جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 12,597 بازدید, 193 پاسخ و 33 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
196
1,496
مدال‌ها
2
حوریا با حالی گنگ، قلبی سنگین و پاهای سست‌شده به‌طرف در تراس رفت.
«ضعف تو همینه، که با وجود هوش زیادت، فقط یه بُعد از ماجرا رو می‌بینی. همیشه چیزی رو می‌بینی که مقابل چشم‌هاته، نه واقعیت‌های پشت پرده!»
در کشویی تراس را باز کرد. تماس پاهایش با سرامیک‌ سرد تراس، بر التهاب درونش نچربید. «خاطرت هست که برای تحویل آخرین بسته کجا رفتی؟ یه بیمارستان که هیچ ارتباطی با خلافکارها نداشت، درسته؟! »
پشت حوریا، جایی میان شانه‌هایش به گزگز افتاد. یادآوری آن روز، موهای تنش را سیخ کرد. صدای حریر را از داخل می‌شنید که با اعصابی داغان کتاب‌های پخش‌شده‌اش را جمع می‌کرد.
- فقط بلده به من گیر بده. خب اتاقِ خودمه، دلم می‌خواد جمعش نکنم.
در تراس را پشت سرش بست.
«شک نکردی، به اینکه اون بیمارستان می‌تونه ارتباطی به گفته‌های مادرت داشته باشه. شک نکردی چون خبر از وجود مردی نداشتی که بعد از سال‌ها عهدشکنی، بالأخره برگشت تا جبران کنه.»
به لبه‌ی نرده‌های مشکی‌رنگ تکیه داد. هر خط، شوک جدیدی داشت. همچون گرسنه‌‌ی محتاج به دانستن، نوشته‌ها را بلعید.
«مردی که برای تو نسبت عمو رو به دوش می‌کشید؛ عمویی که از عموبودن برای برادرزاده‌هاش، ارث بالاکشیده به جا گذاشت و تهمت ناروایی که پای شما رو برای همیشه از خانواده پدریتون برید.»
حوریا برای ثانیه‌ای حتی نفس هم نکشید. نوک انگشت‌هایش یخ زد. لبه‌های کاغذ را فشرد.
«این همون چیزی بود که همه‌ی این مدت باید می‌دونستی و نمی‌دونستی؛ راز سربه‌مهری که تا به امروز فاش نشد. تمام عمر فکر کردی خانواده پدریت به خاطر ازدواج پدر و مادرت طردتون کردن، ولی اصل ماجرا همیشه اون چیزی نیست که ما می‌بینم. یادت نره که حقیقت همیشه وارونه‌ست. کشفش رو به عهده‌ی خودت می‌ذارم؛ می‌خوام واقعیت رو از زبون کسی بشنوی که حقِ گفتنش رو داره. ارتباط صدای مادرت و بیمارستان، همون گره‌ایه که با حقیقت باز میشه.»
پاهای حوریا خم شد. گوشه‌ی تراس، پشت گلدان بزرگ سانسوریا نشست.
«گرچه نقشه‌م ناجوانمردانه‌ بود، اما هرکس برای رسیدن به خواسته‌هاش شگردی داره و این، شگرد منه؛ فهمیدن رازهای خانوادگی‌، که همه فکر می‌کنن فراموش شده. عادت به طلب بخشش ندارم، فقط خواستم به حرمت همون چند لحظه‌ سؤال بی‌جوابی نداشته باشی؛ چند لحظه‌ای که رویای مادرانه‌م رو برآورده کردی و من، یلدا رو اون‌طور دیدم که تمام عمر آرزوش رو داشتم.»
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
196
1,496
مدال‌ها
2
توی ماشین نشسته و چشم به دروازه سبز آگاهی دوخته‌بود. کنار در آهنی، کیوسک فلزی کوچکی جاخوش کرده‌بود. سربازی با یونیفرم خاکستری و کلاشینکفی به روی شانه، کنار آن ایستاده‌بود. نفسش را با صدا فوت کرد. مردمک‌هایش را چرخاند؛ روی دو مخروط فلزی‌ای که مسیر خودروها را بسته‌بودند. کاش می‌توانست با رفتن به آن بیمارستان کذایی، گره‌ این معما را حل کند. لازم داشت قبل از حرف زدن با مادرش در این مورد، خودش پِی به اصل ماجرا ببرد. نه برای این‌که به مادرش اعتماد نداشت، نه‌! فقط چون نمی‌خواست آرامش نسبی‌ای که بعد از مدت‌ها در خانه‌شان جریان یافته‌بود را با طوفانی تازه به‌هم بریزد.‌
روی فرمان ضرب گرفت. وقتی نامه آشوب را دید، فوراً شماره اشکان را گرفت. می‌خواست مثل همیشه دور هم جمع شوند تا بهترین تصمیم را بگیرند، اما درست زمانی که بوق‌های آزاد در گوشش می‌پیچید، عقلش به او نهیب زد که: «داری اشتباه گذشته رو تکرار می‌کنی. داری همون کاری رو می‌کنی که تو ذهنِ دیاره، داری باز هم دوست‌هات رو به اون ترجیح میدی.»
و او برای اولین‌بار به عادت همیشگی‌اش پشت کرد. جای اشکان به دیار زنگ زد و هرآنچه که در مورد آشوب اتفاق افتاده‌بود را برایش تعریف کرد. دیار هم نامه را برای بررسی تحویل همکارانش داد. در عوض به او قول داد که برای پیدا کردن حقیقت کمکش کند.
با دیدن دیار که از آگاهی خارج شده‌بود، از دریای افکار خارج شد. ماشین را به حرکت درآورد. ته دلش شور میزد. شور واقعیتی که نمی‌دانست تبعاتش تا به کجا خواهد رسید. به نزدیکی‌اش که رسید، نقاب تظاهر به چهره زد. شیشه را پایین کشید. دستش را با ادای نظامی کنار سرش گذاشت و با شیطنت گفت:
- شماره نمی‌دین جناب سرگرد؟
دیار خندید و سری از روی تاسف تکان داد. همزمان نظر تندی به اطراف انداخت. سربازی که دم در ایستاده‌بود، طوری با نیش باز خیره‌شان بود که گویی مرفح‌ترین صحنه عمرش را می‌دید. دیار چشم‌ غره‌ای به او رفت. سرباز بخت برگشته به سرعت لب‌هایش را جمع کند و از هولش، پا به زمین کوبید.
سوار ماشین شد. در‌ حالی‌که کمربندش را می‌بست، گفت:
- نمی‌گی این‌ها این‌جا ایستادن دو روز دیگه برام دست میگیرن؟
حوریا ریز خندید. پیش خودش پچ زد: «جونم جذبه!»
- چیکارشون داری آخه؛ ذوق بچه رو کور کردی. این بنده‌خداها که تو سربازی تفریحی ندارن.
- همین هم مونده بشم تفریح این‌ها! نبینشون این‌جوری موش میشن، به موقعش بلدن چجوری ازت سواری بگیرن.
حوریا فرمان را چرخاند.
- اوه، چه بداخلاق! فکر کنم براشون همون فرمانده‌ای هستی که دوست دارن بزنن زیر گوشش!
سپس به سمتش برگشت. لب‌هایش را کش داد.
- فکر کنم تو این یه مورد تو تیم اون‌هام!
دیار یکی از آن نگاه‌های جذابش را نثارش کرد. به دست‌های ظریفش که فرمان را چسبیده‌بود، اشاره زد.
- سنگین نباشه برات!
حوریا با ناز پشت‌چشمی نازک کرد. خواست پاسخش را کوبنده‌ بدهد که تلفن‌همراهش زنگ خورد. موبایلش روی داشبرد ماشین بود. نام سپهر روی صفحه چشمک میزد.
- برش‌دار!
لحن جدی و آوای بی‌انعطاف دیار، حواسش را جمع کرد. سعی کرد خونسرد باشد. می‌دانست دیار آن‌قدر تیزبین هست که کوچک‌ترین واکنشش را رصد کند. نمی‌خواست خراب کند، حداقل حالا که قرار بود گذشته را جبران کند.
- بهشون نگفتم که کجا می‌ریم. می‌دونی که سپهر خیلی باهوشه، اگه بردارم می‌فهمه دارم یه چیزی رو ازش قایم می‌کنم.
دیار با تعجبی که نمی‌توانست پنهان کند، پرسید:
- نگفتی؟
حوریا تظاهر به بی‌خیالی کرد. شانه‌ای بالا انداخت.
- نه! دلیلی نداشت بگم. نمی‌خواستم کسی از این موضوع چیزی بدونه.
دیار مکث کرد. حوریا مسئله به این مهمی را به دوستانش نگفته بود؟ باور می‌کرد؟
نگاهش کرد، به اویی که به ظاهر با تمرکز به روبه‌رویش زل زده‌بود و پلک‌هایش تندتر از حالت معمول روی هم می‌خورد. بازیگر خوبی نبود، اما کارش برای او، بی‌نهایت باارزش بود.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
196
1,496
مدال‌ها
2
کلید را در قفل کشو فرو برد و آن را باز کرد. وسایل قدیمی پدرش هنوز همان‌جا بود؛ ساعتی که عقربه‌هایش از کار افتاده‌بود، خودکار بیک خشک‌شده، دفترچه تلفنی که جلدهایش ور آمده و در نهایت آلبومی که کیفش از فرط قدیمی‌بودن کدر شده‌بود. موهای رهاشده‌‌اش را به عقب راند. کشو را از جا بیرون کشید. محتویاتش را کف اتاق سروته کرد. برگه‌های قدیمی و نامه‌هایی که حاصل عشق مادر و پدرش بود، بر روی فرش افتاد. پوزخند زد. با بی‌انصافی از فکرش گذشت: «بیچاره حاج‌رحیم که لنگ مامانه و نمی‌دونه همسرش تو خونه‌ی خودش، گاهی عاشقانه‌های قدیمیش رو مرور می‌کنه.»
پر از خشم بود. خشم از مادر و پدرش، خشم از مسبب این همه پنهان‌کاری، خشم از تقدیری که هر چه جلوتر می‌رفت، محکم‌تر حقیقت را توی دهانش می‌کوبید، حتی خشم از خودش! روی زمین نشست. دفترچه تلفن را برداشت. دنبال نشانی بود، ردی از آدم‌هایی که اندکی به ذهن آشفته‌اش سامان دهند. شماره‌ها را از نظر گذراند. مقابل هر کدام فامیلی‌هایی نوشته شده‌بود که حتم داشت مربوط به مشتری‌های پدرش است. خبری از نامی آشنا در آن نبود. هوفی کشید. روز گذشته که با دیار به بیمارستان رفتند، نتوانستند اطلاعاتی از آن مرد به دست بیاورند.
بیمارستان حاضر به دادن سوابق بیمار نمی‌شد و آن‌ها مجبور شدند دست به دامان موقعیت دیار شوند. در نهایت، نتیجه‌ی آن همه دویدن شد جوابی که به مزاج هیچ‌کدامشان خوش نیامد. آن مرد فوت شده‌بود. مردی که آشوب ادعا می‌کرد عمویش است، فوت شده‌بود. می‌گفتند غریبانه از دنیا رفته‌است. خانواده‌اش خارج از کشور بودند و برای تحویل جنازه هم خدمتکارشان را فرستاده‌بودند.
شنیدن این خبر ناگهانی شوکه‌اش کرده‌بود. آلبوم را باز کرد. عکس‌های تکراری‌شان را ورق زد. همه‌ی عکس‌ها، به خانواده‌ی سه‌نفره و اقوام مادری‌اش محدود میشد. حریر سرکی به اتاق کشید. از دیدن وضعیت به‌هم‌ریخته‌ی اتاق «هین»ی کشید.
- این‌ها رو چرا زمین ریختی؟
حوریا بی‌حوصله اخم کرد.
- برو بیرون حریر، اعصابت رو ندارم.
حریر ابرو بالا انداخت. گوشی‌اش را در جیب شلوار گرمکنش فرو برد.
- چرا؟ مامان زنگ زد گفت برنج رو بذارم روی گاز دم بکشه. این یعنی الان‌هاست که برسه!
حوریا درمانده‌تر از آن بود که بتواند توجیهی برای این خواهر زیاد از حد کنجکاو بیاورد. دلش می‌خواست گریه کند. حس می‌کرد زندگی‌اش در چرخه‌ای افتاده که با اتمام هر موضوعی، موضوع جدیدتری سر راهش قرار می‌گیرد. خسته بود از این گردانه باطلی که دائم او را به چالش می‌کشید.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
196
1,496
مدال‌ها
2
- دنبال چی می‌گردی؟
حوریا آلبوم را روی زمین پرت کرد.
- روی مخ من نرو حریر، گفتم برو بیرون! تو مگه درس نداری که سرت تو همه سوراخی می‌چرخه؟
حریر چهارزانو نشست. شناسنامه‌ی پدرش را که روی زمین افتاده‌بود، برداشت.
- منم بچه همین خانواده‌ام، حق دارم هر چی که تو دنبالشی رو بفهمم. فکر کردی چون قضیه حاج‌عمو رو قایم کردی و من به روت نیاوردم، یعنی نفهمم؟
سپس دست روی صفحه‌ی آخر کشید. صفحه‌ای که تاریخ وفات پدرش در آن هک شده‌بود.
- من می‌دونم حاج‌عمو یه ربطی به مرگ بابا داشت. می‌دونم اون روزهایی که رفته‌بود، برای تو و حرف‌هات رفت.
سر بلند کرد و در چشم‌های حوریا زل زد.
- اون شبی که برای آروم کردن یلدا داشتی باهاش حرف می‌زدی، همه چی رو شنیدم. شنیدم که گفتی مجبور شدی به خاطر مامان، چشم روی گذشته ببندی.
حوریا آرنجش را به زانوهایش تکیه داد. سرش را میان دست‌هایش گرفت. تحمل این یک مورد، از ظرفیتش خارج بود. از این همه اتفاقِ پشت سر هم داشت دیوانه میشد. یک روز آرامش انگار حرامش شده‌بود.
حریر چشم دوخت به عکس سه‌درچهارِ منگنه‌شده به صفحه‌ی اول شناسنامه! چقدر دلش برای پدرش تنگ شده‌بود، پدری که هیچ خاطره‌ای از او به یاد نداشت.
- من برعکس تو خیلی فضولم، اونقدر که می‌دونم صالح کسیه که با بابا تصادف کرده، اونقدر که می‌دونم حاج‌عمو برای چی با مامان ازدواج کرده، اونقدر که... .
حوریا یکه‌خورده میان کلامش پرید.
- به مامان که چیزی نگفتی؟
حریر لب روی هم فشرد. یک جایی از قلبش برای از دست دادن خیال خامی که فکر می‌کرد حاج‌رحیم را خدا فرستاده و فرشته نجاتشان است، عمیقاً درد می‌کرد.
- نه، نگفتم. من گربه کوره نیستم که محبت‌های حاج‌عمو یادم بره. برعکس تو، من فقط واسه مامان سکوت نکردم، واسه خودم هم کردم. حاج‌عمو همه کار کرد که جای خالی بابا رو پر کنه. با این‌که می‌تونست به روی خودش نیاره و سراغی هم از ما نگیره.
شانه بالا انداخت و لبخند غمگینی زد.
- به نظرم بهش نگو که می‌دونم. دوست دارم مثل قبل تلاش کنه که من‌ رو به اندازه‌ی دختر خودش دوست داشته باشه.
حوریا نگاهش کرد. به خواهر چهارده‌ساله‌ای که برعکس ظاهرش، این روزها پخته‌تر از سنش حرف میزد.
- تو کی اونقدر بزرگ شدی؟
حریر شناسنامه را پایین گذاشت. نفس بلندی کشید. بغضش را فرو خورد.
- از وقتی که تو خواستی بزرگی کنی تا من بچگی کنم.
لبخندش طعم زهر گرفت و در خرمایی‌های خواهرش خیره ماند. خیلی وقت بود که بزرگ شده‌بود.
 
بالا پایین