می‌خوام قدم بزنم.
کامران با چشم‌های از حدقه دراومده به خیابون نگاه کرد و به سمتم برگشت.
صدای متعجبش بین صدای بارونی که شدت گرفته بود؛ طنین انداخت.
- آخه توی این بارون؟
کلافه از سوالاتش چشمی به معنی تأیید حرفش باز و بسته کردم و لبخندی محوی روی لبم آوردم.
- به نورا خانم سلام برسونید؛ با اجازه.
به ناچار سری تکون داد.
بدون حرف اضافی از ماشینش دور شدم، لبم از تلخی سرنوشتم کج شد.
با رسیدن به پارک سرسبز و آشنا، لبخند تلخی زدم.
روی نیمکت نم زده پارک بدون توجه به خیش شدن لباسم نشستم؛ چند دقیقه‌‌ای از قطع شدن بارون می‌گذشت؛ اما من برخلاف اشک‌های زود گذر این شهر هنوز برای سرنوشت تلخم سوگ داشتم.
هر چه بیشتر به اطراف نگاه می‌کردم؛ خاطرات شیرینم با خواهری که دیگه وجودی نداشت، تو ذهنم مرور میشد.
درخت‌های سر به فلک کشیده حکم چتری زیر بارون رو داشتن... هرچند شکننده.
***
«پنج سال پیش»

- کتایون مامان بفهمه می‌کشه مارو.
کتایون پشت چشمی نازک کرد و به راهش ادامه داد.
- نترس بابا کسی بهش چیزی نگه نمی‌فهمه.
لبخندی به بی‌خیالیش زدم و با نشستن کتایون روی پله‌های سنگی سیاه رنگ، کنارش نشستم.
- میگم کتی؛ وقتی دلت از عالم و آدم پره چیکار می‌کنی؟
کتایون به آسمون نگاه کرد و با چشمایی که از برخورد نور ریز شده بودن؛ لب زد.
- گریه می‌کنم و با ماه حرف می‌زنم.
به صورت سفیدش که زیر نور خورشید بیشتر می‌درخشید، نگاهی انداختم.
- حالا چرا ماه؟ چرا با خورشید نه؟
کتایون لبخندی زد و چشم از آسمون گرفت و به چشم‌هام زل زد.
- هر دو تاش یکیه عروشا، فقط فرقش اینکه یکی می‌بینه و اون یکی می‌شنوه.
ابرویی از جواب بی‌سر و تهش، بالا انداختم و با چشمایی که تعجب توش موج می‌زد، بهش نگاه کردم.
- یعنی چی؟
دست‌هام رو گرفت و اینبار لبخند محوی روی لبش نشست.
- پس بیا یه حرف از زبون اون دوتا بهت بگم.
کنجکاو و با چشمای ریز شده بهش نگاه کردم که نیم خنده‌ای کرد؛ سری تکون داد و لب زد.
- خورشید به ماه گفت:
«جایمان را عوض کنیم؟»
ماه گفت:
«آیا می‌توانی طاقت بیاری برای کسایی که شب ها گریه می‌کنند؟»
خورشید گفت:
«آیا تو می‌توانی افکار کسانی را تحمل کنی که برای گریه کردن منتظر شب می‌مانند؟»
 
موضوع نویسنده

آیناز فکری

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jul
14
53
مدال‌ها
2
***
«حال»

اشک‌هایی که روی صورتم روونه شده بود رو با پشت دستم پاک کردم؛ درد من رو نه ماه می‌فهمد نه خورشید.
به آسمونی که خبری از خورشید و ماه نبود نگاه کردم؛ سیاهی‌ای که شهر رو به تسخیر خودش درآورده بود، خبر از گذشت ساعت‌ها رو می‌داد.
بینیم رو بالا کشیدم و با دست‌هایی لزرون و سرد موبایلم رو از کیفم برداشتم؛ با دیدن چهل تا تماس بی‌پاسخ تازه به فکر لیلی‌ای که نگرانم شده بود، افتادم.
قبل از اینکه با لیلی تماس بگیرم، صدای موبایل طنین انداز فضای پر از آرامش پارک شد؛ تماس رو برقرار کردم.
صدای لیلی که نگرانی توش موج میزد، اولین چیزی بود که به گوش می‌رسید.
- کجایی عروشا؟ چرا جواب نمیدی؟ دلم هزار راه رفت؛ خوبی؟
لبخندی به نگرانی‌ای که دلیلش من بودم، زدم... پس هنوز کسی پیدا می‌شد تا به فکر من باشه.
- خوبم لیلی نگران نباش.
نفس آسوده‌ای که کشید از پشت موبایل به گوشم رسید.
- دلم هزار راه رفت؛ اصلا معلوم هست کجایی؟
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو با درد بستم.
- همون پارک همیشگی.
لیلی با لحن کنجکاو لب زد.
- کدوم پارک؟
به اطراف نگاه کوتاهی انداختم؛ سرم رو به نیمکت تیکه داده و به آسمون تیره بالای سرم نگاه کردم.
- همونی که کتایون و فرشاد باهم قرار می‌ذاشتن.
- بمون همونجا، میام.
تماس رو بدون حرف اضافه‌ای قطع کردم و قدم‌زنان به سمت خروجی پارک رفتم.
با هر قدمی که بر می‌داشتم، خاطرات شیرینی که توی این پارک رقم خورده بود؛ مثل فیلم مرور میشد.
کتایون به عشق فرشاد هر لحظه میومد اینجا، همون فرشادی که فردای شب عروسی خودکشی کرده بود.
نم‌نم بارون دوباره به تن خیابون شلاق می‌زد.
با صدای عروشا گفتن‌های آشنایی سر بلند کردم.
لیلی همراه با چتر قرمز رنگش به طرفم تند قدم بر می‌داشت؛ تا رسید به من نگاهی به سر و روم انداخت و با نگرانی مشهودی دستی به صورتم کشید.
- خوبی؟ لباسات خیس آبه دختر، سرما می‌خوری.
تلخ خنده‌ای کردم و به چشم هایی که توی سیاهی شب رنگ باخته بودن نگاهی کردم.
- مهمه؟
لیلی متاسف سری تکون داد.
- چرا اینطوری می‌کنی با خودت آخه دختر؟! مجبور شدم به ارشیا زنگ‌ بزنم ببینم کجایی.
کنجکاو با چشم‌های سوالی نگاهی کردم.
- خب؟
لیلی سری به پایین انداخت که صدای ارومش به گوش رسید.
- می‌گفت سر خاک دیدتت.
نیشخندی زدم و به سمت ماشین قدم برداشتم؛ لیلی خودش رو بهم رسوند و چتر رو بالای سرم گرفت.
چشم‌هام رو برای لحظه‌ای بستم و ناخواسته لب زدم.
- سیگار داری؟
لیلی با چشم‌های نگران نگاه کوتاهی انداخت.
- تو که ترک کرده بودی؛ نکن این کارو با خودت دختر خوب... نمی‌دونم چی بین تو‌ و ارشیا گذشته؛ ولی... ولی وقتی شنید ازت خبر نیست...
نفس عمیقی کشید و با سری پایین افتاده ادامه حرفش رو گفت.
- خیلی نگرانت شد.
زنگ موبایل لیلی بلند شد؛ دوتامون ایستادیم.
چتر رو از دستش گرفتم که لیلی موبایلش رو از کیفش درآورد و نگاهی به صفحه‌ای که در حال روشن خاموش شدن بود، انداخت و بعد نگاهی بهم کرد.
سری تکون دادم و به چشماش زل زدم، با صدایی گرفته، حدسی که از شخص پشت تلفن داشتم رو به زبون آوردم.
- ارشیاست؟
لیلی سری به تأیید حرفم تکون داد.
- اره.
تماس برقرار شد و صدای ارشیا سکوت کوتاه بینمون رو شکست.
صدای بلندش از پشت گوشی هم قابل تشخیص بود.
- الو؟! لیلی چیشد؟! پیدا کردی؟! الو؟!
لیلی نگاهش رو به من بود؛ اما مخاطبش ارشیا.
- اره.
صدای مضطرب ارشیا دوباره به گوش رسید.
- خوبه؟
لیلی سری به پایین انداخت و با صدایی ارومی جواب داد.
- اره خوبه.
سکوتی کوتاهی برقرار شد و دوباره صدای ارشیا اومد.
- مراقبش باش.
صدای قطع تماس باعث شد حرف لیلی قطع بشه.
همین نگرانیش هم خودش نعمتی بود.
 
بالا پایین