- May
- 521
- 1,729
- مدالها
- 2
«سقوط»
تا به خود آمدم، دیدم یکییکی دورم را خالی کردهبودند.
آن سوی ناکجاآباد، نوری بسیار کورکننده با تمام بیرحمی میتابید. میخواستم به سوی آن نور بروم؛ شاید فقط برای اینکه این قلب، در برابر این زندگی، ناتوانتر از قبل نتپد و نفسهای به شماره افتادهام به جان دادن تبدیل نشوند.
اما زیر پایم خالی شد و در چالهای تمامعیار از سیاهی سقوط کردم.
چه کسی دستم را گرفت؟
چه کسی حصار تنش را آغوش گرمابخشم کرد؟
چه کسی حال مخروبه و سرماخوردهام را دید؟
تمام جانم پر بود از عفونتِ شکستگی و جای چنگالهای گرگ! من در تعقیب ابلیس بودم.
***
تا به خود آمدم، دیدم یکییکی دورم را خالی کردهبودند.
آن سوی ناکجاآباد، نوری بسیار کورکننده با تمام بیرحمی میتابید. میخواستم به سوی آن نور بروم؛ شاید فقط برای اینکه این قلب، در برابر این زندگی، ناتوانتر از قبل نتپد و نفسهای به شماره افتادهام به جان دادن تبدیل نشوند.
اما زیر پایم خالی شد و در چالهای تمامعیار از سیاهی سقوط کردم.
چه کسی دستم را گرفت؟
چه کسی حصار تنش را آغوش گرمابخشم کرد؟
چه کسی حال مخروبه و سرماخوردهام را دید؟
تمام جانم پر بود از عفونتِ شکستگی و جای چنگالهای گرگ! من در تعقیب ابلیس بودم.
***
آخرین ویرایش: