- Aug
- 83
- 732
- مدالها
- 2
نفس آرامی کشید و پلهها را پایین رفت، تا رسیده به سالن، کیفش را از روی مبل چنگ زده، موبایلش را برداشت و لحظهای بعد شماره ی محمد را که حفظ بود روی صفحهی روشن گوشی حک کرد و تماس گرفت.
بوق دوم تکمیل نشده بود که صدای پر نشاط محمد به گوشش رسید.
- همتا خانم دلشون طاقت دوری از آقاشون رو نداره؟
همتا دستی که تا نزدیک لبهایش برده بود، پایین کشید و با صدایی لرزان و چانهای مرتعش گفت:
-کجایی محمد؟
محمد که به راحتی متوجه بغض و لرزش صدای او شده بود، بدون معطلی ماشین را کنار خیابان پارک کرده، گوشی را از یک دست به دست دیگرش سپرد و نگران پرسید:
-چی شده همتا؟ صدات چرا میلرزه؟
همتا که دیگر توان ایستادن نداشت، تقریبا روی مبل وا رفت و بی هیچ واهمهای بغضش را آشکار ساخت. هیچ نگفت و سکوت کرد تا محمد که منتظر دریافت پاسخی از سوی او بود، حینی که چیزی جز هقهق های او عایدش نشد، نگاه از خیابان پیش رو گرفته، با دوز نگرانی بیشتر از قبل گفت:
-حرف بزن دختر.
همتا لب گزید از فشار بغض و لحظه ای نفسی تازه کرد تا هقهق پر صدا و بی امانش رهایش کرده و دمی مجال حرف زدن به او دهد.
-بابام!
محمد فشار انگشتانش دور فرمان را بیشتر کرد و گفت:
-عمو رضا چی؟
همتا چشم بست و همزمان با سقوط قطرهای تازه نفس روی صورتش جواب داد:
-بابامو بردن. پلس بردش کلانتری.
محمد، گیج و متعجب از آنچه شنیده بود، نگاه مات بردهاش را لحظهای با پلک زدن از خیرهگی درآورد و با تعجبی که به صدایش هم نفوذ کرده بود گفت:
-یعنی چی که بردنش؟
همتا، دست فشرده به مبل، به سختی سر پا شد و همزمان با حرکتش سمت آشپزخانه گفت:
-انگار بدهی داشته، طلبکاراش شکایت کردن.
محمد، چنگی زده به موهایش، نامرتب که رهایشان کرد، نگاهی کوتاه حوالهیِ خیابان پیش رویش کرد و سپس حینی که فرمان را میچرخاند، گفت:
-کدوم کلانتری بردنش؟
صدای کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت که از گوشش گذر کرد، همتا که لیوان به دست مقابل سینک ایستاده بود گفت:
-فکر کنم کلانتری سر خیابون.
محمد باشهای گفته، تماس را خاتمه داد و همزمان با پرت کردن موبایل روی صندلی شاگرد، فشار پایش روی پدال گاز را بیشتر کرد و با سرعت سمت محلی که همتا گفته بود حرکت کرد.
بوق دوم تکمیل نشده بود که صدای پر نشاط محمد به گوشش رسید.
- همتا خانم دلشون طاقت دوری از آقاشون رو نداره؟
همتا دستی که تا نزدیک لبهایش برده بود، پایین کشید و با صدایی لرزان و چانهای مرتعش گفت:
-کجایی محمد؟
محمد که به راحتی متوجه بغض و لرزش صدای او شده بود، بدون معطلی ماشین را کنار خیابان پارک کرده، گوشی را از یک دست به دست دیگرش سپرد و نگران پرسید:
-چی شده همتا؟ صدات چرا میلرزه؟
همتا که دیگر توان ایستادن نداشت، تقریبا روی مبل وا رفت و بی هیچ واهمهای بغضش را آشکار ساخت. هیچ نگفت و سکوت کرد تا محمد که منتظر دریافت پاسخی از سوی او بود، حینی که چیزی جز هقهق های او عایدش نشد، نگاه از خیابان پیش رو گرفته، با دوز نگرانی بیشتر از قبل گفت:
-حرف بزن دختر.
همتا لب گزید از فشار بغض و لحظه ای نفسی تازه کرد تا هقهق پر صدا و بی امانش رهایش کرده و دمی مجال حرف زدن به او دهد.
-بابام!
محمد فشار انگشتانش دور فرمان را بیشتر کرد و گفت:
-عمو رضا چی؟
همتا چشم بست و همزمان با سقوط قطرهای تازه نفس روی صورتش جواب داد:
-بابامو بردن. پلس بردش کلانتری.
محمد، گیج و متعجب از آنچه شنیده بود، نگاه مات بردهاش را لحظهای با پلک زدن از خیرهگی درآورد و با تعجبی که به صدایش هم نفوذ کرده بود گفت:
-یعنی چی که بردنش؟
همتا، دست فشرده به مبل، به سختی سر پا شد و همزمان با حرکتش سمت آشپزخانه گفت:
-انگار بدهی داشته، طلبکاراش شکایت کردن.
محمد، چنگی زده به موهایش، نامرتب که رهایشان کرد، نگاهی کوتاه حوالهیِ خیابان پیش رویش کرد و سپس حینی که فرمان را میچرخاند، گفت:
-کدوم کلانتری بردنش؟
صدای کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت که از گوشش گذر کرد، همتا که لیوان به دست مقابل سینک ایستاده بود گفت:
-فکر کنم کلانتری سر خیابون.
محمد باشهای گفته، تماس را خاتمه داد و همزمان با پرت کردن موبایل روی صندلی شاگرد، فشار پایش روی پدال گاز را بیشتر کرد و با سرعت سمت محلی که همتا گفته بود حرکت کرد.