SHAHDOKHT
سطح
10
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
- Jun
- 12,822
- 39,087
- مدالها
- 25
***
کمی دورتر از پنجرهی اتاق دیدمش، درست مثل دورانی که پدرم برای ازدواجمان مخالفت میکرد و او تماس میگرفت و برایم شعر میخواند. با تکه سنگ ریزی که به شیشه زد، لبخندی زدم و پنجره را باز کردم و داد زدم:
- الان میام.
به سرعت از اتاق خارج شدم و به سمت درب اصلی دویدم، دیدمت که به درگاه تکیه زده بودی و با همان چشمان پر از شیطنت خود به آمدنم چشم دوخته بودی؛ خواستم به آغوشت پناه آورم که پرستار جلویم را گرفت. رو به پرستاری دیگر گفت:
- مگه بهت نگفته بودم حواست بهش باشه؟ نه یک بار بلکه صدبار بهت هشدار دادم که مراقبش باشی... .
میان حرفش پریدم و گفتم:
- ولم کن، ولم کن شوهرم دنبالم اومده... .
صدایم رفتهرفته اوج میگرفت.
کمی دورتر از پنجرهی اتاق دیدمش، درست مثل دورانی که پدرم برای ازدواجمان مخالفت میکرد و او تماس میگرفت و برایم شعر میخواند. با تکه سنگ ریزی که به شیشه زد، لبخندی زدم و پنجره را باز کردم و داد زدم:
- الان میام.
به سرعت از اتاق خارج شدم و به سمت درب اصلی دویدم، دیدمت که به درگاه تکیه زده بودی و با همان چشمان پر از شیطنت خود به آمدنم چشم دوخته بودی؛ خواستم به آغوشت پناه آورم که پرستار جلویم را گرفت. رو به پرستاری دیگر گفت:
- مگه بهت نگفته بودم حواست بهش باشه؟ نه یک بار بلکه صدبار بهت هشدار دادم که مراقبش باشی... .
میان حرفش پریدم و گفتم:
- ولم کن، ولم کن شوهرم دنبالم اومده... .
صدایم رفتهرفته اوج میگرفت.
آخرین ویرایش توسط مدیر: