جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال بازنویسی [آجلی در دیرینه] اثر «Yalda.Sh کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط SHAHDOKHT با نام [آجلی در دیرینه] اثر «Yalda.Sh کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 749 بازدید, 11 پاسخ و 3 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [آجلی در دیرینه] اثر «Yalda.Sh کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع SHAHDOKHT
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SHAHDOKHT
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
***
کمی دورتر از پنجره‌ی اتاق دیدمش، درست مثل دورانی که پدرم برای ازدواجمان مخالفت می‌کرد و او تماس می‌گرفت و برایم شعر می‌خواند. با تکه سنگ ریزی که به شیشه زد، لبخندی زدم و پنجره را باز کردم و داد زدم:
- الان میام.
به سرعت از اتاق خارج شدم و به سمت درب اصلی دویدم، دیدمت که به درگاه تکیه زده بودی و با همان چشمان پر از شیطنت خود به آمدنم چشم دوخته بودی؛ خواستم به آغوشت پناه آورم که پرستار جلویم را گرفت. رو به پرستاری دیگر گفت:
- مگه بهت نگفته بودم حواست بهش باشه؟ نه یک بار بلکه صدبار بهت هشدار دادم که مراقبش باشی... ‌.
میان حرفش پریدم و گفتم:
- ولم کن، ولم کن شوهرم دنبالم اومده... ‌.
صدایم رفته‌رفته اوج می‌گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
- ولم کن، ولم کنین ببینین اومده تا کافه بریم.
پرستار با ترحم به چشمان بارانی‌ام خیره شد و گفت:
- بیا دستش رو بگیر تا ببریمش.
پرستار دوم به سمتم آمد و بازویم را گرفت و گفت:
- مریضیش چیه؟
به چشمان مشکی‌اش که غمی بزرگ را در خود جای داده بودند، خیره بودم که صدای متأسف پرستار را شنیدم که گفت:
- دختره‌ی بخت‌ برگشته توی روز عروسیش شوهرش تصادف می‌کنه و می‌میره، یک ماه بعد از مُردن شوهرش اسکیزوفرنی می‌گیره؛ الان سه ساله که با این روال زندگیش رو می‌گذرونه.
داد زدم.
- شوهر من نمُرده، بفهم چی میگی.
به زور روی تخت مرا انداختند؛ با التماس به پرستار گفتم:
- نزن اون آمپول رو، ببین... من شوهرم کنار اون درخت غمگین روی نیمکت چوبی برفی منتظرمه.
با ترحم نگاهی را نثارم کرد و گفت:
- اون اگه دوستت داشت خودش میومد دنبالت نه این‌که منتظرت باشه... ‌.
با تمام شدن کلامش، آمپول را به بازویم زد. چهره‌ی محزونت را که با چشمانی اشکی به چشمانم خیره شده بودی، هر لحظه برایم تار و تار و تارتر می‌شد. با بغض گفتم:
- بی تو پر از داغ پریشانیم؛
مهر جنون خورده به پیشانیم!
پس تو کجایی که نمی‌بینیم؟
***
*پایان*
آینده‌ای که در گذشته قرار گرفته است... ‌.
مدتی هست که به دلسوزی خود مشغولم، که دلم بند نفس‌هایی هست؛ که نیست... ‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین