جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [آفند درد] اثر «masooکاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط masoo با نام [آفند درد] اثر «masooکاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 670 بازدید, 21 پاسخ و 19 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [آفند درد] اثر «masooکاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع masoo
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط -pariya-
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

masoo

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
83
732
مدال‌ها
2
نفس آرامی کشید و پله‌ها را پایین رفت، تا رسیده به سالن، کیفش را از روی مبل چنگ زده، موبایلش را برداشت و لحظه‌ای بعد شماره ی محمد را که حفظ بود روی صفحه‌ی روشن گوشی حک کرد و تماس گرفت.

بوق دوم تکمیل نشده بود که صدای پر نشاط محمد به گوشش رسید.

- همتا خانم دلشون طاقت دوری از آقاشون رو نداره؟

همتا دستی که تا نزدیک لب‌هایش برده بود، پایین کشید و با صدایی لرزان و چانه‌ای مرتعش گفت:

-کجایی محمد؟

محمد که به راحتی متوجه بغض و لرزش صدای او شده بود، بدون معطلی ماشین را کنار خیابان پارک کرده، گوشی را از یک دست به دست دیگرش سپرد و نگران پرسید:

-چی شده همتا؟ صدات چرا میلرزه؟

همتا که دیگر توان ایستادن نداشت، تقریبا روی مبل وا رفت و بی هیچ واهمه‌ای بغضش را آشکار ساخت. هیچ نگفت و سکوت کرد تا محمد که منتظر دریافت پاسخی از سوی او بود، حینی که چیزی جز هق‌هق های او عایدش نشد، نگاه از خیابان پیش رو گرفته، با دوز نگرانی بیشتر از قبل گفت:

-حرف بزن دختر.

همتا لب گزید از فشار بغض و لحظه ای نفسی تازه کرد تا هق‌هق پر صدا و بی امانش رهایش کرده و دمی مجال حرف زدن به او دهد.

-بابام!

محمد فشار انگشتانش دور فرمان را بیشتر کرد و گفت:

-عمو رضا چی؟

همتا چشم بست و همزمان با سقوط قطره‌ای تازه نفس روی صورتش جواب داد:

-بابامو بردن. پلس بردش کلانتری.

محمد، گیج و متعجب از آنچه شنیده بود، نگاه مات برده‌اش را لحظه‌ای با پلک زدن از خیره‌گی درآورد و با تعجبی که به صدایش هم نفوذ کرده بود گفت:

-یعنی چی که بردنش؟

همتا، دست فشرده به مبل، به سختی سر پا شد و همزمان با حرکتش سمت آشپزخانه گفت:

-انگار بدهی داشته، طلبکاراش شکایت کردن.

محمد، چنگی زده به موهایش، نامرتب که رهایشان کرد، نگاهی کوتاه حواله‌یِ خیابان پیش رویش کرد و سپس حینی که فرمان را می‌چرخاند، گفت:

-کدوم کلانتری بردنش؟

صدای کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت که از گوشش گذر کرد، همتا که لیوان به دست مقابل سینک ایستاده بود گفت:

-فکر کنم کلانتری سر خیابون.

محمد باشه‌ای گفته، تماس را خاتمه داد و همزمان با پرت کردن موبایل روی صندلی شاگرد، فشار پایش روی پدال گاز را بیشتر کرد و با سرعت سمت محلی که همتا گفته بود حرکت کرد.
 

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشدبخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
25,569
52,106
مدال‌ها
12

نویسنده ادامه پارت گذاری را به بعد موکول کرده است.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین