جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,844 بازدید, 190 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,283
مدال‌ها
2
حوریا با حالی گنگ، قلبی سنگین و پاهای سست‌شده به‌طرف در تراس رفت.
«ضعف تو همینه، که با وجود هوش زیادت، فقط یه بُعد از ماجرا رو می‌بینی. همیشه چیزی رو می‌بینی که مقابل چشم‌هاته، نه واقعیت‌های پشت پرده!»
در کشویی تراس را باز کرد. تماس پاهایش با سرامیک‌ سرد تراس، بر التهاب درونش نچربید. «خاطرت هست که برای تحویل آخرین بسته کجا رفتی؟ یه بیمارستان که هیچ ارتباطی با خلافکارها نداشت، درسته؟! »
پشت حوریا، جایی میان شانه‌هایش به گزگز افتاد. یادآوری آن روز، موهای تنش را سیخ کرد. صدای حریر را از داخل می‌شنید که با اعصابی داغان کتاب‌های پخش‌شده‌اش را جمع می‌کرد.
- فقط بلده به من گیر بده. خب اتاقِ خودمه، دلم می‌خواد جمعش نکنم.
در تراس را پشت سرش بست.
«شک نکردی، به اینکه اون بیمارستان می‌تونه ارتباطی به گفته‌های مادرت داشته باشه. شک نکردی چون خبر از وجود مردی نداشتی که بعد از سال‌ها عهدشکنی، بالاخره برگشت تا جبران کنه.»
به لبه‌ی نرده‌های مشکی‌رنگ تکیه داد. هر خط، شوک جدیدی داشت. همچون گرسنه‌‌ی محتاج به دانستن، نوشته‌ها را بلعید.
«مردی که برای تو نسبت عمو رو به دوش می‌کشید؛ عمویی که از عمو بودن برای برادرزاده‌هاش، ارث بالا کشیده به جا گذاشت و تهمت ناروایی که پای شما رو برای همیشه از خانواده پدریتون برید.»
حوریا برای ثانیه‌ای حتی نفس هم نکشید. نوک انگشت‌هایش یخ زد. لبه‌های کاغذ را فشرد.
«این همون چیزی بود که همه‌ی این مدت باید می‌دونستی و نمی‌دونستی؛ راز سر به مهری که تا به امروز فاش نشد. تمام عمر فکر کردی خانواده پدریت به خاطر ازدواج پدر و مادرت طردتون کردن، ولی اصل ماجرا همیشه اون چیزی نیست که ما می‌بینم. یادت نره که حقیقت همیشه وارونه‌ست. کشفش رو می‌ذارم به عهده‌ی خودت؛ می‌خوام واقعیت رو از زبون کسی بشنوی که حقه گفتنش رو داره. ارتباط صدای مادرت و بیمارستان، همون گره‌ایه که با حقیقت باز میشه.»
پاهای حوریا خم شد. گوشه‌ی تراس، پشت گلدان بزرگ سانسوریا نشست.
«گرچه نقشه‌ام ناجوانمردانه‌ بود، اما هرکس برای رسیدن به خواسته‌هاش شگردی داره و این، شگرد منه؛ فهمیدن رازهای خانوادگی‌، که همه فکر می‌کنن فراموش شده. عادت به طلب بخشش ندارم، فقط خواستم به حرمت همون چند لحظه‌ سوال بی‌جوابی نداشته باشی؛ چند لحظه‌ای که رویای مادرانه‌ام رو برآورده کردی و من، یلدا رو اونطور دیدم که تمام عمر آرزوش رو داشتم.»
 
بالا پایین