جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

انشاء «پیش از آن‌که من شوم» هاوژین فتحی

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته قفسه انشاء توسط هاوژین فتحی با نام «پیش از آن‌که من شوم» هاوژین فتحی ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 40 بازدید, 0 پاسخ و 2 بار واکنش داشته است
نام دسته قفسه انشاء
نام موضوع «پیش از آن‌که من شوم» هاوژین فتحی
نویسنده موضوع هاوژین فتحی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط هاوژین فتحی
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
May
86
549
مدال‌ها
3
بسم‌الله الرحمن الرحیم.

دفترِ فردا را که ورق می‌زدم، چیزی میانِ خطوط افتاده بود؛ شبیه من، اما با خطی که دیگر به هیچ دستی شباهت نداشت. پرسیدم: «تو کجای این قصه‌ای؟» صدایی از میانِ حاشیه‌ها گفت: «جایی که تو هنوز نرسیده‌ای.» سرم را بلند کردم. دختری روبه‌رویم نشسته بود؛ چشم‌هایش بوی بارانِ سال‌های دور می‌داد و لبخندش، شبیه پنجره‌ای بود که مدت‌ها پیش رو به خیابانی بی‌مسافر باز مانده باشد. گفتم: «آینده‌ای؟» گفت: «اگر اسمی برای تمامِ چیزهایی که از دست می‌دهی وجود داشته باشد، بله.» خندیدم؛ از آن خنده‌هایی که آدم پیش از گریه، برای فریب دادنِ خودش خرج می‌کند. پرسیدم: «چه چیزی داری که من ندارم؟» نگاهش را به دست‌هایم دوخت. گفت: «تو هنوز به رفتن‌ها می‌گویی رفتن. من مدت‌هاست فهمیده‌ام بعضی رفتن‌ها، نامِ دیگری برای ماندن‌اند.» باد از میانِ پرده گذشت. یک برگ افتاد؛ نمی‌دانم از درخت بود یا از تقویم. گفتم: «پس چرا چشم‌هایت این‌همه خسته‌اند؟» برای نخستین‌بار لبخندش شکست. گفت: «چون تو خیال می‌کنی رسیدن، پایانِ راه است.» سکوت کرد. بعد آهسته چیزی را از جیبش بیرون آورد؛ یک تکه کاغذِ تاخورده. بازش کردم. دستخط خودم بود. روی آن نوشته بود: «مواظب باش برای رسیدن به فردایی که دوستش داری، امروزت را زیادی ارزان نفروشی.» سرم را بالا آوردم. دیگر کسی آنجا نبود. فقط آینه مانده بود و صورتی که نمی‌دانستم از کدام سمتِ زمان به من نگاه می‌کند. آن شب فهمیدم آینده همیشه جلوتر از ما نیست؛ گاهی پشتِ سرمان ایستاده، دست‌هایش را روی شانه‌هایمان گذاشته و آرام در گوشمان می‌گوید: «من همان توام؛ فقط با چیزهایی که هنوز نمی‌دانی، و چیزهایی که دیگر نمی‌توانی داشته باشی.»

نویسنده: هاوژین فتحی
 
بالا پایین