جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [آرام‌ترین پناه] اثر «parya91 کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Parya91 با نام [آرام‌ترین پناه] اثر «parya91 کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 123 بازدید, 2 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [آرام‌ترین پناه] اثر «parya91 کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع Parya91
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Parya91
موضوع نویسنده

Parya91

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
3
8
مدال‌ها
2
عنوان: آرام‌ترین پناه
نویسنده: پریا
ژانر: عاشقانه، جنایی
عضو اتاق نظارت ²
خلاصه
:
وقتی گذشته دوباره در را به روی حال باز می‌کند، تشخیص حقیقت از دروغ دیگر آسان نیست؛ مخصوصاً وقتی نمی‌دانی به چه کسی باید اعتماد کنی.
در جهانی که هر پاسخ، سؤال تازه‌ای به وجود می‌آورد، تنها یک چیز مشخص است:
گاهی برای نجات خودت، باید وارد بازی‌ای شوی که قوانینش را نمی‌دانی.
مقدمه:
گاهی زندگی درست زمانی مسیرش را عوض می‌کند که خیال می‌کنی بالاخره همه‌چیز سر جای خودش قرار گرفته است.
یک اتفاق کافی است تا دنیایی که می‌شناختی، دیگر شبیه گذشته نباشد؛ آدم‌هایی که به آن‌ها اعتماد داشتی غریبه شوند و حقیقت، پشت سکوتی طولانی پنهان بماند.
شاید عشق هم همیشه قرار نیست آرامش باشد؛
گاهی درست وسط ترس و بی‌اعتمادی، جایی که انتظارش را نداری، پیدایت می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,763
14,362
مدال‌ها
7
1000207154.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
«
قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»

مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

Parya91

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
3
8
مدال‌ها
2
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آدم زمانی از برگشتن به خونه بترسه. من همیشه خونه رو امن‌ترین جای دنیا می‌دونستم.
سه بار به خودم گفتم بذار بی‌خیالش بشم. بار اولش، وقتی فهمیدم خیابون زیادی خلوت شده. بار دوم، وقتی متوجه شدم اون ماشین مشکی، بیشتر از یک‌بار از کنارم رد شده و اما بار سوم...که دیگه دیر شده بود. دستم رو محکم دور بند کوله‌پشتیم حلقه و قدم‌هام رو تندتر کردم. صدای کفش‌هایی روی آسفالت توی کوچه می‌پیچید و هرچقدر سعی می‌کردم به خودم اطمینان بدم که چیزی نیست، قلبم چیز دیگه‌ای می‌گفت.
نباید می‌اومدم. سر کوچه پیچیدم. همون لحظه صدایی از پشت سرم اومد.
- خانم؟
ایستادم ولی برنگشتم.
- میشه یه لحظه وایسین؟
نفسم رو حبس کردم. صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد. آروم سرم رو چرخوندم. دو مرد غریبه چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بودن. یکی‌شون لبخند زد.
- ببخشید... آدرس یه خیابون رو می‌خواستم.
به تابلوی اسم کوچه نگاه کردم که صدای باز شدن در ماشین رو شنیدم و همون لحظه فهمیدم اشتباه کردم که وایسادم. چند دقیقه بعد، تمام چیزی که به یاد می‌آوردم، دست خشنی بود که جلوی دهنم نشست و بوی تندی که قبل از تاریک شدن همه‌چیز به مشامم رسید.
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
وقتی دوباره چشم باز کردم، چیزی جز تاریکی ندیدم. سرم به‌شدت درد می‌کرد. نفسم رو آهسته بیرون دادم و خواستم دستم رو جلوی صورتم ببرم اما نتونستم. طناب دور مچ‌هام کشیده شد. بدنم یخ کرد...آهسته سرم رو بالا آوردم. صدای نفس کشیدن خودم، تنها چیزی بود که اونجا شنیده می‌شد تا اینکه صدای باز شدن در بلند شد و یک نفر وارد شد. قدم‌هاش آروم بود. نفسم رو حبس کردم. صدای قدم‌ها چند لحظه بعد درست مقابلم متوقف شد.
.چند ثانیه بعد، کسی روبه‌روم زانو زد. دستش به صورتم نزدیک شد و چشم‌بند رو با یک حرکت از روی چشم‌هام کنار زد. نور تندی مستقیم توی چشم‌هام خورد. با اخم پلک‌هام رو بستم و صورتم رو برگردوندم. صدایی آشنا درست کنار گوشم زمزمه کرد.
- ترسیدی؟
تموم بدنم یخ کرد.
نه... این صدا رو خیلی خوب می‌شناختم.
 
بالا پایین