جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [آفند درد] اثر «masooکاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط masoo با نام [آفند درد] اثر «masooکاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 674 بازدید, 21 پاسخ و 19 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [آفند درد] اثر «masooکاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع masoo
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط -pariya-
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

masoo

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
83
732
مدال‌ها
2
عنوان اثر: آفند درد
نویسنده:masoo
ژانر: تراژدی، عاشقانه، اجتماعی
عضو گپ نظارت (۴) S.O.W
خلاصه:
تنیده شده بود در روزمرگی زندگی که آرامش با فریادِ طوفانی به لرزه در آمد و ورق برگشت. زندگی روی دیگر خود را به او نشان داده، قصد کرد عیار او را بسنجد.

تا آن دم به جز ناز و نعمت را ندیده بود، ولی حال روزگار می‌خواست صد و هشتاد درجه بچرخد و طعم مشقت را به او بچشاند.

ایستاده میان موج سختی‌ها، به امید طلوع آفتاب خوشبختی، خیره‌ی آسمان سیاه پیش‌رویش بود.

نمی‌دانست در نهایت زندگی به مانند قبل به روی او لبخند خواهد زد یا تا ابد مجبور بود خیره‌ی چهره‌ی اخم‌آلود و پیشانی چین افتاده‌اش بماند.

مقدمه:
میان بغضی لجوج که چنگ انداخته و گلوی مرا فشار می‌دهد، گیر افتاده‌ام. نه خفه‌ام می‌کند و نه رها می‌شود!

بغضی که هر شب تا مرز آزادی می‌رود و در نهایت پشیمان شده، ماندن را ترجیح می‌دهد.

ماندنی که ذره- ذره‌ی جانم را می‌گیرد.

مشتاقم که ابر نگاهم ببارد و اندکی از درد رفتنت کم شود؛ ولی گویی غمی که قلبم را محاصره کرده، قصد کوچ به دیار ابدیت را ندارد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,063
مدال‌ها
25
1693161662269.png


"باسمه تعالی"


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

«قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.

«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«اعلام پایان رمان»



با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

masoo

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
83
732
مدال‌ها
2
#پارت یک

فصل اول: چرخش

برشی از آینده

قدم های آرامی که سعی داشت بی صدا باشند را روی کاشی های تیره و تمیز زیر پایش می کشاند.هر چند ثانیه یکبار به عقب برگشته و سالن خلوت و بدون مزاحم را از نظر می گذراند و سپس دوباره خیره ی مسیر پیش رویش که تنها چند قدم با مقصد اصلی فاصله داشت می شد.

مضطرب بود و این را می شد از قدم هایی که یکی در میان می لرزیدند به راحتی متوجه شد. نفس عمیقی از عمق ریه هایش خلاص کرد و با پشت دست چند تار موی پر کلاغی که از روسری سبز رنگ بیرون جسته و به پیشانی خیس از عرقش چسبیده بودند، عقب کشید.

گوش سپرده به آوای سکوت، همان دم که به مقصد نهایی اش رسید، پشت در از حرکت ایستاد. حینی که حس کرد دسته ی چوبی چاقو کف دست عرق کرده اش را می سوزاند، حصار انگشتان کشیده اش را گشود و چاقو را به دست دیگرش سپرد.

از گوشه ی در، به سالن عریض پیش رویش چشم دوخت و دستش را سمت در برد و با احتیاط و بدون ایجاد هیچ سر و صدایی داخل شد.با ورودش سکوت آزار دهنده ای که از چند دقیقه پیش جان گوش هایش را به لب رسانده بود از بین رفت و به جای آن صدای چکه ی شیر آب، سکوت را از لب تیغ گذراند.

چند قدم جلو رفت و درست با فاصله ی دو متری از دختری که بی خبر از حضور ناگهانی او، مشغول خشک کردن موهای بلند و خیسش با حوله ای سفید رنگ بود، فرمان ایست را به پاهایش صادر کرد. دستی که حامل چاقو بود به دیوار کاشی کاری شده تکیه داده، نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند و حینی که مطمئن شد به جز خودش و او فرد دیگری در آن حوالی پرسه نمی زند، نفس داغ شده اش را به بیرون فرستاد و نگاهی به تیزی لبه ی چاقو انداخت و حینی که انعکاس نور سفید رنگ مهتابی متصل به سقف، خراشی روی چشمان مشکی و کشیده اش انداخت، ثانیه ای مژه های فر و در هم تنیده اش را به آغوش یکدیگر سپرد و سپس همزمان با باز کردن شان، با قدومی پر سرعت خودش را به دختر که حال موهای قهوه ای رنگی که هنوز نم بودند را با کش بالای سرش جمع می کرد رساند. پشت سرش که رسید، کف دست عرق کرده اش را با بلوز آبی که به تن داشت خشک کرد و سپس همزمان با دمی عمیق دستش را با تمام توان سمت دختر برد و چاقو را تا انتها مهمان پهلوی او کرد.

تیزی چاقو که پهلوی دختر را درید و زخمی عمیق روی تن او نشاند، چشمان دختر از شدت دردی که در عرض ثانیه ای جانش را احاطه کرده بود، روی یکدیگر فشرده شدند و نفسی که قصد خروج داشت را وسط راه از پا انداخت. دستی که بالای سرش مشغول محکم کردن موهایش بود، همانجا متوقف کرد و به سختی و با چانه ای مرتعش از فشار درد، آهی کوتاه و آرام از شکاف ما بین لب های قلوه ای و همراه با ترک هایی کم رنگ، آزاد ساخت.

زن که هنوز چاقو را بیرون نکشیده بود، با شنیدن آه کم جان دختر، ترسیده و وحشت زده از کاری که تنها به واسطه ی دریافت پولی برای ماله کشیدن روی بخشی از بدبختی هایش تن به پذیرفتنش داده بود، انگشتانش را محکم تر از قبل دور دسته ی چاقو فشرد و با ته مانده ی توانش، چاقو را از پهلوی دختر بیرون کشید.

خیره به دختر که دست راستش را روی زخمش فشرده و کمر خم کرده بود، قدمی عقب رفته، سپس چرخید و با نهایت سرعت سالن را ترک کرد.

دختر که دیگر توان ایستادن روی پاهای لرزانش را نداشت، در عرض ثانیه ای مهمان کاشی های خیس زیر پایش شده، تکیه اش را به دیوار داد و لب گزید.

نفسش همانجا کنج ریه اش کز کرده و جرئت بالا آمدن نداشت و همین هم رفته- رفته طناب خفگی را دور گردنش محکم تر می کرد. می ترسید نفس کشیده و درد چندین برابر شود.

چشمانش نای باز ماندن نداشتند و پلک هایش به حدی سنگین شده بودند که گویی سنگی عظیم را به دوش می کشیدند. به مانند فردی که چندین روز نخوابیده خسته بود و حس می کرد نیاز به خوابی عمیق دارد.

چند بار آرام و به سختی پلک زد و در نهایت سقف بالا سرش به حرکت در آمد و سرش سُر خورد و دمی بعد روی زمین افتاد.صدای چکه کردن شیر و غرق شدن قطرات ریز آب درون ظرف کوچک زیر شیر، رفته- رفته گنگ تر می شدند و قدرت شنواییش رو به افول می رفت.

همزمان با تیره شدن دنیا پیش چشمان قهوه ای رنگش، زنی جوان و بدون اطلاع از آنچه رخ داده بود، همانطور که آدامس درون دهانش را باد می کرد پا در سالن گذاشت و قدم هایش را درست همانجایی که او بیهوش افتاده بود کشاند.

***​

زیر بارش تند بارانی که به یکباره شروع به باریدن کرده بود، سرعت پاهایش را بیشتر کرد و به خیابانی که منتهی به کافی شاپ مد نظرش می شد، چرخید.باران هر لحظه شدیدتر می شد و شلاقش را بیشتر از قبل روی تنِ خیس او حرکت میداد. شال سرخی که به سر داشت، تماما خیس شده و محکم تر از هر وقتی به موهایش چسبیده بود. قطرات ریز باران از گوشه ی شال سر خورده و مسیر پیشانیش را طی می کردند و پس از عبور از تیغه ی بینی استخوانی و کوچکش، از کنار لب های رژ خورده اش به پایین سقوط می کردند.

مژه های فر و ریمل دارش به واسطه ی حضور قطرات باران سنگین شده و با هر پلکی که می زد، قطره ای روی گونه اش می افتاد.

در نهایت و پس از چند دقیقه پیاده روی بی وقفه زیر باران ناگهان بهاری، به کافی شاپ رسیده، بدون معطلی در را به عقب هل داد و داخل شد. صدای برخورد در به زنگوله ای که از بالای در آویزان شده بود، باعث شد اندک افراد حاضر درون کافی شاپ، ناخودآگاه و تنها از روی عادت، نگاه هایشان را به اویی که خیس شده بود بکشانند.

محمد که جز همان افراد بود با دیدن همتا که چون موش آب کشیده کنار ورودی ایستاده بود، بدون معطلی انگشتانش را از دور شمع کوچک و تزئینی روی میز باز کرده، با حرکتی کوتاه صندلی را به عقب هل داد و همزمان با حرکتش سمت همتا، دست دراز کرده، کت مشکی رنگش که روی صندلی مقابلش انداخته بود چنگ زد.خودش را که به همتا رسانده، کت را روی شانه های او انداخت و دستانش را حرکت داده، روی بازوان او متوقف شد. خیره به قهوه ای چشمان همتا، مردمک های مشکی رنگش را حرکت داد و به لرز چانه ی او رسید.

نگران از وضعیت او، بی توجه به افراد حاضر اطرافش، با حرکتی کوتاه، تنِ خیس همتا را میان بازوانش حبس کرده، سعی کرد با گرمای آغوشش سرمای جان او را از بین ببرد.

همتا که حال حبس آغوش گرم محمد شده بود، نفسی عمیق کنار گردن او کشیده، چشمانش را برای چند ثانیه بست.محمد بوسه ای روی موهای خیس همتا نشانده، دلواپس از لرزشی که هنوز هم متوقف نشده بود، لب هایش را مماس با گوش همتا قرار داد و با تن صدای گرم و آغشته به محبت همیشگی اش گفت:

-پیاده اومدی؟

همتا سری تکان داده، خواست لب باز کند که محمد پیش دستی کرده، چینی به پیشانیش داد و شاکی از بی دقتی همتا گفت:

-زنگ میزدی من می اومدم، زیر این بارون واجب بود تا اینجا بیای؟

همتا را از آغوشش جدا کرده، دستش را سمت تار موهایی که مهمان پیشانی او شده بودند حرکت داد و پس از عقب راندن شان، لبه های کتی که تن همتا بود را به یکدیگر نزدیک کرده، قدمی عقب رفت و گفت:

-صبر کن پول اینجا رو حساب کنم.

بدون معطلی و پیش از اینکه همتا لب به اعتراض گشوده، خواستار ماندن شان شود روی پاشنه چرخیده، سمت پیشخوان رفت و پس از چند لحظه برگشته، همراه همتا از کافی شاپ خارج شد.
 
موضوع نویسنده

masoo

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
83
732
مدال‌ها
2
#پارت دو

هرم نفس های داغ بخاری که روی صورت یخ زده اش دوید و گونه هایش را تب دار کرد، قوس لبخندی پر رنگ لب هایش نقش بست.چشم بسته، به آرامی قفل دستانش را گشود و تکیه اش را به صندلی چرمی و مشکی رنگ پشت سرش داد.

محمد که حال بخاری را درست سمت همتا تنظیم کرده بود، صاف شده، خیره به نیمرخ همتا که هنوز حال و هوای باران داشت، دستش را سمت چند قطره ی سمجی که هنوز روی صورت همتا مستقر بودند کشیده، با حرکت آرام نوک انگشت اشاره اش گونه ی سرد همتا را پاک کرد. رفت و برگشت نوازش وار انگشت محمد روی صورت همتا، فرمان باز شدن را به چشمانش صادر کرده، دمی بعد چاکی میان چشمانش ایجاد کرد و خیره ی محمد ماند. محمد عقب کشید که همان حین همتا صاف نشسته، دستی به شال خیسش کشید و سپس با دمی عمیق و لحنی که هنوز اثرات سرما را با لغزشی نامحسوس به نمایش گذاشته بود گفت:

-داشتم یخ می زدم.

محمد لبخندی زده، نیم نگاهی به رقص قرارت باران روی شیشه ی ماشین انداخت و سپس همزمان با تغییر مسیر دیدش از شیشه به قهوه ای چشمان همتا، شیطنت را به چشمان شب رنگش اضافه کرده، کمی سمت همتا خم شد و گفت:

-عیب نداره فوقش میذاشتمت جلو بخاری عین آدم برفی آب میشدی.

لبخندش را وسعت بخشید و چشمکی حواله ی همتا کرد. همتا پشت چشمی نازک کرده، چند سانت فاصله اش با او را به کم ترین حالت ممکن تغییر داد و اخم ریزی روی پیشانیش نشانده، خیره به برق چشمان محمد دستش را مشت کرد و همزمان با کوبیدن مشتش به بازوی مردانه ی محمد، زیر لب غرید

-کوفت و آدم برفی.

محمد طرح لبخند پر رنگش را از صورت زدوده، اخمی تصنعی کرد و خیره به همان نقطه از بازویش که چند ثانیه قبل هدف مشت همتا قرار گرفته بود، دست دگرش را دور بازویش پیچید و همزمان با ماساژ جای ضربه ی نه چندان محکم همتا، خیره به خیابان خلوت پیش رویش، گفت:

- دست بزنم داشتی و رو نمیکردی؟

نیم نگاهی به همتا انداخته، لبخند شیطنت بار اما کم جانی زد و با لحنی شوخ ادامه داد

-انگار باید توی انتخابم تجدید نظر کنم، عمو رضا نگفته بود دخترش کتک زدنم بلده.

همتا چشم غره ای نثار چشمان خندان محمد کرده، دست به سی*ن*ه شد و صاف نشست. نگاهش را به قطره ای باران که روی شیشه سر می خورد دوخته، تار ابرویی بالا داد و لب برچید و با دلخوری ساختگی گفت:

-هنوزم دیر نشده، اگه پشیمون شدی میتونی بری.

محمد خم شده، چانه ی همتا را گرفت و حینی که سر او را سمت خودش می چرخاند، قفل نگاه او شد و با تن صدایی آرام و مهربان گفت:

-خودت خوب میدونی توی معامله ی عشق راه فسخ نداریم.

لبخند پر رنگی روی لب هایش باریکش نشاند و ادامه داد

-از هر چی بگذرم از تو نمیگذرم.

دست راستش را پشت سر همتا قرار داده، با حرکتی کوتاه پیشانی او را مماس را لب هایش گرفت و دمی بعد گرمای لب هایش را مهمان سرمای پیشانی همتا کرد. چشم بسته، مسخ از آرامشی که از حضور همتا عایدش شده بود، صورتش را پایین تر کشیده، پیشانیش را به پیشانی همتا تکیه داد.

دمی عمیق گرفت و مسـ*ـت از عطر جان دلبرش، کشش ریزی به لب هایش داد و صامت ماند. همتا که چون محمد مسـ*ـت آرامش شده بود، پلک های بی رمقش را روی یکدیگر انداخته، دستانش را پشت گردن محمد، در هم قفل کرد.

سمفونی عشق در قلب هایشان نواخته می شد و صدای بار باران این سمفونی را چندین برابر زیباتر می کرد.

همتا هنوز هم برای محمد همان کودک دو ساله ای بود که با لبخندی از عمق جان، قلب محمد شش ساله را به لرزه در آورد. همان دختری که به سختی و تلو- تلو خوران راه می رفت و هرازگاهی با نگاهی دلبرانه، میان قلب محمد برای خود جا باز می کرد. همتا قدم می زد و با هر قدم بخشی بیشتر از جان محمد از آن او می شد. بیست و دو سال گذشت و در نهایت همتای بیست و چهار ساله سهم محمد بیست و شش ساله شد. محمدی که از همان لحظه که با گفتن بله همتای را محرم ترین محرم خود کرد، درون قلبش میان خود و خدا عهد بست هیچ چیز و هیچ ک.س توان جدا کردن او از صاحب قلبش را نداشته باشد به جز خود همتا!

ثانیه ها از کنار هم عبور می کردند و گویی این هم آغوشی قصد پایان یافتن نداشت ولی در نهایت همتا به یاد مادرش افتاده، عقب کشید و نگاهی به ساعت مچی اش انداخته، با صدایی خمار و بی رمق که حاصل همان هم آغوشی بود، خیره ی چشمان پر از عشق محمد شد و گفت:

-باید زودتر برگردم خونه، یه ساعت دیگه وقت قرصای قلب مامانه.

محمد هر چند ناراضی از جدایی همتا از او، سری تکان داده، یقه ی کج شده ی کتش را مرتب کرد و سپس سوئیچ را چرخاند و بدون معطلی حرکت کرد.

برخلاف آرامشی که همتا و محمد را به آغوش کشیده بود، آن سوی داستان، رضا پر تنش و مضطرب از سخنان نصفه نیمه و نامعلومی که می شنید ، از گوشه ی باز در، نیم نگاهی به راه پله ها انداخت و پس از اطمینان از اینکه رعنا در آن نزدیکی ها نیست، به آرامی در را بسته،تن صدایش را پایین تر آورد و خطاب به صادق که آن سوی خط منتظر شنیدن جوابی از سوی او بود، گفت:

-صادق میشه مثل آدم حرف بزنی بفهمم چی شده؟

صادق خیره به پنجره ی قدی اتاق، قدمی رو به عقب برداشته، مردد از گفتن حقیقتی که می دانست به حتم حال آشفته ی رضا را آشوب تر خواهد کرد، چنگی به موهای جو گندمی اش زده، حینی که روی پاشنه به عقب می چرخید، لب هایش را با زبان تر کرده،آب دهانش را قورت داد و گفت:

-خریدار منصرف شده.

جمله ی صادق که تمام شد و از گوش رضا گذر کرد، قدمی که قصد جلو رفتن را داشت، همانجا روی فرش دستبافت زیر پایش ثابت کرده، چینی به پیشانیش داد و متعجب و گیج از آنچه شنیده بود پرسید

-خریدار چی شده؟

صادق نفس عمیقی کشیده، بی توجه به قلبی که میدان اضطراب و نگرانی شده بود، زبانش را حرکت داد و به سختی گفت:

-گفت...گفت میخواد قرار داد رو یه طرفه فسخ کنه.

رضا مبهوت از سخنان صادق، موبایل را از دست راست به دست چپ منتقل کرده، چینی به پیشانی اش داد و صامت ماند. تک- تک کلمات صادق را برای دومین بار مرور کرد و حینی که فهمید چه شده، دست آزادش را کنار بدنش مشت کرده، عصبی و غضب آلود، تن صدایش ناخواسته بالا رفت و بی توجه به حضور رعنا در خانه و بیماری قلبی او، داد زد

-یعنی چی که میخواد فسخ کنه؟غلط کرده، مگه شهر هرته یه روز بیاد قرار داد ببنده فرداش بگه منصرف شده؟
 
موضوع نویسنده

masoo

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
83
732
مدال‌ها
2
#پارت سه

صدای بلند و نزدیک به فریاد رضا که به گوش رعنای خواب آلود و دراز کشیده روی مبل سفید رنگ رسید،آشفته، میان خواب و بیداری تکان محسوسی خورده، بدون لحظه ای تعلل صاف نشست.چنگی به سی*ن*ه اش، درست همان نقطه از وجودش که با تمام توان می تپید زده، یقه ی بلوز سبز رنگش را میان انگشتانش فشرد.چند دقیقه ای از به خواب رفتنش می گذشت و این خواب نه چندان عمیق، با فریاد رضا به کل از چشمانش گریخت

لحظه ای چشم بسته، دمی عمیق گرفت و سپس همزمان با گشودن چشمانش، نگاه قهوه ای رنگش را به پله های چوبی و تیره رنگ گوشه ی خانه داد و بدون لحظه ای مکث سر پا شد. پاهای برهنه اش که روی پارکت سرد و شیر رنگ نشست، رضا که حال عصبی تر از قبل بود، مشتی محکم حواله ی میز کارش کرده، با جانی لرزان و فکی منقبض شده، بلند تر از قبل فریاد زد

-اون موقع که اومد و گفت کلی کیف و کفش میخواد نمیدونست قیمت جنس چینی نصف قیمت ماست؟ الان یادش افتاده که با پولی که داره میتونه دوبرابر قرار دادمون رو از چین وارد کنه؟

صدای برخورد مشت رضا که به گوش رعنا رسید، گویی الکتریسته ای به جانش رسوخ کرده باشد، چون فنر سر جای خود پریده، دست لرزانش را بند قفسه ی سی*ن*ه ای کرد که چنان توپی بالا و پایین می شد.

قلبش، همان عضوی که از کودکی سر ناسازگای با رعنا داشت، تیر کشیده، صورتش را در هم کرد.نفسی که قصد خروج از سی*ن*ه اش را داشت، همانجا متوقف ساخته، چشمانش را روی یکدیگر فشرد و لب گزیده، ابروان مرتب و کشیده اش را جفت یکدیگر کرد.

کوچک ترین اضطراب و نگرانی بلای جانش می شد و این چنین یقه اش را می گرفت. حینی که تیزی درد، گلوی قلب بی دفاعش را رها کرد، به آرامی لای چشمانش را گشوده، نفس حبس شده در سی*ن*ه اش را از بین شکاف اندکی که میان لب های باریک و کوچش ایجاد کرده بود، بیرون فرستاد.

صادق آشفته از حال مرتعش رضا، دستی به صورت بدون ریش و خیس از عرقش کشیده، قصد چرخاندن زبانش را کرد که رضا غضب آلود تر از قبل، پیش از جنبش هر صوتی از گلوی او، غرید

-این خریدار رو تو بهم معرفی کردی صادق، گفتی مطمئنه، وگرنه من غلط می کردم با کسی که نمیشناسمش معامله کنم.

پیش از اینکه منتظر جوابی از سوی پسرعمویش باشد، تماس را خاتمه داده، موبایل را با تمام توان روی میز کوبید.کف هر دو دستش را به صورت سرخ شده و داغ کرده اش کشیده، سپس تمام خشمی که در جانش شعله می کشید را با کوبیدن دستانش روی میز، از عمق جانش رها ساخت. چنگی به موهای کم و بیش سفید شده اش زده، چرخی به بدنش داد و پشت به در ایستاد. تمام امیدش به همین خریدار بود، خریداری که چون معجزه ای از آسمان برایش نازل شد و طولی نکشید که همان معجزه بلای جانش شد.

رضا از خشم می لرزید و رعنا از ترس و نگرانی! هنوز نمی دانست چه شده ولی حینی که کلمات کم و بیشی که شنیده بود را کنار هم می چید، متوجه می شد بحث بین رضا و احتمالا صادق بوده باشد.

حالش که بهتر شد، بدون اینکه منتظر بماند، قدم هایش را سمت پله ها کشانده، به سرعت و دوتا یکی پله ها را بالا رفت و چند لحظه بعد مقابل در اتاق کار رضا از حرکت ایستاد. بی آنکه در بزند، دستیگره فلزی را میان انگشتان کشیده اش فشرده، دمی بعد در را به عقب هل داد و داخل شد. رضا که متوجه حضور رعنا شد، پیش چرخشش به سمت او، دستی به صورت و ته ریش مشکی رنگش کشیده، سعی کرد چهره ای کاملا خونسرد به خود بگیرد. نفس عمیقی کشیده، تک سرفه ای کوتاه کرد و سپس سمت رعنا که با قدمی فاصله از ورودی داخل اتاق ایستاده بود چرخید.لب های کشیده اش را به کشش لبخندی تصنعی دعوت کرده، دستانش را کنار بدنش رها ساخت و سپس با صدایی که سعی داشت به دور از خشم چند دقیقه پیشش باشد نگاهش را روی صورت رنگ باخته ی رعنا چرخاند و گفت:

-کی بیدار شدی؟

رعنا بی توجه به پرسش رضا، گامی دگر جلو رفته، دستان مضطربش را قفل یکدیگر کرد و پرسید

-چی شده رضا؟

رضا چینی به پیشانیش داده، با چهره ای به ظاهر بی خبر از منظور نهفته در پرسش رعنا، صندلی چرخ دار و مشکی رنگش را سمت خودش کشیده، حینی که پشت میز می نشست جواب داد

-مگه باید چیزی شده باشه؟

رعنا کلافه از اضطرابی که داشت و نگرانی که رضا سعی می کرد پنهانش کند، چند قدم فاصله اش با او را طی کرده، درست کنار شانه ی راست رضا از حرکت ایستاد. دست راستش را بند لبه ی میز چوبی کرده، سمت رضا خم شد و با دست آزادش چانه ی رضا را گرفته، سر او را سمت خودش چرخاند و خیره به چشمان میشی رنگ او، با همان تشویش و نگرانی که داشت گفت:

-چشمات به هر کی هم دروغ بگن به من نمی تونن دروغ بگن.

چانه ی رضا را رها کرده، صاف ایستاد و ادامه داد

-برای چی با صادق بحثت شد؟

رضا که نتوانسته بود رعنا را متقاعد کند، نفس داغ شده اش را از بند سی*ن*ه رها کرده، تکیه اش را به پشتی صندلی داد و هیچ نگفت. چه می گفت؟ می گفت تمام آنچه داشت نابود شده؟ تنها امیدش به بهتر شدن اوضاع کارگاه نه چندان بزرگش از بین رفت؟ می گفت خریداری که صادق معرفی کرد و برایش چون کورسوی امیدی میان تاریکی ناامیدی می درخشید تمام آنچه رشته بود را پنبه کرد؟ از کدام دردش می گفت؟ از کارگاه تولیدی کیف و کفشی که پس از چند ماه رکود بلاخره شروع به کار کرده بود؟ یا از کارگرانی که علارغم میل باطنی رضا برای همیشه بیکار شدند؟

سکوتی که رضا ترجیح داده بود جای سخن گفتن ادامه دهد، آشوب قلب نگران رعنا را بیشتر می کرد. اینکه رضا هیچ نمی گفت بیشتر از شنیدن واقعیت باعث ترسش می شد.حرف نمی زد واین حرف نزدن یعنی عمق فاجعه از آنچه رعنا تصورش را کرده بود هم بیشتر بود.

رعنا به سختی نفسی تازه کرده، دستش را روی شانه ی رضا گذاشت و گفت:

-یه چیزی بگو، میخوای سکته ام بدی؟

رضا چنگی به موهایش زده، دستانش را پشت گردنش در هم قفل کرد و بی آنکه نگاهی به رعنا که چون بیدی در دست باد می لرزید بیندازد، آب دهانش را قورت داده،پس از دمی تعلل در آخر لب گشود

-از چی بگم رعنا؟ از اینکه خریدار یه طرفه قرار داد رو فسخ کرده؟ از چک هایی که بدون اینکه پولی توی حسابم باشه کشیدم؟

مکث کوتاهی کرده، دمی تازه کرد و ادامه داد

-به حساب اینکه قراره کلی کیف و کفش بفروشم، قبل از اینکه خریدار پولی بهم بده کلی مواد اولیه خریدم، چک دادم الان من موندم و یه قرار داد فسخ شده و کلی طلبکار که امروز فردا سر و کله شون پیدا میشه و پول شون رو ازم میخوان.

حدس رعنا درست بود، آنچه رضا می گفت، فراتر از تصوراتش بود.گردآبی که فکر می کرد زندگی اش را گرفته تند تر و مخرب تر از آنچه بود که در ظاهر نشان میداد.

طوفان شکل گرفته از چندین ماه پیش،آرام- آرام تند تر شده و حال با سرعتی غیر قابل کنترل در حال نزدیک شدن به زندگی شان بود.
 
موضوع نویسنده

masoo

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
83
732
مدال‌ها
2
#پارت چهار

چشمان رعنا قفل جنبش لب های رضا بود ولی از چند ثانیه قبل، درست از همان موقع که آخرین کلمه رعب و وحشت را به جانِ قلبش انداخت، صدای رضا برایش قطع شده، تنها حرکت لب هایش برای رعنا قابل لمس بود.

نمی شنید رضا چه می گوید، نمی دانست فاجعه ای که این چنین قصد به آغوش کشیدن شان را داشت تا چه اندازه فجیع است، تنها می دانست آخرین روزنه ی امیدشان به کل نابود گشته و واقعه ای بیمناک در شرف وقوع بود.

قلبش چون هر باری که مضطرب می شد، به آخرین حد از توان خود رسید و حینی که دگر رمقی برایش نماند، خنجر درد روی قفسه ی سی*ن*ه اش کشیده شده، سوزشی عمیق تمام جانش را در بر گرفت.

نفس های نصفه نیمه اش یکی در میان و آن هم به سختی بالا می آمدند و همین هم درد قلبش را دو چندان می کرد. چهره اش که از شدت درد در هم شد، چنگی به قفسه ی سی*ن*ه اش زده، دست چپش را سمت گوشه ی میز دراز کرد تا پیش از، از بین رفتن تعادلش، مانع از افتادنش شود ولی تا به خود بجبند و قبل از لمس میز توسط انگشتانش، سر جایش تکان محسوسی خورده، دمی بعد رمق از پاهای نیمه جانش رخت بست و همزمان با ادای آهی پر رنگ مهمان زمین گشت. رضا که تا آن دم بی خبر از حال آشفته ی رعنا در حال ادامه دادن سخنانش بود، حینی که صدای او را شنید، نگاه از روبه رو و دیوار سفید رنگ مزین به عکس طرح های مختلف کیف و کفش زنانه جدا کرد و حینی که رعنای افتاده روی زمین را دید، بدون معطلی و از دست دادن تک ثانیه ای، صندلی را با دو دستش عقب کشیده، دمی بعد کنار جسم لرزان رعنا زانو زد.

خیره به چهره ی عرق کرده و در هم او، دستش را سمت سر رعنا برده، همان طور که سر او را روی پایش می گذاشت، نگاهش را از چشمان او به قفسه ی سی*ن*ه و دستی که هنوز بند یقه ی بلوز بود حرکت داد.سر رعنا که روی پایش قرار گرفت، ضربه ای آرام به قصد هوشیاری به گونه ی رعنا زده، سمت صورت او خم شد و نگران و دلواپس از حال همسرش، با صدایی نسبتا بلند که سعی داشت از میان درد و ناله های رعنا به گوشش برسد گفت:

-رعنا؟ صدامو میشنوی؟

علارغم اینکه صدای رضا به رعنا می رسید، ولی رعنا توان نداشت زبان بجنباند یا سری تکان دهد، درد قلبش به حدی بود که توان را از جان زبانش بگیرد. چشمانش را دردمند روی یکدیگر فشرده، به سختی و به هر جان کندنی بود، دمی نه چندان عمیق گرفته، لب هایش را مرتعش تکان داد و بریده- بریده لب زد

-قر...قرصم.

رضا، مشوش و مضطرب، زیر لب باشه ای آرام ادا کرده، سر رعنا را به آرامی روی فرش دستبافت زیر پایش گذاشت و بی هیچ تعللی و به حالت دو، همزمان با سر خوردن قطره ی عرقی از شقیقه ی رعنا، از اتاق خارج شده، پله ها را دوتا یکی پایین رفت و دمی بعد وارد آشپزخانه شد. سمت کابینت رفته، لیوانی برداشت و پس از پر کردن نصفه نیمه ی لیوان، مقابل کابینت ایستاده، گیج و چون آدمی که وارد خانه ای ناشناس شده باشد، خیره ی مقابل ماند. شدت نگرانیش به حدی بود که هر آنچه به خاطر داشت در عرض ثانیه ای از ذهنش پاک شود. به یاد نداشت جعبه ی قرص های رعنا را کجا گذاشته،فقط میدانست باید سریع تر قرص را یافته، به یاری همسرش بشتابد. دست به کمر شده، با کف دست ضربه ای محکم به پیشانیش زد و زیر لب لعنتی پر رنگی حواله ی بی حواسیش کرد.

نفسی عمیق کشیده، تمام حواسش را جمع کرد و لحظه ای چشم بست. پس از به یاد آوردن مکان درست جعبه، بی آنکه دمی دگر منتظر بماند، قدمی جلو رفته، اولین کابینت از سمت راست را گشود.حینی که جعبه را یافت، لبخند کم جانی زده، لیوان را همراه جعبه برداشت و به سرعت از آشپزخانه خارج شد.

پله ها را چون قبل دوتا یکی بالا رفت و حینی که وارد اتاق شد و بالای سر رعنا نشست، لیوان را کنار دستش روی زمین گذاشته، جعبه را کنار پایش روی زمین خالی کرد. چشم چرخانده، پس از یافتن قرص مد نظرش، قرص را از ورق خارج کرده، درست مماس با لب های رعنا قرار داد و با صدایی مضطرب و مرتعش گفت:

-دهن تون وا کن رعنا.

رعنا که هنوز چشمانش بسته بود، با شنیدن صدای رضا، بی آنکه چشم باز کند، لب هایش را به زحمت از یکدیگر فاصله داده، حینی که قرص را همراه با جرعه ای آب راهی گلویش کرد، به آرامی روزنه ای کوچک مابین چشمانش ایجاد کرده، خیره ی تصویر تارِ چهره ی آشفته ی رضا ماند.

این زن تمام زندگی رضا بود.نفس هایش را بند نفس های رعنا می دانست و نمیخواست حتی لحظه ای را بدون او سپری کند. عشق بیست و هفت ساله شان به خوبی گویای همین مسئله بود. عشقی که هر روز از روز قبل پر رنگ تر میشد و هیچ چیز توان خراب کردنش را نداشت که اگر داشت، بیماری قلبی رعنا بهترین بهانه برای از بین بردنش بود.

نگاه خیره و آرامش نسبی چهره ی رعنا را که دید، کشش ریزی به لب هایش داده، سمت صورت او خم شد و پرسید

-بهتری؟

رعنا که حال اندکی بهتر از قبل شده بود، سری تکان داده، زیر لب گفت:

-خوبم...نگر...نگران نباش.

رضا نفس آسوده ای کشیده، با پشت دست پیشانی خیس و عرق کرده اش را پاک کرده، تکیه اش را به پایه ی میز داد و چشم بست. خوبم را که از زبان رعنا شنید، بند دلی که پاره شده بود دوباره ترمیم شد.

رعنا دستش را بند زمین کرده، لب گزید و به آرامی صاف نشست. چنگی به قفسه ی سی*ن*ه اش زده، بی توجه به سوزش اندکی که داشت، نگاه لرزان و رو به طوفانش را به نیمرخ رضا دوخت و گفت:

-حالا میخوای...چیکار...کنی؟

رضا چشم گشوده، خیره به نگاه رعنا که دمی دگر تا بارانی شدن فاصله داشت، جواب داد

-یه کاریش میکنم، خودمم مقصرم، نباید قبل گرفتن پول از خریدار چک می کشیدم ولی مجبور شدم. کارگاهی که تمام عمرمو به پاش ریختم داشت جلوی چشمام نابود میشد

چون کودکی دلخور و آزرده خاطر، زانوانش را به آغوش کشیده، آرنجش را به زانویش تکیه داد و خیره به آسمان گرفته و خورشیدی که به آرامی از پشت ابر خارج می شد، ادامه داد

-مجبور بودم هر روز عذر یکی از کارگرام رو بخوام چون از پس حقوق شون برنمی اومدم، حاضر بودن حتی چند ماه بدون حقوق کار کنن ولی اخراج نشن ولی من حتی نمی دونستم این بختکی که به جون کارم افتاده کی ولم میکنه چه برسه به اینکه بخوام بقیه رو به امید بهتر شدن اوضاع کنار خودم نگه دارم. صادق که این مشتری رو بهم معرفی کرد، فکر کردم تمام مشکلاتم حل شده، اون حجم از سفارشی که داده بود می تونست بیشتر ضرری که کرده بودم رو جبران کنه.

دمی عمیق به قصد خفه کردن بغضش گرفته، پس از اینکه هوای باریدن از سر چشمانش گریخت، گفت:

-دستم به جایی بند نیست، حتی نمیتونم شکایت کنم چون توی قرارداد اومده که هر وقت هر کدوم از طرفین ببینن دارن ضرر میکنن میتونم قرارداد رو یه طرفه فسق کنن. هم من هم اون خریدار زیر اون قرار داد رو امضا کردیم.از کجا میدونستم قراره اینطوری بشه.

این بغض مردانه، مدت های بود که گریبان گیرش شده بود. درست از همان موقع که به اجبار عذر اولین کارگرش را خواست. هنوز هم چشمان ملتمس مردان و زنانی که تنها منبع درآمدشان همان کارگاه کوچک او بود را به خاطر داشت. التماس شان برای ماندن، رضایت شان برای کار بدون حقوق، بغضی که داشتند، هیچ کدام حتی لحظه ای رهایش نمی کردند.

تمام جوانیش را به پای همان کارگاه ریخت،کارگاهی که از اتاقی کوچک در انتهایی ترین بخش بازار جان گرفت و در آخر که به آخرین بخش رشد خود رسید، این چنین زمین زده شد.

نگاه از آسمان و بازی ابر و خورشید گرفته، چشم دوخت به چشمان رعنایی که بی صدا اشک می ریختند.خودش را روی زمین کشیده، با کمترین فاصله از رعنا نشست. دیدن بارش چشمان رعنا، به مانند جان کندن بود برایش. مگر تحمل داشت به جز خنده را در نگاه معشوقش ببیند؟ مگر می توانست دمی ناراحتی او را تحمل کند؟

سر کج کرده، دستش را سمت گونه ی رعنا برده، به آرامی نوک انگشتش را روی صورت رعنا حرکت داد و پس از زدودن خیسی صورت او، لبخند کم رنگی زده، دستش را دور کمر رعنا حلقه کرده، دمی بعد جسم لرزان او را مهمان آغوشش کرد. دست دگرش را پشت سر رعنا گذاشته، سر او را محکم به سی*ن*ه اش چسباند و سپس لب هایش را مماس با موهای خرمایی رنگ و تا شانه ی رعنا گرفت.دمی عمیق از عطر موهای رعنا گرفته، آب دهانش را قورت داد و پس از بوسه ای عمیق روی موهای او، لب هایش را کنار گوش رعنا گرفته، با صدایی آرام و اطمینان بخش لب زد

-نگران نباش، هر طوری شده بدهی مو پس میدم. هنوز اونقدری اعتبار دارم که طلبکارام چند روز دست نگه دارن

لحظه ای مکث کرده، سپس حینی که سر رعنا را از سی*ن*ه ی خود جدا می کرد، دستانش را دور گردن او در هم قفل کرده، لبخندی به قصد پایان دادن ناراحتی رعنا زد و نگاهش را روی چشمان میشی رنگ او حرکت داد و گفت:

-مراقب قلبت باش، نفسم به نفساش بنده.طوریش بشه میمیرم و زنده میشم، اگه صداشو نشنوم، اگه نباشه، همه ی زندگیم کن فیکون میشه.میدونی که؟

لبخند رضا پا در آورده، روی لب های ترک خورده ی رعنا نشست. همین سخنان، همین تن صدای آرامش بخش کافی بود تا تلاطم جان رعنا، ارام بگیرد. نگاهی به چشمان رضا انداخته، سری تکان داد و سپس برای دومین بار، خودش را مهمان آغوش او کرد.
 
موضوع نویسنده

masoo

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
83
732
مدال‌ها
2
***​

همین که پشت فرمان جای گرفت، پیش از روشن کردن ماشین، سر چرخانده، خیره ی باکس قرمز و به شکل قلب روی صندلی شاگرد ماند. ذهنش از همان لحظه که همراه باکس از مغازه خارج شد تا همان دم، درگیر سخنانی بود که حین خرید کادوی همتا شنیده بود.

برای هزارمین بار صدای پسر جوانی که همراه دوست خود وارد مغازه شده بود درون سرش پخش شد.

محمد لبخند به لب، خیره ی حرکت دست فروشنده بود که با دقت شیشه‌ی سفید رنگ و کریستالی عطر را مابین گلبرگ های تازه و خوش بوی رز، درون باکس قرار میداد.

پس از حدود ساعتی گشتن میان انواع عطرها، دست آخر عطری ملایم و سرد، که مطمئن بود رایحه‌اش باعث سردرد همتا نمیشود را برگزید.

پیش از اینکه فروشنده ربانِ دور باکس را ببندد، در گشوده شده، دو پسر جوان هم قدم یکدیگر داخل شدند. محمد نیم نگاهی به پسر مشکی پوش که درست با قدمی فاصله از او ایستاده بود انداخت و سپس سر چرخاند و منتظر اتمام کار فروشنده ماند. پسر تک سرفه‌ای به قصد بلند شدن سر فروشنده کرده، سپس کف هر دو دستش را روی پیشخوان شیشه‌ای و بدون لک پیش رویش گذاشت و گفت:

-ببخشید یه عطر زنونه میخواستم.

فروشنده ثانیه ای سر برآورد و پس از نگاهی کوتاه به پسر، بی آنکه دست از کارش بکشد، جواب داد

-چند لحظه صبر کنید کار آقا تموم بشه در خدمتم.

پسر لبخند کم رنگی به قصد تشکر زده، گامی رو به عقب برداشت و کنار دوستش که با فاصله‌ای کوتاهی از ورودی مشغول برانداز کردن مغازه و شیشه‌های عطر بود ایستاد.

پسر دست به جیب شد و تصمیم گرفت چون دوستش که پیراهنی آبی رنگ به تن داشت تا اتمام کار فروشنده به تماشای مغازه بنشیند.

پسر آبی پوش، ضربه‌ای آرام به پهلوی دوستش زده، سمت او خم شد و با صدایی آرام که از گوش‌های محمد پنهان نماند گفت:

-ببینم آیهان، نکنه میخوای برای سالگرد ازدواج‌تون برای خانومت عطر بخری؟

آیهان که حال چشم از شیشه‌های عطر گرفته و نگاه طوسی رنگش را به چشمان مشکی و پرسشگر دوستش سپرده بود، تار ابرویی بالا انداخت و متعجب از سخنی که شنیده بود پرسید:

-اشکالش چیه صدرا ؟ مگه خریدن عطر ایرادی داره؟

پیش از اینکه صدرا پاسخی برای آیهان داشته باشد، فروشنده که کار تزئین باکس را به اتمام رسانده بود، لبخندی زده، باکس را سمت محمد گرفت و گفت:

-تموم شد.

محمد نگاهی به باکس که طبق گفته‌هایش تزیین شده بود انداخته، لبخندی به نشانه تشکر زد و پس از گفتن ممنونی پر رنگ خطاب به فروشنده، باکس را برداشت و سمت خروجی قدم برداشت ولی پیش از خروجش، دستش را روی دستگیره فلزی و نقره‌ای رنگ ثابت نگهداشت و حینی که کنجکاو شده بود مابقی مکالمه‌ی آن دو را بشنود، گوش تیزکرد و تمام حواسش را جمع صدای پسرِ صدرا نام کرد.
صدرا چینی به پیشانیش داده،کج ایستاد و خیره به چشمان منتظر آیهان تن صدایش را پایین‌تر آورد و گفت:

-مگه نشنیدی میگن عطر جدایی میاره؟ خوب نیست برای خانومت عطر بخری!

آیهان دست به جیب شد و حینی که نگاه از صدرا میگرفت، خنده‌ی کوتاهی نثار خرافات او کرد. همزمان با تغییر مسیر دیدش به سمت صدرا، با حفظ همان لبخند که حال رنگ تمسخر به خود گرفته بود گفت:

-تو خرافاتی بودی و نمیدونستم؟ پسر این حرفا فقط یه مشت مزخرفه.
 
موضوع نویسنده

masoo

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
83
732
مدال‌ها
2
صدرا که انتظار شنیدن و دیدن همچین واکنشی از سمت آیهان را نداشت، اخم ریزی کرده، سر چرخاند و حینی که نگاهش را به نوک کفش‌های کتانی و مشکی رنگش میداد گفت:

-تو فکر کن خرافاته، ولی من باورش دارم چون به چشمم همچین چیزی رو دیدم.

آیهان رد کم رنگ باقی مانده‌ی لبخندش را به کل از صورت بور و بدون ته ریشش پاک کرد و حینی که قدمی سمت پیشخوان برمیداشت گفت:

-حتما اونام مثل تو اهل خرافات بودن.

وسط راه از حرکت ایستاد و سمت صدرا که همراه با چاشنی اخم روی صورت سبزه‌اش هنوز خیره‌ی کفش‌هایش بود ادامه داد:

-خرافات رو اگه باور کنی جون میگیره، پا در میاره و میاد وسط زندگیت ولی من هیچ وقت به همچین حرفایی حتی یه درصد هم اهمیت نمیدم.

سخنش که تمام شد، سمت فروشنده چرخیده، نام برندی را به زبان آورد و سپس منتظر برگشت فروشنده که به قصد پیدا کردن عطر مد نظر او رفته بود ماند.

محمد کلافه از حسی بی منبع که نمی‌دانست از کجا و چگونه گریبان گیرش شده، سری به طرفین تکان داد و چنگی به موهای مشکی رنگش زد و نفس آزرده خاطرش را با صدا از بند سی*ن*ه اش خارج کرد.

میدانست تمام آنچه شنیده به قول آیهان مشتی خرافات است ولی میترسید همان خرافات به حدی وحشت زده‌اش کنند که باورشان کرده، زنده‌شان کند و سپس تماشا گر ورودشان به زندگی‌اش شود.

پیش از آن بارها شنیده بود عطر باعث جدایی می‌شود و همیشه یک گوشش در بود و دیگری دروازه ولی حال نمی‌دانست چه شده و آفتاب از کدام سمت طلوع کرده که همان گوش‌ها قصد نداشتند در و دروازه باشند.

نیم نگاهی به باکسی که چون قبل برایش ناب و زیبا به نظر نمی رسید انداخته، آشفته از افکار مشوشی که گویی قصد نداشتند رهایش کنند کف دستانش را روی صورت ته ریش دارش کشید.

حساسیت بیش از اندازه‌اش تنها به واسطه ی علاقه‌ی بی حد و مرزش به همتا بود وگرنه چون قبل بی اعتنا از آنچه شنیده بود کار خودش را پی می‌گرفت.

مگر می‌شد یک سرِ کاری به همتا متصل باشد و محمد را درگیر خود نکند؟ تولد همتا بود و محمد از هفته‌ای پیش‌تر تمام برنامه‌هایش را ریخته بود تا اولین تولد مشترک‌شان حتی ذره‌ای کم و کسری نداشته باشد ولی حال گویی شیشه‌ای عطر تمام تلاشش را هیچ کرده بود.

چند تار مویی که از میان انگشتانش جسته و روی پیشانیش افتاده بودند، عقب کشیده، سمت باکس خم شد و سپس باکس را روی صندلی عقب انداخت. زور وسواسی که گرفتارش کرده بود در نهایت به زور افکاری که سعی داشتند از بند احساس ناخوشایند و دلشوره‌ای که گرفته بود رهایش سازند، چربید که در نهایت تصمیم گرفت کادویی دیگر برای همتا بگیرد.مچ دست چپش را خم کرده، نگاهی به ساعت انداخت و پس از اطمینانش از اینکه هنوز دو ساعت تا قرارش با او فاصله دارد، بدون لحظه‌ای تعلل، سوئیچ را چرخاند و حرکت کرد تا دورتر از او، دختری که روی صندلی نشسته بود حرکت ریمل روی مژه های فر و نه چندان پر پشتش را متوقف کرده، نگاهی اجمالی به نقش چهره‌اش روی آینه‌ی میز آرایش شیری رنگش بیاندازد.
 
موضوع نویسنده

masoo

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
83
732
مدال‌ها
2
کمی خودش را روی صندلی هم رنگ میز جلوتر کشید و نوک انگشت اشاره‌اش را روی ابروی مرتبش حرکت داد.

آرایش ملایم و دخترانه‌اش تا همین اندازه کافی بود هر چند که محمد چهره‌ی بدون آرایش و ساده ی همتا را بیشتر از هر چیزی می‌پسندید.

"مردم وقتی آرایش میکنن خوشگل‌تر میشن ولی تو وقتی آرایشت رو پاک میکنی خوشگل‌تر میشی"

نوک انگشتانش را به آرامی روی صورتش حرکت داد و لبخندی پر رنگ روی لب‌های رژ خورده و صورتی رنگش نشست.

بررسی چهره اش که به اتمام رسید، کش موی مشکی رنگ را از روی میز برداشته، موهای تا نزدیکی کمرش را به جز چند تار موی جلو سرش مرتب بست و سپس برخواست. روی پاشنه به عقب چرخیده، سمت تخت خواب کنار پنجره حرکت کرد و خم شده، مانتوی نسکافه ای رنگ و تا بالای زانوش را از روی تخت برداشت و ثانیه ای بعد آن را به تن کرد و مقابل آینه چرخی زد. مانتوی نسکافه‌ای و شال کرمی همراه با شلوارِ دم پا گشادِ مشکی به خوبی به تنش آمده بودند که پس از برانداز کردن قامت متوسطش، راضی از خود، لبخندی زد و حین حرکتش سمت در، دست برد و کیف کوچک و مشکی رنگ آویزان از چوب لباسی کنار میز را برداشت. همزمان با جا به جایی بند زنجیری و نقره ای کیف روی شانه اش، آخرین قدم را از روی فرش دستبافت زیر پایش به داخل راهرو نهاد.

پله های را آرام و با طمانینه، همراه با رقص انگشتانش رویِ نرده، پایین رفت و مقابل آشپزخانه که رسید، نگاهی به مادرش که مشغول خشک کردن لیوانی بود انداخت و س از ایستادنش آن سوی اپن، دستانش را روی اپن در هم قفل کرده، کمرش را خم کرد و خیره به حرکت دست مادرش گفت:

-خسته نباشی مامان خانم.

رعنا که علارغم حضور همتا و جمله ای که گفته بود هنوز در عالم خیالات پرسه میزد، حرکت دستش را رها کرد و بی توجه به همتا و انتظارش برای دریافت پاسخی از سمت او، به واسطه ی سوزش قفسه سی*ن*ه‌اش دستمال سفید و گلدار را میان دستش فشرد و بیشتر از قبل دل نگران رضایی شد که به قصد پیدا کردن فردی برای قرض کردن بخشی از بدهیش رفته بود.

مشتش را که به آرامی روی میز کوبید و ناامید و مستاصل روی صندلی نشست و این سو همتا دل نگران از آشفتگی خاطر رعنا و بی خبر از بهم ریختگی اوضاع کاری پدرش، بی تعلل، فاصله‌اش تا آن سوی اپن و میز را با چند قدم بلند طی کرده، حینی که کنار مادرش رسید، دست راستش را به پشتی صندلی چوبی و قهوه ای رنگ تکیه داده و دست دیگرش را به قصد هوشیاری روی بازوی او گذاشت.

-مامان؟

رعنا که گویی به تازگی متوجه حضور همتا شده بود، صدای او را که از نزدیک ترین حالت ممکن شنید، سر جایش تکان محسوسی خورد و سپس حینی که سعی داشت چهره‌ای کاملا عادی به خود بگیرد، سمت دخترش چرخید وگفت:

-جانِ مامان؟

همتا بیشتر از قبل خم شده، نگاه آغشته به نگرانیش را روی میشی مرتعش چشمان مادرش چرخاند و حینی که دستش را از شانه تا آرنج رعنا سُر میداد، پرسید:

-چیزی شده؟

رعنا چون هر باری که قصد مخفی کردن موضوعی را داشت و دستپاچه میشد، هول شده، به سرعت سر پا شد و همزمان با چرخشش به سمت سینک، نگاه از چشمان تیزبین دخترش دزدید و گفت:

-نه، باید چیزی شده باشه؟

کف هر دو دستش را به لبه‌های سینک که همراهی قطرات ریز آب را با خودش داشت فشرد و نفسی عمیق کشید تا بلکه بخشی از دلشوره‌اش همراه با دمی که گرفته بود برطرف شود ولی این آشوب چیزی نبود که با چند نفس عمیق از بین رود.

همتا که به خوبی دستپاچگی مادرش را می‌شناخت، آگاه از اینکه رعنا سعی در مخفی کردن موضوعی از او دارد، صاف ایستاده، روی پاشنه به عقب چرخید و تکیه‌اش را به میز ناهارخوری پشت سرش داد.

دست به سی*ن*ه شد و چینی هر چند محو به پیشانیش داد و معترض و دلخور گفت:

-انگار تو این خونه تنها آدم غریبه منم.
 
موضوع نویسنده

masoo

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
83
732
مدال‌ها
2
تکیه‌اش را از میز برداشته، قفل دستانش را گشود و ادامه داد:

-هم تو هم بابا، چند روزه حال‌تون خوب نیست. کاملا هم مشخصه دارین یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنین.

رعنا سمت همتا چرخید و دستی به موهای باز و رها شده‌اش کشیده، لبخندی کم جان روی لب‌هایش نشاند و گفت:

-کی گفته تو غریبه‌ای آخه؟

پیش رفته، دستش را روی شانه‌ی اوگذاشت و ادامه داد

-دو ماه دیگه عروسیته، من و بابات هم دل نگران مراسمیم. تک دخترمونی باید یه عروسی خوب برات بگیریم یا نه؟

هر چند که رعنا واقعیت آشفتگیش را به زبان نیاورده بود ولی دروغ هم نگفته بود. عروسی همتا و جهیزیه‌ای که هنوز ناقص بود؛ آن هم با اوضاع پیش آمده، هر دویشان را نگران کرده بود.

همتا سمت مادرش چرخید و خیره به چشمان او که هنوز درگیر نگرانی بودند، مردد از آنچه شنیده بود و حس میکرد تمام واقعیت نیست، گفت:

-فقط همین؟

رعنا لبخندی تصنعی زد و دستش را نوازش وار روی بازوی همتا حرکت داد و گفت:

-فقط همین.

سر چرخانده، نگاهی به ساعت مستطیلی متصل به دیوار پذیرایی انداخت و همزمان با تغییر مسیر دیدش سمت او ادامه داد:

-مگه با محمد قرار نداری؟ دیرت میشه ها؟

همتا که گویی به تازگی به یاد قرارش با محمد افتاده باشد، سرجایش تکانی خورد و حینی که نیم قدمی رو به عقب برمی‌داشت، گفت:

-اره باید برم.

با نیم قدمی دیگر به عقب، سمت خروجی آشپزخانه چرخید ولی پیش از خروج کاملش نگاهی به مادرش انداخت و گفت:

-نیم ساعت دیگه وقت قرصته، یادت نره ها.

رعنا کف دستش را روی میز گذاشته، کمر خم کرد و با لبخندی پر رنگ که به واسطه‌ی توجه همیشگی همتا به تایم دقیق قرص‌هایش مهمان صورتش شده بود، سر کج کرد و گفت:

-یادم نمیره. دیر نکنین ها، مامان بابای محمد هم قراره بیان خونه مون.

همتا حین خروجش لبخندی نشانده روی لب هایش، زیر لب چشمی گفت و کف دستش را مماس با لب‌هایش قرار داد و پس از نشاندن بوسه‌ای کف دستش، زانوانش را خم کرده، بوسه اش را سمت مادرش فرستاد و با خداحافظی کوتاه از خانه به قصدِ دیدارش با محمد خارج شد تا فاصله‌ی خروجش از خانه و رسیدنش به محمدی که روی صندلی، درون آلاچیقی نشسته بود، نیم ساعت عمر داشته باشد.

اویی که انگشت شصت و اشاره‌اش را دو طرف جعبه‌ی مربعی شکل و بسته شده با ربان قرمز قرار داده بود و هر چند ثانیه یکبار جعبه را روی خطی فرضی و دایره‌ای شکل می چرخاند. حرکت دورانی جعبه را رها کرد و نگاهی به ساعت مچیش انداخت و دوباره جعبه را چرخاند.

حرکت جعبه کامل نشده بود که صدای نوتیفکشن موبایلش باعث شد تا حرکت دستش را رها کرده و نگاهی به صفحه ی روشن موبایل بیندازد. همین که نام همتا را روی صفحه دید، بی تعلل گوشی را برداشت و وارد صفحه‌ی چتش با او شد. نگاهش را روی نوشته چرخاند و همزمان با زمزمه کردن جمله‌ی او که پرسیده بود دقیقا سمت کدام آلاچیق بیاید، آدرس دقیق را به او داده، دکمه ی ارسال را فشرد و منتظر رسیدنش ماند. شاید ده ثانیه نگذشته بود که طرح قامت همتا روی مردمک‌هایش نقش بست و قوس لبخند لب‌هایش را تاب داد.

پیش از اینکه همتا نزدیک‌تر شود، جعبه را از روی میز برداشت و کنار پایش روی زمین گذاشته، دستش را بندِ صندلی کرد و همزمان با ورود او به آلاچیق سر پا شد. همتا که به واسطه‌ی شیب سر بالایی پارک نفس‌نفس می‌زد، گوشه‌ی شالش را که با دست گرفته بود تا نسیم نه چندان تند بهاری هوس بازی به سرش نزده و شالش را نرقصاند رها کرده، کیف را روی دوشش جا به جا کرد و حینی که آب دهانش را به قصد تر شدن گلوی خشک شده‌اش فرو می‌خورد، گفت:

-وای نفس...نفسم بالا...نمیاد.

پیش از خفه شدن ریه‌هایش با کشیدن نفسی عمیق به دادشان رسیده، گره شالش را شل کرد و ادامه داد

-این سر بالایی آخری...پدرمو...در آورد.

محمد لبخندی زد و بطری آبی که روی میز قرار داشت برداشت و با دو قدم کوتاه مقابل همتا از حرکت ایستاد. در بطری را باز کرد و حینی که آب را سمت او می‌گرفت گفت:

-یکم آب بخور حالت جا بیاد.

همتا که تشنگی امانش را بریده بود، بدون از دست دادن ثانیه‌ای، بطری را گرفت و تمام آب را در یک نفس نوشید. خنکایِ آب که شد آبی روی آتشِ درونی‌اش و حالش را بهتر کرد، بطری را پایین آورد و با پشت دست گوشه‌ی لب هایش که تا چانه خیس شده بود پاک کرده، بطری خالی را سمت محمد گرفت و گفت:

-خنک شدم، خنک بشی الهی!

محمد که همیشه شنیدن اصطلاحات من در آوردی همتا به خنده وادارش می کرد، خنده‌ی کوتاهی کرده، سری تکان داد و همزمان با اشاره‌اش سمت صندلی گفت:

-یعنی کشته مرده ی این جمله‌های ابداعیتم.

ثانیه‌ای مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

-و البته خودت!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین